جای این قطعه‌های گمشده را باید پیدا کرد



عنوان داستان : انباری حیاط خانه پدری
توی حیاط خانۀپدری ام، یک انباری بزرگ و نوساز است که زمستان ها سرش شلوغ و پر از سیب زمینی، پیاز و حبوبات می شود. ولی تابستان ها بیکار و علاف مثل سگی افسرده گوشه ی حیاط می افتد و چرت می زند. هر کس از کنارش رد می شود، چیزی به طرفش پرت می کند. پر از خرت و پرت و آت آشغال می شود؛ سبد خالی میوه، بیل و کلنگ، لباس و فرش کهنه، پلاستیک گلخانه، دون مرغ ها، دبه های خالی خیارشور و رب، گلدان های خالی...
امسال، تابستان چرتش را به هم می زنم. توی گلدان های خالی گل می کارم وکنار درِ ورودی اش می گذارم. بقیه وسایل را گوشه ای مرتب می چینم. دار گلیمم را وسطش برپا می کنم. آخر هفته ها که روستا هستم،می بافمش.با صدای هر شانه ای که بر روی گلیم می زنم. چرتش می پرد و زوزه ای می کشد. نخ های رنگی رنگی را از لای انگشت هام از میان تارها و پودها رد می کنم و نقش گولّک، پرّک و بویه گزه(اسامی نقوش گلیم) می زنم. او از اینهمه نقش و رنگ لذت می برد و زوزه ای بلندتر و شادمانه سر می دهد.
انباری دو در دارد. یک درش به حیاط باز می شودو آن یکی به کوچه.بالای درِ رو به حیاطش یک شاخه ی انگور هست که تازگی ها به داخل انباری سرک می کشد و انگورهایش را به رخ گلیمم می کشد.از درِ کوچه هم، صبح ها آفتاب خودش را روی گلیمم می اندازد. فکر کنم انگور و آفتاب عاشق گلیمم شده اند.رقیب هم هستند.ولی من دختر گلیمی ام را به انگورجماعت و آفتاب جماعت نمی دهم.آفتاب،پیر و چروکیده اش و انگور زنجی اش(چسبناک) می کند.
گاهی وقتها، درِ آهنیِ رو به کوچه را نیمه باز می گذارم. بچه ها یکی یکی می آیند و کتاب هایی را که از کتابخانه مان برده ام و دورتا دور گلیم چیده ام، انتخاب می کنند و می خوانند. همیشه بچه ای اینجا روی این تشکِ کنار گلیم هست که کتاب می خواند و لذت گلیم بافی ام را دو چندان می کند.دختر انیس "خانم کوچولوها و آقا کوچولوها" را می خواند، مریم" قصه ی ما مثل شد"، زهرا "قصه های مجید" را ، دختر شهناز "دخترک کبریت فروش"،معصومه" بند انگشتی"، محمد "موش شهری و موش روستایی" را می خواند. قصه ی کتابهایی را که خوانده اند، برایم تعریف می کنند. نخ ها را مرتب می کنند و به گلدانها آب می دهند. گزارش یک هفته شیطنت ها و آتیش هایی که سوزاندند،می دهند. بچه های گل پری، وقتی مادرشان رفته بوده کوه گینه گندم درو کند. یواشکی شیر و کاکائو برداشتند. بستنی درست کردند. هر سه مسموم شدند. به برنامه کودک زنگ زدند و قبض شان زیاد آمده و یا اینکه بچه ها را توی حیاط شان جمع کردند. با گِل، سنگ و آجر خانه ساختند... زنهای همسایه هم کنارِ دار می نشینند، دردل می کنند و از مشکلاشان می گویند.به زن ها پیشنهاد بافت گلیم و کیف های سنتی می دهم. برای رب هاشان مشتری پیدا می کنم. لباسها و لوازم تحریر اهدایی دوست هایم را بین بچه های نیازمند تقسیم می کنم.خلاصه اینکه، انباری دیگر آن قابلیت انباری بودن و چرتونگی خودش را از دست داده و برای خودش یک مجتمع فرهنگی هنری شده. فقط مانده یک فیلم سینمایی پخش کنم که آن هم خواهرم می گوید خودت فیلم سینمایی هستی. می ترسم کم کم قیافه بگیرد و دیگر سیب زمینی پیازها را توی خودش راه ندهد.
پدرم وقتی این همه بند و بساط من را می بیند. می گوید:" گنم حوقّه چخارتددینگ، خلقه دوریه یِقِدِّنگ" . یعنی باز حوقّه در آوردی و مردم رو دور خودت جمع کردی . حوقه یعنی کسی که کارهای عجیب و غریب می کند و مردم دورش جمع می شوند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام

این سومین داستانی است که از شما می‌خوانم. پشتکارتان را تحسین می کنم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان بسیار خوشحال و سپاسگزارم. از میان سه اثری که تا امروز از شما خوانده ام «این زن هنوز عاشق است» به مراتب داستانی‌تر بوده، اما این نوشته هم کم و بیش شبیه اثر قبلی است و همان نکات را می‌توان در بررسی این اثر نیز برشمرد البته به اضافه چند نکته دیگر که در اینجا به آنها اشاره می‌کنم. در «حیاط خانه پدری» بیشتر با توصیف انباری و کارگاه و گلیم و ... روبرو هستیم یعنی آنچه خواننده در این نوشته با آن روبروست در واقع مطلقا داستان نیست بلکه توصیف‌هایی ریزبینانه و جالب از چند مکان و چند شیء و نحوه کار کردن در کارگاه گلیم‌بافی است. همه این توصیف‌ها زیبا هستند و با جزییاتی دقیق نوشته شده‌اند که تصور و تصویر مکان یا شیء را برای مخاطب آسان می‌کنند و بسیار هم خوب است، اما همه این توصیف‌ها تا زمانی که در دل داستان ننشسته باشند و در جای مناسب خودشان قرار نگرفته باشند، جز شرح گذرای چند مکان و چند شیء کارکرد دیگری ندارند. مثل این است که به چند تصویر پراکنده مثل قطعه های گمشده یک پازل نگاه می‌کنیم اما اصل تصویر، طرح مادر که این تصاویر باید در آن قرار بگیرند پیدا نیست. این تصاویر در کنار هم نمی‌نشینند تا ما بتوانیم آن تصویر کلی یکپارچه را ببینیم. در این جا هیچ اتفاق داستانی نداریم نه تنها اتفاق، بلکه اصلا طرحی نداریم تا اتفاقی داشته باشیم و اصلا داستانی شکل نگرفته تا بشود این بندهای توصیفی را جزییاتی از یک اثر داستانی تلقی کرد. می‌دانید مشکل چیست؟ مشکل این است که شما خود داستان را، اصل قضیه را به کلی کنار گذاشته اید و فقط روی یک بخش از جزییات داستان و یکی از عناصر آن متمرکز شده‌اید. در حالی‌که باید ابتدا کلیت کار رامشخص کنید و بعد به سایر جزییات بپردازید. به این معنی که شما اول خود داستان را، ماجرا را با همه شخصیت‌ها و اتفاق داستانی‌اش طراحی کنید بعد روی گفتگوها، صحنه‌ها، فضاسازی ها وهمینطور توصیف و ... کار کنید. شک ندارم اگر تلاش کنید تا داستانی برای روایت داشته باشید و همه این ظرافت‌ها را در آن پیاده کنید، ما خواننده داستانی جذاب به قلم شما خواهیم بود. نکته‌ی دیگری اینکه لازم نیست بعد از واژه‌های تخصصی یا جمله‌هایی که به زبان بومی می‌آورید، بلافاصله شرح و ترجمه‌اش را بنویسید. مثلا بعد از «نقش گولّک، پرّک و بویه گزه» بلافاصله پرانتز باز کرده‌اید و نوشته‌اید (اسامی نقوش گلیم) یا ترجمه دیالوگ پدر راوی را بلافاصله بعد از آن آورده‌اید. اصلا نگران این‌ها نباشید. معمولا نقش گلیم و فرش و هر واژه تخصصی دیگر در خود داستان روشن می‌شود چون راوی دارد از کارگاه گلیم‌بافی حرف می‌زند بنابراین معلوم است این اصطلاحات به گلیم‌بافی مربوط می‌‎شوند؛ برای معنی دیالوگ‌هایی که با لهجه یا زبان دیگری هم می‌آیند، می‌شود در پایان داستان توضیح گذاشت. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. پایگاه داستان منتظر داستان‌های خواندنی شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.