فقط تفاوت در نگاه است که اجازه می‌دهد اول شخص بنویسیم




عنوان داستان : همه چیز اینجاست
نویسنده داستان : لیلاسادات فریدنی سامانی

چه روزهای خوبی با هم داریم؛ حتما آن چهار عروس و داماد دیگر هم!
صبح ها با صدای قل خوردن سماوری بیدار می شوم که تو برایم روشن کرده ای. گاهی هم من تو را با عطر بربری های تازه ی کنجد دار بیدار می کنم. سفره ی کوچک آبی رنگمان را روی زمین پهن می کنیم. تو برای من چای می ریزی، من برای تو لقمه می گیرم. چه صبح های روشنی داریم. حتما آن چهار عروس و داماد دیگر هم!
تو آشپزی می کنی. توی همین قابلمه های ساده. برایم غذا می کشی، توی همین ظرف های ساده. نماز می خوانیم، می نشینیم، زندگی می کنیم روی همان تک فرش ساده ی بادامی رنگی که نخ های ابریشمی ندارد، گل های برجسته هم ندارد؛ ولی حس می کنم میان تک تک نقوش و پیچ و تاب هایش عشق جوانه زده از قدم هایی که هر روز تو بر آن می گذاری. اصلا تمام این خانه معطر است به خاطر رد سرانگشتان مهربان تو. ما خانه مان هیچ چیزی کم نداریم. حتما آن چهار عروس و داماد دیگر هم!
هرگز از یادم نمی رود که تو با تمام دارندگی پدرت، برازندگی امروزی ها را نکردی. تو به هم فکری مان بها دادی. دل بریدی، بزرگوارانه، صبورانه، مقابل تمام نگاه های پرمعنا ایستادی، صبر کردی. از تمام آن ظروف منقش نقره ای رنگ گذشتی، از کنار وسایل خوش رنگ و لعاب، از کنار پرده های چهار پنج لایه ای که فروشنده می گفت "برازنده ی خانه ی یک نوعروس است." از تمام آن وسیله های برقی که من حتی اسمشان را خوب بلد نیستم! از کنار مبلمان های سلطنتی، برند های خارجی! چه ریز ریز خندیدی روبه روی من از تعریف های فروشنده که می گفت "لوازم ما همگی برند های خارجی دارند" صدایت هنوز در گوشم هست "از کلمه برند بدم می آید". من هم همین طور گل بانو. من هم بدم می آید. حتما آن چهار عروس و داماد دیگر هم!
خانه ات برخلاف خانه ی تمام دختران فامیل ویترین و ظروف تزیینی ندارد. در عوض دریا دارد، دریای دلت. لوستر و تابلو فرش ندارد در عوض آسمان دارد، آسمان چشم هایت. صندوق جواهرات پر و پیمان ندارد در عوض خورشید دارد، خورشید قلبت... بانوی من دلت مثل همان آینه ی ساده ای که انتخاب کردی، صاف و زلال. آن قدر زلال که توانستی از تماااام اینها بگذری و به جای هرکدام پنج تا ساده و ضروری اش را انتخاب کنی. یکی برای خودت و چهار تا برای چهار عروس و داماد دیگری که توان انتخاب همان ساده و ضروری اش را هم نداشتند.
حالا بیست و پنجمین روز است که با وسایل ساده مان زیر یک سقفیم و چه قدر خوشبختیم؛ حتما آن چهار عروس و داماد دیگر هم...
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
احساسی که در این نوشته وجود دارد زیبا هست، اما احساس زیبا برای زیبایی یک داستان کافی نیست. زیرا خوانندگان داستان با انگیزه‌ی زندگی کردن درون یک قصه شروع به خواندن می‌کنند و وقتی این را به آن‌ها ندهیم، هر چقدر هم که عواطف گرم به خرج دهیم و جملات زیبا بنویسم انگار آب در هاون کوبیده باشیم به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسیم.

برای آن که از این مشکل در داستان‌تان رها شوید چند پیشنهاد برای شما دارم:

یک: اتفاق کوچکی را در این اتاق و زندگی ساده روایت کنید؛ حتا اگر شده دلواپسی برای یک پرنده باشد.

دو: محیط و فضاها را خیلی ساده و نمایشی و بدون دخالت احساسات خود بسازید.

سه: سعی کنید یک دوربین درون چشمان و ذهن خود داشته باشید. همه چیز را ببنید و ثبت کنید، بدون آن که در ابتدا قضاوتی نسبت به آن داشته باشید. زیرا وقتی این تصاویر را در جای مناسب خود توی داستان به کار می‌برید عمیق‌ترین احساسات را در ذهن و قلب خواننده بر خواهد انگیخت.

چهار: هر وقت به صورت اول شخص داستانی را روایت می‌کنید یا از دورن احساس و عواطف خود به دنیا پیرامون می‌نگرید، تلاش کنید حتما حرف و نگاه‌تان ویژگی متفاوتی داشته باشد. حتماً جور متفاوتی موضوع را نگریسته باشید، در غیر این صورت نوشتن با نظر گاه اول شخص هیچ توجیهی ندارد.

پنج : تا جایی که می‌شود از ساختارهای آهنگین و شعرگونه دوری کنید. این چیزها برای نویسنده‌ی تازه‌کار سم مهلک است. نویسندگان انگشت‌شماری هستند که می‌توانند با لحن آهنگین داستان خوب بنویسند. این الحان در کار بیشتر نویسندگان شبیه سازی ناکوک است که گوش ذهن مخاطب را می‌آزارد.

شش: چند بار گزارش‌نویسی را تمرین کنید و بعد سعی کنید از این تجربه در نوشتار خود استفاده کنید.

موفق باشید

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.