فرآیندها را در داستان نشان دهیم، نه دلیل‌های کلی




عنوان داستان : عروسک خیمه شب بازی
نویسنده داستان : ساناز عظیمی

قاضی حکم را خواند. محکوم به حبس ابد...
عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود. دستبند به دست به سمت بازداشتگاه روانه اش کردند. یاد آن روز سرد زمستانی افتاد. روستایی که در آن زندگی می کرد و اسمش که یار محمد بود.
صبح بود. مردم روستا تازه شروع به کار کرده بودند. از سمت ورودی روستا خبری دهان به دهان نقل می شد که ماشین نظمیه وارد روستا شده است. به ندرت پای امریه و نظمیه چی به روستا باز می شد. تمام مردم روستا ترسیده بودند. می دانستند کاری نکرده اند اما فرقی نمی کرد نظمیه چی ها که این حرف ها سرشان نمی شد. دقایقی بعد در کل روستا پخش شد که برای بردن یار محمد آمده اند.
دیلاق لقبش بود. چند تار مو پشت لبش حکم سبیلش را داشت. همه مردم روستا می دانستند عقل درست و حسابی ندارد و به کارهایش می خندیدند.
ماشین نظمیه جلو در خانه یارمحمد ایستاد. یکی از دو سرباز پیاده شد. در را محکم کوبید. مادرش بیرون آمد.
-با یار ممد کار داریم.
-چه غلطی کرده؟
-بگو بیاد بیرون.
-جناب سروان این بچه عقل درست و حسابی نداره بخدا.
-اگه صداش نکنی در رو میشکونم میرم داخل، یالا.
یار محمد با زیر پیراهن و دمپایی بیرون آمد. سربازی که داخل ماشین بود خنده ی بلندی کرد و گفت: « این اگه عقل داشت تو چله زمستون این تنش نبود.»
یار محمد سرش را خاراند و گفت: «جریان چیه؟»
-باید با ما بیای.
-کجا؟
-بعدا می فهمی، یالا.
یار محمد را بردند. تا چند ماه هیچ کس از او خبری نداشت. مادرش که مردم روستا ننه یار صدایش می زدند شب و روز برایش اشک میریخت.
بهار شده بود. ماشین نظمیه وارد روستا شد. مثل همان روز زمستانی که یار محمد را بردند. در میان مردم تشویش ایجاد شد. خبر به گوش ننه یار رسید که یار محمد را سوار بر ماشین نظمیه چی ها با لباس نظامی دیده اند. ننه یار تا زمانی که با چشمان خود ندید باورش نشد. مگر می شود یار محمد که دست راست و چپش را نمی داند لباس نظامی بر تن کند!
یار محمد در مقابل نانوایی مشهدی رجب ایستاده بود. درجه داری که کنارش ایستاده بود در گوشش نجوا می کرد. یار محمد دستی به تار سبیلش کشید و به طرف نانوایی رفت.
-شنیدم مالیات ندادی.
-یار ممد زمستون پارسال خونم آتیش گرفته پول ندارم.
-یار ممد کیه؟ جناب سروان.
-جناب سروان؟
-بازکن دخلت رو.
تمام پول های دخل را خالی کرد و در کیسه ای که در دستان درجه دار بود ریخت. به درون نانوایی برگشت. مشهدی رجب گریه کنان گفت: «آخه نامسلمون زن و بچم گشنه بمونن؟»
یار محمد گفت:« مجبورم، حلالم کن مشدی»
این را گفت و بدون اینکه حتی به ننه یار سر بزند از روستا خارج شد. ننه یار از خجالت کاری که یار محمد کرده بود سه روز کامل از خانه خارج نشد. یار محمد را نفرین می کرد.
یار محمد در دفترش نشسته بود. نه از کاغذهای روی میز سر در می آورد نه از مملکت داری. ولی جوری یارمحمد ساده را ترسانده بودند که تمام دستورهایشان را انجام میداد. صدای در آمد.
-بیا داخل.
-جناب سروان صاحب زمین ها پیدا شد.
-بیارینش داخل.
درجه دار که کنارش نشسته بود گفت:« تا قرون آخر همه ی زمین ها رو از حلقومش میکشی بیرون.»
-اما این مردم همه خرجشون از همین زمیناس.
-یادت باشه اگه سرپیچی کنی چه بلایی سر خودت میاد.
یار محمد ساکت شد. تمام زمین ها را به بدترین شکل ممکن گرفت. روز به روز جنایت هایش بیشتر می شد. نیمی از زمین های کشاورزی رعیت بیچاره را گرفته بود و دوباره به خودشان میفروخت. خانه ها را خراب می کرد. روزی که حکم اعدام جوانی را که اتفاقی برای دفاع از تخریب نشدن خانه اش یکی از سربازان را کشته بود امضا کرد، دیگر یادش نمی آمد نامش یار محمد بود. در خلوت هم دیگر خودش را سروان خطاب می کرد. خوی وحشیانه اش چنان بالا گرفت که خانه پدری اش، جایی که بزرگ شده بود و تنها سرپناه ننه یار بود را برای تاسیس تلفن خانه و کسب درآمد تخریب کرد.
ننه یار نفرینش می کرد. به آن روز صبح زمستانی که از خانه رفت لعنت می فرستاد. به دست و پای یار محمد افتاده بود. اما فایده ای نداشت. یار محمد چنان لگدی به ننه یار زد که تمام زن های محل جیغ کشیدند. درجه دار با لبخند رضایت به این صحنه نگاه می کرد. از آنچه ساخته بود راضی بود.
غروب یکی از روزهای آخر تابستان شده بود. مردی با سبیل های پهن و چکمه های مشکی بلند از راهروی نظمیه می گذشت. تپانچه ای به پهلو بسته بود. به هر سربازی که می رسید برایش ادای احترام نظامی می کردند. مرد بدون اینکه در اتاق یار محمد را بزند وارد شد.
-مرتیکه مگه اینجا طویلس سرت رو میندازی میای داخل؟
مرد از سر تا نوک پای یار محمد را ورانداز کرد.
یار محمد گفت:« مگه کری یابو؟»
درجه دار مثل فنری از جا پرید. زبان در دهانش خشک شده بود و تکان نمی خورد.
مرد گفت: « تو یار ممدی؟»
یار محمد گفت:« جناب سروان یابو»
درجه دار خودش را به زور جمع و جور کرد و گفت:« ببر صداتو یار محمد کودن»
یار محمد جا خورد. درجه دار که همیشه به یار محمد پر و بال و قدرت می داد الان او را کودن خطاب می کرد..
مرد گفت:« از اونی که شنیده بودم هم کودن تری.. کارمون باهات تموم شده...صبر کن تا پدری ازت در بیارم...»
پاییز شده بود. یار محمد هر روز روی نیمکت چوبی زیر درخت چنار می نشست و به برگ های خزان زده روی زمین بازداشتگاه نگاه می کرد. یار محمد امروز مرد ردیف اول جنایت های کشوری شده بود که حتی معنی مافوق را نمی فهمید.
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
فکر و ایده‌ی بسیار خوبی در این داستان وجود دارد. شکلی از مسخ‌شدگی در برابر قدرتی که آدم‌ها را همچون ابزاری برای توسعه‌ی خود می‌نگرد. و از آن مهم‌تر رابطه‌ی ظریفی که میان سادگی و بلاهت با قدرت وجود دارد. به عبارت دیگر اگر بخواهیم جان مایه‌ی داستان را بیان کنیم می‌توان این طور گفت:
انسان ابلهی که ابزار دست قدرت ظالمانه می‌شود و خود شیفته‌ی آن شده و قربانی‌اش می‌شود.
چنین درونمایه‌ی مهم و ارزشمندی را می‌توان در آثار بزرگی از تاریخ ادبیات هم مشاهده کرد که مثلاً «پدرو پارامو» نوشته خوان رولفو و «پاییر پدرسالار» نوشته‌ی گابریل گارسیا مارکز نمونه‌هایی از آن هستند. اما نکته بسیار مهم این است که در تمامی این آثار بزرگ، نقد قدرت ظالمانه هدف اصلی نویسنده نیست بلکه نشان دادن فرآیندهای دگرگونی و سقوط و فروپاشی انسان هدف اصلی است. این که در ذهن و جان و زندگی آدم‌ها چه می‌گذرد که چنین اتفاق‌هایی رخ می‌دهند! این که نقاط ضعف و قوت درونی ما کجاست و چگونه تسلیم می‌شویم، مسخ می‌شویم یا نابود می‌شویم؟!

متاسفانه این، دقیقاً همان چیزی است که در داستان خوب شما جای آن خالی است. این که یارممد دقیقاً چه فرآیندی را طی می‌کند؟ این که چرا و چگونه برای ماموریتی مشخص انتخاب می‌شود و این که خود او در این فرآیند چگونه تحول می‌یابد و دیگرگون می‌شود؟

چند پیشنهاد کاربردی برای شما دارم:
یک: داستان را با یک حادثه مرکزی و مشخص بیان کنید، مثلاً یارممد را برای طرف شدن با فرد خاصی می‌برند.

دو: شخصیت و ویژگی‌های ذهنی و درونی یارممد را به صورت کامل بسازید.

سه: تمام کلی گویی‌ها درباره‌ی مسیر اتفاقات در روستا و یارممد را حذف کنید و به جای آن یک یا دو صحنه‌ی داستانی محدود و مشخص با زمان کوتاه قرار بدهید.

چهار: رویکرد اصلی داستان را از نقد قدرت ظالمانه به نقد روابط انسانی در نظام قدرت تغییر دهید.

پنج: فضاسازی و تصویرسازی و پرداخت جزئیات داستانی را به کار خود اضافه کنید.

موفق باشید

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.