نگاه طنز ایجاد طنز نمی کند




عنوان داستان : تولد
نویسنده داستان : فاطمه محمدی نژاد


خوب یادم هست، خیلی سال پیش بود‌. حتی خیلی قبل تر از خیلی سال پیش. چشمت روز بد نبیند، توی یک جایی انداخته بودند مرا تنگ و تاریک. تنهای تنها. بی هیچ راه فراری. مدت ها بود آنجا بودم و کلافه. هر چه می کردم باز توی همان چمدان تنگ دور خودم می چرخیدم. البته مادرم می گوید چمدان نبود. ولی من بهتر می دانم یا او؟ من آن داخل بودم یا او؟
یک روز دیگر طاقتم طاق شد. تحمل نکردم و خواستم به هر قیمتی هست بیرون بیایم. هر فنی که بلد بودم اجرا کردم، از بروس لی گرفته تا لینچان و حتی جومونگ که آن موقع هنوز به دنیا نیامده بود.

راستش را بخواهی خیلی شکنجه شدم. خیلی هم درد کشیدم. البته مادرم هم همین را می گوید ولی مطمئنم من بیشتر‌ شکنجه شدم. هر چه باشد او را که داخل یک چمدان تنگ و‌ تاریک، بدون جای تکان خوردن و‌ نفس کشیدن که حبس نکرده بودند، من را حبس کرده بودند. برای همین یقین دارم من بیشتر زجر کشیدم‌.
حالا‌خلاصه به هر جان کندنی بود یک راهی پیدا کردم که از آن زندان بیرون بیایم. زندانی که هیچوقت هم هیچ کس برایم نگفت جرمم چه بود که این همه وقت آنجا حبسم کرده بودند.
جانم برایت بگوید وقتی آمدم بیرون اینقدر اعصابم خورد بود، اینقدر این‌بیرون نورش زیاد بود، اینقدر بوی این بیرون گند بود که شروع کردم به نعره زدن و‌ گریه کردن. فکر کن منی که در تمام عمرم گریه نکرده بودم چطوری زده بودم زیر گریه. پیش خودمان بماند چند باری هم سعی کردم برگردم توی همان زندان ولی چند نفری جلویم را گرفتند.
یکی آمد یک تکه پارچه دورم پیچید و‌ دادم دست خانم جوان و نازی که می گفتند مادرم است. ولی نمی دانم مادرم چرا تا من را دید ترسید و زد زیر گریه. البته خوب شاید حق هم داشت. فکر کن بچه اولت باشد، دختر هم باشد آنوقت یک چیز سیاه پشمالوی مچاله بدهند دستت و بگویند این همان بچه اولت است که از قضا دختر هم هست. حق داری اینطوری‌ گریه کنی، نداری؟
به هر حال من هم کم نیاوردم و هر چه مادرم بلندتر گریه می کرد من هم نعره هایم بلندتر می شد.
خلاصه چند ساعتی من و مادر با هم نعره زدیم تا یکی دیگر آمد من را بغل کرد که همانجا گفتند پدرم است.
راستش هیچ خوشم نیامد. آخر پدر هم اینقدر بچه؟ تا حالا ندیده بودم هیچ‌ پدری اینقدر کم سن و سال باشد. به هر حال این پدر آنقدر جوان بود که می خواستم بروم لپش را بکشم و بهش بگویم چطوری گوگولی مگولی؟ اما نرفتم. خلاصه این پدر که آمد بغلم کرد او هم ترسید ولی به روی خودش نیاورد. زورکی لبخند زد که مثلا چقدر خوشحال است که من از زندان آزاد شده ام.
حالا این وسط یکی دیگر هم بود که همان آدم ها می گفتند مادربزرگم است. این مادربزرگ هم برای خودش اعجوبه ای بود. همینطوری که با چشم های از ترس وق زده اش من را نگاه می کرد با لحن سوزناکی مادر و پدرم را دلداری می داد و می گفت "اشکالی ندارد این بچه بزرگ بشود خوشگل می شود". به حق چیزهای نشنیده.
بگذریم. به هر شکلی بود زندگی ما به همین منوال گذشت و گذشت و هی مادر به زشتی مان عادت کرد و هی پدر به روی‌ خودش نیاورد و هی مادربزرگ به امید خوشگل شدن ما پیر شد تا درست همین امروز که سی و چند سال از آن نعره ها گذشته و من اینجا شاخ شمشاد روبرویت نشسته ام و برایت قصه می بافم.
آها این را هم بگویم، مدیونی اگر فکر کنی قصه بود. همه اش را خودم یادم می آید.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
این یک داستان کوتاه است تا یک داستان مینیمال. بعید می دانم نویسنده محترم هم تصمیم به نوشتن یک داستان مینیمال داشته است. جز سادگی متن و کوتاهی هیچ خصیصه دیگری از داستان مینیمال را ندارد. بنا بر این به عنوان یک داستان مینیمال که نه، بلکه به عنوان یک داستان کوتاه طنز به آن باید نگاه کرد.
تعریف طنز بر هم خوردن تعادل (incongruity) است و در این مسیر دو ابزار لازم می آید اول) ترکیب موقعیت های ناهمگون و بعضاً غیرمحتمل با هم، و دوم) زبان خاص بیان و توصیف این موقعیت ترکیبی. هر دو این ها به نوبه خود در برهم زدن تعادل و شکل گیری طنز نقش دارند. در ابتدای این داستان موقعیتِ قرار داشتن در یک چمدان تنگ با قرار داشتن در رحم مادر ادغام شده اند. میزان دوری و نزدیکی این چنین قیاس هایی در شکل گیری طنز موثراند. یک ارتباط ذاتی میان دو امور مورد قیاس حتماً وجود دارد. مثلاً ارتباط ذاتی در قیاس یک فرد خنگ به انیشتن همان توانایی ذهنی هر دو است. نکنه طنز اما زمانی خادث می شود که در این قیاس اغراقی اتفاق بیافتد. برای ایجاد خنده، از صنایع مختلفی نظیر اغراق استفاده می شود که به هر حال همان بر هم خوردن تعادل را سبب می شوند. در این داستان قیاس رحم و چمدان ، ترسیدن مادر از بچه خود و گریه کردن، توصیف پدر و بچه دیدن پدر از نگاه نوزاد، ناگهان آمدن یک مادر بزرگ به عنوان اعجوبه، و قول به خوشگل شدن در نهایت (حالا شدن یا نشدن مساله این است؟؟؟) بخش هایی بوده اند که با برهم زدن تعادل، طنز را قرار بوده بسازند. اما فی الواقع طنز موفقی شکل نگرفته؛ موفق از آن جهت که خواننده لذت حسی ببرد و خنده ای بر چهره اش بنشیند. علت در معمولی بودن موقعیت و زبان است و این که اغراق بدان صورت که باید شکل نگرفته است. قیاس ها موفق نیستند. چمدان نمی تواند قیاس خنده آوری به جای رحم باشد. اما در جای دیگر این قیاس برای تلاش فیزیکی جنین به سبب همخوانی موقعیت و اغراق در آن، خوب نشسته است: "هر فنی که بلد بودم اجرا کردم، از بروس لی گرفته تا لینچان و حتی جومونگ که آن موقع هنوز به دنیا نیامده بود." یکی از بهترین راه های شکل گیری طنز همین نوع قیاس های غیرمحتمل و اغراق آمیز است در حالی که در بیشتر جاهای این نوشته متاسفانه همان وضعیت و زبان معمول توصیفی بکار رفته است.
پس کیفیت موقعیت و اغراق در آن برای شکل گیری طنز بسیار مهم اند. اندیشه و نگاه طنز صرفاً ایجاد طنز نمی کند. برای نمونه به این مورد هم دقت فرمائید:"حالا‌خلاصه به هر جان کندنی بود یک راهی پیدا کردم که از آن زندان بیرون بیایم. زندانی که هیچوقت هم هیچ کس برایم نگفت جرمم چه بود که این همه وقت آنجا حبسم کرده بودند. " این تکه حتی می تواند یک حس فلسفی هم ایجاد نماید. درک این که مخاطب به چه می خندد و از چه لبخند بر لبش می نشیند بسیار مهم است. شناخت طنز مقدم بر نوشتن طنز است.
اما برعکس، نمونه موقعیت موفق را در چنین صحنه ای می توان دید: "ولی نمی دانم مادرم چرا تا من را دید ترسید و زد زیر گریه. البته خوب شاید حق هم داشت. فکر کن بچه اولت باشد، دختر هم باشد آنوقت یک چیز سیاه پشمالوی مچاله بدهند دستت و بگویند این همان بچه اولت است که از قضا دختر هم هست. حق داری اینطوری‌ گریه کنی، نداری؟ " نوعی اغراق در بیان در عین برهم خوردگی موقعیت پیش آمده است. بچه زیبا که معمولی ترین شکل برداشتی در چنین زمان و موقعیتی است تبدیل می شود به "یک چیز سیاه پشمالو" "که از قضا دختر هم هست" یعنی آن برداشت ذهنی مخاطب که با زیبایی همراه است ناگهان برهم خورده و موجودی زشت را به عوض آن می بیند.
در خلق طنز، نگاه نویسنده صرفاً تعیین کننده نیست، زبان او نیز مهم است. زبان طنز همیشه در استفاده از کلمات خاصی نیست بلکه در استفاده از کلمات خاص در مکان های خاص هم هست. یعنی جایی که به یک قیاس بیانجامد و برداشت معمول را بر هم بزند. طنز معمولا در ترکیبات و همنشینی های نامانوس شکل می گیرد حتی برای اسامی (اژدر زاپاتا، غدیر ژانگولر). این ترکیبات در تناسب با موقعیت البته طنز را می تواند پررنگ تر نماید برای مثال طنز حامد هرکول زمانی پررنگ تر می شود که حامد فردی بسیار لاغر مردنی باشد. باید مدام برداشت های ذهنی مخاطب را به سمت اغراق بر هم زد؛ اغراقی که شباهت های هم داشته باشد. طنز عبارت حامد هرکول در بحث قوای جسمانی است و لذا همان ارتباط ذاتی را نباید فراموش کرد.
تکه پایانی کتاب زبان خوبی دارد و خطاب قرار دادن مخاطب را آن هم به باور مسائلی که در مورد خود نویسنده می باشد زیبا و طنزآلود کرده است. افراط نویسنده در برهم زدن ساختار معمول جمله فارسی و قرار دادن فعل در وسط به منظور داستانی کردن زبان آن به قلم وی لطمه می زند. زبان بایست خود را روان و ساده و صادق ارائه نماید. بنا به اراده خود نباید ریتم و ساختار زبان را بر هم زد.
برای آشنایی با داستان های طنز و ایجاد موقعیت های طنز کتاب های بیشتری باید خوانده شود نظیر عطر سنبل عطر کاج نوشته خانم فیروزه جزایری دوما تا با شیوه ایجاد موقعیت طنز و قیاس های اغراق آمیز بیشتر آشنا شد.
البته این نکته را هم متذکر شویم که بحث تخصصی طنز مقوله ای جداست. ما عمدتاً نوشته هایی از این دست را طنز می نامیم در حالی که طنز رویکردی اصلاحی دارد و به دنبال ایجاد تغییر در وضعیت موجود است. تفاوت طنز با کمدی در همین رویکرد اصلاحی طنز است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
فاطمه محمدی نژاد » چهارشنبه 12 مهر 1396
درود بر شما جناب آقای عباسلو. سپاس فراوان از نقد دقیق و کاربردیتون. استفاده بسیار بردم. گرچه لازمه چندین و چند بار نقد حضرتعالی و همچنین کتابی که معرفی کردید رو مطالعه کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.