دلیل داستانت را پیدا کن




عنوان داستان : کودک درون
نویسنده داستان : مهدی تودشکی


با دست هایی لرزان بچه را روی نیمکت ایستگاه می نشانم،کفش پای راستش را که تقریبا آویزان شده در پایش محکم می کنم،دستی به موهایش می کشم و عقب می روم تا نگاهش کنم.
انگار در این دنیا نیست،سرش را زیر انداخته ودر حالی که نغمه من درآوردی کودکانه ای زمزمه میکند پاهای کوچکش را عقب و جلو می برد.با آن پولوور گشاد و شلوار مخمل کبریتی رنگ و رو رفته که سر زانوی چپش سوراخ شده شبیه بی خانمان ها به نظر می رسد،نمی دانم چند ساله است اما حدس می زنم نهایتاً چهارساله باشد.
آنقدر محو تماشای بی خیالی پسرکم که متوجه رسیدن اتوبوس نمی شوم،در آخرین لحظه بچه را بغل می کنم و از شکاف در که هر لحظه تنگ تر میشود خودم را درون اتوبوس می اندازم،روی صندلی تک نفره کنار پنجره می نشینم و بچه را روی زانو می نشانم.
منظره بیرون تعریفی ندارد:عصر زمستانی دلگیری مثل تمام روزهای دیگر،عابرانی که خودشان هم نمی دانند برای رسیدن به کجا این قدر عجله دارند و چراغ های خیابان که کم کم روشن میشوند و نور نارنجی رنگشان حال آدم را به هم میزند.
در انعکاس نور روی شیشه به تصویر دوتامان نگاه می کنم.سرما لپ های پسرک را سرخ کرده،موهای انبوه مشکیش درهم و برهم است و چشمان درشت قهوه ای اش ناآرام.قیافه خودم تعریفی ندارد.ترکیب صورتم عین بچه است با این تفاوت که ته ریشی نامرتب آن را پوشانده و چند جای زخم روی چانه و ابرو معصومیتش را گرفته.موهایم درحال سفید شدن هستند و چشمانم بی قراری چشمان پسرک را ندارد،سرد و بی فروغ.
پیرمردی که روبه رویمان نشسته شکلک در می آورد و بچه نامطمئن می خندد.پیرمرد دست در جیب می کند وآبنباتی که نمی دانم چندسال آنجا مانده را در می آورد وبه سوی بچه میگیرد.دست پسرک آبنبات را در هوا می قاپد و آنرا گوشه لپش می اندازد.
چند دقیقه ای چشم روی هم میگذارم و وقتی بیدار می شوم اتوبوس رسیده دست بچه را می گیرم و از اتوبوس پیاده می شوم.آن طرف خیابان پارکی است که به طرز رعب انگیزی خلوت است.رو به بچه می گویم:دوست داری بریم یکم بازی کنیم؟پسرک آشکارا خسته است ولی موافقت می کند.از دکه کنار پارک مقداری تنقلات می خرم و روی نیمکت کنار زمین بازی ولو می شوم.
پسر یک ساعتی را صرف پرسه زدن در زمین بازی سوت و کور می کند،با قدم های کوچک و نامطمئن از این سرسره به آن یکی می رود.سرانجام خسته می شود و می گویدمی خوام برم خونه.می گویم:باشه ولی قبلش میزاری منم یکم بازی کنم؟
-سرسره بازی؟
_نه بازی من فرق می کنه.
_پس بیا بریم خونه.
-بازیش خیلی قشنگه ها،یکم بازی می کنیم اگه دوست نداشتی میریم خونه.
عاقبت راضی میشود.دستش را می گیرم و به سمت انتهای پارک می رویم،از میان چند ردیف درخت رد می شویم،از چند پله پایین می رویم ودر نهایت به رودخانه می رسیم.حاشیه رودخانه تاریک است و آب کثیف رودخانه سربی رنگ،کاپشنم را در می آورم،بچه را بغل میکنم وبه سمت آب می روم.گوشه ی لب های پسرک شروع به لرزیدن می کند و اشک از چشمانش جاری میشود.
آنقر جلو میروم که آب به سینه ام برسد.بچه زار زار گریه می کند وپشت سرهم میگوید می خوام برم خونه. دست های کوچکش را از دور گردنم باز می کنم،گونه های خیس از اشکش را می بوسم و سرش را زیر آب فرو میبرم.تقلا می کند از آب بیرون بیاید ولی آنقدر نگهش می دارم تا دست و پا زدنش قطع شود.
پیکر کوچک و بی جانش را به جریان آب میسپرم و از آب بیرون می آیم.کاپشنم را روی لباس های خیسم می پوشم و می روم تا فصل جدیدی از زندگیم را آغاز کنم.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب مهدی تودشکی عزیز درود
داستان «کودک درون» اسم خوبی برای طرحی است که داری. کودک درونی که نهایتا جنایت را رقم می‌زند. اصلا جنایت همیشه یکی از مهم‌ترین تم‌های داستانی است که نویسنده می‌تواند با آن اعجاز کند. جوری بنویسد که همه محو شوند. نمونه خیلی گل درشتش هم همان رمان «جنایت و مکافات» خودمان که فیودور داستایوفسکی آن را نوشته است. اما داستانی که تو نوشته‌ای جز جنایتی که در انتهایش وجود دارد چه چیزی درش هست که مرا ترغیب به خواندن بکند؟
ما راوی صرف یک اتفاق نیستیم. نویسنده باید بتواند خوب نگاه کند و دلیل‌ها و چرایی وقایع را خوب پیدا کند. رابطه بین آدم‌ها را کشف کند و آن‌ها را نشان بدهد. چیزی که در داستان شما وجود ندارد. شما راوی یک اتفاق هستید. اتفاقی که ما هیچ پیش زمینه یا پس زمینه‌ای از آن در داستان نداریم. یکی یک پسر بچه را سوار اتوبوس می‌کند با او به پارک می‌رود و در نهایت او را در یک رودخانه غرق می‌کند. فکر نمی‌کنی باید به من بگویی این کسی که پسربچه را با خودش توی اتوبوس می‌برد کیست؟ بچه کیست؟ چرا این عمل را مرتکب می‌شود؟ اگر بگویی قصدت فقط نشان دادن این اتفاق است از تو نمی‌پذیرم چون وقتی داستان تمام می‌شود کلی معما دارم که باید آن را حل کنم و چون داستانت یک اتفاق را روایت کرده و هیچ کُدی هیچ جای داستان وجود ندارد ذهنم را درگیر نمی‌کنم و می‌گویم ولش کن. این برای داستانت خوب نیست. داستان تو باید مرا به تفکر وادار کند. تفکری که از موضوع یا شیوه نوشتنت برآمده باشد نه این‌که با خودم بگویم چرا این اتفاق افتاد؟ این آدم چرا این کار را کرد؟
نمی‌دانم چه مشابهتی بین داستان تو و داستان «بچه مردم» نوشته جلال آل‌احمد پیدا کردم. شاید چون قربانی شدن بچه در هر دو تم اصلی است. پیشنهاد می‌کنم این داستان را یک‌بار دیگر بخوان. آل‌احمد در این داستان به انگیزه‌های شخصیت اصلی برای قربانی کردن بچه‌اش اشاره می‌کند و داستانش را می‌سازد و درونیات مادری را به ما نشان می‌دهد که بچه‌اش را سر راه می‌گذارد. هربار این داستان را می‌خوانم به بی‌چارگی این زن فکر می‌کنم. به جامعه‌ای فکر می‌کنم که این زن در آن زندگی می‌کند. به آینده بچه هم فکر می‌کنم و به خیلی چیزهای دیگر هم فکر می‌کنم.
این تفاوت یک داستان خوب است با داستانی که سرسری خواسته یک اتفاق را روایت کند و انگیزه‌ها را فراموش کرده است. دلیل‌ها را از داستانت حذف نکن. آدم‌ها حتی برای بیدار شدن یا خوابیدن‌شان هم دلیل دارند و همین دلیل‌هاست که زندگی را پیچیده می‌کند. مثلا به این ماجرا همیشه فکر می‌کنم. یک نفر عشقش را کشته بود و از او پرسیدند چرا او را کشتی؟ گفت چون دوستش داشتم. می‌بینی یک دلیل احمقانه می‌تواند جنایت به بار بیاورد. چیزی که داستان تو از آن بی‌بهره است.
اما در این میان باید بگویم در صحنه‌هایی که توصیف کرده‌ای خوب عمل کرده‌ای. اتفاقات را می‌بینیم. مردم را می‌بینیم. اتوبوس و باقی چیزها را می‌بینیم و این نقطه قوت داستان توست که خوب می‌توانی روایت کنی اما دلیل‌های داستانت را پیدا کن.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.