مسئله، مسئله ی زبان است




عنوان داستان : دکتر غول بیابونی
نویسنده داستان : سید محسن دیواندر


کلاس در بهتی ناگهانی فرو رفته بود البته این برنامه ی همیشگی بود، منتها مثل فرمان اعدام، جنونی وحشیانه داشت که خواه ناخواه، برای اولین یا هزارمین بار، با سکوتی موحش همراه میشد. انتخاب شده بودم، بله؛ عالی جناب با گفتن یک «تو» و یک ابروی ریز و یک چشمک تمیز، مرا برگزیده بود، از میان چند دو جین سر، از میان یک گله گوسفند که شب را در آغل گرم و نرمشان نشخوارکنان گذرانده، صبح که به خود آمده، درون کشتارگاه بودند و چوپانشان را از پنجره ای خونین و بخار گرفته میدیدند که لِی لِی کنان و لِیْلَبَک زنان از آنان دور میشود.
هنوز درون سلاخ خانه بودم که دوباره صدای "ایزدی" به گوشم خورد: «مهندس جان، بدو، نفتو بعداً ملی میکنی.» این اوج شوخ طبعیش را میرساند که نشان میداد استاد روز خوبی را شروع کرده و میتوانم به رعیتمداری و حقیر نوازیش امیدوار باشم. ایزدی آدم بدی نبود اما همه او را بد میدانستند شاید چون عجیب بود، دقیقاً همین بود، ایزدی عجیب بود مثل باقی اساتید نبود؛ اساتید درون اتاقشان ناهار، باقالی پلو با ماهیچه میل میکردند، ایزدی در کافه تریا یک گوشه دور از ما مینشست و در سکوت خودخواسته ی یک عارف، کیک و نوشابه میخورد. قاعده قانون هم نداشت، نه اخلاقش نه درسش نه زندگی اش، به نظر در هیچکدام از اینها هم موفق نبود. یک روز آنقدر سرخوش بود که میخواست سفت بغلت کند حتی اگر دختر بودی (یا شاید هم پسر بودی)، یک روز چنان آشفته بود که به نفعت بود، نفست به نفسش نگیرد. با هیچکس دوست نبود به همان اندازه که با کسی دشمنی نداشت. روش خاصی در تدریس داشت و آن هم بی روشی بود. وارد کلاس میشد تنها با یک سوئیچ (که البته هیچ کس هم آخر نفهمید سوئیچ چه لَکَنْته ای بود چون اصلا ماشین نداشت و معمولا هم از آن کلید استفاده های نظافتی میکرد)؛ بی کیف و کتاب و دفتر و دستک، مثل جن پیدایش میشد، گاهی نیم ساعت زودتر در کلاس مینشست و مثل مجسمه ی ابوالهول خط بینی شکسته اش را مرده و بیحالت در نظر میگرفت، و گاهی نیم ساعت مانده به پایان وقت کلاس سر و کله اش که نفس نفس زنان، غرق عرق شده بود پیدا میشد؛ یک بار چند ماه به ریش مبارک دست نمیزد و یک بار روز در میان شش تیغه میکرد. بچه ها اسمش را گذاشته بودند "یتی" که البته من با لفظ "غول بیابونی" موافقتر بودم چون هم از اساطیر و عجایب ملی-وطنی بود و هم حق مطلب را به درستی ادا میکرد.
خوب چاره ای نبود، اگر یک لحظه دیرتر دست جنبانیده بودم مضحکه ی یک گله گوسفندم میکرد که درون کشتارگاه گیر افتاده بودند و چیزی برای از دست دادن نداشتند و بع بع کنان به تکه های چارواداری قصاب میخندیدند، پس قبل از آنکه مورد هجوم متلکهای ارباب و ثناگویی رعیت شوم، مثل فشنگ خودم را به پای تخته رساندم، جوری که احساس کردم جزو محدود دفعاتی بود که نیمچه تعجبی در چهره ی ایزدی خواندم؛ مردی که به سختی دستخوش هیجان یا هر چیز غیرماشینی دیگری میشد، هر چند که دقیقاً در همان روز نه تنها هیجان بلکه برق شادی را هم در چشمانش دیدم. صورت سوال را از روی کتاب یکی از بچه های ردیف اولی خواند و من هم نوشتم، حال نوبت جواب بود، مِن مِن کنان چند عبارت انتگرالی سر هم کردم و چیزی نمانده بود که همین اول کاری خرم در گل بماند و مضحکه ی بره ها شوم که ایزدی وارد عمل شد. عادتش بود. پای تخته کشیدن ما بهانه بود، خودش سوالات را حل میکرد، ما را به آنجا میکشاند تا بیکار نباشیم، تا از او حساب ببریم، چه میدانم!... شاید هم از بازی دادنمان لذت میبُرد. خوب که فکر میکنم، اتفاقا ایزدی خوب هم بود، بله اما خوب بودنی مشابه آغا محمد خان داشت، بیمنطق نبود، از یک منطق پیروی میکرد منتها منطق خودش.
سوالاتی که میگفت و مینوشتیم حتی یک بار هم به چشم و گوش خودش نخورده بود، برای بار اول بود که میدیدشان، برعکسِ باقی اساتید که با جزوه های از پیش نوشته می آمدند. شروع میکرد به حل، حال یا گاهی ما را به طریقی که ذکرش برفت، به عنوان پادو میکشاند پای تابلو یا خودش آستینها را بالا میزد و روی تخته گرد و خاک به پا میکرد؛ مینوشت، مینوشت، و باز هم مینوشت؛ تخته سیاه را چند بار از بالا تا پایین سفید میکرد، تخته پاکن ابری را برمیداشت و هنوز ما یادداشت نکرده بودیم بنای پاک کردن میگرفت، گاهی آنقدر دستخوش حملات عصبی ناشی از حل سوال میشد که پاک کن را به گوشه ای پرت کرده با دست و آستین و لباس و باسن و خلاصه با هر چه میتوانست صفحه را میپاکید تا رشته ی کلام و پاسخ از دستش سُر نخورد و در نهایت هم با سر و صورت گچی مثل مومیایی مرد نمکی، کلاس را ترک میکرد و به همان خانقاهش در کنج کافه تریا پناه می آورد و کیک و نوشابه اش را میخورد. آن روز دقیقاً همین کارها را با من میکرد. شده بودم شاگرد دکان حضرت والا؛ هر چه میگفت مثل نوچه انجام میدادم. خیس عرق و سفید گچ شده بودم. اگر میگفت: «تنبونت رو دربیار و وسط کلاس بندری برقص» اطاعت میکردم، چاره ای نبود وگرنه معلوم نبود مردیکه ی روانی چه بلایی سرم بیاورد. شاید سر به نیستم میکرد، مثل یک قاتل سریالی. سوئیچش را در مغزم فرو میکرد یا با آن ذبحم میکرد و پوستم را میکند و تنم را در فریزر وَن قراضه اش که در بیابانی دورافتاده زیر یک بوته خار مغیلان خاک میخورد، جا میداد و هفته ها گوشتم را بابا کیک و نوشابه به نیش میکشید.
گیر بد سوالی افتاده بودیم، یک ساعتی میشد درگیرش بودیم، این جور سوالاتِ بدقلق و زبان نفهم هستند که زندگی را به کامت تلخ میکنند. گوسفندان هم دیگر چرتشان گرفته بود. چیزی به آخر کلاس نمانده بود. ایزدی و البته من به هر دری میزدیم به جواب نمیرسیدیم، یک جای کار می‌لنگید در ضربی و تقسیمی و لگاریتمی و مشتقی اشتباه کرده بودیم، تا به حال سابقه نداشت، یعنی من ندیده بودم، گیر سوالی بیوفتد که نتواند پاسخش دهد و همین حسابی غول بیابونی تپلِ مرا کلافه کرده بود. وقت کلاس تمام بود اما ایزدی دست بردار نبود؛ با یک جور جنون وحشیانه، با یک نوع شهوت حیوانی به جان سوال بیچاره افتاده بود. چندین بار به اول برگشت و دوباره سوال را بنای پاییدن گرفت، تقریبا آن را جوید و از آن نگونبخت جز تفاله ای نمانده بود. ده دقیقه هم از ساعت کلاس گذشت. دیگر چاره ای نبود، صدای بره ها در آمد، ایزدی در جنگ شکست خورد. با چهره ای عبوس و درهم، مرا با همان اشارت چشم و ابرو به سر جایم عودت داد و من هم خوشحال از اینکه سهمیه ی این ترم را پای تخته رفته ام و دیگر استرس چوبه ی دار و گیوتین ندارم خوشحال و دلشاد مثل بزغاله ای جفتک زنان سر جای خود نشستم. ایزدی اما هنوز همانطور خیره خیره در سکوت، تابلو را نظاره میکرد، آنقدر ممتد و ادامه دار که نگرانش شدیم، اندام گوشتالودش ذره ای حرکت نداشت، انگار مسخ شده بود، از همچین آدمی بعید نبود، عقلش را از دست بدهد آن هم چون نتوانسته یک سوال "ریاضی ۲" را در وقت کلاس حل کند، کم کم این نگرانی داشت به وحشت تبدیل میشد که ایزدی سرش را مثل یک جغد، یک دور تمام به سمت ما چرخانید، جدا از چرخش ۱۸۰ درجه ای گردن، چشمان از حدقه بیرون زده اش هم بیشتر مرا یاد بوف می انداخت. مردک پاک عقلش را از دست داده بود، یک لبخند رضایت ابلهانه هم به لب داشت که دیگر مطمئنم کرد کار تمام است. اصلا ایزدی خندیدن بلد نبود، نهایتاً پوزخند و نیشخند و زهرخند؛ لبخند؟! اصلاً... در همین فکر و اوهام بودم که استاد از حمله ی عصبیش بیرون آمد، برق شادی در چشمانش درخشیدن گرفت، با سرعتی باورنکردنی به سمت میز رفت سوئیچش را از روی آن برداشت و همانطور که آن را در انگشت سبابه و هوا تاب میداد به عنوان سخن و باب پایانی کلاس گفت: «همیشه که نباید به جواب رسید، ها؟... اصلا به جواب رسیدن مهم نیست... ها؟... مهمه؟...نه معلومه که نیست... مهم تکاپو برای رسیدن به جوابه... همین... سوالی که حل شد عین قفلیه که باز شده... دور انداخته میشه... بعد از این، سعی کنید به جواب فکر نکنید، به قله فکر نکنید به قدماتون فکر کنید... به موفقیت فکر نکنید، به رسیدن هم... فقط به خودِ کار، به خودِ سوال فکر کنید... فقط عرق بریزید و جون بکنید و سگ دو بزنید و از این کار لذت ببرید... آره دقیقاً، سعی کنید لذت ببرید... حالا یا به جواب میرسید یا نه، یا بهتون نوبل و فیدلز و آب حیات و پولیترز و تندیس و شوهر خوب و زن خوشگل و اسکار و باغ لواسون و توپ طلا و مرگ و کوفت و زهرمار میدن یا هوتون میکنن...غیر اینکه نیست، هست؟... اتفاق خاصی توو این دنیا نمی افته... یعنی نیست که بیوفته... من بهتون اطمینان میدم... هیچ نگران نباشید...» این را گفت و به سمت در ورودی رفت و مثل یک دیو دود شد و به هوا رفت.
گله ی گوسفندان چند دقیقه ای در بهت و سکوت فرورفته بود. درِ سلاخ خانه با صدای بادی و قرژ قرژی، باز و بازتر میشد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقا سید محسن دیواندار سلام
«دکترغول بیابانی» با داستان، یا داستان خوب، فاصله ی بسیاری دارد. مهمترین دلیلش این است که شما تقریبا در تمامی سطرها درباره ی «ایزدی» توضیح داده ای، روایت کرده ای، ماجراها را نشان نداده ای؛ درحالی که در یک اثر داستانی خوب آنچه که اتفاق افتاده دیده می شود. نویسنده به خواننده اجازه می دهد خودش شاهد ماجرا باشد. در داستان کوتاه فرصت چندانی نیست که اینهمه درباره ی یک شخصیت و خصوصیات اخلاقی و عادت های رفتاری اش فقط توضیح و توصیف بیاوری. شخصیت پردازی شگردهای مختلفی دارد که یکی از آنها این است اما گاهی صحنه ها، دیالوگ هاو ...اساسی ترین کمک ها را به شخصیت پردازی می کنند. به نظر من این اثر چند جمله ی کلیدی خیلی خوب دارد که هر کدام از آن ها می توانستند آغاز داستان دیگری باشند مثل اینها «وارد کلاس می شد تنها با یک سوئیچ که البته هیچکس هم آخرش نفهمید سوئیچ چه لکنته ای است»، یا این «با هیچکس دوست نبود به همان اندازه که با کسی دشمنی نداشت...» و یا این یکی «هیچ چیزش قاعده و قانون نداشت. نه اخلاقش نه درسش نه زندگی اش ...» هر کدام از این ها می توانستند افتتاحیه های جذابی باشند اما حیف که در اینجا حرام شده اند. مانع دوم که بین این اثر و یک داستان خوب فاصله ایجاد کرده نثر نوشته است. فلوبر می گوید «در هر داستانی مسئله، مسئله ی زبان است» تا حد بسیار زیادی می توان با این نظر موافق بود. زبان شاید همه ی مسئله داستان نباشد اما بی شک مهمترین مسئله است. نثر نوشته ی شما حتی پیش از آنکه داستانی شود باید یک نثر بی غلط شسته رفته باشد. نویسنده موظف است بیش از هر چیز نسبت به نثر نوشته در داستان وسواس به خرج دهد، حتی بیش از اجزاء ساختاری خود داستان. ما هیچ شاهکار داستانی را نمی توانیم بدون نثری درست و بی غلط تصور کنیم. بزرگترین امتیاز و درخشان ترین بخش تعدادی از شاخص ترین آثار جهان نثر آنها بوده است. به «پیرمرد و دریا» نگاه دیگری بینداز. جمله های صیقل خورده ی حیرت انگیزش را ببین! یا آثار ویرجینیا وولف را نگاه کن. می گویند این زن در زبان انگلیسی اعجاز کرده. کسانی که انگلیسی می دانند و این آثار را به زبان اصلی خوانده اند این نظر را تایید می کنند. بعضی جمله ها در «غول بیابانی بزرگ» حتی بی مفهوم شده اند. مثل این «مثل ابوالهول خط بینی شکسته اش را سرد و بی حرکت در نظر گرفته بود» یا این جمله «قبل از آنکه مورد هجوم متلکهای ارباب و ثناگویی رعیت شوم» درحالی که اگر به جای شوم از فعل دیگری مثل «قرار گیرم» استفاده کنی درست می شود. یا این «با هر چه می توانست صفحه را می پاکید» ما در زبان فارسی فعل «می پاکید» نداریم. هر اصطلاح نوبر روزمره که قابل استفاده نیست. ساخت ترکیب ها و واژه های تازه قانون و قاعده دارد، اگر خوب درنیاید مثل وصله ی ناجور توی چشم می زند. این کلمه ها، یا مثلا تشبیه چندباره ی بچه های کلاس به گله ی گوسفند یا خود کلاس به کشتارگاه هم نه تنها هیچ طنزی نمی آفریند، بلکه نوشته را دم دستی می کند. بگذریم که از نظر ادبی اصلا تشبیه درستی نیست، چون بچه ها را قرار نیست اعدام کنند که بشود تصور کرد کلاس مثل کشتارگاه است. این نکته ها ممکن است ناچیز به نظر برسند، اما گاهی در خلق اثری موفق حیاتی اند. لطفا برای جزء جزء اثرت، به ویژه نثر نوشته، زمان و انرژی بگذار. به عنوان های داستانی خلاقانه تر از این هم فکر کن.
سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱۰
فاطمه محمدی نژاد » جمعه 07 مهر 1396
دوست عزیز بازی کردن با قواعد لازمه ش این هست که قواعد رو بلد باشی. از داستان شما متاسفانه چنین چیزی دریافت نمی شه. ضمن اینکه نه با خاطر زیرپوستی بودن ماجرا و نه به خاطر مستقیم بازگو نکردن، بلکه به دلیل عدم نشانه گذاری و نمادسازی درست، اونچه که مد نظرتون بوده رو مخاطب برداشت نکرده. داستان خوب داستانیه که لازم نباشه نویسنده ش راه بیفته دنبال مخاطب و براش توضیح بده که منظور من این بوده و شما به خاطر طرز فکرت یا عمقی فکر نکردنت متوجهش نشدی.
سید محسن دیواندر » جمعه 07 مهر 1396
خانم محمدی، اثر شاهکار نیست مسلم است که ایراد دارد. منظورم این نبود اگر کسی متوجه پیام نشود، طرز فکرش مشکل داشته. قواعد را خود نویسنده میچیند. نوشتن همین است و هنر. باید جسور بود اگر بخواهید دنباله رو قواعد سلیقه ای دیگران باشید چیزی گیرتان نمی آید. خیلی از آثار هنوز هم مورد بحث است که نویسنده منظورش چه بود. تمامی کارهای کافکا، بوف کور هدایت، حافظ، قرآن. میخواهید بگویید نویسندگان اینها هم قواعد را بلد نبودند؟! قصدم مقایسه نیست که مشخصا زیادی مع الفارق است، قصدم مثال نقضیست بر گفته ی شما ممنونم
سید محسن دیواندر » جمعه 07 مهر 1396
درباره اینکه صفات خدا حسنه است هیچ شکی نیست، اما پیچش داستان و ایهام دقیقا همینجاست، از دید نادانان یعنی راوی، خداوند موجودیست که قصد آزار دارد، اگر بخواهیم صفات خداوند را دقیقا به همان صورتی که هست بنویسیم، فکر میکنم انشای دانش آموزان راهنمایی خیلی انتخاب بهتری باشد. یک نویسنده برای ساختارشکنی باید سعی کند از زاویه ی غیرمتعارفی به قضایا نگاه کند مگر آنکه تنها دنبال دیکته کردن عقیده اش باشد با این وجودی متوجه هستم که این کار میتواند خیلی بهتر نوشته شود و حتما نیاز به بازنویسی دارد باز هم ممنونم
سید محسن دیواندر » جمعه 07 مهر 1396
عباس عنافچه مرسی بابت نقدتان. بله با توجه به معیارهای استاندارد و معمول داستان کوتاه نویسی نویسندگان موخر، درست است، این نوشته حائز نمره ی خوب برای یک داستان کوتاه نیست، اما بیایید قدری ساختارشکن باشیم و با قواعد بازی کنیم. از طرفی این پایگاه محدودیت کاراکتر دارد و من تنها میتوانستم استخوانبندی کار را در اینجا جا دهم و خیلی قسمتها را مثل فضاسازی و دیالوگ و... مجبور شدم حذف کنم
سید محسن دیواندر » جمعه 07 مهر 1396
همه چیز را نمیشود مثل غذا به خورد خواننده داد خصوصا در آثاری که درون نگری دارند و مفاهیم روانشناختی و فلسفی آنها وجود دارد. اگر میخواستم مستقیم تر از این بنویسم، کار شدیدا لوث و بچگانه از کار درمی آمد.
سید محسن دیواندر » جمعه 07 مهر 1396
پرهام علیدوستی عزیز، ممنونم که کار را خواندید. توضیح: این متن یک مفهوم ایهام گونه بود، ما در ظاهر یک داستان داشتیم از یک استاد دانشگاه عجیب و در باطن شخصیتی که عملا خداوند بود، میگویید متوجه مفهوم باطنی نشدید هیچ ایرادی ندارد، خیلی از داستانها و اشعار دنیا هنوز هم به درستی فهمیده نشدند، این نمیتواند به خودی خود عیب باشد مگر اینکه نفهمیدن مفهوم درونی عملا کل داستان را زیر سوال ببرد. من در تمام نوشته نشانگان لازم را به خواننده داده ام حال این بستگی به طرز فکر خواننده دارد که پیام مرا بگیرد یا نه
عباس عنافچه » پنجشنبه 06 مهر 1396
این اصلا داستان نیست ایهام هم اصلا درست نبود. صفات ایزدی عموما صفات منفی بودند . اینها را چه ربطی به صفات زیبای خداوند
پرهام علیدوستی » پنجشنبه 06 مهر 1396
با سلام وکسب اجازه از نویسنده محترم حتما می دانید که اثر وقتی منتشر شد متعلق به همه است. چراکه می خواهد در معرض خوانندگان قرار گیرد. شما مفهوم و درونمایه ای را در دهن داشتید و دست به قلم شدید. واسطه ذهن شما با خواننده اثر چیست؟ متن شما که از کلمات تشکیل شده. پس اگر ما منظور استعاری شما را حتی در ذهن هم هطور نمی دهیم باز به خاطر زبان و کلمات انتخاب شده شماست. چرا در این داستان علیرغم هدفتان برای ارائه مفهومی عمیق از نشانه، نماد و اسطوره خبری نیست. با تشکر.
سید محسن دیواندر » چهارشنبه 05 مهر 1396
اما با این قسمت از نقدتان کاملا موافقم: «مهمترین دلیلش این است که شما تقریبا در تمامی سطرها درباره ی «ایزدی» توضیح داده ای، روایت کرده ای، ماجراها را نشان نداده ای؛ درحالی که در یک اثر داستانی خوب آنچه که اتفاق افتاده دیده می شود» احساس میکنم این ضعف، کار را به کارهای کلاسیک شبیه کرده است که خواننده ی امروزی را اقناع نمیکند. باز هم از راهنماییتان ممنونم خانم آروان
سید محسن دیواندر » چهارشنبه 05 مهر 1396
سلام خانم آراوان عزیزم، مررسی که کار را خواندید و صادقانه نقد کردید. چند نکته ی ارزشمند در نقدتان بود که استفاده کردم مثل انتخاب عنوانی بهتر، بد بودن افعالی مثل شوم و میپاکید و غیره... اما با باقی نقد اصلا ارتباط نگرفتم، فکر میکنم بیشتر سلیقه ای بود تا منطقی. البته من به دنبال یک مفهوم ایهام گونه هم در متن میگشتم که طبعا متوجهش نشدید، چون قصد داشتم خیلی خیلی درونی و سربسته بماند، اینکه ایزدی خدا بود، من آدم بودم، گوسفندان سایر مخلوقات، سوال خود زندگی، به جواب رسیدن بهشت و نرسیدن هم جهنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.