داستان غیرخطی، داستان تکه تکه‌شده نیست




عنوان داستان : سرباز،شاه،بی بی
نویسنده داستان : منصور کمالی

تمام تنش می لرزید. روی صندلی نشست و به جلو خم شد تا حرف های دکتر را دقیق متوجه بشود. دکتر به او اشاره کرد بایستد.آقا ناصر و پسرش خسرو زیر بازوهای او را گرفتند و سر پا نگهداشتند. دکتر به منشی اشاره کرد که نتیجه را به او بگوید.
«آقای حمید جولایی.شما مبتلا به سرطان سر پانکراس هستید و متاسفانه بیماریتان قابل درمان نیست.»
لرزش بدنش قطع شد.به خسرو و آقا ناصر اشاره کرد که روی صندلی بنشینند. پرسید: «آقای دکتر. وقتی آدم را دار می زنند چقدر طول می کشه تا بمیره؟»
«نمی تونم خیلی دقیق بگم. یعنی هیچ کس نمی تونه بگه. »
«بالاخره یک عددی می تونین بگین.»
«خب. چه طور بگم. پنج ساعت. شاید هم شش ساعت.»
دکتر به دو سربازی که دم در ایستاده بودند اشاره کرد که بیایند و او را ببرند.«اگه تا بیست روز دیگه اعتراض نکنید برای انجام عملتون برنامه ریزی می کنیم. احتمالا یک یا دو هفته بعدش عملتون انجام می شه. البته به شرطی که سرطانی که دارید مانع عمل نشه. نمی تونیم کسی رو که این سرطان رو داره عمل کنیم.»
رو به سربازها کرد و گفت: «ببریدش درمونگاه. خودم می آم بالای سرش. به رئیس خبر بدید که باید منتقلش کنیم بیمارستان.»
حمید می خواست التماس کند. باید دکتر را متقاعد می کرد که این فرصت را از او نگیرد.دوست داشت داد بزند:« خواهش می کنم آقای دکتر. من رو عمل کنید. مسوولیتش را خودم می پذیرم. هر برگه ای را که بخوایید امضا می کنم.»
اما هر چه تلاش می کرد صدا از گلویش در نمی آمد.انگار طلسم شده بود. سربازها بازوهایش را گرفتند و از اتاق بیرونش بردند.
بیرون در مادرش منتظر او ایستاده بود:« خدا خیرت بده حمید.خیر از جوونیت ببینی. این آخر عمری ما را از خونه به دوشی نجات دادی.حالا می تونیم جلوی مردم سرمون را بلند کنیم.»
خسرو، پسر آقا ناصر را دید که همان جا ایستاده بود و با لبخندی موذیانه به او نگاه می کرد.میترا بین او و حمید ایستاده بود.خسرو سرش را بیخ گوش او برد:«متاسفم حمید جان. تو به قرارت وفادار نموندی.نمی تونم برای خونواده ت کاری بکنم. فکر کردی همین طور خشک و خالی این گردنبند چند میلیونی رو می دم به یک پاپتی مثل تو؟»
میترا گردنبند را از گلویش باز کرد و جلوی پای پسر آقا ناصر انداخت: «فکر کردی به خاطر یک گردنبند به هر کاری تن می دم؟ اون هم یک گردنبند بدلی؟»
سرش را برگرداند و به طرف در خروجی رفت. دستگیره در را چند بار حرکت داد ولی در باز نشد. حمید، خسرو را دید که چاقو را از جیبش در آورد. می خواست داد بزند و به میترا بگوید که مواظب باشد اما صدا از گلویش در نمی آمد. حتی نمی توانست از جایش تکان بخورد. میترا سرش را برگرداند. «چرا در را قفل کردی بی شرف. فکر کردی...»
مشت محکم خسرو به پوزه اش خورد.سرش به دیوار خورد و رد خون از پشت سرش روی دیوار خط انداخت. دستش را زیر دهانش گرفت. کف دستش پر از خون شد. بخار از دهان خسرو بیرون می زد. میترا روی چهار دست و پا خودش را روی زمین می کشید. انگار نمی توانست سرپا بایستد. خسروکمربندش را باز کرد و با آن محکم کوبید به کمر میترا. سگک کمربند به مانتوی او گرفت و پشت مانتویش را پاره کرد.
حمید سرش را برگرداند تا تقلای میترا را نبیند.داد زد:« آقای دکتر.دیدم همین حالا چراغ رو روشن کردی. تو رو خدا در رو باز کن.بهت التماس می کنم.»
دکتر سرش را پایین انداخت در حالی که از گریه می لرزید.حمید،آقا ناصر را دید که پشت سرش ایستاده بود. آقا ناصر دستش را دراز کرد و یک حلقه و یک کلید به او داد. «این کلید اون واحده. قفلش کن. نمی خوام خسرو بره تو اون واحد. حلقه رو هم قراره بدم به خواهرت.»
در حالی که از او دور می شد ادامه داد:«می خوام تا نیم ساعت دیگه این اتاق رو رنگ بزنی. این رنگ سرخ نباید روی دیوار بمونه.»
دلش می خواست زار بزند. به او التماس کند که حلقه را به خواهرش ندهد. اما آقا ناصر بی توجه به او راهش را گرفت و رفت. هر جوری بود باید خودش را به آقا ناصر می رساند. سرباز، محکم او را گرفته بود.حمید محکم به او تنه زد و یقه اش را از دست او رها کرد.دو دکمه بالای لباسش کنده شد و سرباز افتاد کف زمین.حمید به طرف در دوید تا بیرون برود.سرباز که دید او با چه شدتی تقلا می کند با مشت کوبید توی صورتش.صدای آقا ناصر را شنید که می گفت:«می خوام تا نیم ساعت دیگه این جا رو رنگ بزنی. این رنگ سرخ نباید روی این دیوار بمونه.» محکم با صورت به زمین خورد.کف دستش را زیر چانه اش گرفت. دو لخته خون کف دستش افتاد.. سرباز خودش را روی او انداخت و پیراهنش را از پشت پاره کرد.
نغس نفس زنان از خواب پرید.به دست راستش سرم وصل بود.دست چپ را روی پیشانی اش گذاشت.پیشانی اش از عرق خیس بود. شاید تب داشت.زیر لب گفت:«کی قراره این کابوس لعنتی تموم بشه؟»
نمی دانست ساعت چند است و نمی خواست هم بداند.حتی نمی دانست روز است یا شب.صدای آلارم دستگاه مانیتورینگ به گوشش رسید. دو تا از پرستارها سراسیمه بالای سر یکی از بیمارها رفتند."کاش این دستگاه لعنتی من هم آلارم می زد و آلارم می زد تا وقتی من می مردم و راحت می شدم."
سرش را کمی بالا آورد تا ببیند چه اتفاقی دارد می افتد.پرستارها از بالای سر بیماری که دستگاهش آلارم می داد برمی گشتند. هنوز زنده بود. حمید سرش را گذاشت روی بالش. فکر و خیال یک لحظه هم امانش نمی داد.
****
«یعنی هیچ راهی نیست آقا ناصر؟ من که سواد این کارها را ندارم. شما بگرد یک راهی پیدا کن.»
« تو مثل این که زده به سرت. من بگردم یک راه پیدا کنم که تو رو اعدام کنند؟ از اول هم قرار ما همین بود. به خدا اگه یک درصد احتمال می دادم سرت بره بالای دار به این بازی رضا نمی دادم.»
«نمی دونین تحملش چقدر سخته. هر کی من را می بینه روش را از من برمی گردونه.من را به همدیگه نشون می دن و بعد پشتشون را به من می کنند و شروع می کنند به پچ پچه کردن. اون اتفاقی که برای مادرم افتاد هم دیگه قوز بالا قوز شد. حتی یک ساعت هم شده می خوام زودتر بمیرم.»
****
«برای گردنبند آقای قاضی. گردنبندش چشمم رو گرفته بود.می خواستم از گردنش در بیارم. اما اون مانع شد. یک لحظه نفهمیدم چی شد. فقط دیدم پشت سرش خورد به دیوار و خون فواره زد بیرون. از حال رفت.»
«از کجا می دونستی اون دختر گردنبند قیمتی با خودش داره؟»
«گردنبند را چند روز قبلش دست آقا خسرو دیدم. خودش گفت می خواد گردنبند را بده به اون خانم.من نمی دونستم گردنبنده بدلیه.»
«جسد را چطوری بردی بیابون؟»
«با وانت آقا ناصر. سوییچش را خودشون به من داده بودن. همون شب بردمش اون جا و دفنش کردم.»
«وقتی هلش دادی با پشت سر خورد به دیوار؟»
«آره.»
« طبق گزارش پزشکی قانونی آثار شکستگی ناشی از سقوط روی چانه مقتول دیده شده. چرا؟»
«نمی دونم. من فقط هلش دادم. شاید پوزه ش هم خورده باشه زمین.»
« دو تا دکمه بالایی مانتویی که تن مقتول بوده کنده شده. آثار کبودی روی لگن مقتول دیده شده. این ها چطوری ایجاد شده؟ موقع درآوردن گردنبندش؟»
«نمی دونم. نمی دونم. حتما موقعی که خورد زمین این اتفاق افتاده. شاید هم موقعی که جسدش را روی زمین می کشیدم.»
«خودت رو به اون راه نزن. سعی نکن دادگاه رو فریب بدی. طبق گزارش پزشکی قانونی قبل از مرگ به مقتول تجاوز شده.»
" پس فهمیده ن که به دختره تجاوز شده؟ یعنی جسد این قدر سالم مونده بوده؟"
ناله و نفرین مادرش او را به خود آورد:« درد قاتل بودنت کم بود که حالا باید این بدنومی را تحمل کنم؟ خدایا مرگ من را زودتر برسون.»
پدر دختر بلند شد.«این حرف ها چیه آقای قاضی؟ حتما اشتباه شده. ما آبرو داریم.»
****
« این حرف ها یعنی چی آقای قاضی؟ چون مریضی داره نباید حکمش اجرا بشه؟»
پدر دختر بی توجه به اشاره های وکیل اتاق را زیر سرش گذاشته بود. «مملکت رو نگاه کن. مرتیکه دزد قاتل چون مریضه نباید اعدام بشه.»
صورتش را به صورت قاضی نزدیک کرد.«اگه یک روز هم از عمرش باقی مونده باشه من می خوام اون رو بالای دار ببینم.»
«ببینید آقای سلیمی...»
حمید کلام قاضی را قطع کرد:«آقا درست می گن. من باید اعدام بشم. باید من را دار بزنین. هر چه زودتر بهتر.»
****
«عروس؟ یعنی میترا بدون این که من را خبر کنه با خسرو ازدواج کرده؟»
«باور کن حمید جان. خود خواهرت اصرار داشت که تا وقتی کار تموم نشده چیزی بهت نگم.»
«آخه به این زودی؟ هنوز کفن مادرم خشک نشده.»
«اون خدابیامرز خودش هم به این قضیه رضا بود. خودش اصرار می کرد که هر چه زودتر دست این دو تا جوون رو بدیم به دست هم. می دونی که. می ترسید به خاطر بیماریت کار تا یک سال دیگه عقب بیفته.»
دستش را توی کیفش کرد و یک برگه بیرون آورد:
«این هم کپی سند. به اسم خواهرت. حیف که اون خدابیامرز زنده نموند تا آخر عمری زیر سقف خونه خودش باشه.»
"من اون را کشتم. به خاطر ننگ بدنامی من بود که اون بیچاره دق کرد و مرد."
سعی کرد خودش را شاد نشان بدهد:«دستتون نکنه آقا ناصر. جوونمردی را در حق من تموم کردین. حالا با خیال راحت می تونم سرم رو بذارم روی زمین.»
سرش را پایین انداخت.«میترا دیگه نمی خواد من را ببینه؟»
آقا ناصر لب هایش را گزید و جواب نداد.
****
«راستش نمی خواستم این جوری بهت بگم. اما مگه دکتر بهت نگفته که فوق فوقش تا شش هفت ماه بیشتر زنده نیستی؟ تازه تو که درمون هم نکردی.»
«آخه چرا باید پول بی زبون را خرج می کردم که سه چهار روز بیشتر تو این دنیای کوفتی بمونم؟»
« حالا هر دلیلی داشته. تا دادگاه تشکیل بشه و بخواد حکم بده یک سال بیشتر طول می کشه.بیا و این خون را گردن بگیر. بگو می خواستم گردنبند دختره را بلند کنم ناغافل زدم کشتمش. راضی نشو که سر پسر من بره بالای دار.»
«اما اون زده آدم کشته. »
«خامی کرده. جوون های این دوره زمونه رو که می شناسی. سر هیچ و پوچ با هم دعواشون می شه. دختره گردنبندی را که خسرو براش خریده بود درآورده و پرت کرده توی صورتش. اون هم نادونی کرده و هلش داده. کف دستش را بو نکرده بوده که اون بنده خدا جا به جا می افته و می میره.»
« مطمئنی چیز دیگه ای نبوده آقا ناصر؟»
«چه چیز دیگه ای مثلا؟»
« هیچی. همین طوری گفتم. من که یک عمر سگدو زدم نتونستم هیچ راحتی ای برای این پیرزن و دو تا بچه ش فراهم کنم. حالا هم که دارم سرم را می ذارم روی زمین این بدنومی دزدی و آدم کشتن را براشون ارث بذارم؟»
«خودم نوکری مادر و خواهر و برادرت رو می کنم. اصلا چطوره همین امروز فردا سند یکی از واحدهای همین آپارتمان رو به نامشون بزنم؟»
«خدا وکیلی حاضری سند یکی از واحدها را به نامشون بزنی اگه من این خون را گردن بگیرم؟»
****
خسرو با رضایت به گردنبندی که در دست داشت نگاه کرد.
«عجله کن حمید. نمی خوام وقتی دختره می آد تو این جا باشی. راستی اون واحد رو که رنگ نزدی؟»
«نه. همون جور که امر کرده بودین. بوی رنگ تو اون واحد نمی آد.»
سرش را پایین انداخت و گفت:« فقط یک خواهش ازتون دارم. آقا ناصر به من امر کرده بودند که اگه شما با یک خانم اومدین نگذارم بیایین داخل. یک جوری نشه که بفهمن من کلید خونه را به شما دادم.»
«خیالت تخت. گردنبند رو که دادم بهش از خونه می زنیم بیرون.اگه چشم شور مردم نبود برای دادن گردنبند هم نمی اومدم این جا.همون کافی شاپ گردنبند رو می دادم بهش.»
حمید با او خداحافظی کرد.لباس های کارش را درآورد.لکه های رنگ کرمی جای جای لباس را پوشانده بود. جلیقه اش را پوشید و شلوار سیاهش را به پا کرد. کاپشن را روی دوشش انداخت و از سالن بیرون رفت. در ساختمان را که باز کرد یک دختر را دید که چند متر آن طرفتر ایستاده بود و با دیدن او سرش را برگرداند. در آن تاریکی تنها چیزی که می شد از او تشخیص داد مانتوی سفید چسبانش بود.
****
"همیشه خدا باید یک چیزی یادت بره حمید؟"
این را با خودش می گفت و از پله ها بالا می آمد. در واحد را باز کرد و کلید برق را زد. چراغ یکی از اتاق ها روشن بود."هنوز نرفتند بیرون؟ خسرو که گفت پنج دقه ای کارشون تمومه.»
کیف پولش را گوشه هال دید. چراغ را خاموش کرد و رفت تا کیف پولش را بردارد و بی سر و صدا از ساختمان خارج شود. صدای حمید بلند شد.
«فکر کردی همین طور خشک و خالی گردنبند چند میلیونی را می دم به یک پاپتی مثل تو؟»
«فکر کردی به خاطر یک گردنبند به هر کاری تن می دم. بیا این گردنبند مال خودت.»
«فقط گردنبند نیست. تموم اون لباس هایی که تن صاحاب مرده ت رو باهاشون پوشوندی از پول منه. اگه می خوای بری باید همین حالا همه ش رو همین جا بگذاری.»
« چرا در را قفل کردی کثافت؟» دستگیره در اتاق به سرعت و با سر و صدا بالا و پایین می رفت.
حمید مانده بود چه کار کند. ترجیح می داد تا کسی متوجه حضور او در ساختمان نشده فرار کند.
«هر کی هستی تو رو خدا این در رو باز کن. دیدم که چراغ هال رو روشن کردی. تو رو خدا. تو رو خدا...»
تمام بدنش می لرزید. مردد بود چه کار کند. بالاخره تصمیمش را گرفت. در را بست و از پله ها پایین رفت.
****

نفسش به سختی بالا می آمد. دستش را روی شکمش گذاشت. جای عمل جراحیش هنوز درد می کرد. کمرش درد گرفته بود.«پس کی این درد تموم می شه؟»
خواست خودش را از روی تخت بلند کند اما هیچ نیرویی در بدنش نمانده بود.بدنش توی همین چند ماه آب شده بود. نه می توانست بلند شود و نه می توانست درد را تحمل کند. می خواست داد بزند و کمک بخواهد ولی صدا از گلویش در نمی آمد. نفسش دیگر بالا نمی آمد. «یعنی وقتش رسیده؟»
صدای نفس های خودش را می شنید. همه چیز داشت از جلوی چشم هایش محو می شد. در حالت بین خواب و بیداری صدای دکتر و پرستارها را می شنید که بالای سرش آمده بودند.
****
تمام تنش می لرزید. باد سردی می وزید و او که تمام بالاتنه اش لخت بود. دست ها را دور بدنش قفل کرده بود تا شاید کمی از سوز سرما بکاهد. به زور خودش را از میان جمعیت جلو کشید تا منظره را بهتر ببیند. وقتی به جلوی جمعیت رسید خواهرش را دید که به دار آویخته شده است. باد زیر چادر سیاهش زده بود و آن را بلند کرده بود. زیر چادر، مانتوی سفید چسبان به تن داشت. دست هایش از پشت با گردنبند به هم بسته شده بود.
از درد به خود می پیچید. روی زمین افتاد و دستش را روی شکمش گذاشت. دکتر به زور دست او را از روی شکمش برداشت. چاقو را از جیبش درآورد و زیر شکمش را باز کرد. در حالی که تمام بدنش عرق کرده بود بلند شد. انگار با خودش باشد گفت:« مجبورم همین جا عملش کنم و بعد یک جایی همین دور و بر بستریش کنم.
چاقویش را بالا آورد و گلوی او را برید.
نقد این داستان از : نازنین جودت
اقای منصور کمالی، سلام. داستان «سرباز، شاه، بی‌بی» دومین داستانی بود که از شما خواندم. در داستان قبلی هم اشتیاق شما را برای نوشتن داستان مدرن و پست مدرن دیدم و برایتان نوشتم که این بلندپروازی‌تان را تحسین می‌کنم اما به شرط آن‌که نوشتن را درست و تکنیکی و با توالی که دارد آموخته باشید و انجامش دهید. قوانین و تکنیک‌های داستان رئال و ساختارش را بدانید و چندین داستان نوشته باشید و بعد مدرن را تجربه کرده‌باشید و بعدترش پست مدرن. نوشتن هم مثل هر هنر دیگری باید پله پله طی شود. کسی که به کلاس نقاشی می‌رود از ترم اول قلم دست نمی‌گیرد که تابلوی رنگ روغن آن هم در سبک سورئال بکشد. همه این‌ها را گفتم که به این‌جا برسم که به نظرم شما کمی شتابزده عمل کرده‌اید. شما هنوز در ساختار اصلی داستان کوتاه، پیرنگ و تعلیق و گره داستانی اشکالاتی دارید که باید برطرف‌شان کنید و بعدتر به سراغ داستان‌های کوتاه مدرن و پست‌مدرن بروید که به لحاظ تکنیک و ساختار از داستان کوتاه پیچیده‌ترند. این اتفاق در داستان قبلی هم افتاده بود که تلاش کرده بودید برای نوشتن پارودی که زیر شاخه داستان پست مدرن است.
داستان «سرباز، شاه، بی‌بی» که اسمش با جابه‌جایی واژه‌ها عاریه گرفته‌شده از کتاب معروف ناباکوف «شاه، بی‌بی، سرباز» است و هیچ قرابتی با محتوای داستان ندارد و ویترین خوبی برای معرفی نیست. اسم جذاب است و خواننده را به خواندن تشویق می‌کند ولی بعد از خوانش این سوال برایش پیش می‌آید که منظور نویسنده از انتخاب این اسم چه بوده؟
داستان با کابوس شروع می‌شود که کابوس پرکششی است و خواننده با این‌که شخصیت ها را نمی‌شناسد، پی ماجرا را می‌گیرد و درگیر می‌شود. اما بعد از کابوس داستان تکه‌تکه از این‌جا و آنجا، اکنون و گذشته روایت می‌شود. سعی شما در روایتی غیرخطی بوده. روایتی آونگ‌وار بین گذشته نزدیک و دور. اما غیر خطی روایت کردن به این مفهوم نیست که شما هر جور که دل‌تان می‌خواهد روایت کنید بی آنکه دلیلی پشت این تکه‌ها باشد و توالی برای روایت رعایت نشود. داستان را در ذهن‌تان به تکه‌هایی پازلی تقسیم کرده‌اید اما در قرار دادن هر کدام از تکه‌ها در سر جای خودش برای کامل شدن پازل دقتی نداشته‌اید. شما خالق داستان هستید و همه چیز را درباره جهان داستان‌تان می‌دانید ولی خواننده آگاهی از آن‌چه در ذهن و فکر شماست ندارد در نتیجه در هر پاراگراف یا تکه از داستان دچار سردرگمی می‌شود و باید تا آخر پاراگراف بخواند و برگردد و اطلاعات را به هم ربط بدهد. این کار شایسته‌ای است که خواننده را در روایت دخیل کنید و به او فرصت کشف موازی با خوانش بدهید اما باید مراقب باشید که او را در این کشف سردرگم نکنید. در بعضی از تکه‌ها حتی مشخص نیست که چه کسی با حمید در حال گفتگوست و در نیمه یا پایان گفتگو مشخص می‌شود که طرف مقابل حمید در دیالوگ کیست. یا در بخشی که قاضی دادگاه به حمید می‌گوید که به مقتول تجاوز شده، در ادامه جمله‌ای می آید که مشخص نیست حمید آن را می‌گوید یا کس دیگری. در داستان اشاره‌ای نداشتید که حمید از تجاوز به مقتول آگاه بوده. مهم است که خواننده بداند این جمله را چه کسی می‌گوید زیرا در شناخت او در مورد شخصیت حمید تاثیرگذار است. اتفاقا در همین بخش نکته دیگری هم هست که باید در موردش تجدید نظر کنید. دختری که به قتل رسیده مورد تجاوز قرار گرفته. حتما از این موضوع آگاه هستید که امروزه با آزمایش دی ان ای مشخص می‌شود که فرد متهم متجاوز بوده یا نه. اگر این آزمایش انجام شده که قطعا قاضی یا بازپرس ویژه‌ی قتل دستور انجامش را داده معلوم می‌شود که تجاوز توسط حمید صورت نگرفته، پس پرونده دیگری باز می‌شود که متهمش حمید نیست.
پایان داستان یا همان تکه‌ی پایانی بسیار گنگ و نامفهوم است. چیزی شبیه کابوس است اما کابوسی که برای پایان مناسب نیست. هیچ اطلاعات جدیدی به خواننده نمی‌دهد. این بخش را حذف کنید و ببینید که هیچ حذفی در داستان اتفاق نمی افتد.
و نکته آخر این‌که راوی دانای کل محدود به ذهن راوی به دهان و فک آدم، واژه پوزه را اطلاق نمی‌کند.
به تلاش‌تان در راه نوشتن ادامه دهید که مطمئن هستم با ایده‌های خوب و ممارستی که در امر نوشتن دارید، داستان‌های بهتری خلق خواهید کرد. بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
منصور کمالی » چهارشنبه 22 فروردین 1397
سلام. خیلی ممنون از وقتی که برای خواندن و نقد این داستان گذاشتید. حتما در بازنویسی داستان به نکاتی که اشاره فرمودید توجه می کنم. فقط یک سوال دارم. آزمایش دی ان ای در سال های اخیر در پزشکی قانونی ما استفاده می شود و در گذشته مورد استفاده نبوده است.با توجه به این که به زمان وقوع داستان اشاره نکرده ام باز هم این نقطه ضعف برای داستان است؟ باید صریح تر به زمان داستان اشاره کنم؟
نازنین جودت » چهارشنبه 22 فروردین 1397
منتقد داستان
سلام آقای کمالی. خواهش میکنم. بله. بهتر است در جایی از داستان اشاره ای به زمان داشته باشید که خواننده متوجه شود این جنایت قبل از انجام آزمایشات دی ان ای در ایران، رخ داده.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.