تغییر چندباره‌ی زمان و مکان در داستان کوتاه




عنوان داستان : کاش سگ بودم
نویسنده داستان : سعید حسین پور

هوا سوز داشت. آسمان به تيرگي مي رفت.سگي از دور پارس مي كرد. توي قاب عكس، زني با چشم هاي سياهش زل زده بود به من. هيچ وقت نگاهش را برنمي گرداند و حتي پلك هم نمي زد. فردا گروه اول اعزام مي شدند. اين سيگار لعنتي هم تمام شد و توي پاكت دو يا سه نخ بيشتر نمانده.
توي اين سال ها هر وقت دلم مي گرفت سنگ صبورم مي شد. زن، صبور بود و به تمام حرف هايم گوش مي داد. مثل كبوترها نبود كه مرتب ارزن نوك مي زنند و حرف هايم توي دلم باد مي كنند. سرم درد مي كند. يادم رفته عينكم را كجا گذاشتم.
-:گوش ميدي؟ آموزشي هم تموم شد، انگار همين ديروز بود رفتيم تو پادگان. به قول آقام زندگي صد سال اولش سخته، بعد آسون مي شه... فردا اعزاميم. ميگن خيلي سرده ، مخصوصا شباش.
زني بلند كل مي زند. هر شب صدايش مي پيچد توي گوشم، زنگ مي زند.
-: شما هم ديگه از دست من راحت مي شي . مي دوني كه؟! ننه و آقامم دستشون از دنيا كوتاهه.فردا هيشكي نيست آب بريزه پشت سرم. فقط نگران كفترامم. اصلا شايد امشب پرشون بدم برن به امون خدا. اگه تو قفس بمونن زياد دووم نمي يارن. به درك. يه بار نشد ما حرف بزنيمو اينا انقدر وول نخورن. يا بايد نوك بزنن يا پرواز كنن يا تو قفس كار همديگه رو راه بندازن.
پنبه ي اين بالش كوفتي را بايد بزنم.ديشب گردنم گرفت، آخر سر هم روي زمين خوابيدم.
***
ميني بوس آبي رنگ زوار در رفته اي انتظارمان رامي كشد. يكي كه ريش بلند و لب هاي كلفت كبود دارد، ديرتر از همه سوار مي شود و در را مي بندد.
صداي شكستن تخمه مي آيد. سرم را می چرخانم به طرف صدا. پسر جواني است. پلاستيك تخمه را جلويم دراز می کند. با سر اشاره می کنم كه نمي خواهم. بوي بدي مي آید و از همه آزاردهنده تر راديو است كه پارازيتش توي مغزم مي رود ونمي گذارد بخوابم. جاده را ولي دوست دارم.

توي پادگان جديد كه ديوار خيلي بلندي دارد و سايه انداخته است داخل حياط به صفمان می کنند. از جلو نظام و خبر دار می گویند. چند نفري حرف می زنند كه گوش نمی دهم، برايم مهم نيست.سر آخر تخت هايمان را نشان می دهند. می گویند:" فردا سازمان دهي مي كنيم پستتان معلوم مي شود."
هوا كاملا تاريك شده ومن روي تخت طبقه ی سومي، رديف سيزدهم از چپ دراز کشیده ام. چشمهاي سياه زن را به ياد مي آورم و كفترهايم را. هنوز صداي كل زدن زني مي آيد با اينكه كيلومترها از خانه دور شدم. سگي پارس مي كند. صدايش نزديك است. درست بيخ گوشم.

تا صبح نخوابيدم. هوا گرگ وميش بود كه پتوم را تا كردم. پوتينم را پوشيدم و سعي كردم در خلوت صبحگاه كمي قدم بزنم. چند تا نفس عميق كشيدم. هواي صاف و خنكي بود.
گفتند: مي شوي راننده ي گروهبان، هر چه گفت گوش ميدهي. گفتم: بله قربان. گفت بلند تر: صدايم را كمي بالاتر بردم. بله قربان. گفت: نشنيدم. فرياد زدم: بله قربان . گفت: آزاد.
رفتم تا ماشين را تحويل بگيرم.
گروهبان سيبيل نازكي دارد، موهاي جلوي سرش هم ريخته و پيشاني اش بلند تر از حد معمول است. خيلي چاق است و مرتب مي گويد تف به اين شانس. گردنش را به چپ، آن وقت به راست خم مي كند .بيشتر اوقات كلاه روي سرش مي گذارد و لباس شخصي مي پوشد. هر از گاه كه سيگاري مي گيراند به من هم مي دهد. روز اول كار چنداني انجام نداديم. فقط رفت توي چند تا پاسگاه و حتي اجازه داد با ماشين توي شهر چرخي بزنم. شهر شلوغ نبود و پياده رو هاي تنگ و باريكي داشت. خيابان ها سبز بودند و مغازه هاي رنگ و وا رنگ كنار همديگر قطار شده بودند. به نظر شهر آرامي مي آمد.
غروب دستور داد برگردم پادگان و بخوابم. گفت ساعت چهار صبح بايد آماده باشي، بعد دستش را به كتفم زد و گفت:"فردا خيلي كار داريم."

***
خياباني بدون درخت بود كه انتهايش به افق مي رسيد. سگي لنگ مي زد و از كنار جاده عبور مي كرد. سفيد بود و كثيف. پوزه بلند و گردن كلفتي داشت.
زمين از باران ديشب خيس بود. همه چترهايي بسته به دست داشتند. دستبند را باز كردند. مچ دست هايش راماليد و چرخاند. دختر بچه اي را بغل کرد. نفس عميقي كشيد. دختر بچه ي مو خرمايي داد زد؛ آنوقت همه گريه كردند. پيرزن نشست روي زمين. اشك ها روي صورتش خشك شده بودند. از صورت زن جوان خون راه افتاده بود. دختربچه دوباره داد زد و باز همه گريه كردند.پيرزن، زیر لب دعا می خواند. سگي از دور پارس مي كرد. پاهاي مرد نزديك مي شدند. دستهاش مي لرزيدند و تمام بدنش. گروهبان لبخند تلخي زده بود. زمان انگار نمي گذشت. سگ سياهي كمي دورتر پايش را گرفته بود بالا و مي شاشيد. مرد پله ها را بالا آمد. چپ....راست.....چپ.....راست......چپ...
رفت بالاي صندلي. گردنش را بردند توي گره بزرگ طنابي ضخيم . گروهبان گفت بكش. نكشيدم. كلاه آهني روي سرم سنگيني مي كرد. دوباره گفت-بلندتر-:بكش. نكشيدم. سگ دراز كشيده بود و ما را برانداز مي كرد. زبانش را بيرون آورده بود و له له مي زد. گروهبان فرياد زد: بكش.
چهار پایه كه كنار رفت، مرد آويزان شد. دختربچه دوباره داد زد و همه گريه كردند. بي صدا. سگ، آب دهانش راه افتاده بود ودمش را داده بود بالا. زن جيغ مي زد. مرد كبود شده بود. چشم هايش قرمز شده بودند و داشتند از كاسه بيرون مي زدند. خون بالا مي آورد. دوباره باران گرفت. تمام چتر ها باز شده بودند. سگ منتظر بود تا ما برويم...
***
مه غليظي زندان را فرا گرفته بود. ديوار ها بلند بودند و پر از سيم خاردار. پنج نفر بودند. سحري بود با آسمان كدر. زنداني آمد. چشم هايش را بسته بودند و زانو هايش روي زمين كشيده مي شد. گروهبان سيگار مي كشيد. كلاغ ها سر و صدا مي كردند. مرد را با طناب به ديوار بستند. مرد داد مي زد.
پنج سرباز عرق سرد كرده بودند. گروهبان خميازه ي بلندي كشيد. پنج نفر به صف شدند. مرد ديگر داد نمي زد.
گروهبان گفت حاضر. گفت آماده. سرباز ها قنداق تفنگ ها را به كتف هایشان چسباندند و زانوهايشان را به زمين زدند. گفت آتش. صداي تير بلند شد. كلاغ ها قار قار نمي كردند. سگ پارس نمي كرد و زن كل نمي كشيد. سوتي شبيه سوت قطار داشت كرم مي كرد. مه رفت. من مانده بودم و چهار نفر؛ پنج تفنگ خالي و سر مرد كه آويزان شده بود روي تنش.
***
زن تا گردن رفته بود زير خاك. پسر بچه اي گريه مي كرد.
يكي گفت:"خفه شو. "
زن بي تفاوت جمعيت را برانداز مي كرد. موهاي طلايي داشت و چشم هاي آبي رنگ. غروب بود. خيلي ها فحش مي دادند.
گروهبان گفت آماده. سنگ ها توي دست ها بالا رفتند. بزنيد.
پسر بچه جلوي مادرش ايستاده بود. داد مي زد ،التماس مي كرد: "نزنيد."
سنگ ها از هر سو، صورت زن را نشانه مي رفتند و حالا صورت زن توي باريكه هاي خون گم شده بود. زدند تا وقتي لب هايش ديگر نجنبيد و سرش و چشم هایش بي حركت به سمت پسر بچه ثابت ماند. توي آينه بغل ماشين پسر بچه اي پيداست كه صورت مادرش را پاك مي كند و مي بوسد.سعي مي كند خاك ها را با دست هاي كوچك خونيش كنار بزند.
***
گوشم زنگ مي زند. سگ بلند پارس مي كند و كل زدن هاي زن تمامي ندارد. سرم را به ديوار مي كوبم. هر بار محكم تر. حالا تمام سرباز ها دور من جمع شده اند. سرم تير مي كشد و چشم هایم مي خواهند از جايشان بكنند. لب هايم از خشكي ترك برداشته. خودم را به در، به ديوار، به تخت مي كوبم. بايد خلاص شوم از دست اين مرده ها. آدم هايي كه چند شب است نمي گذارند بخوابم. پيرزن دعا می خواند، مرد فرياد مي كشد و من پسر بچه را از جلوي مادرش كنار مي كشم و حالا تمام صورت ها پيش چشمانم مي خندند. دلم مي خواهد همين الآن ا ز چرخه ي دنيا نيست شوم. انگار نه انگار كه آدمي بوده. دوست دارم سگ لنگ كنار خيابان باشم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای سعید حسین‌پور، سلام. داستان «کاش سگ بودم» را خواندم. چیزی که در طول خواندن داستان‌تان توجه‌ام را جلب کرد این بود که چه ذهن شلوغی دارید. کلی ایده و لحظات داستانی فکرتان را مشغول کرده و به وقت نوشتن هجوم می‌آورند تا خودشان را در داستان‌ جا دهند و شما بدون این‌که به مضمون مربوط باشند یا در پیشبرد روایت تاثیری داشته باشند این اجازه را به آن‌ها می‌دهید. این خیلی خوب است که شما این همه خرده‌روایت و ایده‌های داستانی در سر دارید. خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که داستان‌نویس‌ها ساعت‌ها و روزها پشت میز کارشان می‌نشینند و هیچ ایده‌ای برای نوشتن ندارند؛ اما در نظر داشته باشید که شما به عنوان خالق یک اثر باید ایده‌هایتان را مدیریت کنید. اگر هم در دور اول نوشتن حریف‌شان نمی‌شوید به آن‌ها اجازه ورود بدهید و در بازنویسی حذف‌شان کنید. ایده وقتی از ذهن به روی کاغذ می‌آید یعنی از دستش خلاص شده‌اید و حذفش روی کاغذ یا متن تایپ‌شده در کامپیوتر، راحت‌تر است.
داستان کوتاه قواعد و قوانینی دارد. شمایی که پنج سال است داستان می‌نویسید این مطلب را بهتر از من می‌دانید. نویسنده در داستان کوتاه مجال پیش کشیدن این همه موضوع را ندارد که هیچ‌کدام‌شان هم به سرانجامی نمی‌رسد. داستان کوتاه یک خال سیاه دارد، اما شما با پیش کشیدن این همه موضوع داستان را خال‌خالی کرده‌اید. همان سطرهای اول خواننده فکر می‌کند که فقدان زنی که مرد به عکسش خیره شده، قرار است موضوع پیش‌برنده‌ی داستان باشد، کمی بعدترش یکی یکی موضوعات مختلف وارد داستان می‌شوند. سربازی رفتن مرد، راننده شدنش، حضور در مراسم اعدام، حضور در مراسم تیرباران، سنگ‌سار و ... . هر کدام از این موارد می‌تواند به تنهایی یا در کنار موضوع دیگری داستان کوتاه را پیش ببرد و به سرانجام برساند. طرح این همه موضوع با هم باعث شده که شما مجال پرداختن به هیچ کدام‌شان را نداشته‌ باشید و سریع از کنارشان بگذرید. در نتیجه خواننده هم مجال نداشته که روی موضوعات تمرکز کند و فضا و شخصیت‌ها را در ذهنش بسازد. این زنی که در یک قاب خلاصه شده، کیست؟ چرا فکر می‌کنید که نباید به خواننده در مورد او اطلاعات بدهید؟ شما حتی برای صدای کل کشیدن زن‌ها باید تداعی در داستان بیاورید. چرا این صدا مدام در گوش مرد است؟ آیا با این صدا او یاد ماجرایی می‌افتد؟ چیزی در گذشته اتفاق افتاده که این صدا از همان اتفاق با مرد مانده و مدام در گوشش صدای کل کشیدن می‌آید؟ یادمان باشد که خواننده فقط از میان کلمات و نشانه‌های داستانی می‌تواند به آن چه که در ذهن خواننده می‌گذرد، دست پیدا کند وگرنه قدرت پیشگویی ندارد.
در داستانی با این حجم کم، چند بار مکان و زمان داستان تغییر می‌کند. آیا ضرورتی برای این همه جابجایی هست؟ خیلی از بخش‌ها بدون این‌که به موضوع اصلی داستان لطمه‌ای وارد شود قابل حذف هستند. داستان در حقیقت از جایی شروع می‌شود که مرد به عنوان راننده یک گروهبان، انتخاب می‌شود. قسمت‌های پیشین مقدمه‌ای هستند که حذفشان چیزی از داستان کم نمی‌کند. اگر هم چند جمله‌ای باشد که بخواهید به آن‌ها اشاره کنید می‌توانید با زدن پل تداعی آن‌ها را در دل داستان جدید بگنجانید. هر کدام از اتفاقات دیگر، اعدام یا تیرباران برای فروپاشی یک سرباز کافی هستند و می‌شود از دل‌شان داستان خوبی بیرون کشید. نه نیازی به پیش کشیدن عکس زن است نه ماجرای اتوبوس و خوابگاه و ... . داستان باید از جایی شروع شود که پتانسیل بیشتری دارد. جایی که بتواند خواننده را درگیر کند. اگر تصمیم گرفتید که در بازنویسی تمرکزتان را روی این موضوعات و فروپاشی سرباز بگذارید داستان می‌طلبد که زبان سیال‌تری داشته باشد. البته قبل‌ از باز کردن این موضوع اشاره کنم که باید تکلیف راوی را مشخص کنید. راوی شما الان به لحاظ زمانی و مکانی کجای داستان ایستاده و روایت می‌کند؟ آیا پاراگراف آخر اکنونِ داستان است و هر چه قبل‌تر آمده، اتفاقات گذشته است؟ یا داستان از شب اعزام مرد شروع می‌شود و به این‌جایی که سرباز به لحاظ روحی و روانی بهم‌ریخته است، تمام می‌شود؟ این را می‌پرسم چون افعال بکار برده شده در داستان خواننده را سردرگم می‌کنند. افعال در حال و گذشته در رفت و آمد هستند در حالی که مشخص نیست که راوی پل تداعی به گذشته می‌زند یا در نوشتن زمان درست افعال بی‌دقتی کرده. اگر تصمیم گرفتید که اکنون داستان پاراگراف آخر باشد یعنی جایی که سرباز به لحاظ روحی بهم ریخته، در این صورت متن می‌طلبد که زبان سیال‌تری داشته باشد. راوی‌ای که در موقعیت نرمال نیست روایتش هم بهم ریختگی دارد و جریان سیال ذهن می‌تواند در باورپذیری مرد و موقعیتش کمک بیشتری کند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
سعید حسین پور » 10 روز پیش
سپاس
نازنین جودت » 8 روز پیش
منتقد داستان
موفق باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.