چگونه تصاویر ساده و خام تبدیل به موقعیت های استعاری می شوند؟




عنوان داستان : چوب جادویی
نویسنده داستان : سحر ط.جزایری

اول فکر کردم با صدای زنگ موبایل بیدار شدم. اما امروز نه کسی خانه است که بیدارم کند نه ساعت گذاشته‌ام که زنگ بزند. امروز همان روزیست که می‌توانم تخت بخوابم. چشمانم را دوباره می‌بندم. دلم می‌خواهد باز هم بخوابم؛ به تلافی بقیه‌ی روزهای هفته. بدنم هیچ جوره حتی با غلت زدن‌های مکرر به خوابیدن بیشتر رضایت نمی‌دهد. ساعت موبایل را نگاه می‌کنم و دلیلش را می‌فهمم. 12:48
قلبم تندتند شروع می‌کند به زدن. یک آن احساس لحظه‌ای را می‌کنم که در دوران مدرسه از سرویس مدرسه جا می‌ماندم. صبح‌ها همیشه عادت دارم 6-5:30 بیدار شوم. دستم را می‌گذارم روی قلبم و باز چشمانم را می‌بندم. همان‌طور با چشمان بسته فکر می‌کنم چرا باید بیدار شوم؟ برای چند ثانیه هدف واقعی زندگی را گم می‌کنم. اصلا فراموشم می‌شود چرا باید بلند شوم، صبحانه بخورم و برای رسیدن به هدف‌هایم تلاش کنم. شاید اگر مجبور بودم صبح کله‌ی سحر بیدار شوم، از اتاق به دستشویی از دستشویی به آشپزخانه از آشپزخانه باز به اتاق بدوم و خداخدا کنم که دیر نرسم اینطور در فلسفه‌ی زندگی عمیق نمی‌شدم یا آن موقع که توی اتوبوس خوابم برده و نفر بغلی تکانم می دهد که به ایستگاه ونک رسیده‌ایم بعید می‌دانم اصلا به ذهنم هم خطور می‌کرد تا ازش بپرسم به راستی برای چه باید پیاده شوم و بروم سر کار؟
دلیل دیگرش به احتمال زیاد روز هفته است. نحسی غروب جمعه به کل روز سرایت می‌کند. جمعه عصر‌ها به خاطر زایل شدن خوشی پنجشنبه که فردایش تعطیل است و اضطراب درس و کار فردایش اینطوری است یا دلیل ماورایی‌تری دارد؟ واقعا آیا همه جا عصر جمعه اینگونه است؟ توی یک ده کوچک در جنوب فرانسه، توی ایگلوهای اسکیموها در قطب، توی صحرای بزرگ آفریقا، توی کشتی‌های گمشده در دل اقیانوس که حساب و کتاب روزها از دستشان در رفته؟
آنجا هم مردم موقع غروب حس سربازان شکست خورده و بی‌سلاح و سپر را دارند؟
چگونه است که جمعه‌ها تفاوت نمی‌کند کجا باشیم؛ وسط یک مهمونی بزرگ در حال آواز خواندن یا پشت لپ‌تاپمان توی اتاق، کنار دریا در حال گوش دادن به صدای پرندگان یا در کویر در حال پایین و بالا شدن در آف رود، یک غم ناگهانی درست مثل فیلم های والت دیزنی با چوب جادوییش به شانه‌مان می زند و ما را تا آخر روز منجمد می کند و باعث می شود نتوانیم از شدت یخ‌زدگی و افسردگی تکان بخوریم.
ساعت 1:20 است. روی میزم همیشه بیسکوییت دارم. سه تا بیسکوییت آخر را برمی‌دارم و پاکتش را می‌اندازم توی سطل آشغال اتاقم. می‌روم توی آشپزخانه. توی کتری برقی آب می‌ریزم و می‌گذارم جوش بیاید. توی سینک صورتم را می‌شورم. از داخل کابینت یک تی‌بگ برمی‌دارم. صبر نمی‌کنم تا کتری برقی خودش خاموش شود. دکمه‌اش را می‌زنم و سیمش را از برق می‌کشم. تی‌بگ را توی لیوان آب گرم رها می‌کنم. می‌نشینم و این مثلا صبحانه‌ام را می‌خورم و فکر می‌کنم که بعدش چه کار بکنم؟
بلند می‌شوم می‌روم سمت یخچال، روی در یخچال برنامه امروزم را چسبانده‌ام. کاغذ برنامه را از آهنربا جدا می کنم، در یخچال را باز می‌کنم. هیچ‌چیز که دلم بخواهد توش نیست، اصلا گرسنه هم نیستم، یادم می‌افتد تازه صبحانه خورده‌ام و باز کردن در یخچال تنها از سر بی‌حوصلگی است.
برنامه‌ام را می‌خوانم:
کارهای ضروری:
-تمام کردن کتاب داستان
-تماس با پونه
-ویرایش متن آقای صولتی
-مرتب کردن کمد سی‌دی‌ها
صد صفحه‌ی اول کتابم را خوانده‌ام، اما دو هفته‌ای می‌شود که سراغش نرفته‌ام و ماجرای کتاب پاک فراموشم شده،‌ گمانم باید از اول بخوانمش که بفهمم قصه چه بوده.
زنگ زدن به پونه را می‌گذارم کمی دیگر، الان تازه از خواب بیدار شده‌ام و دهانم اصلا باز نمی‌شود.
نباید رفاقتی کار صولتی را قبول می‌کردم، گمانم اگر سرش اتفاقی به کیبورد می‌خورد متن کم غلط‌تری را می‌توانست تحویلم دهد.
من از بین این کارها هیچ‌کدام را نمی‌توانم انجام دهم، کار‌های روزانه هم که اصلا فکرش را نمی‌توانم بکنم، اصلا از هرچه روزمرگی است بیزارم از غیر روزمره‌ها هم.
نیم ساعتی همین‌طور روی مبل خیره به نقطه‌ای نامعلوم می‌نشینم بعد خودم را متقاعد می‌کنم که باید کاری انجام دهم و احتمالا در حین انجام کار دلیل این "باید" را متوجه خواهم شد. بنابراین می‌روم مسواک بزنم. گمانم 10 دقیقه‌ای را همین‌طوری توی آینه به خودم زل می‌زنم و فکر می‌کنم قیافه‌ام چقدر داغان شده، شاید هم از اول اینطوری بوده و من نمی‌فهمیدم. می‌روم توی اتاق. یادم می‌افتد اینجا کاری نداشتم. بار دیگر لیست کار‌های ضروری‌ام را نگاه می‌کنم. مرتب کردن کمد سی‌دی‌ها احتیاج به صحبت‌ کردن ندارد. نیازی به نگاه ‌کردن به صفحه‌ی مانیتور ندارد و از همه مهم‌تر نیازی به فکر‌ کردن. ساعت تازه نزدیک 4 است. در کمد سی‌دی‌هایم را باز می‌کنم. شاید اصلا وسط مرتب‌کردن یکی از فیلم‌های قدیمی مورد علاقه‌ام را پیدا کردم و روزم ساخته شد. همه‌ی سی‌دی‌ها را می‌ریزم بیرون و بلافاصله پشیمان می‌شوم.
16-15 ساله هم که بودم نزدیک سال نو همه‌ی لباس‌های کمدم را می‌ریختم بیرون، همین می‌شد که همیشه لحظه‌ی سال تحویل اتاقم مثل جنگل آمازون بود. به این فکر می‌کنم که توی این 10 سال هیچ فرق خاصی نکرده‌ام و شاخ هیچ فیلی را نشکسته‌ام. به زاکربرگ نابغه و جین آستن که غرور و تعصب را در بیست و یک سالگی نوشته بود و نخست وزیر جوان کانادا که اسمش هیچ وقت یادم نمی‌ماند فکر می‌کنم و بیشتر غصه‌ام می‌شود. فیلم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کنم و مثل همیشه تصمیم می‌گیرم که دسته‌بندی متفاوتی برایشان در نظر بگیرم که دیگر نامرتب نشوند. فیلم‌های ایرانی و خارجی جدا، فیلم‌ها به ترتیب حروف الفبا، به ترتیب سال ساخت، براساس نام کارگردان، بر اساس ژانر...
صدای اس‌ام‌اس موبایل می‌آید. بلند می‌شوم.
تور لحظه آخری آنتالیا کوش آداسی فقط تا ساعت 17 امروز فرصت دارید. ساعت را نگاه می‌کنم؛ 4:35. تنها 25 دقیقه فرصت دارم گوشی را بردارم و ناسزایی که دلم می‌خواهد را نگویم و در عوض بهشان گوشزد کنم اگر یک بار دیگر با پیام‌های تبلیغاتیشان مزاحمم شوند شکایت می‌کنم و بی‌خداحافظی و بدون صبر کردن برای شنیدن جواب گوشی را قطع کنم بی‌آنکه بدانم به کجا باید شکایت کنم.
می‌روم سراغ سی‌دی‌ها که گوشی تلفن زنگ می‌زند. شماره‌ی پونه افتاده. جواب نمی‌دهم. می‌رود روی پیغام‌گیر. چند بار صدایم می‌زند، می‌گوید:"خونه نیستی می‌خواستم بگویم..."عذاب وجدان می‌گیرم از فکر اینکه وانمود کنم خانه نیستم، گوشی تلفن را بر می‌دارم، آشکارا از شنیدن صدایم خوشحال می‌شود، می‌گوید قرار بود خبر بدهم امروز عصر می‌آیم یا نه، از پنجره بیرون را تماشا می‌کنم هوا کم‌کم دارد تاریک می‌شود، زمستان‌ها زود شب می شود، می‌گوید قبل از اینکه زنگ بزند اس‌ام‌اس داده، خودش جواب می‌دهد که احتمالا نرسیده است، چون طرف آنها هیچ وقت خوب آنتن نمی‌دهد. می‌گویم که پیامش نرسیده و معذرت‌خواهی می‌کنم که زودتر خبر نداده‌ام، شاید اگر روز دیگری بود می‌رفتم ولی امروز واقعا دل و دماغش را ندارم. می‌گوید: به پریسا گفتم احتمالا خسته باشی دیروز که جمعه بود رو از صبح اومدی شرکت کارها رو راست و ریس کردی حدس می‌زدم امروز رو بخوای تو خونه استراحت کنی.
می پرسم: امروز مگه چند شنبه بود؟
-شنبه دیگه، دو روز پشت سر هم تعطیلی بود قاطی کردی روزا رو؟
-یه کم
-باشه، می بینمت فردا، فعلا
-خداحافظ
هوا کاملا تاریک شده.
بالا سر سی‌دی‌ها می‌ایستم. حروف الفبا بهترین و آسان‌ترین انتخاب است. نمی‌دانم افقی بچینمشان یا عمودی.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
یکی از چیزهایی که باعث می شوند مردم داستانی را با لذت بخوانند این است که نویسنده چیزهایی را که خودشان می دانند، از زاویه‌ای تازه نشان شان می‌دهد. این تغییر و تازگی و بداعت لازم نیست حتما چیز خیلی بزرگی باشد. گاهی فقط به اندازه ی چرخاندن یک جام کریستالی میان انگشتان کافی است تا طیف تازه‌ای از نور منعکس شود. گاهی فقط کافی است کسالت یک روز تعطیل را از منظر نگاه آدمی دیگر ببینیم که همان کارهای خود ما را به شیوه ی خودش انجام می دهد. این دقیقا همان چیزی ست که باعث جذابیت این داستان کوتاه شده است. تجربه هایی به شدت عادی و عمومی که فقط اندکی تغییر شکل یافته و از زاویه و نگاهی نسبتا تازه روایت شده است. به گمان من درخشان‌ترین بخش آن نیز همان جایی ست که یک روز جمعه معمولی در ایران را با روزهای جمعه در جاهای دیگری مقایسه می کند که جمعه در آن معنایی ندارد. این بخش درخشان، البته با پایان بندی داستان معنای مضاعفی می یابد که درمی یابیم امروز اصلا جمعه نبوده و همه ی این کسالت از جایی دیگر و شاید از اعماق ذهن روای می آید.
سادگی و بداعت توامان در این داستان ما را به یاد یکی از بزرگ ترین استادان داستان کوتاه یعنی چخوف می اندازد. ولی در آن جا چیزی است که باعث تجلی داستان می شود، در حالی که این تجلی را در متن حاضر نمی یابیم. تجلی داستان های کوتاه چخوف آن جاست که در پایان هر داستان، به دریافتی ساده و واقعی و تکان دهنده درباره ی انسان و زندگی می رسیم. مثل دیدن شکل کاملی از امساک یا تهیدستی و حماقت و خشم و عشق... تصاویری که در عین سادگی، در ذهن خواننده حالتی استعاری می یابند و وقتی با آدم احمقی روبه رو می شود، می تواند مدل کامل آن را مثلا در داستان بازپرس بیابد. در واقع هنر چخوف در آن است که تصاویر ساده و خام را تبدیل به موقعیت های استعاری می کند. چیزی که این داستان اندکی با آن فاصله دارد و می توانست تبدیل به تصویر استعاری از همه ی اندوه بی دلیلی شود که خودمان به خویشتن تحمیل می کنیم. اما برداشتن همین قدم اندک و کوتاه، گاهی هزاران نویسنده را در پشت مرز نوشتن یک داستان کامل نگه می دارد. امیدوارم نویسنده بسیار با استعداد این داستان، بتواند از این مرز ساده عبور کند.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۱
عرفان بهارلو » دوشنبه 03 مهر 1396
بهتر است در داستان برای بیان ساعت و شمارش از حروف استفاده شود نه عدد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.