مرگ‌های بی‌دلیل




عنوان داستان : سیاهۀ سردرگمی
نویسنده داستان : اشکان سوری


- اشکال نداره بشینم اینجا.
+نه.
-دود سیگار اذیتت نمیکنه.
+آتیش میخوای.
-هه فکر کردم دودی نیستی.
+یه عمر بوده و هستم.
-از شهرستان اومدی اینجا، دانشجویی، یا کار میکنی.
+کار.
(به ساعت موبایلم نگاه کردم)
-منتظر کسی هستی.
+نه، بلیط گرفتم.
-این تلفن ها قدیمی هستن.
+آره.
-من تعمیرات تلفن دارم اگه دوس داری بریم اونجا یه تلفنی هم یادگاری بهت میدم
+نه، بلیط دارم واسه دو سه ساعت دیگه
-اووه خیلی وقت داری
(به خونه ی کوچیک و داغونی نزدیک شدیم و رفتیم داخل خونه)
+گفتی مغازه دارم
-وسایلو آوردم خونه
-خونه من اینجا نبود از روزی زنم طلاق گرفته اینجا نشستم
+طلاق، به چه دلیلی؟
(توی چند دقیقه یه پاکت سیگار تموم شد)
-یه نوع هورمون توی بدن مرد هست و یه نوع دیگه توی بدن زن ولی من اون هورمون مؤنثم بیشتره واسه همین نمیتونستم واسه زنم مرد باشم اونم طلاق گرفت چیکار کنم دست خودم که نیست همین الانم تا فکرش رو میکنم حافظه ام از کار میوفته یه نوعی از فراموشی هست که علتش فکر به اون چیزاس واسه همین حافظه ام کار نمیکنه
+میشه این گربه رو ببری اون ور
-کاری نداره!
(یه گربه اهلی داشت که با یه گربه دیگه توی حیاط دعواش شد)
+میدونم، غذای توی قابلمه رو ریخت
+من باید برم خیلی دیرم شده.
-صبرکن تا واست یکی از این موبایل ها رو درست کنم ببری
+نمیخوام ممنون
(آدم کثیفی بود حالم ازش بهم خورد همین که ازش دور شدم احساس راحتی بهم دست داد احساسم میگه پشت تمام بدبختی ها و آوارگی های هرشخص یه نفر وجود داره و اون یه نفر همونیه که انتظار داری دنیا رو برات بسازه نه اینکه دنیا رو رو سرت خراب کنه
وقتی به ترمینال رسیدم چند دقیقه طول نکشید که کوله پشتیم رو تحویل گرفتمو نشستم تو اتوبوس همین که اتوبوس از ترمینال خارج شد تصمیمم عوض شد و اومدم پایین)
+همین جا نگه دار پیاده میشم
-مگه سوار تاکسی شدی اتوبوسه
+باشه، نگهدار
-اینکه نمیشه ما الان یه ساعت معطل تو بشیم
+معطل نباش برو
-منتظرت باشم تا بیای
+نه
(تا هوا تاریک شد قدم زدم نمیدونستم کجام نشستم و سیگاری روشن کردم که صدای جیغ یه دختر از جا بلندم کرد سریع صورتمو به سمت صدا هدایت کردم دختری از یه ماشین مدل بالا افتاد پایین رفتم بالا سرش دختر شیک و خوش لباسی بود زمانی افتاد بیرون وسایل داخل کیفش ریخت رو زمین یه لنگه از کفشش هم در اومد وسایلش رو دونه دونه جمع کردم و واسش بردم)
- هووی توله سگ به من نزدیک نشو.
+کمک میخوای
-نههه گم شو
(رفتارش و حرفاش واسم مهم نبود بی اهمیت به خودش و حرفاش یه خیابان رفتم اون ور تر توی تاریکی شب نشستم و به فکر خودم بودم دوباره همون دختر رو جلوی من انداختن بیرون از ماشین هم تعجب کردم و هم بیخیال بودم با خودش حرف میزد که صدای فندکم ترسوندش)
-کیه؟ بیا بیرون؟
+ همون توله سگم !
-کدوم توله سگ!
+ همون که کوله رو دوشش بود!
-شعر میگی ها
(دوباره داشت کفشش رو درست میکرد)
-بیرون که نمیای، حرف که نمیزنی، تعارفم که نمیکنی، یه سیگار بده حداقل
-قیافتم بدک نیست، خلافت چیه؟
+بزرگ یا کوچیک؟
-چه میدونم بابا!
+خلاف بزرگم گناه کردنه، خلاف کوچیکمم آوارگی.
-اگه آوارگی خلافه که من بایس اعدام بشم، فراری هستی؟
+نه!
-باش من رفتم
(بلند شد خودشو تمیز کرد و رفت، خیلی وقتهاست که راحت از رفتن حرف میزنم انگار رفتن واسم عادت شده انگار مشکلی با جدایی ها ندارم دوباره به خودم فکر کردم که با صدای یه موبایل به خودم اومدم چند بار زنگ خورد که با آشفتگی جواب دادم)
-سگ کجایی؟ مهیا کثافت با توام؟
+ الو.
- موبایل مهیا دست تو چیکار میکنه؟
+ نمیدونم، این موبایل همین جا بود
-باشه
رفتم همون جایی که قبلاً کارتون خوابی میکردم، این موبایل خیلی زنگ خور داشت با پیام هایی که براش میومد فهمیدم موبایل همون دختری بوده که از ماشین پرتش کردن بیرون دوباره زنگ خورد
-شما؟
+تو زنگ زدی من باید بگم شما؟
- اوسگل این موبایل خودمه منم زنگ زدم بینم کجاست؟
+دست منه!
-شما؟
+همون توله سگه هستم
- الان کجایی؟
+تو خیابون
- پس فراری هستی!
+آره
- تا فردا این موبایل رو خاموش کن فردا صبح روشنش کن که بهت زنگ بزنم.
+باش
(صبح که موبایلو روشن کردم یه آدرس واسم اس ام اس کرد رفتم به اون آدرس)
- هنوز که کوله ات رو دوشته
+ کجا بزارم پس
- بیخیال ممنون بابت موبایل، دیشب کجا خوابیدی.
+تو یکی از همین پارکا.
-اهم.
(همون جا نشستم و سیگارمو روشن کردم اونم سوار تاکسی شد و رفت، چند دقیقه نگذشت که اون طرف خیابون از یه اتوبوس پیاده شد و به سمتم اومد بدون اینکه چیزی بگه نشست کنارم)
-خسیس نباش یه سیگار تعارف کن، ببین من آدم بدی نیستم خوبی هاتو فراموش نمیکنم دیشب اومدی بهم کمک کنی، الانم موبایلمو واسم آوردی.
+دو تا سیگارم بهت دادم.
-هههه تو دیگه کی هستی، میدونم که جای خواب نداری ولی بخدا کاری از دستم بر نمیاد خودمم دربه درم.
+هیچ انتظاری از کسی ندارم مخصوصاً از شما.
-من درکت میکنم پس باید انتظار داشته باشی.
+همه میگفتن درکم میکنم
-فرق میکنه چون منم مثل خودت بودم الان حس میکنم باید کمکت کنم
+باش کمکم کن.
-نمی تونم.
+پس برو.
-اونم نمیتونم.
+انتظار داری چی بگم.
-بلند شو بریم، اسم من مهیاست
+میدونم.
-اوسگل، الان تو هم باید بگی اسمت کیه؟
+سبحان.
-منم اون آدمی نیستم که فکرشو میکنی سوار ماشین میشم که جیبشون رو بزنم همین.
+موفق باشی.
- اینجا که میریم هر کی هر چی گفت هیچی نمیگی.
+خیلی حرف میزنی، باشه
(عصر همون روز وارد خونه ایی قدیمی شدیم، پر از سرو صدا بود حدوداٌ 8، 9 تا دختر اونجا بود 4، 5 تا اتاقم داشت تحمل اونجا سخت بود واسم، البته روزهای اول اینطور فکر میکردم تا اینکه همه چی عادی شد اوایل خیلی سختم میشد از اتاق مهیا و دوستش نسترن برم بیرون ولی عادت کردم تا اینکه منو نسترن هم دیگه رو دست مینداختیم بهم فحش میدادیم بعد از اون چند روز اول منو مهیا با هم درد و دل میکردیم حرف هایی رو میزدیم که اگه منم جلوی خودمو نمیگرفتم مثل اون میزدم زیر گریه همه دخترای توی اون خونه یه مشکلی داشتن البته اون طور که مهیا میگفت چون من با همشون زیاد حرف نمیزدم یه کمی که از خجالتی بودن در اومدم چند وقت یه بار میرفتم بیرون و کمی خرید میکردم گاهی اوقات واسه بقیه دخترها هم چیزایی میخریدم ولی زیاد خرید نمیکردم که پر رو نشن)
+ مهیا؟
- مگه بهت نمیگم تا اینجا هستی خرید نکن اینا پر رو میشن
+ نترس، بیا این کفشا رو واست خریدم.
- بیخود خودم کفش دارم.
+ کادومو پس میزنی؟
- آخه میگم خرجت زیاد نشه، خیلی هم خوشگلن، ممنون.
(یه کار گیر آوردم و جای خوابم داشت خودمم دوس داشتم که دیگه برم ولی مشکل اصلی اینجا بود که بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم به مهیا وابسته شده بودم)
+مهیا، فکر کنم کم کم باید از اینجا برم
-نسترن یا کس دیگه ای حرفی زده
+نه، یه کار گیر آوردم که جای خوابم داره دیگه برم کمتر اذیتت کنم
-یعنی تا حالا چون بیکار بودی دوس داشتی اینجا باشی
+نه، بخدا اینطوری نیست من خودم عادتم اینه تا زمانی که پول دارم کار نمیکنم
-منظورت چیه؟ یه چیزی بگو که بفهمم؟
+میگم الان که حوصله دارم کار کنم و اونجا هم جای خواب بهم میدن بهتره که کمتر ...
- اذیتمون کنی ها، باشه برو، هر وقت دوس داشتی برو
(از تصمیمی که گرفتم منصرف شدم دیگه سر کارمم نرفتم)
+مهیا، به نظرت بهتر نیست از اینجا بلند شیم و بریم یه خونه بهتر تو یه محله بهتر؟
نسترن- که چی؟ چرا ما بایستی با تو خونه بگیریم.
+نسترن اذیت نکن مسخره بازیم در نیار بریم
مهیا- نه، نمیشه!
نسترن- راست میگه اولاٌ اینکه بهمون خونه نمیدن دوماً اجارشون زیاده
+من اجارشو میدم.
مهیا – بحث اجارش نیست
+پس چی؟
-یعنی فقط به خاطر خونه است که میخوای بری؟
نسترن- اععع میخواد بره؟ اونم بعد چند ماه؟
-نه بابا کجا برم.
نسترن- میدونستم جا خوش کردی.
مهیا-حالا تا ببینم چی میشه.
نسترن- آره بابا بذارید منم فکرامو بکنم بینم به وضعیت شغلیم آسیب وارد نمیشه
-مگه کسی نظرتو خواست؟
نسترن- نه کسی نخواست فقط خودم صلاح دونستم نظر بدم.
(بعد چند روز راضی شدن، خونه ای دیگه پیدا کردم، تا حدودی هم باهاشون حرف زدم که همه مون یه شغل درست حسابی پیدا کنیم اوایل خیلی سخت بودم که با حرفام کنار بیان ولی کم کم خودشونم پی بردن این زندگی باید یه جایی تموم بشه، با گذر زمان مهیا هر وقت میومد خونه بیشتر از بدی کاراش میگفت ولی نمیتونستم اون طوری که باید متقاعدش کنم که کارش درست نیست شاید کارش درست ولی چون من بهش وابسته شده بودم یه جورایی احساس غیرت میکردم چیزی که تا اون موقع کمتر واسم اتفاق افتاده بود، همین بود)
+مهیا، من احساس میکنم نباید دیگه این مردم رو تیغ بزنی
-چرا نباید؟
+اونایی که مقصرن باید تقاص بدن، نه همه؟
-مگه من مقصر بودم که تقاص دادم
+خیلی حرف میزنی، من مدت هاست دارم بهت میگم نکن این کارو
-منم مدت هاست دارم میگم که دیگه نگو بازم میگی
(دوباره هوا تاریک شد و مهیا لباس پوشید ولی این بار جلوی در وایسادم)
-برو کنار.
+میشه به حرفم گوش بدی؟
-همه حرفاتو حفظم بگو کدوم قسمتو میخوای بگی تا خودم مرورش کنم.
+من بیشعورم، من خرم، من بی خانواده ام، من توله سگم اصلا من هرچی که تو میگی فقط اینو نمیدونم چرا نباید روی تو غیرت داشته باشم و دارم چرا نباید یه حرفایی رو بزنم و میزنم آخه مگه تو انسان نیستی چرا نمیفهمی دوست دارم چرا نمیخوای به روت بیارم با اینکه آدم زیاد هست با اینکه میتونم برگردم پیش خانواده ام بخاطر توی لامصبه که برنمیگردم مدتهاست که میتونم برم ادامه درسمو بخونم ولی نمیرم چون اینجا گیرم دردت چیه؟
-تو دردت چیه؟
+عاشقم
-من بهت اجازه دادم عاشق بشی؟
+من ازت اجازه خواستم عاشقت بشم؟
-من اجازه نمیدم!
+مگه دسته خودته! اجازه ندی؟
-من بخاطر این اخلاقم خونوادمو هم کنار زدم!
+باشه برو، ولی یه چیزی بدون من هیچی ندارم از دست بدم قبل از اومدنت خودمو میکشم باور کن برگشتنی منو نمیبینی.
(فکر نمیکردم که بره، فکر میکردم واسه فکرم احترام قائل میشه ولی نشد، نسترن هم که چندان حال خوبی نداشت ولی منو دلداری میداد که مهیا دختره اون نمیتونه با مشکلاتش به این زودی ها کنار بیاد، با تمام حرف های نسترن ولی بازم مصمم بودم واسه خودکشی چندین دقیقه گذشت که کلید توی در چرخید)
نسترن- میدونستم میای
مهیا- جایی نرفتم، فقط واسه صبحانه خرید کردم
(با اینکه خوشحال بودم از اومدنش ولی کاشکی میرفت چون اصلاً خوشم نیومد که غرورمو شکست آخر شب نسترن خودش رو به خواب زده بود تا ما بتونیم رفع کدورت کنیم ولی من خیلی بی تفاوت پتو کشیدم رو سرم یکی دوشب به همین منوال گذشت که دوباره کم کم با هم بهتر شدیم با این وضعیت بازهم وابستگیمون بیشتر میشد و زندگی سخت تر پیش میرفت با اینکه کار میکردیم اما وضعمون زیاد جالب نبوداجاره و لباس و خوراک و خیلی سختی های دیگه
تنها امتیازی که تو رابطه با مهیا داشتم نسترن بود، چون خیلی خوب میتونست حرفامو تو گوشش فرو کنه)
+اینبار دیگه نمیخوام مثل دفعه قبل اذیتت کنم با حرفام هر چند که گوشم نمیگیری!
-گوش گرفتم دیگه
+اگه این یکی رو گوشش بدی خوب میشه؟
-بگو!
+برگرد پیش خونوادت
-لطفاً چرت نگو
+میدونی خیلی خری هیچی نمیفهمی اگه خونوادت نباشن چطور میتونیم عقد بشیم
-عقد؟
+ازدواج
-اونوقت با کی؟
+با من؟
-کی با تو؟
+اگه خونوادت اجازه بدن تو و من
-دیوونه شدی؟ تو که همه چیو در مورد من میدونی بازم این حرفو میزنی؟
+واسه همینه که همه چیو میدونم این حرفو میزنم، البته فقط این نیست از این به بعد حق نداری کارم بکنی چون من باید خرجتو بدم و بری درس بخونی
-فازت چیه؟ مگه وضعیتمون رو نمیبینی
+این حرفا رو ول کن فقط بهم بگو چند روز مهلت میخوای که به پیشنهادم فکر کنی؟
(سکوت اون روز مهیا ماه ها طول کشید ولی کم کم داشت رام میشد)
+ بهت حق میدم مهیا ولی یه چیزی رو بدون که من بخاطر تو میخوام برم سمت خونوادم و اینم واسه من سخته پس نباید بیشتر از این منو هم عذاب بدی میدونم واست سخته ولی یه کمی هم به فکر من باش
-تا حالا دقیقا بهم نگفتی چرا با خونوادت مشکل داری؟
+با ازدواج منو یکی که کمی از خودم بزرگتر بود و اختلاف طبقاتی داشتیم مخالف بودن، الان خیلی خوشحال که با ازدواجم موافق نبودن چون این باعث شد که بتونم تو رو پیدا کنم
-باشه موافقم، حالا باید از کجا شروع کنم
+حالا باید نسترن رو با این صحبت راضی کنیم
(فکر نمیکردم نسترن حاضر باشه یه بار دیگه خونوادشو ببینه ولی مشکل اینجا بود که پدر نسترن به هیچ وجه راضی نمیشد که نسترن رو ببخشه، تا اینکه دو تا حلقه و دو دست لباس ساده واسه خودمو مهیا خریدم اونا رو پوشیدیم و رفتیم خونه پدر نسترن بخاطر اینکه فکر نکنه ماهم هم خونه بودیم زمانی به خونشون رفتیم گفتیم که ما اورژانس اجتماعی هستیم و خیلی هم تحویلمون گرفتن پدرش آدم با شخصیتی بود چند روز اومدیم و رفتیم که راضی شد نسترن رو ببخشه، وقتی با مهیا تو خیابون قدم میزدم با اون لباسا احساس خیلی خوبی به هردومون دست میداد و این باعث شده بود که هر دو واقعاً مشتاقانه به سمت خونواده هامون برگردیم از اون روز مهیا میگفت دوس دارم ادامه تحصیل بدم و روانشناسی بخونم تا چند نفر دیگه مثل خودمو برگردونم همه این صحبت ها زمانی محقق میشد که منو نسترن موفق بشیم رضایت پدر مهیا رو واسه برگشت مهیا جلب کنیم با اینکه نظرشون با ما یکی شد اما باید به طور کامل مطمئن میشدیم که مشکلی پیش نمیاد بعد از دیدن مهیا واسه همین چند روز قبل از رفتن چندین بار به صورت تلفنی و اینترنتی با هم صحبت کردن و طولی نکشید که منو مهیا وارد شهرشون شدیم)
-الان باید چیکار کنم؟
+برو خونه
-سختمه!
+واسه این تا اینجا باهات اومدم
-تو چیکار میکنی؟
+بلیط گرفتم برم خونه خودمون
-باشه
+راستی، چادر بهت میاد
-ممنون
(همین که مهیا رفت بلیط رو پاره کردم چند روز توی مسافرخونه شهرخودشون موندم باهاش در تماس بودم اما بهش نگفتم که اونجام فقط میخواستم دورا دور مواظبش باشم که اگه مشکلی براش پیش اومد مثل دفعه قبلش نشه)
+مهیا؟
-چیه؟
+اون روز بلیط رو پاره کردم و رفتم مسافر خونه میخواستم مواظبت باشم
-آخه دیوونه تو چرا انقد مهربونی خدا کنه بتونم بدیهامو جبران کنم واست
+تو فقط کنارم باش
-سبحان بهت قول دادم، دوباره بهت قول میدم حتی یه لحظه ترکت نکنم و بجز خودت کسی یه لحظه جاتو نمیگیره مطمئن باش
+همین واسه من کافیه، امروز میرم خونه مرتب بهت زنگ میزنم
-باشه، مواظب خودت باش چون اینطوری مواظب منم هستی
(انگار با حرفاش منو جادو میکرد انگار نیروی مضاعف بهم میبخشید، اما زمانی به خونه پدرم نزدیک شدم تمام این نیروها تمام شد و دوباره بحث و درگیری شروع شد حوصله ندارم زیاد حرف بزنم مخصوصاً توی خونه پیش خونوادم که حوصله هیچ کاری رو ندارم و این یعنی من سالهاست که بدون زندگی کردن مُردم)
-الو، سبحان جان کجایی؟
+من خواهرشم! شما؟
-خاله جان خوبی؟ من مامان مهیام کار فوری با سبحان دارم
+ ببخشید خاله بجا نیاوردم سبحان نیستش؟
با گریه گفت : - اگه اومد بهش میگی؟ که مهیا امروز خودکشی کرده دکترا جوابش کردن؟
با گریه گفت: + خاله جان امروز تشییع داداشم بود میخواستم تماس بگیرم که بیاید مراسم اما یادم رفت.
.
.
پایان
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود. یکی از ویژگی‌های داستان شما این است که خواسته‌اید با دیالوگ داستان‌تان را پیش ببرید. خب در اینجا باید بگویم کار دشواری را انتخاب کرده‌اید. برای این‌که پیشبرد داستان با دیالوگ کار بسیار دشواری است. اما خب روایت‌هایی هم در توضیح داستان‌تان استفاده کرده‌اید که حالات و رفتار شخصیت‌های قصه‌تان را نشان دهد. یعنی خواسته‌اید از دشواری کار کم کنید. اما چند نکته این میان وجود دارد. یکی استفاده از علامت‌هایی است که در داستان انتخاب کرده‌اید. علامت‌های مثبت و منفی که می‌خواهید نشان دهید چه کسی این دیالوگ را گفته است. شاید هیچ دستورالعملی برای استفاده از این علامت‌ها نداشته باشیم اما چیزی که این میان وجود دارد این است که این علامت‌ها کمکی به کارتان نکرده است و در ضمن به لحاظ شکلی چندان زیبا به نظر نمی‌رسد. درحالی که یک جاهایی هم داستان به شما اجازه استفاده از این علامت‌ها را نداده و همین‌طور بدون قاعده اسم طرفی که دیالوگ را می‌گوید نوشته‌اید با یک خط تیره که نشان دهد چه کسی این حرف را می‌زند. این حرکت شاید در نمایش‌نامه جواب بدهد اما در داستان چندان مطلوب نیست. می‌شود با ترفندهایی این کار را انجام داد. مثلا «سبحان گفت:...» این کار از ارزش کار شما کم نمی‌کند. بلکه شکل داستانی‌تر به کار شما می‌دهد. این‌ها شاید سلیقه‌ای باشد اما یادت باشد که داستان به لحاظ بصری هم باید شکل خوبی داشته باشد. به من با کمترین دردسر نشان دهد چه کسی دارد حرف می‌زند. تا این‌جای کار وارد محتوای داستانت نشده‌ام. اما داستانی که نوشته‌ای جذابیت‌هایی دارد. یکی‌اش این است که برخی دیالوگ‌ها توانسته بار طنز مختصری را به داستانت بدهد اما نتوانسته به من خواننده نشان دهد که دقیقا داستان‌نویس به دنبال چه چیزی است. دقیقا تو به عنوان داستان‌نویس چه موضوعی را دنبال می‌کنی؟ چه حادثه‌ای در داستانت وجود دارد که می‌خواهی آن را بیان کنی؟ آیا صرف برخوردهای دو نفر در یک بازه زمانی طولانی و علاقه‌مند شدن آن‌ها به یکدیگر می‌تواند روایت تو را بسازد؟ به نظرم این‌ها کافی نیست. نه تنهایی‌های این شخصیت‌ها را درست نشان داده‌ای و نه شیوه زندگی کردن آن‌ها را درست روایت کرده‌ای. خانه‌ای را تصویر کرده‌ای که چندین نفر با هم زندگی می‌کنند. خب این خودش ماده خام خوبی به تو می‌دهد که در خلال روایت داستان دو شخصیت اصلی به یک معضل اجتماعی هم بپردازی و به داستانت شکل بدهی. مشکل داستانی که نوشته‌ای این است که نمی‌داند می‌خواهد چه چیزی را روایت کند. نه رابطه سبحان با مهیا درست شکل گرفته و نه داستان خودش را آماده می‌کند تا ضربه نهایی را به خواننده بزند. ضربه نهایی درست همان صحنه‌ای است که سبحان مرده و مهیا خودکشی کرده است. می‌خواهم بپرسم این تصمیم ناگهانی از کدام معضلی که بین این دو وجود دارد نشات می‌گیرد؟ چه بستری آماده کرده‌ای که این دو می‌میرند؟ با یک یا دو دیالوگ نمی‌توان چنین صحنه‌های هولناکی را رقم زد. وقتی یک واقعه این‌قدر بزرگ است دلایل بزرگ می‌خواهد. بنابراین من به عنوان خواننده از تو نمی‌پذیرم که دو شخصیت داستانت را در انتها بکشی و با خودم می‌گویم چه بی‌دلیل و چقدر نچسب. به نظرم به این سوال اگر پاسخ بدهی می‌توانی داستانی جذاب به خواننده ارائه کنی. از خودت این سوال را بکن که این شخصیت‌ها دقیقا با چه کسانی مشکل دارند؟ با خودشان، اجتماع یا خانواده؟ هر یک از این مشکلات برای خودش داستانی است که می‌تواند داستانت را نجات دهد؟ بعد هم برای خودت مشخص کن چرا این‌ها تصمیم به خودکشی می‌گیرند؟ سه بار داستان شما را خواندم تا این دلیل‌ها را پیدا کنم و با خودم می‌گفتم شاید از دست من در رفته و متوجه نشدم اما بعد از سه بار خواندن دیدم مرگ‌های انتهای داستان بدون منطق هستند و ناگهانی که من خواننده را نه متاثر می‌کند و نه مجاب.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.