داستان بطالت




عنوان داستان : روزهای سگی
نویسنده داستان : نوذر شیخ

سر ظهر هر کاری کردم نور خورشید بگذارد ده دقیقه بیشتر بخوابم نشد. عزمش را جزم کرده بود تا با کمک مادرم که هر بار به یک بهانه، که مثلا پاشو ناهار بخور، یا اینکه داشت دنبال جوراب هایی که یک ماه پیش پوشیده بودم میگشت تا ببره برای شستن، می اومد توی اتاق، من رو بیدار کنه. که انصافا هم دو تایی خوب از پسش براومدن. من هم اولش یه کم غرولند کردم که فقط خودم رو سبک کردم، چون مادرم اصلا محل نذاشت، تازه خیلی هم طلبکار بود که چه معنی داره جوون تا این موقع خواب باشه، اصلا تا این موقع خونه باشه. باهاش بحث نکردم، می دونستم اصلا به نرخ بیکاری و این جور آمارها اعتقادی نداره و عوضش سخت معتقده که "کوشش بیهوده به از خفتن است".
اشتها نداشتم ناهار بخورم، نشستم همون توی رختخواب داشتم سعی میکردم با چندتا از این جمله های موفقیت که " هیچ دری قرار نیست تا ابد بسته بمونه وگرنه بجاش دیوار می ساختند" یا " سعی کن زیبایی در نگاه تو باشد نه چیزی که به آن می نگری" به خودم انرژی مثبت بدم، بی فایده بود. با خودم گفتم برم یه دوش بگیرم شاید از این کرختی در بیام، راه افتادم سمت حمام که بعله... دیدم آب قطعه و این طور که مادرم می گفت حالا حالا ها هم قرار نیست وصل بشه. چاره ای نبود، نشستم یک ساعتی با کانال های تلگرامی ور رفتم بعد هم ته و توی کانال های خبری رو دراوردم ببینم توی دنیا چه خبره، که طبق معمول همه داشتن همدیگر و محکوم میکردن، ما آمریکا رو، امریکا کره شمالی رو، کره شمالی ژاپن رو و همین طور تا آخر... . بعد
خواهرم اومد ببین ناهار می خورم یا نه.سرم توی گوشی بود. گفتم نچ، حالا هم زودتر برو بیرون، اصلا حوصله ات رو ندارم، در رو هم پشت سرت ببند. عصبانی شد که این چه عادت گندی تو پیدا کردی، خوب مثل آدم حرف بزن.
هر چی فکر کردم که چکار کنم، مخم به جایی قد نمی داد. گفتم برم بیرون بنشینم توی حیاط، زیر سایه بید چای بخورم. بلند شدم از پنجره بیرون رو نگاه کردم، ببینم سایه کدوم طرف، نه...خدایا، هرچه بود فقط گرما بود و گرما.پناه بردم به کتاب، شروع کردم " کشتن مرغ مقلد" هارپر لی رو که دیروز دانلود کرده بودم رو بخونم. دو سه صفحه بیشتر نخوندم که دوستم جواد بی هوا آوار شد توی اتاق. حس ام می گفت که چیزی خوبی در انتظارم نیست، که البته اشتباه هم نمی کرد.دیدم خودش شروع کرد نطق کردن، گفت می خواد بره خرید لباس و اینکه به سلیقه ی من اعتماد داره و برای همین حتما باید باهاش برم و کلی هندوانه گذاشت زیر بغلم. چون قبلا یک بار تجربه خرید رفتن باهاش رو داشتم می دونستم چه مصیبتی در انتظارم هست. از اون آدم هایی که تکلیف شون با خودشون معلوم نبود، نمی دونست به شلوار جین بیشتر علاقه داره یا پارچه ای، تی شرت بپوشه بهتره یا پیرهن مجلسی. برای همین هم دل و دماغ رفتن نداشتم، نمی خواستم هم از دستم ناراحت بشه، از طرفی قیافه اش هم نشون می داد مصمم تر از اونی هست که بتونم با دو سه تا بهانه منصرفش کنم. اما گفتم تیری در تاریکی، شاید بی خیال شد. شروع کردم هم هر بهانه ای رو که بودم آوردم، که دوش نگرفتم، خسته ام، کار دارم و ... دیدم واقعا نه بیدی نیست که با این باد ها بلرزه. حساب همه جای کار رو هم کرده بود، برای هر حرفم هم یه جواب جواب تو آستین داشت. راه خلاصی نبود، هر طور بود خودم رو راضی کردم که با هاش برم.( این روانشناس ها هم بعضی مواقع حرف های خوبی میزنن، قدرت نه گفتن، سرجای خودش یک نعمت واقعا).
توی تاکسی میزگرد سیاسی بود، موضوع هم طبق معمول برجام. پیرمرد کت و شلواری که جلو نشسته بود میگفت باید برجام رو پاره کنیم تا حساب کار دستشون بیاد، اما جوانک عینکی که بغل دست من نشسته بود با راننده معتقد بودند که نه، نباید بهانه دستشون بدیم. با خودم فکردم کا احتمالا بعد از سرمربی تیم ملی برزیل سخت ترین کار رو وزیر خارجه ی ما داره.
با اینکه تقریبا بعد ازظهر شده بود اما خورشید خیال کوتاه اومدن نداشت و همچنان با قدرت می تابید. داخل ماشین هم که جهنم، داشتیم آب پز می شدیم اما راننده به هیچ قیمتی حاضر نبود کولر روشن کنه، توی چهره اش هم ابدا اثری از عذاب وجدان نبود.
به هر جان کندنی بود رسیدیم بازار و شروع کردیم به گشتن، چه گشتنی، بعد از چهار ساعت خیابان گز کردن، پاساژ رفتن و پرو کردن پیراهن و شلوار، دوستم فقط یک کمربند خرید. که اون رو هم معتقد بود خوب نیست باید ببریم پس بدیم. دیدم چاره ای نیست، به هر ضرب و زوری بود دوستم رو قانع کردم که بهتره بگذاره بعد از شروع مدارس خرید کنه تا هم قیمت ها تخفیف بیشتری بخوره و هم بتونیم بیشتر چانه بزنیم، یه کم تخسی کرد، اما من محل نگذاشتم، برگشتیم.
بعد از یه روز گرم، توی تاکسی شیشه رو دادم پایین و داشتم از نسیم شبانگاهی تابستان که صورتم رو نوازش می داد لذت می بردم که راننده رادیو رو روشن کرد، و ....تمام. پایان ۹۰ دقیقه تلاش دو تیم. پیکان یک_ پرسپولیس صفر.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستانت را خواندم. اولین مساله‌ای که باید توجه بیشتری به آن بکنی مساله زبان است؛ « داشت دنبال جوراب هایی که یک ماه پیش پوشیده بودم میگشت تا ببره برای شستن، می اومد توی اتاق، من رو بیدار کنه» درست این جمله می‌شود «مادرم برای برای پیدا کردن جوراب‌هایی که یک ماه پیش پوشیده بودم اتاقم را جست و جو می‌کرد تا آن‌ها را بشوید» یک جمله به تمام ارکان اصلی خودش احتیاج دارد تا بتواند منظورش را تمام و کمال بفهماند و گاهی به همین منظور لازم است به چند جمله کوتاه‌تر خرد شود تا منظورش را بهتر برساند. برخلاف آن‌چه به نظر می‌رسد استفاده از زبان محاوره بسیار مشکل‌تر از استفاده از زبان معیار است و شما فقط وقتی به زبان محاوره قابل قبولی در داستان خواهید رسید که اشراف زیادی بر زبان معیار داشته باشید. چند غلط دستوری مانند «رو» یا همان را بعد از فعل نشان می‌دهد که شما باید کمی برای تقویت زبان داستانتان تلاش کنید. بهترین توصیه‌ای که می‌توانم در این زمینه داشته باشم خواندن متون کهن است.
اما مهم‌ترین مساله داستانت، طرح آن است. دو بار داستان را خواندم و به نظرم آمد که هیچ طرح مشخصی ندارد. بیشتر شبیه به این است که یک روز از زندگی را در تقویم نوشته باشی، بدون هیچ فراز و فرودی، بدون هیچ تحولی، بدون هیچ گره‌افکنی و گره‌گشایی. حتی نمی‌دانم مخاطب چرا باید این داستان را بخواند. همان طور که از اسم داستانت هم پیداست داستان تو قرار بوده که داستان بطالت باشد، اما نیست. این بطالت وقتی شکل و شمایل داستانی پیدا می‌کند که راوی یک مساله دومی با آن داشته باشد و به بهانه آن بطالتش را تعریف یا که بطالتش بهانه تعریف آن مساله دومی باشد اما داستان تو در غیاب آن مساله دوم روایت می‌شود به همین خاطر کمبود و کاستی دارد و حتی می‌شود گفت که بدون آن مساله دوم، نوشته تو داستان نیست.
مساله دیگری که وجود دارد این پرانتز نویسی‌ها و این صحبت‌های راوی با مخاطب است که زبان کار را تا حد زیادی به زبان ژورنالیستی نزدیک می‌کند. مشکلاتی در نوشته‌ات وجود دارد که به آن اجازه داستان شدن نمی‌دهد. نوشتن یک داستان خوب کار بسیار بسیار مشکلی است و اگر تصمیم جدی گرفته‌ای که نویسنده خوبی بشوی یک مشق خوب برایت دارم. داستان سه فیلم از فیلم‌هایی را که خیلی دوست داری بنویس، فکر کن یک نفر که این فیلم‌ها را ندیده قرار است داستان تو را بخواند و همان قدری از داستان سر در بیاورد که بعد از تماشای فیلم متوجه داستان می‌شد.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.