‌پاسخگویی به مخاطب




عنوان داستان : پایان
نویسنده داستان : مهران عزیزی

خودکار را برداشت و همانطور که تکیه داده‌بود به صندلی، دستش را دراز کرد و روی کاغذ سفید کوچک روی میز اداری چیزی نوشت. تنها بود و همه رفته‌بودند و تاریک شده‌بود. پرده‌ها همیشه بسته‌بودند و بیرون هر خبری که بود دیده نمی‌شد. سر و صدای گنگی از شهر می‌آمد که هیچ چیز روشنی عاید آدم نمی‌کرد. زیر چیزی که نوشته بود خط کشید و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و چشم‌هاش را بست. از روبرو که می‌دیدی، زیر نور ضعیف و کم‌رنگ لامپ‌های هالوژن حاشیه‌ی سقف، مردی با کت و شلوار قهوه‌ای تیره و پیرهن به همان رنگ اما روشن‌تر، پشت میز بزرگ چوبی نشسته بود و فرو رفته در صندلی چشم‌هاش را بسته‌بود. موهای جوگندمی‌اش آشفته‌بود و ته ریش دو سه روزه داشت.
عطر تند زنانه‌ای در هوای مانده‌ی اتاق ماسیده‌بود و روی میز، توی زیر سیگاری، چیزی شبیه به حلقه‌ی ازدواج می‌درخشید. چپ میز، کمی دورتر، چند برگ دستمال کاغذی مچاله‌ی آغشته به رژ و ریمل و شاید اشک افتاده‌بود.
تکانی خورد و راست نشست. بهت‌زده بود. انگار در یک جای غریب از خواب پریده‌باشد. چند بار پلک زد و چشم‌هاش را مالید. دهانش خشک شده‌بود. ته استکانش، یک قلپ ته‌مانده‌ی چای عصرش مانده‌بود. برداشت و با احتیاط نوشید که تفاله‌هاش بماند ته استکان. دهانش تلخ شد. توی جیب‌های کتش دنبال سیگار گشت. نبود. جیب‌هاش را خالی کرد روی شیشه‌ی میز خلوت و تمیز. موبایل، دسته‌کلید، کیف کارت‌هاش، چند بسته قرص و یک بسته تیغ و خودنویس طلاییش و فندکش. سیگار نبود. ایستاد و جیب‌های شلوارش را گشت. نبود. داشت کشوی میز را بیرون می‌کشید که دید سیگارش افتاد روی زمین، کنار پایه‌ی میز. خم شد که برش دارد. زنجیر طلای زنانه‌ی پاره شده‌ای را دید که آویزش هم نزدیکش افتاده‌بود. یادش آمد. دلش توی سینه فشرده‌شد و نشست روی زمین. زنجیر و آویز را برداشت و دسته‌ی صندلی را گرفت و خودش را کشید روی صندلی. سیگارش را گیراند و زنجیر و آویز را گذاشت توی زیرسیگاری بلور مشجّر روی میز، کنار حلقه.
ساعت یازده شب بود. صدای گنگ شهر هم دیگر داشت محو می‌شد در سکوت سنگین شب. کتش را درآورده‌بود و آویخته بود به پشتی صندلی. شکمش خالی بود و ضعف داشت. درد کشنده‌ای در استخوان‌هاش دوید. یخ کرد و به تمام تنش عرق سرد نشست. به سختی نفس عمیقی کشید و رها شد روی صندلی. آرام‌تر که شد سیگار دیگری گیراند و تلاش کرد به هیچ چیز فکر نکند و فقط عطر زنانه‌ی جامانده توی اتاق را که دیگر داشت تحلیل می‌رفت بو بکشد.
بسته‌های قرص و تیغ را برداشت و بلند شد و جلو آمد و میز عسلی جلوی میز اداری را کنار کشید و جا باز کرد. دراز کشید و دکمه‌ی آستین چپش را باز کرد و آستین را چند بار به بالا تا کرد. ده تا قرص از توی بسته‌ی قرص‌ها درآورد و با آب گندیده‌ی جمع‌شده در زیرگلدانی همه را بلعید. تیغ را درآورد و کاغذش را باز کرد و نرم و خونسرد فشار داد و کشید روی رگ مچ دستش. خون که بیرون زد نفس عمیقی کشید و خودش را رها کرد. خوابش می‌آمد و بدنش داشت سست می‌شد و سرگیجه‌ی گنگی داشت. چشم‌هاش را بست و کم‌کم سبک شد و از خودش خالی شد.
اتاق خالی بود و عطر زنانه محو شده‌بود. دست استخوانی و سرد سرطان، یقه‌اش را رها کرده‌بود و کنار مردِ مُرده افتاده بود روی پارکت تیره‌ی کف اتاق. ساعت پنج صبح بود و همه چیز تمام شده‌بود. مرد تمام رشته‌ها را همان روز یکی‌یکی با دست خودش بریده‌بود و یکه و رها مانده‌بود با خودش و آخرین پله‌ی سرطانش، توی تاریکی. دیر دانسته‌بود و به هیچ‌کس نگفته‌بود. فقط پنج دقیقه طول کشیده‌بود که تصمیم بگیرد زن را از خودش براند، که نه، لب پنجره پر بدهد و رها کند. سخت نبود. باید خودش را آنطور که زن نمی‌خواست باشد نشان می‌داد که داد. چک مهریه را برایش فرستاده‌بود پیش‌تر و حالا بعدتر زن می‌فهمید یا نمی‌فهمید. زن حقش نبود. سه ماه نامزدی تاوانش یک عمر حسرت نبود.
بلند شدم و از کنار مرد و لکه‌ی تیره‌ی خون روی کف اتاق گذشتم و نشستم روی صندلی پشت میز که هنوز گرمای تن مرد را نگه‌ داشته بود. سیگاری گیراندم و کاغذ کوچک را از زیر خودکار کشیدم بیرون. روی کاغذ نوشته بود «پایان» و زیرش خط کشیده‌بود.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود
شما در داستان‌تان از پنج دقیقه‌ای حرف می‌زنید که مرد تصمیم می‌گیرد و کارهایی انجام می‌دهد چون تاراندن زن و مهریه دادن و بعد هم تصمیم به خودکشی می‌گیرد. اگر بخواهیم از ضرب‌آهنگ این حوادث حرف بزنیم به نظر شما چه اتفاقی می‌افتد. در این پنج دقیقه سرعت زندگی چطور است؟ دیده‌اید می‌گویند در آن لحظه همه اتفاقات زندگی‌ام از جلوی چشمم گذشت؟ فکر می‌کنید با چه سرعتی این اتفاقات از جلوی چشم آدم می‌گذرد؟ باید سرعت خیلی بالایی داشته باشد. خودتان را در چنین فیلمی تصور کنید و سرعت نماهایی که از جلوی دید شما می‌گذرد را بررسی کنید. ببینید چه اتفاقی می‌افتد. می‌خواهم بگویم وقتی از این پنج دقیقه حرف می‌زنید باید با همین سرعت با پنج دقیقه برخورد کنید. دارم از ضرب‌آهنگ داستان‌تان حرف می‌زنم. داستانی که بیشتر از تعداد کلماتی که دارد کشدار است. البته این هم نوعی از نوشتن است. یعنی شما لحظات را کشدار کنید و زمانی که برای خودکشی در اختیار شخصیت‌تان می‌گذارید به اندازه یک عمر کش بدهید اما توجه داشته باشید که این کش داد باید منطق داشته باشد. داستان بسیاری کوتاهی نوشته‌اید که اتفاق اصلی در پاراگراف آخر رخ می‌دهد و ابتدای داستان فقط کارهایی است که شخصیت شما انجام می‌دهد. این یعنی خواننده‌تان را از دست می‌دهید. نویسنده باید برای نوشتن داستانش زمان‌بندی داشته باشد. یعنی بداند چه اطلاعاتی را کجای داستان به خواننده بدهد. این‌که شما خواننده را با رفتارهای کشدار معطل بگذارید تا در انتها ضربه نهایی را به او بزنید موفق عمل نکرده‌اید. این‌که مدام خواننده فکر کند خب به دنیال چیست. چرا دارد این همه فضاسازی بیهوده را می‌خواند نمی‌تواند ما را به انتها امیدوار کند. آن هم وقتی به انتها می‌رسی و با بیماری روبه‌رو می‌شوی می‌بینی نویسنده حرف جدیدی برای خواننده ندارد و تنها خواسته فضاسازی کردن‌هایش را به رخ خواننده بکشد. این است که من به عنوان مخاطب با شما همراه نمی‌شوم و توقع‌ام از داستان برآورده نمی‌شود. بیماری‌های لاعلاج یکی از دم‌دستی‌ترین اتفاقاتی است که می‌توانید برای غافلگیری ایجاد کنید. اگر می‌خواهید احساسات مخاطب را همراه خودتان کنید باید ما را با این شخصیت روبه‌رو کنید. باید ما با او همذات‌پنداری کنیم که بعد بتوانیم او را با خودمان همسو کنیم. ببینید نوشتن داستان از این دست حساب و کتاب‌ها دارد. اگر نویسنده‌ای می‌بینید که جزءنگار است و از این تکنیک استفاده می‌کند حتم بدانید که او همه جوانب را در نظر گرفته است. این نویسنده می‌داند که کدام اطلاعات داستانش را کجای داستان بگذارد که خواننده شگفت‌زده شود.
داستان شما متشکل از هفت پاراگراف است و شما پنج پاراگراف را فقط صرف توصیف کرده‌اید و در دو پاراگراف آخر است که تازه موضوع طرح می‌شود. و البته در پاراگراف آخر هم یکباره راوی وارد داستان می‌شود و نمی‌فهمیم چرا او باید در صحنه باشد. چطور پیش از ورودش به اتاق این همه اتفاقی که مرد پشت سر گذاشته را دیده است و روایت کرده است. و اصلا چه احتیاجی است که راوی یکباره زاویه دید عوض کند. چون فقط می‌خواهید کاغذی که مرد خودکشی کرده نوشته را بخواند؟ نمی‌توانستید با ترفند دیگری روی کاغذ را به مخاطب نشان بدهید؟ ببینید باز هم تاکید می‌کنم که نوشتن یک کار حساب‌وکتاب‌دار است. حسابی که شما انجام می‌دهید و بعد باید براساس آن به مخاطب‌تان هم پاسخگو باشید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
مهران عزیزی » دوشنبه 25 تیر 1397
سلام و احترام.سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.