داستانت را نشان بده




عنوان داستان : خاطره
نویسنده داستان : مهدی تودشکی


از در قهوه خونه که رفتم تو چشم چشم رو نمی دید،انگار دود تو هوا موج میزد.از ته حنجره جوری که میون اونهمه قیل و قال صدام به همه برسه بلند سلام کردم.برای یه لحظه صدای قل قل قلیان قطع شد،میون همهمه سلام و احوال پرسی صدای مشدی رضا رو شنیدم.
کورمال کورمال رفتم ته قهوه خونه،جایی که همیشه می نشست.منو که دید بادست زد کنار جایی که نشسته بود و چایی رو ازجلو خودش برداشت گذاشت جلو من.غرق صحبت با یه جوون بیست و چند ساله بود.همینجور که می نشستم گفتم:امروز چه قصه ای داری مشدی؟
_داشتم از ننه جونم تعریف می کردم،برات گفته بودم؟
سر تکون دادم.گفت:بشین تا برات بگم.از چایی که براش آورده بودن یه هورت کشید و گفت:قبلش درست یادم نمیاد،هفت هشت سالم بود،می شدم نوه پسری ننه جون.تو ده همه بهش می گفتن عمه خانوم.صبح ها آفتاب نزده می زد بیرون،بهش می گفتیم:ننه جون کله سحری چه خبره؟بگیر بخواب.می گفت:نه ننه تنهایی نفسم می گیره.
شبا آرد خمیر می کرد،اذون صبح رو که می گفتن شروع می کرد نون پختن.تیغ آفتاب که در می اومد نون هارو می پیچید تو یه بقچه و می رفت خونه یکی از بچه هاش.همیشه یه مشت آجیل با خودش داشت.تو راه به هرکی می رسید،کوچک و بزرگ،چندتا دونه می داد.می گفت مشکل گشاست.بچه های ده پشت در خونه هاشون کشیک می دادن تا وقتی عمه خانوم رد میشه ازش نخودچی و کشمش بگیرن.
صبح هایی که می اومد خونه ما می نشست لب ایوون.همون جور که بقچش رو باز میکرد دورش حلقه میزدیم.می گفت:بیاین ننه براتون قپی آوردم.وسط یه نون رو با گردو و کشمش پر می کرد،بهش می گفت قپی.گاهی سر قپی دعوامون می شد.قپی برامون شیرینی اعیونی بود.
بعضی روزا که سرحال تر بود می گفتم:ننه جون برام قصه بگو،شروع می کرد به تعریف کردن،از وقتی بچه بود می گفت،از وقتی جوون بود.بیش تر وقتا شعر میخوند.شعرای طولانی.
ظهرها قبل ناهار می رفت.هرچی می گفتیم :ننه جون کجا می خوای بری؟بشین بعد ناهار برو؛می گفت:نه ننه باید برم کار دارم.نمی گفت چه کاری.به گمونم می ترسید بچه هاش رو دردسر بده.
یادمه اون روزا یه دوچرخه آبی داشتم.از صبح تا غروب تموم کوچه پس کوچه های ده رو می گشتم.وقتی از تک و تا می افتادم می رفتم پیش ننه جون.
بعدظهرها ننه کف خاکی خونه رو آب می پاشید،یه زیرانداز تو ایوون پهن می کرد و می رفت تو عالم خودش؛هر موقع می رفتم پیشش از یخدون کنج ایوون هرچی خوردنی داشت بیرون می آورد و می داد بخورم.جیب هام رو هم پر تخمه می کرد.هیچ وقت نشد برم و دلی از عزا در نیارم.گاهی آش،گاهی نون قندی و اگه شانسم می گفت سیب زمینی هایی که گوشه تنور می پخت.می مردم برای اون سیب زمینی ها.هروقت می فهمیدم می خواد نون بپزه هزار بار سفارش می کرم برام سیب تنوری کنه.
پاییز که می شد،انارهای درخت کنار حوض می رسید.ننه جون می نشست لب حوض و انار دونه می کرد.مواظب بود چارقد سفیدش لک نشه اما همیشه آب انار چارقدش رو نقطه نقطه سرخ می کرد.
گاهی همینجور که انار دونه می کرد برای خودش زمزمه می کرد و اشک می ریخت.نمی گفت چرا ولی به گمونم به خاطر پسر بزرگش بود.پسرش همون اوایل جنگ کشته شده بود.
همیشه موهاش رو حنا می بست.بهش می گفتم ننه جون چرا موهات سرخه؟ می خندید و می گفت:از بس که دلم خونه ننه.منم می خندیدم.
مشدی یه قلپ از چاییش که سرد شده بود خورد و تلخ خندید.
اون آخرا دیگه بچه هاش بهش سر نمی زدن.وقتی می رفتم اونجا بال در می آورد.الکی می خندید.
زمستونا کرسی می گذاش.عصرای زمستون که دلم می گرفت می رفتم خونه ننه.می رفتم زیر لحاف کرسی و غرق قصه های ننه جون می شدم.از مشهدی که بیست سال پیش رفته بود می گفت؛می گفت و اشک می ریخت.
یه روز وسط قصه گفتن ننه جون خوابم برد.آقام تموم ده رو زیر و رو کرده بود.هیشکی به به فکرش نرسیده بود رفته باشم خونه پیرزن.اون شب یه فصل کتک سیر خوردم که چرا رفتم خونه ننه.
آخرای زمستون بود.دم غروب رفتم در خونه ننه.هرچی در زدم کسی درو باز نکرد،از دیوار رفتم بالا وقتی رفتم تو اتاق ننه دراز به دراز افتاده بود.اول فکر کردم خوابه.دستمو که زدم بهش دیدم مثل یخ سرده.با شیون و زاری همسایه ها رو خبر کردم.
صبح ختم پیرزن همه ده اومده بودن.انگار به گردن همه حق داشت.
مشدی چایی بعدی رو خورده و نخورده بلند شد رفت.
به گمونم سر مزار ننه
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقا مهدی تودشکی سلام
«خاطره» یک عنوان ساده و تکراری است. برای انتخاب اسم داستان خودت را به زحمت بینداز. با این حال با صحنه ی خوبی شروع کرده ای. ورودی قهوه خانه در واقع می توانست دالانی باشد برای اینکه خواننده را به بستر اصلی ماجرا برساند اما تقریبا پس از یکی دو بند(پاراگراف) اول باقی نوشته بیشتر خاطره است تا داستان. درباره ی تفاوت خاطره و داستان و شرایط تبدیل خاطره به داستان مطالعه کن. وقتی داستانی می نویسی گاهی برای خودت پرسش هایی طرح کن و به پاسخ هایش فکر کن. فکر کن خواننده پس از خواندن این اثر به چه حس انسانی خواهد رسید؟ چی به دست می آورد؟ چه تاثیری می پذیرد؟ دچار شگفتی می شود؟ حس گم شده ای را به یاد می آورد؟ چه چیز این اثر کدام بخش آنچنان کششی دارد که خواننده آن را نیمه تمام رها نکند؟ با توجه به سن شما که بسیار جوان هستی و همینطور مدت زمان کمی که داستان نویسی را آغاز کرده ای این نوشته ها را می توان دست گرمی به حساب آورد طبیعی است که آزمون و خطا کمک ات خواهد کرد اما به شرط اینکه هر بار و با هر نکته ی تازه که می آموزی قدمی به جلو برداری. کلمات را نشکن ،کامل بنویس و از نثر شکسته فقط در دیالوگ ها استفاده کن البته دیالوگ ها هم می توانند کامل باشند؛ به ضرورت داستان و انتخاب نویسنده بستگی دارد. دیگر اینکه اگر فرض را بر این بگذاریم که شخصیت ننه جون برای شما جالب است و دوست داری داستان او را بنویسی، لازم نیست دیگری را واسطه کنی. چه ضرورتی دارد که خواننده ماجراهای او را از زبان مشهدی رضا بشنود؟ در آن صورت دیگر به قهوه خانه و مقدمه چینی و .. هم نیاز نیست چون توصیف و صحنه و فضاسازی به کلی تغییر می کند. به جای حاشیه رفتن ننه جون را به خواننده نشان بده. نشانش بده نه اینکه مخاطب او را از زبان مشهدی رضا بشنود. وارد زندگی او و شخصیت او شو، بخشی را انتخاب کن خط داستانی ویژه ای طراحی کن که فقط یک ماجرای محوری داشته باشد و ننه جون را در آنجا آزاد بگذار و اجازه بده خودش را نشان بدهد. بگذار خواننده خودش ننه جون را ببیند، حرف زدنش را بشنود، شاهد احساسات و رفتار او باشد. به موقعیت های داستانی دیگری هم فکر کن مثلا اگر داستان از جایی آغاز بشود که ننه جون مرده است و راوی پشت در خانه ی او ایستاده، آنوقت چگونه خواهی نوشت؟ احساسات و افکار ، توصیف ها وصحنه ها، شخصیت پردازی و به طور کلی پرداخت آن چه شکلی می شود؟ لطفا همین چند نکته ی به ظاهر کوچک اما بسیار اساسی را رعایت کن تا آنچه که می نویسی به شکل و شمایل درست داستانی قابل بحث نزدیک تر شود.
سپاسگزارم

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.