داستان مینیمال نیاز بیرونی ندارد




عنوان داستان : گل آقا
نویسنده داستان : فریبا کردی


شاپور دوردانه جعفرقلی لگد محکمی به گل آقا زد. آخه کسی تا به حال ندیده بود گل آقا چپق بکشد. مش بابا فریاد زد: خجالت بکش پسر جعفرقلی تو دیگه وقت زن گرفتنته. شاپور به بچه های آبادی اشاره کرد آخه شرط بندی کرده بود. مش بابا خمیازه ای کشید و کلاه نمدیش را روی صورتش گذاشت و پشتش را به گل آقا تکیه داد. شاپور به گل آقا نزدیکتر شد و جوال دوز را به گردن دراز گل آقا فروکرد. انگار زلزله آمد. گل آقا با آن جثه بزرگش ازجا کنده شد و چهارنعل دنبال شاپور گذاشت. همه از ترس به این طرف وآن طرف می دویدند. مش بابا فریاد زد: به دادم برسید خانه خراب شدم پسرجعفرقلی کارخودش را کرد. گل آقا مثل شیر نعره می زد و با سر به در خانه جعفرقلی می کوفت. مش بابا نزدیک گل آقا شد و صدا زد، اما دیر شده بود. گل آقا با آن جثه بزرگش به دنبال شاپور در خانه جعفرقلی را شکست. مش بابا خواست که به بهانه چپق گل آقا را رام کند، اما همه دیدند که گل آقا شتر مش بابا کنار نعش مش بابا اشک می ریزد‌ و باره می کشد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
در این داستان ایده‌ی شوک، تکنیک اصلی نویسنده بوده است و این که کلیدهایی در انتهای متن قرار داده شوند تا با برهم زدن برداشت های اولیه مخاطب، داستان را زیبا نمایند. استفاده از نام گل آقا برای یک شتر باعث شده تا خواننده تا انتهای داستان این را نفهمد و فکر کند با انسانی روبروست به خصوص که تلاش شده تا برخی ویژگی های انسانی نظیر چپق کشیدن به شتر نسبت داده شوند. در انتهای نوشته است که نویسنده پرده از این به اصطلاح راز برداشته و می گوید "گل آقا شتر مش بابا". گرچه این ایده در اواسط داستان به مشکل برمی خورد و لو می رود چرا که استفاده از چهار نعل دویدن نشانه هایی را به مخاطب می دهد که حدس بزند با حیوانی روبروست.
مساله چپق کشیدن گل آقا برای بسیاری از مخاطبین می تواند نامفهوم باشد. منظور از شتری که چپق بکشد چیست؟ آیا فقط گفته شده تا خواننده را گول بزنیم و تصور آدم بودن گل آقا را در او به وجود آوریم؟ یا دادن موادی نظیر تنباکو به شتر برای رام و آرام کردن او بوده و کاری مرسوم است؟ بسیاری این را نمی‌دانند و همین نکته خوانندگان راضی و طرفدار را اندک می کند. داستان ناگزیر نیازمند اطلاعاتی بیرونی می شود و همین از ارزش داستان مینیمال می کاهد.
در داستان، عبارت "مثل شیر نعره می زد" فقط برای گول زدن مخاطب آمده و با منطق و واقعیت داستان منافات دارد. شتر مثل شتر نعره می زند نه مثل شیر. تعمد نویسنده در این جا از صداقت روایت کاسته است. این استعاره مثل یک وصله ی اجباری بر تن داستان نشسته است. داستان مینیمال داستانی ساده و صادق است.
برخی کلمات هم برای فضای داستانی خاصی مناسب هستند. کلمه "می کوفت" در "با سر به در خانه جعفرقلی می کوفت" بیش از حد رسمی است و با لحن این داستان همخوانی ندارد. از آن جا که هر چه داستان کوتاه تر می شود نقش کلمات بیشتر می شود ، نویسنده محترم باید در انتخاب واژه دقت لازم را بکند.
از نقطه قوت داستان بگوئیم که در انتخاب موقعیت و حادثه خیلی خوب عمل شده و چون به مرگ مش بابا ختم شده، برش داستانی موجود دارای اهمیت و جذابیت است. اما با این حال مرگ مش بابا بسیار گنگ و مبهم به خواننده ارائه شده است. به نظر می رسد مخاطب نیازمند اطلاعاتی بیرون از داستان است و این مساله با روح داستان مینیمال در تضاد است. داستان مینیمال به واسطه ماهیت ساده و ساده گرایانه آن به خود ختم می کند و همه معانی و مضامین مورد نظر خود را در خود قرار می دهد. کینه شتری برای مخاطب آشنا و مورد قبول است. فراموش نکرده ایم که سپیدخوانی بخشی از داستان مینیمال است و رسیدن به شکل کامل داستان وظیفه مخاطب است اما در این جا خلاء موجود بسیار غیرفنی است چرا که نیاز به اطلاعاتی خاص دارد و بخش های ارائه شده نیز به فهم آن کمکی نمی کنند. در سپیدخوانی باید به گونه ای عمل کرد که اطلاعات داده شده بتوانند مخاطب را در پر کردن خلاء ها یاری دهند. مخاطب نمی تواند روی هوا داستان را کامل کند. البته اگر داستان خود را هم بسازد و از داستان نویسنده فاصله بگیرد مشکلی نیست کما این که چنین مساله ای در خیلی از داستان ها هم روی می دهد اما این داستان طوری نوشته شده که باید به نتیجه و پایان بندی مشخصی برسد لیکن مرگ مش بابا بسیار گنگ برای مخاطب باقی می ماند. علاوه بر این شاپور نیز بی نتیجه ای از حضور پررنگش در داستان محو شده است. آیا این همه از شاپور گفته شد تا فقط عاملی برای ایجاد کینه شتری باشد؟ اگر قرار بود تمرکز داستان روی مرگ مش بابا باشد بخش های شاپور می توانستند کوتاه تر شوند. برای مثال دیگر نیازی به ذکر شرط بندی او نبود زیرا شاپور شخصیت دوم بوده و دلیل کارش برای این داستان دیگر مهم نبود. کنش او برای داستانی که مش بابا شخصیت اصلی آن بود کافی می توانست باشد. داستان اما با تمرکز بر شاپور آغاز شده و ادامه می یابد ولی ناگهان از روی شاپور و کار او به مرگ مبهم مش بابا معطوف و ختم می کند.
تصویر انتهایی بار احساسی خوبی به داستان داده است. مرگ در کل اتفاق مهمی است مخصوصاً مرگ های مظلومانه و احساسی.
داستان به ویراش هم نیاز دارد چرا که اغلاط نوشتاری در معنا می توانند تاثیرگذار باشند. "دوردانه" بهتر بود "دُردانه" نوشته می شد. هر چه داستانی کوتاه تر شود انتظار دقت بیشتر در نگارش می رود و جای اشتباه نیست. وجود اشتباه نگارشی در متونی به این اندازه کوتاه می توانند از بی توجه ای نویسنده به متن خود بگویند و این برای هیچ نویسنده ای خوب نیست مضافاً این که باید به برخی موارد نظیر ویرایش ادبی هم عادت کرد. عادت را از همین متون کوتاه شروع کنیم.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.