پارودی که طناز نیست




عنوان داستان : رستم کوچولو
نویسنده داستان : منصور کمالی

یک ساعتی هست که همین طور روی تخت دراز شده ام و پهلو به پهلو می شوم. هر طرفی می چرخم رستم را می بینم که با سبیل کلفت و ریش انبوهش جلویم ایستاده. مثل این که امشب تا تصمیم آخر را نگیرم دست بردار نیست. هر چقدر پرونده اش را بررسی می کنم باز هم به این نتیجه می رسم که تنها حکم متناسب با این سوابق، مرگ است. اما وقتی قلم را دستم می گیرم انگار طلسم شده باشم، یک کلمه هم نمی توانم بنویسم. امروز هم مثل تمام هجده روز گذشته، از صبح، قلم را دستم گرفتم و صفحه سفید را گذاشتم جلویم تا کار رستم را تمام کنم اما باز هم نتوانستم. مگر فقط همین یک رستم هست که حکمش مرگ بوده و پرونده اش افتاده زیر دست من؟مگر این همه آدمی که حکم اعدامشان را صادر کردم همه شان برای مرگ مستحق تر از رستم بودند؟ مگر با همین دست هایم سرشان را از تن جدا نکردم؟ یا شکمشان را پاره نکردم؟ پس چرا این یکی را نمی توانم؟
دوباره رستم می آید سراغم. با آن هیکل نتراشیده نخراشیده اش عین بچه های مظلوم می ایستد و به من نگاه می کند. می گوید:
"نکن. فردوسی جان نکن. ما یک عمره با هم رفیقیم. خدا وکیلی اگه من نبودم اصلا کی تو رو می شناخت؟ حالا حقشه همین طوری اون قلمت رو بچرخونی و حکم مرگ من رو بدی و بندازیم توی چاه پر از خنجر و تمام؟ انصافت رو شکر."
"دست من نیست رستم جان. به خدا دست من نیست.تو هم مثل ملت فکر می کنی من همه کاره ام؟ فکر می کنی هر تصمیمی بگیرم بدون حرف پس و پیش می تونم انجام بدم؟ مثلا همون اسفندیار. مگه من نمی خواستم یک جوری بین شما دو تاآشتی برقرار کنم که نه سیخ بسوزه نه کباب. خودت دیدی که اسفندیار کوتاه نیومد."
"حساب من از اون اسفندیار با اون کینه شتریش جداست. نبینم دیگه اون رو با من مقایسه کنی. ما مثلا یه عمر با هم‌نون‌و‌نمک‌خوردیم."
"پسرت سهراب چی؟ مگه من از خدام نبود که یک جوری بهت خبر بدم که این دلاوری که داره برات شاخ و شونه می کشه پسرته. که نزنی اون طفل معصوم رو بکشی. شد یا نشد؟"
چه روزهای سختی بود. همان روزهایی که من تازه پسر جوانم را از دست داده بودم. همان روزها بود که پسرش سهراب به جنگ او آمد. می توانستم یک جوری بین رستم و سهراب آشنایی ایجاد کنم؟ نه. این بودنی کار بود. آن اتفاق باید می افتاد. دست من نبود که جلویش را بگیرم.
رستم دوباره آمده است سراغم:«تو چقدر ضعیفی. یعنی واقعا نمی تونی یک جوری من رو نجات بدی؟»
"نه. هر جوره حساب می کنم تنها راه همینه."
"تو دیگه چه جور نویسنده ای هستی داداش. داستان خودته. اختیارش رو داری. چطور نمی تونی من رو نجات بدی؟"
"کی گفته نویسنده همه کاره داستانه؟ یک وقت هایی شخصیت، خودش اختیار داستانش رو به دست می گیره."
" زکی. شخصیت داستان اگه منم که همین جا بهت می گم دوست دارم زنده بمونم. اما اگه با کس دیگه ای بستی و اون گفته جام بلا رو بریزی تو حلق من، دیگه بحثش سواست."
" نه. منظورم این نبود. چه جوری برات بگم؟ درسته من بگذارم تو ، تو رخت خوابت بمیری؟ خودم همین رو دوست داشتم اما حیف تو نیست این جوری بمیری؟»
"حالا نمی شه من نمیرم؟."
"خب داستان این جوری خراب می شه.البته یه راه داره."
" چه راهی ؟"
" مثلا این که قسمت های قبلی داستان رو تغییر بدم. تو رو از این مرتبه جهان پهلوانی بیارم پایین. بفرستمت دنبال یه کار دیگه."
" چه کاری مثلا؟"
" مثلا تجارت، زراعت..."
گرزش را بلند می کند و در هوا می چرخاند:" جرات داری این کار رو بکن. چنانت بکوبم به گرز گران."
از روی تخت بلند می شوم. جعبه سیگار را از روی میز برمی دارم. سیگاری بر می دارم و آتش می زنم. سیگار را به لب می گذارم و شروع می کنم به پک های عمیق زدن.
"تو هم بالاخره سیگاری شدی؟ چقدر گفتم نرو تو کار هنر. آخرش همین می شه. لابد فردا پس فردا هم می ری سراغ ... لا اله الا الله"
"بعد از یه عمر زندگی سالم هنری، این چند روزه از دست تو رو آوردم به سیگار. خدا بخواد به همین زودی از دستت راحت می شم بعد هم این سیگار رو ترک می کنم. "
"به خدا من راضی نیستم تو به خاطر من سیگاری بشی."
با شادی از جا می پرم.می پرم توی بغلش: «قربونت برم رستم جان. یعنی اجازه می دی من بکشمت؟»
من را محکم می کوبد به زمین.
" تو غلط می کنی. چند دفعه گذاشتم زخم و زیلیم بکنی مثل این که پررو شدی. فکر کردی طرفدارهای من کمتر از طرفدارهای اون کارآگاه لندنیه اس؟اسمش چی بود؟"
"شرلوک هلمز."
"آره. فکر کردی طرفدارهای من کمتر از اونه؟جرات کنی من رو بکشی طرفدارام رو مجبور می کنم یه کمپین اعتراضی تشکیل بدن که بیفتی به ..."
"بیفتم به چه کاری؟"
"حیف که یک کلمه حرف زشت تو این چند سال ازت نشنیدم وگرنه کاملش رو بهت می گفتم."
سیگار دوم را روشن می کنم. " یه راه دیگه هم هست."
" فقط از همین راه های مسخره نباشه که این چند روز داری بهم پیشنهاد می دی. "
"نه. ببین من تصمیم گرفتم این داستان رو به صورت پایان باز تموم کنم. تو می ری سمت چاه پر از خنجر و..."
"دوباره گفت چاه پر از خنجر. بزنم..."
"صبر کن. تو می ری طرف چاه. داستان همین جا تموم می شه. حالا تصمیم با مخاطبه که تو داخل چاه می افتی یا نمی افتی."
"اون وقت من که نه معلومه مردم نه معلومه نمردم می رم کجا؟ این دنیا یا اون دنیا؟"
"می ری همون جا که شازده کوچولو آخر داستانش رفت."
"این جوری که نمی شه. اون قدیم ها آخر داستان تکلیف آدم معلوم بود."
"اگه می خوای تکلیفت روشن بشه که باید بمیری. باید بیفتی توی چاه. من راه دیگه ای به ذهنم نمی رسه. دارم از دستت خسته می شم.تا دو روز دیگه بهت وقت می دم تصمیم بگیری.یا مردن یا پایان باز."
"تا دو روز دیگه؟ مگه قدیم هاست.؟حالا من باید کلی فکر کنم .کلی واگویه داشته باشم. از زال نظر بپرسم."
"خب هر کاری می خواهی بکن. مگه من جلوت رو گرفتم؟"
"تو نه. اما اون نویسنده که الآن داره داستان ما رو می نویسه،همون که خودش رو گذاشته جای تو ،می خواد داستان رو چند خط دیگه تموم کنه. این همه حرف و واگویه من رو چطوری تو چند تا کلمه جا می ده؟"
"نگران اون نباش. اون هم داستانش پایان بازه."
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقای کمالی عزیز. «رستم کوچولو» را خواندم. قصد شما نوشتن پارودی بوده. ممکن است نوشتن این نوع از داستان به ظاهر کار ساده‌ای باشد. این که شخصیتی را از متنی کهن یا داستانی قدیمی بیاوریمش در دنیای امروز و فضای طنزآلودی بسازیم. اما این ظاهر قضیه است. پارودی هم برای خودش آدابی دارد که باید رعایت شود. شما فردوسی و یکی از مهم‌ترین شخصیت‌های شاهنامه‌اش را به روزگار امروز دعوت کرده‌اید. اما این وام گرفتن از گذشته فقط در حد اسم مانده. ما فردوسیِ خالقِ شاهنامه را در داستان شما نمی‌بینیم. حتی در زبان و گفتار هم نشانه‌ای از فردوسی بودنش نداریم. رستم هم موقعیتی مشابه دارد. خواننده را یاد بزن بهادرهای کلاه مخملی می‌اندازد تا رستمی که در شاهنامه بوده. گرزی که دستش داده‌اید هم کمکی نکرده. با سیگار کشیدن فردوسی و بگو مگوهایش با رستم هم طنزی اتفاق نیافتاده.
در متن شما فردوسی تصمیم دارد همان بخشی از شاهنامه را بنویسد که رستم کشته می‌شود. این ایده خوبی است. زاویه دید اول شخص انتخاب خوبی برای این داستان نبوده. از فردوسی فاصله بگیرید. زاویه دید سوم شخص را امتحان کنید. زبان داستانتان را بسازید. فردوسی و رستم باید باورپذیر باشند. خواننده باید حضورشان را در متن شما باور کند، اصل بودن‌شان را. آوردن چند بیتی از شاهنامه در بگو مگوهایشان می‌تواند کمک خوبی باشد. (در متن شما فقط از یک مصرع استفاده شده). فضا را بسازید و از امکانات دنیای امروز استفاده کنید. شخصیت‌هایی از گذشته در دنیای امروز قابلیت خلق داستانی طناز دارند. از هیچ‌کدام از امکاناتی که در اختیارتان بوده استفاده نکرده‌اید و با ترفند قصه در قصه فرار کرده‌اید از نوشتن پارودی‌ای که ایده خلاقانه‌ای داشته. بابت ایده‌تان به شما تبریک می‌گویم. قدم اول خوب بوده. جسارتتان هم قابل تحسین است که علاقه‌مند هستید از داستان رئال پیش تر بروید و مدرن و پست مدرن را تجربه کنید. شما مدت زیادی نیست که می‌نویسید ولی سنگ بزرگی برداشته‌اید. من این را عیب نمی‌دانم اما به شرط این‌که خلاقیت‌تان را به سمت و سوی درست هدایت کنید و نگذارید فکرهای خوب داستانی‌تان قبل از شکوفا شدن در نطفه خفه شوند. با خواندن و نوشتن‌های بیشتر و جدی گرفتن کار داستان‌نویسی ایده‌هایتان را بپرورید.
همین داستان را هم بازنویسی کنید. نگذارید ایده خوبتان حیف شود. منتظر خواندن داستان‌های بیشتری از شما هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.