ذکر جزئیات و آشنایی زدایی




عنوان داستان : یک روز، پاییز
نویسنده داستان : رستار افسری

اردوان آکاردئون قدیمی اش را چنان محکم گرفته بود که انگار تمام دار و ندارش همین یک آکاردئون باشد. برای خروج از در حیاط مانعی بزرگ سر راهش ایستاده بود و آن اسفندیاری پیر بود که کت و شلواری سفید پوشیده بود و داشت سبیل های چخماخی سفید رنگش را پیچ و تاب می داد. هر دو تمام حرف هایی را که قرار بود بین آنها رد و بدل شود را از بر بودند اما انگار قانونی نانوشته حکم می کرد که این گفت و گو هر صبح تکرار شود.
— درست یک ماه و بیست و نه روز شد!
— بله
— خوبه که می دونی! و فردا دو ماهه که اجاره اتاقت رو ندادی
—میدم
اسفندیاری پوزخندی زد:
— اگه فردات پس فردا شه...
اردوان ساکت نگاهش کرد اما حرفی نزد
—اثاثت...
اردوان نگاهش را به زمین دوخت و همانطور ساکت ماند.
— توی کوچست آقای اردوانِ آکاردئون.
اسفندیاری در حیاط را باز کرد و با نگاه چپ چپ اردوان را که از در خارج می شد و به سمت خیابان همیشگی می رفت بدرقه کرد.

در خیابان همیشگی و نرسیده به چهارراه بزرگ شهر، سیروس مثل همیشه پای بساط دست فروشیش روی چهارپایه ای نشسته بود و دستش را روی زانوانش گذاشته بود. زیپ کاپشنش را تا آخر بالا داده بود و کله اش را تا نوک دماغ عقابیش داخل کاپشنش چپانده بود. با دیدن اردوان به زحمت دستش را بالا آورد و برایش دستی تکان داد. دو سه نفر از مغازه داران اطراف که اردوان آکاردئون را می شناختند مثل سیروس بی هیچ کلامی برایش دستی بالا بردند کاری که هر صبح می کردند. همان اول صبح بر بخت بدش نفرین گفت چرا که سایه ابری خاکستری روی پیاده رو افتاده بود و مانع از رسیدن نور خورشید به زمین می شد. اردوان از هوای ابری بیزار بود و هوای ابری اول صبح را نشان بدبیاری می دانست. اردوان مثل همیشه کنار تابلوی عبور ممنوع اینور جدول و داخل پیاده رو جایی که حدود چهار متر با بساط سیروس فاصله داشت ایستاد. برگ های زرد و نارنجی بیش از هر جای دیگری زیر پای او در آن قسمت جمع شده بودند. زیپ کاپشن سرمه ای رنگش را تا انتها بالا کشید. دستش را داخل جیب برد و خورجینی رنگ و رو رفته و مچاله شده که درون جیبش چپانده شده بود را بیرون آورد و به شانه اش آویزان کرد.شستی آکاردئون را باز کرد و بیلوی آکاردئون با صدای ناله ای باز شد. با دستان استخوانی و زبرش آکاردئون را چپ و راست و بالا و پایین کرد تا ریتم همیشگی را پیدا کند درحالیکه زیرچشمی رفت و آمد عابرین را زیر نظر داشت و علارغم هوای ابری امیدوار بود که امروز روز شانسش باشد و فکری که هرروز توی سرش بود اینبار هم توی سرش چرخید:
— امروز به ساز من برقصید، دست کم نسبت به دیروز باید پول بیشتری به جیب بزنم.

فقط چند ثانیه لازم داشت تا ملودیش ضرب آهنگ همیشگی را پیدا کند. همان ضرب آهنگی که گوش کسبه محل و حتی بیشتر عابرین آن خیابان و پیاده رو به شنیدن آن عادت کرده بودند. اردوان هیچوقت آهنگ دیگری نمی زد. انگار همان یک آهنگ با ضرب آهنگ ساده ای که داشت درون آکاردئونش بود. هیچکسی هم نمی دانست چرا او تنها همین یکی را میزند. ملودی که اردوان آکاردئون هرروز در آن پیاده رو می نواخت تنها از چند نت ساده تشکیل می شد که پیچیده نبود و یاد گرفتن و تسلط پیدا کردن بر نواختنش تنها به نیم ساعت زمان نیاز داشت و نه بیشتر.

آکاردئون بین پنجه های استخوانی اردوان چپ و راست می شد و ناله همیشگی را سر می داد و فضای پیاده رو و خیابان را پر می کرد. چشمان اردوان زیر کلاه خاکستریش واکنش عابرین را برانداز می کرد. بعضی مشغول حرف زدن با هم رد می شدند و انگار که اردوان را ندیده باشند می رفتند. برخی بی تفاوت به او نگاهی می انداختند اما افکارشان جای دیگری بود. بعضی هم سرشان پایین بود و راه می رفتند. در این میان عده کمی بودند که دست به جیب می بردند و سکه ای کم بها داخل خورجین اردوان می انداختند سپس راهشان را می گرفتند و می رفتند. اما برگهای زرد درخت پیاده رو رقصان از شاخه جدا می شدند و کف پیاده رو و جلوی پای اردوان بر زمین می افتادند.

در میان صدای پای عابرین و خش خش برگهای زرد و خشک که با صدای ساز آکاردئون در هم می آمیختند و گاهی صدای کاسبها که با مشتری ها چانه می زدند صدایی ضعیف از دور خودش را به گوش های چپانده شده زیر کلاه پشمی اردوان می رساند. اردوان گمان برد که زوزه باد باشد اما باد پاییزی همچین آوایی نداشت. اردوان خواست حواسش را جمع کارش بکند اما صدا سمج تر از آن بود که دست از سر گوش های او بردارد و هر بار بلندتر و آشکارتر به گوش می رسید. صدا آهنگین بود و ضرب آهنگ دلنشین و تندی داشت، یک موسیقی شاد و سرزنده بود. کنجکاوی که اردوان را درگیر کرده بود حالا در نگاه عابرین هم دیده می شد. آنها هم انگار دنبال منشا صدای جدید می گشتند. آنها تقریبا هر روز از این پیاده رو عبور می کردند و می دانستند این صدا صدایی تازه است و تا آن روز جز اردوان کسی در آن پیاده رو ساز نمی زد. در میان کنجکاوی اردوان و سایرین کسی از دور می آمد که بلند بالا بود. شال سبز رنگ روی سرش به اشاره ای نیاز داشت که بیفتد و خرمن گیسوی سیاه رنگش به باد سپرده شده بود تا هرگونه که می خواست آن را تکان بدهد. لباس بلند و روشنی تنش را پوشانده بود و کفش های پاشنه بلند قرمز رنگی قدش را بلندتر کرده بود و بر سازی بادی می دمید. همه خیره آمدن او را تماشا می کردند درحالیکه با قدم های نرم، آهسته و موزون آمد و درست نقطه مقابل اردوان آن سمت پیاده رو ایستاد. سازی که با حرارت در آن می دمید یک ملودیکای طلایی بود که روی لبان اناریش می لغزید. اردوان انگار که نسخ شده باشد از حرکت باز ماند و اکاردئون بین دستانش دیگر تکان نمی خورد. او هم مثل دیگران محو تماشای نمایشی بود که دختر ملودیکا نواز اجرا می کرد. ریتم پیاده رو طی چند دقیقه کلا عوض شد. نسیم نسبتا تندی وزیدن گرفت و برگهای زرد را از پیاده رو به هوا بلند کرد. با هر چنگ و دولاچنگ انگار درختان لُخت عاری از برگ هم می رقصیدند. باد از لای رقص عابرین می وزید و پر لباسشان را تکان می داد. انگار دختر آمده بود که قانون پیاده رو را تغییر دهد. همه می رقصیدند حتی سیروس که همه گمان می کردند او به چارپایه زیرش چسبیده باشد و فکر نمی کردند که از عهده ساده ترین رقصها هم بربیاید حالا میان جمعیت به خوبی بقیه می رقصید. همه با موسیقی هم صدا شده بودند و گاهی آوازهایی سر می دادند. اردوان با دهان نیمه باز در همان گوشه پیاده رو تنها می توانست به آنها نگاه کند. آکاردئونش بی صدا و بی حرکت بین دستانش مانده بود. چشمان سبز دختر او را نگاه می کرد. انگار که معلمی به شاگرد تنبلش نگاهی سرزنشگر می کرد و یا مادری به فرزند ناخلفش.

شاید یک ساعت و شاید کمی بیشتر پیاده رو پر از آدم شده بود. هر کسی در آن ساعت گذرش از آنجا می گذشت حتما می ایستاد و با بقیه هماهنگ می شد کم کم انقدر به تعداد آنها اضافه شد که به زحمت صدای ملودیکا به گوش اردوان می رسید. کمی بعد چشمان سبز دختر هم در خیل جمعیت ناپدید شد. جمعیت در حال رقص و پایکوبی و آواز خواندن بود اما اثری از دختر دیده نمی شد کمی بعد جمعیت رو به کاهش گذاشت و یکی پس از دیگری به سراغ کار خود می رفتند تا اینکه دوباره پیاده رو حالت عادی خود را پیدا کرد. اردوان خودش را گوشه پیاده رو درحالیکه آکاردئون بی حرکت بین دستانش بود پیدا کرد. سیروس مثل همیشه پای بساطش چمباتمه زده بود و داشت با یک مشتری حرف می زد. تنها چیزی که می رقصید چند برگ خشک و زرد نیمه جان زیر پای اردوان بود.

انوار کمرنگ خورشید که هنوز نصفه و نیمه پشت ابر بود به زحمت خود را به زمین می رساندند و غروب داشت بر هوای پاییزی سیطره میافت. اردوان کلاهش را تا پایین ابروهایش پایین کشید. نگاهی به خورجینش کرد هیچ تفاوتی با روزهای قبل نمی کرد. آکاردئونش را جمع کرد و شستی آن را بست. در این امید که فردا روزی آفتابی باشد و چهره اسفندیاری که جلوی چشمانش شق و رق ایستاده بود در انتهای خیابان ناپدید شد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. داستان خوبی بود و پایان‌بندی خوبی داشت. راستش را بگویم همین پایان‌بندی بود که داستان شما را نجات داد. از نظر من ایرادهای زیادی به داستان شما وارد است اما قبل از مرور این ایرادها خواستم بگویم که داستان شما داستان دلنشینی است و همین مساله به داستان شما اهمیت می‌دهد؛ شما داستانی نوشته‌اید که در دل مخاطب نفوذ می‌کند و مخاطب حس می‌کند با خواندن این داستان حال خوشی به او دست داده است و همین به عنوان بزرگ‌ترین نقطه مثبت دنیای داستان‌نویسی شما به حساب می‌آید. اما مسائلی هست که توجه به آن‌ها عیار داستان شما را بالا خواهد برد؛ داستان شما شباهت زیادی به طرح یک انیمیشن کوتاه دارد. به نظرم کمی در ورود به دنیای سورئال ملاحظه به خرج داده‌اید و از دنیای داستانتان ترسیده‌اید. به نظرم برای نوشتن این داستان احتیاج به جسارت بیشتری دارید. در این داستان می‌تواند هر اتفاقی بیفتد به شرطی که شما توان مدیریت این اتفاق را داشته باشید. همین حالا این داستان پر از چاشنی‌های عمل نکرده است. به نظرم از ورود دختر و ملودیکایش به داستان هیچ استفاده‌ای نکردید اما توقع استفاده‌های زیادی را در من مخاطب زنده کردید و همین توقع سرخورده است که باعث می‌شود من به عنوان مخاطب داستان شما لذت کافی نبرم یا حداقل این‌قدری که انتظار دارم (انتظاری که داستان شما ایجاد کرده است) لذت نبرم. قبل از هر چیزی باید بگویم که داستان شما زیادی تسلیم مقدرات درام است. یعنی این داستان نیست که در چهارچوب درام پیش می‌رود بلکه این چهارچوب درام است که داستان شما را پیش می‌برد و به همین خطر است که آن‌ها داستان شما و شخصیت‌های داستان کاملا قابل حدس از آب درمی‌آیند یا به نظر می‌رسد که ما قبل از این‌هم شبیه آن‌ها را دیده‌ایم. همان ابتدای داستان و ماجرای بیرون رفتن مستاجر لاغر و باریک و معصوم داستان با صاحب‌خانه سبیل از بناگوش در رفته و جر و منجر هرروزه آن‌ها جلوی در. خود شما چند مرتبه شبیه این‌را نه در زندگی واقعی که در فیلم‌ها و سریال‌های ایرانی دیده‌اید؟ داستان شما نسبت به آن نسخه‌های قبلی و قدیمی چه برتری دارد؟ چرا باید از میان این همه خرده روایت مشابه خرده روایت داستان شما به یاد مخاطب بماند؟ آیا خود شما پاسخ موجهی برای این سوال دارید؟ اگر ندارید بدانید که یک جای کار می‌لنگد.
مساله بعدی مساله اشراف شما به جزئیات داستان شماست. این‌که آکاردئون ساز بسیار سختی است و هیچ ملودی برای این ساز وجود ندارد که بشود نیم‌ ساعته آن‌را نواخت. این ایراد در حال ایراد داستان شما نیست اما در آینده‌ای بسیار نزدیک تبدیل به ایراد تمام داستان‌های شما خواهد شد. شما باید برای شناخت مسائلی که در داستانتان مطرح می‌شود تلاش کنید. همین عدم شناخت تبدیل به یک آفت بزرگ در ادبیات داستانی ایران شده است؛ این‌که نویسنده برای شناخت مسائل مطرح شده در دنیای داستانتان هیچ تلاشی نمی‌کند یا این‌که فقط از چیزهایی می‌نویسد که می‌شناسد در نتیجه برای همیشه داستان‌های او حد و حدود مشخصی پیدا می‌کنند. اما مساله بعدی که به نظر در داستان شما توجه زیادی به آن نشده است مساله شخصیت پردازی است. داستان شما وقتی تبدیل به داستان موفقی می‌شود که ما شخصیت داستانتان را کاملا بشناسیم و دغدغه او تبدیل به دغدغه ما بشود اما این داستان هیچ بهانه‌ای برای رفاقت با شخصیت به مخاطب نمی‌دهد. در همین معاشرت‌های او با کسبه محل ما باید یکی دو برخورد دوست داشتنی از جانب شخصیت اصلی داستان شما ببینیم و مهر او در دل ما بشنید اما شخصیت اصلی داستان شما در حال حاضر فقط به این دلیل شخصیت اصلی داستان شماست که دوربین داستان شما به دنبال اوست و خود برای این اصلی بودن هیچ تلاشی نمی‌کند.
اما مساله اصلی که طرح داستان شماست. بیایید یک مرتبه طرح داستان شما را با هم مرور؛ وقتی به آن‌جایی می‌رسیم که دختر ملودیکا نواز وارد قصه شما می‌شود چه چیزی به داستان شما اضافه می‌شود؟ طبیعی است که شما پاسخی برای این سوال داشته باشید. اما بد نیست که پاسخ من‌را هم به عنوان مخاطب داستانتان بشنوید: به نظر جز یک تصویر بدون کارکرد کاریکاتوری هیچ‌چیزی به داستان شما اضافه نمی‌شود. شاید خود شما از آوردن این شخصیت در داستان قصد و غرضی داشته باشید اما متاسفانه مخاطب هیچ برداشتی از قصد شما نخواهد داشت. به همین خاطر نظرم این است که اول این صحنه را کمی باورپذیر کنید چون در حال حاضر این خرده‌روایت اصلا خرده‌روایت باورپذیری نیست. البته به خاطر کلی‌گویی و همین تسلیم مقدرات درام بودن، خطر باورپذیر نبودن تمام داستان شما را تهدید می‌کند. به نظرم کمی آشنایی‌زدایی و فرار از این مقدرات و کمی توجه به جزئیات می‌تواند داستان شما را نجات بدهد و تبدیل به ماجرایی باورپذیر برای مخاطب بکند. و اگر از نظر محتوایی قرار است این بخش کمکی به داستان شما کند، باید اطلاعات و نشانه‌های بیشتری به من مخاطب بدهید. مساله‌ای که در ابتدای راه داستان نویس را تهدید می‌کند همین ندادن اطلاعات کافی او به مخاطب است. نویسنده فکر می‌کند تعلیق یعنی این‌که مخاطب را به زور از دل راویت بیرون بکشد اما این برای داستان او یک آفت است. او باید اطلاعات را تمام و کمال به مخاطب بدهد و بداند که تعلیق تکنیک مناسب تمام داستان‌ها نیست. امیدوارم که این داستان را بازنویسی کنید و نسخه بازنویسی‌شده آن‌را برای ما بفرستید. برای شما آرزوی موفقیت دارم و خوشحالم که کار داستان‌نویسی را جدی می‌گیرید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.