وقتی تمام وظایف به عهده راوی است




عنوان داستان : کلاغ! پر
نویسنده داستان : هما رضوی زاده

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «کلاغ پر (بازنویسی)» منتشر شده است.

این طورنیست که هیچ خواستگاری در خانه‌ی ما را نزده باشد؛ ولی یا باب دل مامان بابا نیستند، یا از شما چه پنهان، هنوز نیامده، ندیده، می‌پرند. با همه اینها مامان معتقد است، این بخت است که باید در خانه‌ی آدم را بزند، نه خواستگار. به هر حال بخت، موجود ناشناخته و تعریف نشده ای است که طبق قراری ازلی - ابدی، بالاخره در هر خانه‌ای را می‌زند، تا عمری باشد، می‌ماند و یک روز هم ناغافل، بساط آدمش را برمی‌چیند و الوداع. حالا می‌خواهد از نوع خوشش باشد یا بد.
اما خودِ آمدنش هم به اسباب و علل ناشناخته‌ای ربط دارد که به اعتقاد مامان، چشم ها را کور و گوش‌ها را کر و زبان‌ها را لال می‌کند.
ماجرای دق‌الباب بخت من هم از آنجایی شروع شد که همسایه روبرویی مان، خانه قدیمی اش را خراب کرد و برای بالا بردن عمارتی هفت-هشت طبقه، درخت کاج چهل- پنجاه ساله حیاطش را اره کرد و یک لانه‌ی کلاغ، درست افتاد وسط حیاط ما.
از بخت بد، سه تا تخم کلاغ هم توی همان لانه بود که بیرون افتاد و شکست و سه تکه گوشت صورتی لختِ بی پشم و پرز، از کلاغ شدن ناکام ماندند.
دقیقا ، چند ساعت بعد از این اتفاق بود که خبر رسید، دوقلوهای سه ماهه خواهرم هم سقط شده اند. من و ناصر اخبار نگاه می‌کردیم که گوشی تلفن از دست مامان ول شد و نگاهش خشکید روی قاب چوبی پنجره. البته یک هوایی آن طرف تر. روی تیرآهن های همان ساختمان بلند . ناصر که با دیدن مردمک های تابه‌تای مامان، دستپاچه شده بود، سه چهار تا از تراکت های تبلیغاتی اش را از وسط تا کرد و همان طور که تند و تند مامان را باد می زد، گفت: "غصه نخورین، قسمت نبوده مامان جان".
مامان هم که سرش بی اختیار، روی گردن لق می زد، نالید:" این چه مصیبتیه....از ساعتی که این مرتیکه... همین جور نازل می شه... سر ما...همین جور سر ما..."....
دو روز بعد، با اتصالی سه راهی برق پشت یخچال، قصه قوت یافت. یخچال که سوخت مامان گفت:" از شومی کلاغ های زبون بسته بود. خدا رو شکر که خورد به یخچال" واز آشپزخانه بیرون آمد و گفت:" مرتیکه واسه اینکه یه متر بیشتر بسازه درخت رو انداخت. حیف ِ درخت. حیاط مون دید نداشت. حالا چی؟ همه جیک و پوک زندگی مون می ره تو حلق مَردم".
و یک هفته بعد از آن هم که کف حمام، به قد یک آدم نشست کرد و لیف و صابون و تشت و لگن را به یکباره بلعید، باز مامان گفت:" حالا بگین این حرفا خرافاته. سی و پنج ساله این خونه آخ نگفته. چی شده حالا هر روز، هر روز....".
خلاصه هر اتفاق ناخوشایندی، سر از زیر پر کلاغ های بچه مُرده در می آورد. مثلا اگر کسی دستش می خورد توی سفره و کاسه آبگوشت چپه می شد، مامان تا لنگ زرد کلاغ های سیاه را وسط سفره نمی کشید، دست بردار نبود. مُردن بیگم ننه‌ی نود و پنج ساله و به هم خوردن عروسی دختر عباسقلی قصاب هم که جای خود داشت. اما ناگفته نماند، تایید صلاحیت ناصر برای نامزدی انتخابات شورای شهر، آن هم بعد از دو دوره رد شدن، از موارد استثنای تاثیر شوم آن حادثه بود. البته از نظر مامان که گفت:" بچه م خودش لیاقت داشته"، وگرنه کلاغ ها که داشتند کار خودشان را می کردند.
و ادامه داد:" اگه چار تا آدم حسابی درس خونده مثل ناصر سر کار بودن، نمی کردن پول بگیرن بذارن مرتیکه درخت نازنین رو بندازه، جاش برج بسازه، جیب هاش رو وَربیاره".
بابا گفت ناصر که نماینده بشود، خانه را خراب می کند و بلافاصله مجوزمی گیرد و مجتمع مسکونی-تجاری می زند. مامان هم در و همسایه را پُر کرد:" اگه به ناصرمَوَدت رای بدین، همه این بچه های مهندس تون رو می ذاره سر کارها که یه عده بی سواد نیان شهر رو این جور به گند بکشن" و احتمالا در همان حالت اشاره ای هم به عمارت چندین طبقه همسایه مان می کرده که از مصادیق گند‌زده‌شدگی شهر بوده است.
یک ماه پیش فائزه، همان خواهرم که به قول مامان، دوقلوهایش قربانی دلِ شکسته ی کلاغ های بچه مرده شده بودند، دختر بزرگش الهام را به خانه ما آورد تا برای درس علومش یک حیوان گِلی بسازم. مامان که از اول کار لب پاشویه نشسته بود و گل بازی ما را تماشا می کرد و گاهی هم انتقادات و پیشنهاداتی را متذکر می شد، بالاخره طاقت نیاورد و خودش آستین هایش را بالا زد. نتیجه کار یک گلوله گلی بود به اندازه یک پرتقال که دو سمت مقابلش را با سر انگشت تیز کرد و گذاشت زیر آفتاب کنار دیوار و به نوه اش گفت:" دو تا چشم و دو تا بالم با مقوا براش درست کن، می شه کلاغ".
همچنین خاطرنشان کرد:" فکر نکنم به عقل هیچ کدوم از دوستات برسه این جور چیزی بسازن. مطمئنم بیست می شی مادرجون!"
و بعد، مادربزرگ قصه، انگار تازه سر کیف آمده باشد، کنار باغچه چهار زانو زد و شروع کرد به ساختن چیزهای گرد و قلمبه ای که خودش و الهام اسمش را کلاغ گذاشتند. بعد هم سه تا از همان چیزهای گلی خشک شده که کلاغ بودند را روی طاقچه اتاق مشرف برعمارت نیمه ساز همسایه گذاشت. هر روز هم خودش با احتیاط گردگیری شان می کرد. انگار سه کلاغ گلی، نمادی از صلح بودند تا کلاغ بچه مرده ، احتمالا اگر این دوروبرها پرسه زد، ببیندشان و به احترام حسن نیت مامان، چشم از نگاه شومش بر خانه‌مان بردارد.
چند هفته بعد از آن هم انتخابات برگزار شد و ناصر مودت، کارشناس ارشد معماری، 3373 رای آورد. البته از حدود 750هزار آرا ماخوذه در شهر مشهد. اعتراضی نداشتیم به این که تقلب شده است. چون هر چه حساب کردیم ، دیدیم یکی دو هزار تا هم اضافه می‌آوریم. چطور؟ هیچی با یک حساب سرانگشتی از همه همسایه ها و خاله خامباجی های مامان و بچه های مهندس بیکارشان و رفقای کور و کچل بابا و قوم و خویش های شوهر فائزه و دوستان پرفیس و افاده من که معلوم نیست راست می‌گفتند که به ناصر رای داده‌اند یا نه و رفیق‌ها و نارفیق‌های خودش . و البته با احتساب بچه‌های ستاد انتخاباتی که مادرم هر روز برای شان قیمه باقالی و عدس پلو با کشمش و خوراک لوبیا رشتی با نعنا و ریحان خُرد شده و... فرستاده بود.
بعد از ناکام ماندن ناصر در انتخابات، تا مدتی اوضاع خانه رو به راه نبود. یعنی هیچ کس اعصاب درست و درمانی نداشت. بابا دائم به زمین و زمان بد و بیراه می گفت. می گفت که وقتی ناصر صلاحیتش تایید شده، شورای شهر که هیچ، لیاقت دارد نماینده مجلس هم بشود. وزیر هم بشود و قبل از این که او را بر کرسی ریاست جمهوری هم بنشاند، به گزیدن گوشه سبیلش اکتفا می کرد و ساکت می شد و با اخم های درهم کشیده، سر در لاکش فرو می برد.
مامان هم کم حرف شده بود و بیشتر با شست و شوی و تمیزکاری خانه، خودش را درگیر می کرد. یک روز دیدم که تراکت های تبلیغاتی را برداشته و توی کابینت های آشپزخانه و زیر وسایل داخل کمدها پهن کرده است. البته دلش نمی آمد که شیشه ها و در و دیوار را با عکس ناصرمودت برق بیندازد. کلاغ های گلی روی طاقچه هم بی نصیب نمانده بودند و هم چنان روی عکس و وعده وعیدهای ایشان، به ردیف نشسته بودند. راستش هر وقت می دیدم گردگیری شان می کند، مطمئن بودم به ادامه سریال شومیِ کلاغ ها فکر می کند. وگرنه چه لزومی داشت از سه تکه گل خشکیده‌ی ترک خورده آن قدر مراقبت کند.
خلاصه اوضاع به همین منوال می گذشت که در حوادث ناخوشایند، پای پی و استخوان کلاغ های مُرده در میان باشد و در هر رخداد خوشایند، داستان لیاقت و تایید صلاحیت ناصر. تا اینکه سه روز پیش، با دو بار به صدا درآمدن زنگ تلفن، ورق برگشت. یعنی اوضاعِ رو به زوال اعصاب و روان خانواده، رو به بهبودی گذاشت: دو خواستگار برای من. از شما چه پنهان، اولین خواستگاران پر و پا قرص من در این برهوت بی‌شوهری. ناگفته نماند، از همان بچه‌هایی بودند که با ستاد انتخابات ناصر همکاری می‌کردند.
فائزه گفت:" غذاهای چرب و نرم مامان نمک گیرشون کرده".
و شوهرِ پاچه‌ی مادرزن خوارش گفت:" کاملا درسته، حکایت مادر رو ببین دختر رو بگیرهِ !"
باز هم خداخیرش بدهد که نگفت برادر را ببین، خواهر را ببر !
مامان که از پیدا شدنِ هم زمانِ دوخواستگار، هیجان زده شده بود، ولی نمی خواست به روی خودش بیاورد، گفت :" دندون گرد نکرده باشن، بخوان از پهلوی ناصرِ ما به اون بالاها برسن... هر چی باشه صلاحیتش که تایید شده".
بابا هم که این شوک غیرمنتظره اخم هایش را ترکانده بود، گفت:" هر کی با ناصر بگرده، صلاحیتش تایید شده ست. دلیلشم روشنه، چون ناصر با هر کس و ناکسی نمی گرده".
یک کلام ختم کلام!
و با این استدلال، به دامادِ ندیده نشنیده، بله را گفت و در حالی که کفش و کلاه می کرد، رو به من گفت:" پاشو بابا جان این کتاب دفترهات رو جمع کن. چند سال می‌خوای پشت کنکور..."، و بقیه اش را نگفته، از خانه بیرون زد. جای شکرش باقی است، همیشه بابا آن ته حرفش را که همه می‌دانند چیست را به زبان نمی‌آورد. تنها به گزیدن سبیلش اکتفا می‌کند و می‌رود.
حالا مامان از سه روز پیش که به خواستگارها وقت داده، به جان خانه افتاده است. با خودش ترانه گل پری جون می‌خواند. البته تا بعله‌اش را بلد است و بقیه را فقط آهنگش را می‌زند. و مهمترین اتفاق این که دیروز کلاغ های گلی را از روی طاقچه جمع کرد و ریخت شان توی باغچه. امروز صبح هم پرده توری پنجره مشرف بر عمارت همسایه را باز کرد و هنوز هم نشسته پای چرخ خیاطی و خِر خِر می کند. یک پرده ضخیم و بلند می‌دوزد که زمینه اش پر از گل‌های سوسنی رنگ است. من و فائزه هم تخمه می‌خوریم و پوست هایش را تُف می‌کنیم روی تراکت‌های ناصر. بابا دو کیلو تخمه آفتاب گردان گورخری خریده است. مامان می‌گوید:" نریزین پوست هاش رو، سه روزِ دارم زندگی رو آب و جارو می‌کنم".
فائزه می‌گوید:" والا برای عروسی شیرینی می‌گیرن نه تخمه شور".
مامان پرده را از زیر چرخ بیرون می‌کشد:" تا قسمت چی باشه".
فائزه می‌گوید:" بابا و ناصر که بگن خوبه، خوبه دیگه. هر چی باشه از پشت کنکور موندن که بهتره" و چشمکی به من می‌زند.
الهام یک مشت تخمه خیس و عرق کرده از توی مشتش می‌ریزد روی تست‌های زبان فارسی‌ام و می‌گوید که معلمش به کلاغ ها نمره 16 داده است. کنار گوشش طوری که مامان نشود می‌گویم:" خیلی هم زیاده، من جای معلمت بودم 12 می‌دادم".
الهام دستش را روی دهانش می‌گذارد و نفسش را تو می‌کشد :" هین ن ن ن".
آهسته می‌گویم:" برو تو باغچه ببین، مادرجون کلاغ های خودش رو دیروز انداخت دور. باباجونم روشون آب ریخت. گِل شدن. می‌خواد تو خاک شون ریحون و نعنا بکاره...".
مامان که پرده را اطو می‌کند، می‌گوید:" باباتون از قدیم هر وقت روزگار به کامش بود ازین تخمه ها می‌خرید". این حرف مامان، یعنی تا اطلاع ثانوی اوضاع و احوال خانه به راه است.
آخرین گیره را داخل میل پرده می‌اندازم و یکی یکی از پله های نردبان پایین می‌آیم. آن روبرو، کارگرها پنجره های عمارت همسایه را نصب می‌کنند. توی باغچه، الهام خودش را به خاک و گِل کشانده است. مامان کنار پنجره می‌آید و پرده را می‌کشد. بوی گل‌های سوسنی پرده، می‌پاشد توی اتاق. ‌
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست خوبم سلام. داستان شما را خواندم و از خواندنش لذت بردم. داستان خیلی خوبی است. طرح جذابی دارد و خیلی خوب نوشته شده است. این ساختار و این راوی و این لحن برای این داستان بسیار مناسب است و همه چیز این داستان به همه چیزش می‌آید و سرپاست. من به عنوان دبیر داستان ایرانی یک نشریه، این داستان را قبول می‌کنم و آن‌را در نشریه‌مان چاپ می‌کنیم اما به عنوان دبیر داستان یک انتشارات، این داستان را قبول نمی‌کنم. شاید اصلی‌ترین دلیلش این باشد که زبان راوی شما یک زبان کاملا ژورنالیستی است. داستان را فدای لحنش می‌کند، داستان را فدای تفسیر‌هایش می‌کند و آن‌چیزی را که خودش می‌خواهد از شرح ماوقع به ما می‌دهد. از طرفی او خودش را به عنوان راوی در داستان قبول کرده است و به همین خاطر هیچ نقشی را در داستان نپذیرفته است. چنین راوی پررنگی که همه چیز را آن‌طور که خودش می‌خواهد تعریف می‌کند و نقش روایت را پررنگ‌تر از نقش پیرنگ می‌داند برای داستان ضدضرب است. او به وضوح مخاطب را می‌بیند و پر بیراه نیست اگر بگویم داستان را برای مخاطب تعریف می‌کند. نه به دنبال دغدغه روایت است و نه دلیل موجهی برای این روایت دارد. او مدام چیزهایی را واگویه می‌کند که خودش به خوبی می‌داند و فلاش بک‌ها را بدون هیچ دلیلی و صرفا به خاطر در جریان گذاشتن مخاطب تعریف می‌کند. این داستان در حال حاضر سر و شکل داستانی ندارد. اگر بخواهم یک خطی داستان شما را بگویم. بنابه دلایلی درخت رو‌به‌روی خانه می‌افتد و سه جوجه کلاغ می‌میرند. بعد از این اتفاق‌های بدی برای این خانواده می‌افتد و مادر خانواده تمام این اتفاق‌های بد را در ارتباط با مرگ جوجه کلاغ‌ها می‌داند. تا این‌که تصمیم می‌گیرد برای رهایی از این طلسم شوم سه جوجه کلاغ گلی به جای آن‌ها بسازد. راستش را بخواهید به طرح داستان شما حسودی کردم و گفتم که ای‌کاش این طرح پیش از شما به ذهن من رسیده بود و من قبل از شما آن‌را نوشته بودم. دقت کنید که داستان شما در فاصله دو اتفاق معنا پیدا می‌کند؛ در فاصله میان این دو اتفاق داستان شما اتفاق می‌افتد و من نمی‌فهمم که چرا راوی اول شخص شما شبیه به راوی دانای کل که تا انتهای ماجرا را می‌دانید با مانیفستی در مورد ازدواج و خواستگاری داستانش را شروع می‌کند. مانیفستی که به هیچ‌وجه در خدمت داستان نیست. می‌شود تمام آن‌را از ابتدای داستان حذف کرد بدون آن‌که هیچ مشکلی برای داستان شما پیش بیاید. به نظرم داستان شما یا از لحظه افتادن درخت شروع می‌شود و یا از اولین اتفاق شومی که بعد از افتادن درخت حادث می‌شود. هرچه تا پیش از این نوشته‌اید در خدمت داستانتان نیست و از طرفی در داستان شما دغدغه روایت وجود ندارد که با همین جا به جایی ساده این مشکل برطرف می‌شود. اما مشکل و مساله دیگری که همچنان در داستان شما پابرجاست مساله لحن راوی است. دقت کنید که داستان با لحن راوی طنز نمی‌شود. بهتر است بگویم راوی نمی‌تواند یک‌تنه به جای تمام شخصیت‌های داستانی کار کند. شما باید کمی بیشتر از حالا به قدرت داستانتان اعتماد باور کنید. باور کنید ماجرای کاندید شدن برادر راوی برای شورای شهر و رای نیاوردن او به خودی خود خرده روایت بانمکی است. باور کنید لحظه‌ای مادر تراکت‌های انتخاباتی پسر را کف کابینت پهن می‌کند لحظه دراماتیک و در عین جال بانمکی است و نیازی نیست که راوی سعی کند به کمک لحنش این ماجرا را با نمک‌تر کند. این شکل از روایت برای یک داستان شخصیت محور است، داستانی که مهم‌ترین مساله‌اش شخصیت راوی است اما در داستان شما تمام شخصیت‌های داستان از یک درجه از اهمیت برخوردار هستند. در نسخه فعلی شخصیت خواهر و پدر راوی کاملا در سایه شخصیت مادر و بردار مانده‌اند. به نظر تمام این شخصیت‌ها باید ساخته شوند. هرکدام باید نقش خودش را بازی کند. به نظرم شما در همین داستان نشان داده‌اید که در ساختن شخصیت استعداد دارید اما از این استعداد به درستی استفاده نکرده‌اید. اولین تصمیم بگیرید که داستان را از کجا شروع خواهید کرد. حواستان را بدهید به شخصیت‌های داستانتان و بدون آن‌که آن‌ها را برای مخاطب تعریف کنید اجازه بدهید که هرکدام از آن‌ها خودش را برای مخاطب تعریف کند. اما مساله بعد ماجرای کلاغ‌های گلی دست ساز مادر است. به نظرم نقطه عطف طرح شما همین‌جاست. روی این خرده روایت باید کمی بیشتر از این کار کنید. به نظر باید مخاطب در دو راهی منطق و خرافات قرار بگیرد. آقای گیلرمو دل تورو که امسال تمام جوایز سینمایی را از آن خود کرد، در فیلم هزارتوی پن خرده روایت بسیار جذابی دارد؛ «دختر بچه‌ای به زیر زمین می‌رود و آن‌جا با یک پری جادویی آشنا می‌شود. پری جادویی ریشه‌ای را به دختر بچه می‌دهد که شبیه به یک نوزاد است. از دختر بچه می‌خواهد ریشه را زیر تخت مادرش بگذارد (مادر بچه مریض است و حال وخیمی دارد) همان شب دکتر حاذقی بر بالین مادر دختر حاضر می‌شود. صبح فردا حال مادر دختر خوب است.» در این خرده روایت تکلیف مخاطب با خودش روشن نیست. نمی‌داند آن‌چه باعث بهبودی حال مادر دختر شده ریشه جادویی است یا مداوای دکتر؟ این‌جاست که مخاطب در مقام قضاوت برمی‌آید و مدام داستان شما را در ذهنش سبک سنگین می‌کند. به نظرم این خرده روایت خوب و خواندنی شما هم چنین امکانی را به داستانتان می‌دهد. شما می‌توانید با پر و بال دادن به این خرده روایت و محور قرار دادن آن، به مخاطب اجازه بدهید که داستان شما را قضاوت کند و میان تخیل و منطق یک کدامش را انتخاب کند. داستان شما پایان بندی مناسبی دارد. به نظرم اگر یک مرتبه داستانتان را با توجه حرف‌های من بازنویسی کنید به نتیجه دیگری می‌رسد که سوای از خوب یا بد بودنش از داستانی که همین حالا داریم دراماتیک‌تر است. به شما تبریک می‌گویم. داستان خیلی خوبی نوشته‌اید. امیدوارم که به همین زودی نسخه دیگری از این داستان را بخوانم و درست مثل همین مرتبه از خواندنش لذت ببرم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۳
هما رضوی زاده » شنبه 29 اردیبهشت 1397
سلام و عرض ادب حضور جناب آقای خانلری. داستان کلاغ پر را بازنویسی کردم. کجا باید ارسال کنم که خود شما مجدد مطالعه بفرمایید؟
رامبد خانلری » دوشنبه 07 خرداد 1397
منتقد داستان
سلام و ارادت، مجدد برای پایگاه بفرستید.
هما رضوی زاده » شنبه 15 اردیبهشت 1397
با سلام و عرض ادب حضور جناب آقای خانلری از لطف و توجه شما سپاسگزارم. از نکات قابل تاملی که فرمودید و موجب درک عمیق تر من از آنچه که خودم نوشته بودم و نتیجه اش، اشتیاق برای بازنویسی. مجدد تشکر می کنم. همارضوی زاده

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.