کلمه، ثروت نویسنده است




عنوان داستان : پریدن از توی مشت
نویسنده داستان : حمیدرضا محدثی

■ ۱. «دانش آموز اسدی»

هیچ گرمایی که از گردنت هجوم‌بیاورد سمت گونه ها و گوشهایت و سرخشان‌کند، به نکبتی آتش شرمندگی و خجالت نیست؛ وقتی که کسی را ببینی در جایی که نباید می دیدی؛ وقتی که توی یک امتحان، گرماگرم تقلبی و فقط یک قدم تا پریدن به آنسوی نمره قبولی فاصله داری، که ناگهان دستی سنگین و بزرگ بنشیند روی شانه ات و سر که برگردانی ببینی معلم است! سرم را برگرداندم، آقای حیدری بود؛ داشتم زیر امواج محکوم کننده ی سنگین نگاهش له می شدم. اولین تجربه میانبر زدنم به سنگلاخ خورده بود. کاش زمان به عقب برمی گشت و من برگه ی تقلب را از زیر ورقه ام برمی داشتم و گم‌ و گورش می کردم و همان دانش آموز محترم قبلی باقی می‌ماندم. هیچوقت مرز بین آبرومندی و بی آبرویی را این قدر نزدیک ندیده بودم. کاش زمان مثل دسته ی دوچرخه ام می بود که می توانستم هر وقت که دوست داشتم، دور بزنم و برگردم؛ نمی شد! قلبم نمی طپید؛ می کوبید! آقای حیدری زمان را نگه داشته بود و داشت توی چشمهایم دنبال چیزی می گشت و من تا کی می توانستم زیر تیرهای شماتت نگاهش تاب بیاورم؟...

■ ۲. «حیدری، دبیر ریاضی»

ته سالن ایستاده ام و مراقب جلسه ی امتحان هستم. روزی که امتحان خودت باشد، باید دو برابر حواست به تنبل های متقلب باشد. همکاران گرامی دو به دو جمع می شوند به حرف زدن، یا کله هایشان می رود توی ماسماسک. راستی باید اسدی را پیدا کنم و سفارش تلفنی مادرش را بگویم‌. این هنر را دارم که از پشت سر هم‌ بتوانم دانش آموزی را بشناسم. زحمتی نداشت، گوشه ی سالن پشت نفر جلویی اش قوز کرده و محو جواب دادن است. گوش های برگشته اش، معادل همان پیشانی سفیدیِ گاوِ ضرب المثل است. برای اینکه صدایم بلند نشود، دستم را می گذارم روی شانه اش؛ فلک زده عین برق گرفته ها از جا می جهد. دانش آموز اگر چهل ساله هم بشود، باز از معلمش می ترسد! خصوصن وقتی مثل این اسدی هم خنگ و کودن باشد و هم مودب. ...

■ ۳. «دانش آموز سهرابی»
توی تکه کاغذ کوچکی نوشتم: « آقای حیدری! اسدی یک ورقه تقلب گذاشته زیر ورقه اش...» و وقتی از حرف زدن با اسدی برگشت، دادم دستش. آقای حیدری هم کرد توی جیبش شلوارش تا اول به زنگ موبایلش که به جیر جیر افتاده بود جواب بدهد. نمی گذارم مفت و جفت تقلب کنی؛ جوجه ماشینی نکبت!
آقای حیدری تلفنش را جواب داد، اما دست وامانده اش را نکرد توی جیبش. سالن را تا آخر جلسه صد بار رفت و آمد؛ آخرهای جلسه همین که رسید کنارم، آهسته پرسیدم: « کاغذم رو خوندین؟ » یادش آمد. دست کرد توی جیبش، نبود؛ جیب دیگر، آن جا هم نبود. اخم کرد و پرسید: حالا چی بود؟ برگشتم اسدی را نشانش بدهم و با اشاره بفهمانم، دیدم اسدی رفته. ماندم چه بگویم. تلفن آقای حیدری، جایی که باید نوشته من تویش می بود، لرزید، چون فوری دست کرد جیبش و کشید بیرون و پرسید:« بله؟» و احوالپرسی کنان به قدم زدن ادامه داد.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای محدثی، سلام
مفهوم مرکزی داستان‌تان نه‌تنها جذاب است، که از جمله‌ی مفاهیمی است که پرداختن به آن‌ها در داستان‌نویسی معاصر، لازم است: عدم قطعیت. در جهان معاصر هیچ‌چیز قطعی نیست و نمی‌شود به این سادگی‌ها حکم داد. هرکسی از ظن خود با مسائل و پدیده‌ها یار می‌شود و به تعداد انسان‌ها قرائت و تفسیر و برداشت وجود دارد. شما سه شخصیت -اسدی، حیدری و سهرابی- را در صحنه‌ی داستان به نمایش گذاشته‌اید و برهه‌ی کوتاهی از زندگی این‌ها را برای خواننده به تصویر می‌کشید. موضوع داستان، موضوع بسیار ساده‌ای است. پیچیدگی این داستان در موضوع آن نیست، در نگاه نویسنده به موضوع است، و این خیلی خوب است. نقطه‌ی قوت دیگر داستان‌تان این است که به همه‌ی شخصیت‌ها اجازه‌ی ابراز وجود و اظهار نظر داده‌اید. هر کدام لَختی زمان دارند تا بخشی از روایت را -یا بهتر بگویم؛ چشم‌انداز خودشان از روایت را- با خواننده در میان بگذارند. این شیوه‌ی چندآوایی در روایت، به‌خوبی روی داستان‌تان نشسته و تبدیل شده به یکی از امتیازهای آن. یکی از استادهای به کار بردن این شیوه، ویلیام فاکنر بوده و اوج هنرش در به‌کارگیری آن را در «گور به گور» می‌شود دید. این را هم اضافه کنم که روایت چندآوایی، که در آن همه‌ی شخصیت‌ها می‌توانند صدای خودشان را داشته باشند، یکی از دموکراتیک‌ترین شیوه‌های روایت است. این‌ها نقاط قوت و محاسن داستان «پریدن از توی مشت» است. در شیوه‌ی اجرای داستان اما، خلل‌هایی وجود دارد. به نظر می‌رسد که شما سعی کرده‌اید داستانی مینیمالیستی بنویسید. اما آیا مینیمالیسم یعنی کوتاه‌ترنویسی؟ آیا مثلا نمی‌شود رمان یا قصیده‌ی مینیمال نوشت؟ آیا مینیمالیسم فقط در کلبه‌ها قابل‌تحقق است و به آسمانخراش‌ها راهی ندارد؟ این خیال و برداشت، که هرچه فرم «کوچک‌تر» باشد، اثر هنریْ مینیمال‌تر است، خیال و برداشتی نادرست است. کوچکی و بزرگی نیست که مینیمالیسم را به وجود می‌آورد. مینیمالیسم یعنی میل کردن به سمت حداکثر ایجاز؛ یعنی بتوانی با کم‌ترین عناصر و المان‌ها بیشترین معنا را برای مخاطب بسازی. و با این حساب یک رمان یا فیلم بلند سینمایی هم می‌توانند مینیمال باشند. آن‌چه در داستان مینیمال اهمیت دارد، لزوم دقت به جزییات و گزینش‌گری هوشمندانه است. قول معروفی هست که می‌گوید «کلمهْ ثروت نویسنده است.» و همه‌ی بزرگان داستان‌نویسی در صدواندی‌ سال اخیر، همیشه توصیه کرده‌اند که این ثروت را بیهوده هدر ندهید. این یک حکم کلی است و ممکن است گاهی هم نویسنده‌ای به هر دلیلی از آن عدول کند. اما… اگر هم بشود قصور نویسنده‌ای در خرج کردن کلمه‌ها را در هر داستانی نادیده گرفت، در یک داستان مینیمالیستی نمی‌شود. کسی که داستان مینیمالیستی می‌نویسد، حتا یک کلمه‌ی اضافه هم نباید داشته باشد؛ بله، حتا یک کلمه. از این حیث می‌توانم بگویم داستان شما به‌رغم بسیار کوتاه بودنش، اضافات زیادی دارد. شخصیت‌های داستان‌تان پرگویی می‌کنند و این با شیوه‌ی صورت‌بندی آن در تعارض است. اگر می‌خواهید به این شیوه بنویسید، باید خیلی موجزتر از این‌ها مسائل را در داستان عرضه و ارائه کنید. و البته داستان‌تان چیزهای زیادی هم کم دارد؛ به‌ویژه، روابط بین شخصیت‌ها درست‌ودرمان ساخته و پرداخته نشده. ارتباط بین حیدری با مادر اسدی چه‌ شکلیی است که مادر اسدی به حیدری زنگ می‌زند و ازش می‌خواهد سفارشی را به پسرش برساند؟ رابطه‌ی اسدی و سهرابی چه‌جور رابطه‌ای است؟ صرفا چشم‌ و هم‌چشمی مدرسه‌ای؟ یا چی؟ این‌ها هنوز در داستان‌تان ساخته نشده‌اند. می‌بینید؟ داستان‌تان بعضی‌چیزها را زیادی دارد و بعضی‌چیزها را کم. همین است که به‌رغم درونمایه و موضوع خوب و نگاه خوب‌تر، هنوز هم جای کار بیشتری دارد. خوب است رویش کار و آن را بازنویسی کنید. نسخه‌ی بعدی داستان‌تان، حتما نسخه‌ی بهتری خواهد بود.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۲
کاوه فولادی‌نسب » 11 روز پیش
منتقد داستان
سلام جناب محدثی عزیز. وقت به خیر. خواهش می‌کنم. امیدوارم مفید و راه‌گشا بوده باشه.
حمیدرضا محدثی » 12 روز پیش
سلام و عرض ادب جناب آقای فولادی نسب. از نقد روشن و عالمانه برای این داستان ناقابل، بسیار سپاسگزارم. هفته ها منتظر بودم و حالا خیلی شیرین این انتظار به آخر رسید. زنده باشید و برقرار.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.