مسأله‌ی مدیوم




عنوان داستان : یأس بزرگ یک ذهن کوچک
نویسنده داستان : عرفان بهارلو

مردم با دیدن اخبار جنگ ها، نسل کشی ها، سقوط هواپیماها و تصادفات جاده ای از تلویزیون به وحشت می افتند. اینکه به وحشت افتادن آدم ها چطور به توقف این فجایع کمک می کند را من نمی فهمم. مثلا نمی دانم پدرم که موقع شستن ظرف از آشپزخانه داد می زند که صدای اخبار را بلندتر کنیم چطور می تواند مانع جنگ دو کره شود. ولی با این حال هزاران نفر با میلیاردها تومان هزینه هر روز زحمت رساندن اخبار به او را بر عهده دارند. البته این را می دانم که تیراژ میلیونی یک خبر و به اشتراک گذاشتن آن در خانه ها چقدر می تواند در تعیین تکلیف برای آدم ها و اینکه چه چیزی باید دغدغه فکری شان باشد یا از چه رخدادی بیشتر باید بر خود بلرزند تعیین کننده باشد. چرا که آدم ها از اینکه مثل هم باشند و عقاید و دغدغه های مشترکی داشته باشند احساس بهتری دارند. احساس غم و شادی آدم ها به صورت جمعی برایشان باور پذیرتر است.
شاید از نظر اکثر مردم دیدن صحنه های جنگ و سقوط هواپیما از تلویزیون دلهره آورترین صحنه ها باشد. ولی برای من هیچ صحنه ای هولناک تر از یاس و درماندگی یک کودک از چگونگی مواجهه با بحرانی که برایش اتفاق افتاده نیست. یک دختر بچه سه ساله در یک مهمانی را تصور کنید، در حالی که با ماشین اسباب بازی در دستش با خوشحالی بازی می کند پسر سیزده ساله ای به زور آن را از دستش می قاپد. دخترک بغض می کند. اطرافش را نگاه می کند تا مادرش را پیدا کند. او را نمی بیند و گریه کنان صدایش می زند. من نمی فهمم چهره این دختر چرا دلخراش تر از تصویر دختر بچه ای نیست که در اردوگاه های پناهندگی شکار عکاسان خبری شده و عکسش احساسات میلیون ها نفر در سراسر جهان را جریحه دار کرده است. خب اگر همچنان فکر می کنید برای دخترک سه ساله در مهمانی اتفاق مهمی نیفتاده است داستان من برایتان معمولی خواهد بود. غیر از این حرف چندانی برای گفتن ندارم.
در دوران کودکی وقتی هنوز مجبور نبودم ساعات زیادی از وقتم را در خیابان ها و بزرگراه ها سوار بر اتومبیل این طرف و آن طرف بروم و صدای شهر شنوایی ام را ضعیف نکرده بود گوش های تیزی داشتم و هر صدای ضعیفی را می شنیدم. احسان یکی از همکلاسی هایم بود که اغلب اوقات سرما خورده بود. با وجود فاصله زیادی که بین ما بود صدای نفس هایش آزارم می داد. همیشه یک دستمال پارچه ای چرک در دستش بود و با آن بینی گرفته اش را تمیز می کرد. هم قد هم بودیم. دست هایش نسبت به بدنش درازتر از حالت عادی بودند و این بیشتر موقع راه رفتنش به چشم می آمد. وقتی راه می رفت سرش را مثل دونده هایی که می خواهند از خط پایان عبور کنند جلوتر از بدنش می گرفت. قیافه اش با بعضی از احساسات بیگانه بود. مثلا هیچ وقت ندیدم که نسبت به کسی ابراز همدردی کند. او را فقط در دو حالت دیده بودم. لذتی که از شکست خوردن و درماندگی دیگری می برد و نفرتی که از یک آدم پیروز داشت و در هر دوی این مواقع تمام اجزای صورتش با تظاهر به بی تفاوتی به کمکش می آمدند تا دیگران متوجه واقعیت درون او نشوند. مثلا وقتی که فوتبال بازی می کردیم و تیمی که احسان در آن بود گل می خورد به زمین خیره می شد، لب پایینی اش را به سمت چپ جمع می کرد و با دندان های بالایی اش آن را گاز می گرفت. سوراخ های بینی اش گشاد می شدند و بدو به سمت توپ می رفت تا بازی را خیلی زود شروع کند. زننده گل را طوری نگاه می کرد که انگار می خواهد با کتک زدن او گل خورده را جبران کند. ولی جثه لاغر و صورت رنگ پریده او نشان از ضعفی جسمی داشت که مانع می شد بتواند به بچه های دیگر زور بگوید. هر چند من یک بار بعد از اینکه معلم به دلیل داشتن نوزده غلط املایی در یک صفحه دیکته او را مجبور کرده بود مدادش را در دهانش بگذارد و همانطور از روی هر غلط نوزده بار بنویسد دیده بودم که با چه قدرتی مدادش را با دندان هایش تکه تکه می کرد.
بین خانه ی ما و مدرسه باغی قرار داشت که ما برای رسیدن به مدرسه از آن عبور می کردیم و راه طولانی خیابان هایی که به مدرسه می رسید را میانبر می زدیم. وسط این باغ خانه ی قدیمی مخروبه ای قرار داشت. با اینکه بارها از جلوی آن خانه گذشته بودم ولی هرگز جرات نکردم سرم را داخل پنجره های آن کنم یا از پله های آن بالا بروم و نگاهی به درونش بیندازم.
من هیچ وقت به بودن آن خانه عادت نکردم. هر روز موقع گذشتن از باغ وقتی از دور خانه را می دیدم تصویر آن، از چشمانم سر می خورد در سرم و از آنجا به پائین می لغزید و قلبم را می لرزاند و به پائین تر می رفت و پاهایم را سست می کرد. اما کسی در من به صدا در می آمد که تا به حال که جنی از آن خانه بیرون نپریده و تو را با دو دست بزرگ و قوی اش نگرفته و به درون خانه نکشیده و سم روی گلوگاهت نگذاشته و فشار نداده تا تو را خفه کند. پس می توانی امیدوار باشی که امروز هم اتفاقی نخواهد افتاد و تو دوباره فردا به ترسی که امروز داشته ای بازخواهی گشت و همه ی این فکرها را دوباره خواهی کرد و ترس حفره ای در وجودت درست خواهد کرد. مثل قطره آبی که با چکه کردن مداومش گودالی در سنگ پدید خواهد آورد. ترس یاد گرفتنی نبود و نشد با آن کنار بیایم. هر قدر روزهای بیشتری می گذشت رویارویی با واقعه ای هولناک را نزدیکتر می دیدم.
داستان من و احسان جلوی همین خانه اتفاق افتاد. روبروی آن خانه یک درخت بزرگ توت قرار داشت. یک روز که در حال برگشتن از مدرسه بودیم فارغ از سایه ی آن خانه که باد سرمایش را از لابلای اتاق های اسرارآمیزش به پس سرم می سایید و من پشت کرده به آن به خیال اینکه آن را نمی بینم از آن در امانم روی زمین نشسته بودم و با ولع مشغول خوردن توت های روی زمین بودم. یکی یکی آن ها را برمی داشتم، فوت می کردم و در دهانم می گذاشتم و توت بعدی و توت بعدی. مزه ی توت با له شدن آن زیر دندان هایم با بزاق دهانم می آمیخت و روی زبانم می لغزید و در جان من مثل شراب، سرمستی کودکانه ای می آفرید که بعدها هیچ وقت دوباره تجربه اش نکردم. سرمستی های آن دوران با دلایل کوچک و بزرگ همه ی شان شبیه هم بودند. تفاوتی نداشت که خوردن توت علتش باشد یا گرفتن جایزه سر صف یا رفتن به اردو. کودک به علت فکر نمی کند. اصلا فکر نمی کند. لطافت ذهن کودک مثل لطافت تکه ابری است که تازه شکل گرفته و با تابش کوچکترین پرتوی نوری به آن، در هر گوشه ای از آسمان که باشد از روشنایی و تازگی سرشار می شود و با وزیدن ضعیف ترین بادی خیلی زود از هم می پاشد. مثل شادی کوچک من وقتی که داشتم توت می خوردم.
احسان آجری را به بالا پرتاب کرده بود تا به شاخه ی درخت بخورد و توت های رسیده که مثل آب دهان از درخت آویزان بودند بر زمین بیفتند. آجر روی سرم خورد و نفس من قطع شد. درد مثل دو دست بزرگ و سخت جمجمه ام را فشار داد و دهانم باز شد. توت های له شده در سیلاب بزاق و رگه هایی از درد و دلچسبی طعم لغزان توت در دهانم در هم می آمیخت و روی زمین می ریخت. ناگهان دو دست بزرگ سرم را رها کردند و کاسه ی سرم از هم باز شد. خون مثل گدازه هایی که از دهانه ی آتشفشان می جوشد و راه خود را در سراشیبی کوه از لابلای تخته سنگ ها می یابد و در حال لغزیدن سرد می شود از سر من می جوشید و از لابلای موهایم راه خود را پیدا می کرد و در حال پایین آمدن لخته می شد. پیشانی ام از سایش خون گرم شد و رد عبور گدازه های سرخ سرم تا نوک بینی ام رسید و بر زمین ریخت و رنگ توت های جویده شده را قرمز کرد. من بی آنکه هنوز فهمیده باشم چه اتفاقی افتاده است یک نفس نعره می زدم و دستم را روی سرم می کشیدم. جمجمه ام آن قدر شکافته نشده بود که مغزم را لمس کنم. دست خون آلود خودم را که دیدم اشکم سرازیر شد. طعم شیرین توت جای خود را به شوری اشک هایم داد و من در سرگیجه ام تلو تلو می خوردم و نمی توانستم سرپا بایستم. در همه ی این مدت نفهمیدم احسان در چه حالی بود. فقط وقتی متوجه تصویر بی تفاوتش بالای سرم شدم که دستمال پارچه ای چرکش را به سمت من دراز کرد و گفت:
« بعدا بهم پسش بده!»
در آن لحظه غیر از احسان و خانه مخروبه چیزی به چشمم نمی آمد. این سو و آن سو را نگاه می کردم تا مادرم را ببینم. فکر می کردم بتوانم او را که همیشه با شنیدن صدای گریه ام خودش را به من می رساند در حال دویدن به سمت خودم ببینم تا من را در آغوش بگیرد و دردم را در اشک های گرمش حل کند. ولی انگار آن روز باید ذهن کوچک من آبستن مفهوم عظیم یاس می شد و من از جهان پر امید کودکی رانده می شدم. دستمال را روی سرم گذاشتم و به تاخت به سمت خانه دویدم و حامل دردی شدم که از پرتاب تکه آجری روی سر و صورتم لخته شده بود.
حالا پس از گذشت سال های زیادی از آن اتفاق، می توانم چهره آن روز خودم موقع دویدن را در عکس هایی که هر روز از کودکان گرفتار در جنگ ها و نزاع ها می بینم مجسم کنم. کودکانی که مطمئن هستم مثل آن روز من به دنبال مادرانشان می گردند. با همان حجم از درماندگی و یاس که از قاب کوچک صورت هایشان بیرون می زند. کودکانی که با پاهایی کوچک به جهان بزرگسالان قدم می گذارند و هر چه می دوند نمی توانند به انحنای امن سینه های مادرانشان برسند.
نقد این داستان از : سید جواد یوسف‌بیک
عرفان جان، خیلی درباره‌ی متن نوشته‌ات صحبتی ندارم. بیشتر مایلم نکته‌ای را خدمتت گوشزد کنم که مربوط به قبل از این نوشته است و آن بحثی است درباره‌ی «مدیوم». بدین منظور، مجبورم کمی از فضای نقد فاصله بگیرم، اما فکر می‌کنم اشکالی ندارد چون بحث مدیوم، خصوصاً درباره‌ی نوشته‌ی تو، بسیار ضروری و راهگشاست. شاید آنچه می‌گویم نیز اساساً حرف جدیدی نباشد، اما یادآوری‌اش برای گپ و گفتی درباره‌ی نوشته‌ات خالی از لطف نیست.
ببین رفیق، ذهن ما، بالفطره، قابلیت- و بلکه نیاز به- انجام دو فرایند اساسی را دارد که عبارتند از «تفکر» و «تخیل». هر دوی این فرایندها در فردیت یک شخص شکل می‌گیرند؛ در ذهن و درون او. اما از آنجاکه انسان موجودی اجتماعی است، نیاز دارد تا درونیات خود را به دیگران نیز منتقل کند. این انتقال با «بیان» به فعل می‌رسد. اما به دلیل آنکه سیر شکل‌گیری فرایندهای ذهنی-درونی ماهیتاً با یکدیگر تفاوت دارند، بیان آنها نیز نمی‌تواند شبیه هم باشد. اینجاست که چهارچوب‌های مختلفی برای بیان فرایندهای گوناگون ذهنی-درونی ایجاد می‌شوند؛ چهارچوب‌هایی که ما آنها را «مدیوم» می‌خوانیم.
حالا دوباره برگردیم به سراغ آن دو فرایند اساسی؛ یعنی «تفکر» و «تخیل» و ببینیم که چه تفاوت‌هایی در آنها وجود دارد تا دریابیم که مدیوم بیان آنها باید چه فرق‌هایی با هم داشته باشند.
ما تمام پدیده‌های اطراف خود را از طریق حواس پنجگانه است که دریافت می‌کنیم. پس از این دریافت، تصویر یا نمونه‌ای از آن پدیده را نزد ذهن خود نگاه می‌داریم. مثلاً وقتی بر سطحی زِبر دست می‌کشیم، این زبری دریافت می‌شود و ذهن ما هیئت، حالت یا وجهی از آن را نزد خویش ذخیره می‌کند تا ما بتوانیم نسبت به مفهوم زبری همواره آگاهی داشته باشیم و هر وقت از زبری سخن گفتیم یا شنیدیم، آن هیئت، نمونه یا حس برایمان تداعی شود. این نمونه‌های حاضر نزد ذهن ما، «خیال» نام دارند.
اینک ذهن ما می‌تواند کارهای مختلفی با این خیال‌ها انجام دهد. می‌تواند آنها را به عنوان ورودی، به بخش خودآگاه وجود ما ارائه دهد و آنها را در اختیار «عقل» بگذارد. یا می‌تواند به بخش ناخودآگاه‌ وجودمان واردشان کند و دست آنها را در دست «حس» بگذارد.
وقتی عقل مسؤول پردازش خیال‌ها شود، آنها را تجزیه می‌کند، تحلیل می‌کند، چکش می‌زند، آزمون و خطا می‌کند و... نهایتاً نتیجه‌ای را بر اساس آنها برمی‌سازد. این فرایند، همان «تفکر» است. حالا اگر قرار باشد که این تفکرات به مخاطب ارائه شود، دیگر لازم نیست تمام آن آزمون و خطاها بیان شود. شخص متفکر، برای «بیان» تفکرات خویش، «نتیجه‌ی» آن تفکرات را اساساً در سیاقِ برهان و استدلال در اختیار مخاطب قرار می‌دهد. مخاطبِ تفکر نیز لزوماً متوجه نمی‌شود که شخص متفکر چه مصیبت‌هایی کشیده تا به این نتیجه رسیده است؛ او فقط نتیجه را دریافت می‌کند.
اما زمانی که حس، عهده‌دار پردازش خیال‌ها باشد، آنها را با یکدیگر ترکیب می‌کند، در آنها تصرّف می‌کند، آرایش‌شان می‌دهد، آنها در قالب‌های گوناگون می‌ریزد، پیکره‌ای جدید از آمیزش آنان می‌سازد و... در نهایت، احیاناً روایت‌شان می‌کند. این فرایند، نامش «تخیل» است. برای شخصِ متخیّل، چیستی خیالات مهم نیست؛ چگونگی چینش آنها مهم است. متخیل، برعکس متفکر، اساساً با نتیجه‌‌ی یک سیر کاری ندارد؛ خودِ آن سیر برایش مهم است. متفکر اگر از حاصل و نتیجه‌ی تجربیات ذهنی‌اش سخن می‌گوید، متخیل خودِ تجربه را به مخاطب ارائه می‌دهد و دست او را می‌گیرد تا وی را گام به گام در تجربه‌ی خویش شریک کند. اگر فلسفه، ریاضی و... مدیوم‌های بیان تفکر باشند، یکی از مدیوم‌های بیان تخیل- و اساسی‌ترین‌شان- داستان است.
پس فلسفه گرچه مدیوم محترم و مهمی است، اما مدیومی تفکری است، نه تخیلی و بنابراین با ادبیات و داستان، ماهیتاً تفاوت دارد. از این روست که تلاش برای ارائه‌ی تأملات فلسفی در قالب داستان، از ابتدا امری شکست‌خورده است. اتفاقی که برای نوشته‌ی شما نیز رخ داده. متن شما، از عنوان تا آخر، بیانگر تأملاتی تفکری است، نه تخیلی. حکایت‌گونه‌ای هم که در اثنای آن تعریف کرده‌اید، اصالت ندارد، بلکه بیشتر به مثالی می‌ماند که برای تأیید همان تأملات بیان شده است. فرم و ساختار بیانش هم اتفاقاً از تیره‌ی تفکری است، نه از سیاق داستان.
اگر ما قسمتِ مربوط به احسان و راوی را از میان متن برداریم، خدشه‌ای به آن وارد نمی‌شود. نویسنده حرفش را در دو پاراگراف اول و یک پاراگراف آخر- که حتی این آخری هم اضافی است- بیان کرده و مخاطب بدون خواندن حکایت‌واره‌ی مربوط به احسان و راوی هم نظر نویسنده را در می‌یابد، چه اینکه اساساً همین "نظر" (تفکر) است که برای نویسنده اهمیت داشته و در پی بیان آن برآمده است.
ساختار نوشته‌ی شما چگونه است؟ طی بند نخست، یک مقدمه بیان کرده‌اید؛ در بند دوم، مقدمه‌ای دیگر؛ سپس مثالی حکایت‌گونه و در انتها نیز نتیجه‌گیری. این ساختار، ساختار اقامه‌ی برهان است: صغری، کبری، توضیح، نتیجه. حتی وقتی وارد بخش "حکایت" می‌شوید نیز ساختار نوشته‌تان همینگونه- خط‌کشی‌شده- است: مقدمه‌ی اول (احسان)، مقدمه‌ی دوم (خانه)- که به واقع خودِ خانه با اینکه توضیحات زیادی درباره‌اش داده می‌شود، کارکردی در حکایت ندارد- و در انتها نیز نتیجه‌ی این دو مقدمه (رخدادی که اتفاق افتاده). در خلال تعریف کردن رخداد نیز، هرجا که ممکن بوده، فوراً به سراغ تحلیل فکری رفته‌اید.
می‌بینید؟ بدون آنکه احتمالاً تصمیمی طرح‌ریزی‌شده داشته باشید، به صورت ناخودآگاه، «تفکری» نوشته‌اید، نه «تخیلی». ساختار ناخودآگاه ذهن شما بیش از آنکه داستانی باشد، فلسفی-منطقی بوده است. خواننده‌ای که با این ساختار مواجه می‌شود نیز بجای آنکه دستگاه حس و احساسش فعال شود، دستگاه عقلی‌اش بکار می‌افتد و متوجه می‌شود که اصل متن شما، چیز دیگری بجز حکایت‌واره‌ای است که تعریف کرده‌اید. این حکایت‌واره، خودش موضوعیت ندارد و در واقع در خدمت باقی متن است و باقی متن نیز حاصل و نتیجه‌ی تأملات فکری شما را به ما ارائه می‌دهد.
هر انسانی، مدیوم بیانی مخصوص به خود را دارد و باید توجه داشت که نه دارا بودن مدیوم تفکری فضیلت یا رذیلت است و نه برخوردار بودن از مدیوم تخیلی. مهم آن است که هر فرد، مدیوم بیانیِ وجودیِ خاص خودش را پیدا کند و از آن طریق با اجتماع خویش سخن بگوید. من نمی‌خواهم با خواندن تنها یک نوشته از شما نتیجه بگیرم که مدیوم بیانی‌تان، داستان نیست. این را بهتر است خودتان دریابید. فقط باید بدانید که تفکر از آنجاکه امری است خودآگاه، با اراده همراه است و تا شما آگاهانه نخواهید که فکر کنید، تفکری در شما اتفاق نمی‌افتد. اما تخیل، پدیده‌ای است که در ناخودآگاه جای دارد و خیلی به اراده‌ی شما وابسته نیست. اگر مدیوم بیانی‌تان داستان باشد، با هر تجربه‌ای که در زندگی از سر می‌گذرانید، تخیلی داستانی در حس- و ناخودآگاه- شما شکل می‌گیرد و البته در این شکل‌گیری شما کاره‌ای نیستید. اما زمان‌هایی فرا می‌رسد که این داستانِ حک شده در ناخودآگاه، باز هم بدون دخالت اراده‌ی شخصی‌تان، ناگهان به ذهن‌تان وارد می‌شود و همچون جنینی که وقت تولدش رسیده، نیاز به زاده شدن پیدا می‌کند. تنها این زمان است که شما، با خودآگاهی وارد عمل شده و با تکنیکی که فراگرفته‌اید، در متولد شدن داستان، عهده‌دار مسؤولیت «بیان» می‌شوید.
در اصل، کار داستان‌نویس آن نیست که شخصیت‌سازی کند چراکه شخصیت‌ها در ساحت ناخودآگاه او ساخته شده‌اند و او تنها باید آنها را بشناسد و صادقانه به مخاطب نیز معرفی‌شان کند. ماجرا و فضا و... را هم داستان‌نویس با اراده‌ی شخصی تولید نمی‌کند؛ او فقط ذهنش را گردگیری می‌کند تا بتواند تمام این عناصر را به صورت شفاف ببیند و سپس به مخاطب نیز بنمایاند. ذهن داستان‌نویس، به واقع، تولیدکننده‌ی داستان نیست؛ او نیز مخاطب داستانی است که دستگاه ناخودآگاه فرد آن را تعریف کرده است. ذهن داستان‌نویس، نخستین مخاطب داستانِ اوست که آن را بماثبه یک آینه به سوی خواننده‌ی اثر باز می‌تاباند.
پس هرکجا دیدید که دارید حاصل تفکرات خود را بیان می‌کنید یا نتیجه‌ی داستان‌تان را خودتان شخصاً در نوشته ارائه می‌دهید یا به هر طریقی ارادی عمل می‌کنید، بدانید که در حال داستان‌گویی نبوده و از طریق مدیومی تخیلی نیست که با مخاطب خویش ارتباط برقرار کرده‌اید.
خوشبختانه نثرنویسی خوبی دارید که ساده است و ادا و اطوار ندارد؛ در بند واژگان نیست و آرایه‌های پیچیده آن را فرو نبلعیده‌اند. این سرراستی در نثر امتیاز قابل توجهی است، اما این نثر خوب را اینک برای نگارش یک متن تفکری به خدمت گرفته‌اید. نوشته‌ی کنونی شما به متن یک سخنرانی می‌ماند که تازه اگر آن را با این عنوان به من داده بودید، به شما پیشنهاد می‌دادم که بخش حکایت‌گونه‌اش را حذف کنید چون در واقع چیزی را تبیین نمی‌کند و بنابراین نمی‌تواند تأییدکننده‌ی تفکرات ارائه شده در متن باشد. نوشته‌ی شما، در سیاق یک متنِ سخنرانی کوتاه، منهای بخش حکایت‌واره‌اش، متنی قابل ملاحظه- و نقد- است زیرا اولاً حرفهای خیلی بزرگ نزده‌ و ادعاهای عجیب نداشته‌اید و ثانیاً در تبیین این حرفها و تأملات، موجز و سرراست عمل کرده‌اید. همین ویژگی‌ها نیز می‌تواند شکل‌دهنده‌ی یک داستان ساده، کوچک و برآمده از تجربیات شخصی شما باشد، به شرطی که مدیوم بیانی‌تان به واقع تخیل و داستان باشد. هیچ‌کس هم بهتر از خودتان نمی‌تواند در تشخیص صادقانه‌ی این امر کمک‌تان کند.

منتقد : سید جواد یوسف‌بیک

متولد تهران. فارغ‌التحصیل رشته‌های «ریاضی»، «مهندسی سخت‌افزار» و «زبان و ادبیات انگلیسی». دانشجوی «زبان‌شناسی» و «تربیت مبلّغ دینی» (دوره‌های غیررسمی حوزوی). دارنده‌ی دو گواهی‌نامه‌ از دانشگاه کمبریج. سردبیر سابق نشریات «زنگ آخر» و «کتاب و ...



دیدگاه ها - ۱
عرفان بهارلو » جمعه 07 مهر 1396
نقد شما را چند بار خواندم وهر بار در آن نکته ای آموزنده و کاربردی یافتم. از نوشته دقیقتان بسیار ممنونم آقای یوسف بیک عزیز.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.