قاعده تکرار



عنوان داستان : از این صحبتای شاعرانه

خیلی نمی‌گذره از وقتی که یه بچه‌کوچولو بیش‌تر نبودم و از هر چی جک ‌و جونور بود می‌ترسیدم. اون موقع‌ها، یه من بودم و یه دخترعمه‌ی دو سال از خودم بزرگ‌ترم. یه دهات هیجان‌انگیزم داشتیم که عیدی، تعطیلی‌ای، چیزی می‌شد می‌زدیم به جاده و می‌رفتیم یه آب و هوایی عوض کنیم.
مُژ از جک و جونور نمی‌ترسید. همیشه‌ی خدا، ده بیستا قوطی کبریت خالی داشت تو جیبش. همیشه‌ی خدا مجهز بود. هیچّی دیگه. منم چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم جز اینکه بیفتم دنبالش بریم شکار کفشدوزکای بیچاره و بچپونیمشون تو قوطی کبریت.
حالا کفشدوزک یه چیزی؛ انگشت اشاره‌شو میگرفت جلوی پروانه‌هایی که از جلومون رد می‌شدن و انگاری که هیپنوتیزمی، اجی‌مجی‌لاترجی‌ای، چیزی کرده باشدشون، همچین میومدن روی انگشتش می‌نشستن و آروم می‌گرفتن که عاشقی سر نهاده باشه به شونه‌ی معشوق، و از این صحبتای شاعرانه.
من اما هیچ امتحان نمی‌کردم. عطاشو به لقاش بخشیده بودم. اما مگه ول‌کنِ ماجرا می‌شد؟ می‌خواست همه‌ی پروانه‌های پشمالوی دنیا رو بندازه به جون من. تا یه جایی جیغ و ویغ می‌کردم و از دستش در می‌رفتم. تا اون روزی که دستگیرم شد که اگه در نرم هم اتفاق خاصی نمیفته؛ انگاری که پروانه‌ها ازم خوششون نمیومد، هیچ رغبتی نداشتن که به خواسته‌ی دل دخترعمه عمل کنن و بیفتن به جون من.
از اون به بعد بود که افتادم رو دور رقابتی حساس؛ هم‌زمان باهاش انگشتمو می‌گرفتم جلوی پروانه‌های رهگذر که ببینیم حالا رو انگشت کودوممون میشینه. همیشه‌ی خدا هم چنان ضایع می‌شدم که نگو. نمی‌دونم از سر عادت بود، یا روح راسوی بوگندوی پنهان شده تو نوک انگشت من که پروانه ها رو می‌پروند. هر چی که بود، حسابی دپرس شده بودم.
تا این‌که سر و کله ی تو پیدا شد. واسه خودم نشسته بودم که دیدم مُژ به دو داره سمتم میاد و انگشت اشاره‌شم گرفته جلوش که هیپنوتیزمت کنه. اما تو، توی یه حرکت انتحاری اومدی رو بازوی من آروم گرفتی؛ مثل عاشقی که با سر گذاشتن رو شونه‌ی معشوقش آروم بگیره، و از این صحبتای شاعرانه.
اون موقع که حالیم نشد؛ در حد شادی کودکانه‌ی خودم از شکست دادن دخترعمه و جلب نظر یکی ازمیلیاردتاهای گونه‌ی رنگارنگت خوشحال بودم.
بعدا که بزرگ‌تر شدم اما، حالیم شد. همون وقتی که به دنیاهای موازی ایمان آوردم و زمان برام شد یه کلاف پیچیده‌ی گره خورده، که بعضیا موهبتشو داشتن که گره‌هاشو باز کنن و راحت توش سفر کنن. همون وقتی که فهمیدم تو یکی از جهانای دیگه‌ت که توش پروانه بودی، بال زدی و اومدی دل یه بچه‌کوچولوی غمگینو شاد کنی؛ مثل عاشقی که سرشو بذاره رو شونه‌ی معشوقش و آروم بگیره، و از اینطور صحبتای شاعرانه.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام؛ داستان شما را خواندم. قبل از هرچیزی باید بگویم که هنر نوشتن داستان هنر طمانینه است. منظورم از گفتن این جمله این است که تمام داستان‌های خوب و موفق دنیا با یک روایت از سر حوصله خلق شده‌اند. اصلا داستان و داستان‌نویسی را بگذاریم کنار. در میان دوستانتان افرادی را تصور کنید که خاطراتشان را خوب تعریف می‌کنند و افراد دیگری را تصور کنید که خاطراتشان را بد تعریف می‌کنند. این خوب و بد بودن خاطرات چقدر به جنس و جنم خاطره بستگی دارد و چقدر به شیوه بیان آن؟
من خودم فکر می‌کنم که شیوه بیان خیلی موثر است. آدم‌های زیادی را می‌شناسم که با تعریف بدشان جذاب‌ترین ماجراها را از سکه می‌اندازند و آدم‌های زیادی را می‌شناسم که با خوب تعریف کردنشان به یک ماجرای معمولی عیار زیادی می‌بخشند. به نحوه روایت کردن آدم‌های دسته دوم دقت کرده‌ام. آن‌ها در قدم اول خاطره‌شان را شخصی زدایی می‌کنند. به عنوان مثال اگر قرار است در مورد دختر عمویشان خاطره‌ای تعریف کنند از همان ابتدا او را به نام مستعار صدا می‌کنند انگار که ما هم دخترعموی راوی را به اندازه او می‌شناسیم. در حقیقت این سرحوصله بودن یعنی راوی ما را به اندازه خودش مطلع نداند و قصه را از همان‌جایی که خودش می‌داند برای ما تعریف نکند بلکه ابتدا سطح آگاهی ما را با پیش‌روایت و شخصیت‌سازی به سطح آگاهی خودش برساند آن وقت شروع کند به تعریف ماجرا. در مورد داستان شما دقیقا همین مشکل وجود دارد، شما پیش‌فرضتان در ابتدا ماجرا این است که ما راوی و دخترعمویش و محل وقوع داستان را به خوبی می‌شناسیم و با این پیش‌فرض از همان ابتدا شروع می‌کنید به تعریف ماجرا؛ در صورتی که ما هیچ‌چیزی از داستان شما نمی‌دانیم و تمام داستانی که شما برای ما تعریف می‌کنید هیچ اتمسفر و هیچ رنگ و بویی برای ما ندارند.
شما شبه ترجیع‌بندی برای خود ساخته‌اید با محتوای «مثل عاشقی که با گذاشتن سرش روی شونه‌های معشوق آروم بگیره و از این صحبت‌های شاعرانه». واقعیت این‌جاست که استفاده از چیزی شبیه به کروس در موسیقی یا ترجیع در شعر فقط و فقط به قاعده‌ی تکرار در داستان ادا نمی‌شود. شما احتیاج به ساختن یک ریتم دارید، یک موج؛ موج سینوسی را در درس دیفرانسیل یادتان هست؟ ساختارش را تصور کنید شما به تکرار همچین بسامدی در داستانتان احتیاج دارید خرده‌روایت‌های مستقلی که با با جمله «مثل عاشقی که با گذاشتن سرش روی شونه‌های معشوق آروم بگیره و از این صحبت‌های شاعرانه» کامل شود و در ادامه‌ی آن‌ها موج بعدی یا خرده روایت بعدی که در انتها با تکرار همین عبارت کامل بشه و به خرده‌روایت قبلی هم معنای بیشتری بدهد. در حقیقت این ماجرا آن‌قدر ماجرای قاعده‌مندی است که بعد از مدتی مخاطب باید جای احتمالی رسیدن این جمله را حدس بزند. دقت کنید که شناخت ضرباهنگ یک مساله کاملا تجربی است و جز با شناخت عمیق شما از روایت ممکن نیست. شناخت ضرباهنگ مساله تکثیرپذیری هم نیست که بشود با آموزش آن‌را یاد گرفت. فقط و فقط تجربه نوشتن است که شما را در رسیدن به ضرباهنگ مناسب و استفاده به جا از تکرار یک جمله واحد کمک می‌کند.
مساله بعدی مساله تفاوت طرح با داستان است. برای نوشتن یک داستان ابتدا به طرح داستان نیاز داریم. طرح به توالی رویدادهای داستان شما می‌پردازد و کاری به عناصر داستان. حتی به منطق روایی همین توالی رویدادها هم کاری ندارد. در حقیقت طرح یک داستان ساده‌ترین شکلی است که می‌شود یک داستان را با آن بیان کرد بدون فضا، بدون شخصیت و بدون تمامی تکنیک‌های داستان‌نویسی. در مورد داستان شما هم باید بگویم که در حاضر به یک طرح شبیه است و هنوز تبدیل به داستان نشده است. توصیه‌ام به شما این است که کتاب «عناصر داستان» نوشته‌ی «رابرت اسکولز» را با ترجمه خانم «فرزانه طاهری» بخوانید. به نظرم در این مرحله شما بیشتر از هرچیزی به شناخت عناصر داستان و استفاده به‌جا و درست از آن‌ها در داستانی که می‌نویسید احتیاج دارید. آن‌وقت می‌شود همین طرحی را که برای این داستان دارید با شناخت این عناصر طوری به داستان تبدیل کنید که دیگر برای من مخاطب یک طرح نباشد. با خواندن داستان شما راوی داستانتان را بشناسم. دخترعموی او را بشناسم. دنیاهای آن‌ها را بشناسم. دنیای داستان شما را بشناسم و بفهمم وقتی از دغدغه آن‌ها صحبت می‌کنید از چه چیزی صحبت می‌کنید.
اما در مورد پایان داستان شما و پاراگراف انتهایی بگویم که این پایان بندی و این پاراگراف دیگر یک طرح داستانی هم نیست. به‌طور معمول این شکلی است که میان داستانی که در ذهن نویسنده وجود دارد تا آن‌چیزی که به قالب کلمات درمی‌آید فاصله‌ای هست. تقریبا غیرممکن است که این فاصله از بین برود. در بهترین حالت بهترین نویسنده این فاصله را در بیشترین حد ممکن کم می‌کند اما باید بگویم که این فاصله همیشه برای بزرگ‌ترین نویسندگان دنیا و بزرگ‌ترین شاهکارهای ادبیات داستانی هم وجود دارد. در پاراگراف آخر داستان شما این فاصله خیلی زیاد است. می‌توانم بگویم که پاراگراف آخر کاملا در ذهن خودتان باقی مانده است و تبدیل به داستان نشده است. این پروانه‌ای که او را خطاب قرار می‌دهید چه کسی است؟ چرا با او صحبت می‌کنید؟ او چه تغییری در روند ماجرا ایجاد کرده است؟ او چه تحولی را در راوی ایجاد کرده‌ است. فقط و فقط به جای این‌که مانند شبیه دیگر پروانه‌ها روی انکشت دختر عموی راوی بنشیند آمده و روی انگشت راوی نشسته است؟ همین؟ این ماجرا را چرا تعریف کردید؟ یعنی دغدغه راوی از تعریف کردن این ماجرا چه بود؟ این ماجرا چه چیزی به زندگی عادی اضافه کرده یا که از آن کم کرده بود؟
قبل از هر چیزی یک مرتبه داستانتان را با صدای بلند برای خودتان تعریف کنید. آن‌وقت حتما متوجه خواهید شد که چه چیزهای را کم دارد. بعد از سر حوصله بنشینید به نوشتن داستان. خارج از داستان هر آن چیزی را که از راوی، دخترعمویش، پروانه انتهای داستان و محل وقوع داستان را می‌دانید روی کاغذ بنویسید، همه‌چیز را حتی آن‌چیزهایی را که هیچ ارتباطی به داستانتان ندارند. مطمئن باشید که با علم به تمام این چیزها، داستان شما داستان بهتری خواهد شد. منتظر خواندن نسخه بازنویسی‌شده این داستان هستم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.