به خواننده فرصت کشف بده




عنوان داستان : گلاب میرزااولنگ
نویسنده داستان : فاطمه جعفری

با پشت دست اشکهایش را کنار زد.نگاهش از لای در،به جسد خونی و پدر و همسرش در رفت و آمد بود.دستانش میلرزید و نفسش بیرون نمیآمد.گوشهایش کیپ شده بود و صدایی جز نالهی آخر همسر و پدرش نمیشنید.باز با پشت دست اشکهایش را کنار زد.اینبار نگاهش روی لکهی ماهگرفتگی،بر صورت مرد خیره ماند.لکهای که از بالای ابرویش شروع میشد و تا زیر ریشهای سیاه بلند و نامرتبش ادامه داشت.یاسین نگاهش را روی صورت مرد دقیقتر کرد.میشناخت.غلام بود.همکلاسی دوران مدرسهاش که بارها از او کتک خورده بود و مجبورش کرد،هنگام دار زدن گربه و یا سلاخی موشها نگاهش کند.یاسین فکر کرد غلام آخرین زهرش را هم ریخته و اینبار همسر و پدرش را جلوی چشمانش کشته.بدون آن که متوجه باشد اسلحهاش رابرداشت.از لای در پشت گردن غلام را که با دوستانش در حال رفتن بودند،نشانه گرفت.اشتیاقی از اعماق قلبش تا انتهای انگشتان دستش احساس میکرد که دستور میداد ماشه را بکشد.گلوله را شلیک کند.امیدوار بود با این کار،ضربان قلبش آرام گیرد و دمای بدنش پایین بیایید.دستی روی شانهاش نشست.
-چی مُکُنی یاسین...دیوانه شدی...میخوای هر دوی ما رَ دَ کشتن بیدی...اونا زیادن.
یاسین با صدای فرماندهاش به خود آمد.به ابروی گره خوردهاش نگاه کرد و اسلحهاش را پایین آورد.میدانست کاری که میخواست انجام دهد دیوانگی محض بود.ولی واقعا دلش میخواست غلام را بکشد.حالش از ناتوانی آن لحظهاش بد بود.سرش را روی زانویش گذاشت.لحظهی جان دادن پدرش که غلام با ضربات چاقو شکمش را درید و پیشانیاش را که با گلوله سوراخ کرد و خفه کردن همسرش،مدام در سرش چرخ میزد.
نیم ساعتی گذشت.هوا رو به تاریکی بود.همه رفته بودند به جز یک طالب که برای کشیک دادن مانده بود.نشسته بود و تکیهاش را به دیوار داده و سیگار میکشید.
قربانصاحب از جایش بلند شد و رو به یاسین گفت:«بال شو بُریم تا ناوقت نشده.»به آرامی درِ خانهای که در آن پنهان شده بودند را باز کرد.بدون نگاه کردن به جنازههایی که مگسها دورشان وزوز میکردند و رویشان نشسته بودند و خون سرد و بدون جریانشان میمکیدند رد شد.با احتیاط جلو رفت.با قنداق اسلحهاش به پشت گردن سرباز طالب زد و نقش زمینش کرد و داخل نزدیکترین حیاط خانه کشاندش.یاسین در جایی دیگری سیر میکرد.نگاهش روی نوعروسش خیره بود اما چیزی نمیدید.صدای قلبش در سرش کوبیده میشد و نبض شقیقهاش میپرید.لبهایش خشک شده بود و چشمهایش میسوخت و صورت آفتاب سوختهاش قرمز شده بود.نفس عمیقی کشید.یک بار...دو بار...سه بار.
لباس همسرش را به تنش داد و روی دوش خود انداخت و به خانهاش که دو در آن طرفتر بود برد.بعد پدرش را برد.شکم پارهی پدر،سر شانهی لباسش را خونی کرد.برای آخرین بار آرام اما طولانی پیشانی پدرش،درست جایی که گلولهی غلام آن را سوراخ کرده بود و خون رویش خشک شده بود را بوسید.کنار گوشش زمزمه کرد:«چرا انقدر میمیریم.»با سستی از جایش بلند شد.جلوی در جوری که انگار صدایش را میشنوند گفت:«برمیگردُم.»
کنار قربانصاحب که سرکوچه منتظرش بود و مدام به اطراف نگاه میکرد رفت.
یاسین میرزااولنگ را مثل کف دست میشناخت.او آنجا به دنیا آمده بود.درس خواند.درس داد و ازدواج کرد.او جلو بود و قربانصاحب پشت سرش.در راه جنازهی همسایهها،شاگردان قدیمیاش،نانوای روستا،دختر شش سالهی همسایه،نوزاد بیست روزهی مدیر مدرسه،مدیر و دیگران را دید ونادیده گرفت.در هر کوچه،فاجعه به چشم میخورد.قدمهایشان آرام و بیصدا بود.گاه سینهخیز میرفتند و گاه در خانهای پنهان میشدند،یکبار هم وقتی صدای پا شنیدن از درخت بالا رفتند و خود را میان شاخهها پنهان کردند.مسیر یک ساعته را یکونیم ساعته تمام کردند وخودشان را به بیرون از روستا کنار بقیهی سربازان رساندند.کسی نپرسید پس همسر و پدر یاسین کجاست.همه میدانستند جنگ است.گذشته از آن رنگ پریده،لبهای کبود و چشمهای قرمز یاسین و لباسش که لکههایی از خون رویش بود،حدس زدن را سخت نمیکرد.دوستانش گفته بودند رفتن به روستا فایدهای ندارد،طالبان همان ظهرهمه را کشتهاند یا به اسارت بردهاند.زبانشان اما به تسلیت گفتن نمیچرخید.همه یاسین را میشناختند.معلم صبور و بذله گویی که جایش را از صدای خندهاش پیدا میکردند.معلمی که تدریس را ول کرده و اسلحه برداشته بود تا به قول خودش،شاگردانش در افغانستانی که او در آن بزرگ شده بود،بزرگ نشوند.افغانستانی که نه میتوان گفت جنگ است و نه میتوان گفت جنگ نیست.افغانستانی که بلاتکلیف است.میگفت آرزویش این است یک روز که از خواب بیدار میشود وقتی تلویزیون را روشن کرد،بشنود:«جنگ تمام شد.».
سکوت با تک سرفهی آرام قربانصاحب شکست.گفت:«تعداشان بسیار است اما ما هم کم نیستیم.قرار است دَ امید خدا نیروی بعدی که دَ هِمان اضافه شد عملیاتَ شروع کده و دنیا رَ دَ سرشان قیامت کُنیم.»بار دیگر وظایف هر گروه را یادآوری کرد.یاسین چیزی نمیشنید.فقط لبهای قربان صاحب را میدید که تکان میخورد اما سعی میکرد به عنوان دست راست فرمانده خودش را خونسرد نشان دهد و روحیهی سربازان را پایین نیاورد.گاهی سرش را تکان میداد و با پلاک دور گردنش ور میرفت و گاهی لب پایینش را زیر دندان میگرفت و فشار میداد.
قرار بودنیمههای شب شبیخون بزنند.عدهای بیدار ماندند و کشیک میدادند و عدهای دیگر دراز کشیده و چشمهایشان را بسته بودند.چیزی که بین هر دو عده مشترک بود فکر وخیال عملیاتی بود که نمیدانستند از آن زنده بیرون میآیند یا نه.در بین آنها فقط یاسین به عملیات فکر نمیکرد و تمام حواسش به جنازهی همسرش،پدرش و روستاییان پرت بود و دختران و بقیهی کسانی که اسیر شده بودند.
ساعت از یک نیمهشب گذشته بود.همه برای عملیات آماده میشدند.نسیم خنک تابستان لا به لای شاخههای درختان میوزید و برگها را تکان میداد.جز صدای سربازانی که اسلحهیشان را چک میکردند،جیرجیرکها،مگسهایی که به لطف جسدهای محبوس در روستا مهمانی داشتند وشکستنِ شاخههای کوچک زیر پا، صدایی نمیآمد.در گردان آنها رسم بر خداحافظی و حلالیت طلبیدن قبل از عملیات نبود.یاسین از این کار خوشش نمیآمد و میگفت:«فکر کدَن دَ ایی(این)که کشته میشید شما رَ مُکُشه.»
هر گروه در جای خود قرار گرفتند.قربانصاحب گفت:«از یک طرف بروید.راه رَ بَرِشان باز بانید.پدر لعنتا زیادن.»و زیر لب "لاالهالاالله" گفت و گلوله ای به آسمان شلیک کرد.یاسین فریاد زد"الله اکبر" و صدای شلیکهای بعدی به گوش رسید.
روستا به لرزه افتاده بود و رد نور شلیک گلوله در هر طرف دیده میشد.بدون هدفگیری دقیق،تیرها همه جا پرتاب میشدند.طالبان غافلگیر شده بودند و برای زنده ماندن میدویدند،گاهی به زمین میافتادند و میمردند.
جنگ سه ساعت ادامه داشت.صدای گلوله جای خود را به نالهی سربازان زخمی داده بود.گوشه ای سربازی جوان زیر گوش دوستش وصیت میکرد و گوشهای دیگر سربازی خاک را از روی زخم پایش پاک میکرد.جنازههای زیادی روی زمین افتاده بودند.خودی و غیرخودی.بعضیهایشان قابل شناسایی نبودند و ازشان بوی خون و گوشت سوخته میآمد.روستا غمگین،گرفته و بههم ریخته مینمود.
یاسین که منتظر تمام شدن عملیات بود بدون حرف با قدمهای بلند خود را به خانه رساند.درِ خانه را باز کرد.قدمهای بلندش جایش را به قدمهای لرزان داد.از حیاط خاکییشان گذشت.کفشش را در آورد و وارد تنها اتاق خانهاش شد.جایی که همسر و پدرش انتظارش را میکشیدند.همانجا جلوی در نشست.سرش را روی زانویش گذاشت و به سکوت خانه گوش داد.نفس عمیقی کشید.دندانهایش را روی هم فشار داد.قرمز شده بود و سرانگشتانش بیحس بود.سرش را از روی زانویش برداشت.به همسرش نگاه کرد.صورتش سفید بود و زیر چشم چپش کبود.خراشهای کوچک و بزرگ روی صورتش دیده میشد.قطرهای خون از دهانش خارج شده بود و دور گردنش کبودی و زخم به چشم میخورد.چشمهایش را بست.چشمهایش را باز کرد.اینبار به پدرش نگاه کرد.موهایش به پیشانی خونیاش چسبیده بود.ریشهای سفید و کم پشتش مثل پیراهن سفیدش،قرمز بود.آهی کشید و به انگشتر فیروزهی پدر نگاه کرد.از جا بلند شد و به سمتش رفت و انگشتر را از انگشتش بیرون کشید.دست پدرش را بوسید و زیر لب گفت:«کاکا جان(عموجان)همیشه برایم پدر بودی.»انگشتر را در دست کرد:«انگشتر پدر همیشه دَ پسر میرسهَ.»...بار دیگر دستان پدرش را بوسید.
بین پدر و همسرش دراز کشید.دستشان را گرفت و چشمهایش را بست.خوابش برد.در خواب پدر و همسرش را در میان باغی پر از گلهای محمدی دید.بوی گلاب فضا را پر کرده بود.پدرش لباس افغانی سفید تنش بود و جوان به نظر میآمد.همسرش هم لباس سفیدی پوشیده بود و دستانش را حنا کرده بود.گلی در دستش بود و به سمت یاسین گرفت و گفت:«دَ گذشته بند نمان!»
با صدای زنگ ساعت کوکیِ روی طاقچه که برای نماز تنظیم شده بود از خواب بیدارشد.کمی گیج بود.هنوزبوی گلاب را حس میکرد.به جنازههایی که کنارش بود نگاه کرد و به صورت همسرش دقیق شد،سعی کرد یادش بیاید همسرش در خواب به او چه گفت اما هر چه به خود فشار آورد یادش نیامد.از جا بلند شد و لباس سفید افغانیاش را پوشید.موهایش را شانه زد و دستی به ته ریشش کشید.کمی گلاب به گردنش مالید و برای وضو به حیاط رفت.
نمازش را که خواند به سمت همسر و پدرش رفت و برای غسل به حمام بردشان.درِ صندوقی که گوشهی اتاق بود را باز کرد و دنبال پارچهی کفنی گشت که سال گذشته از کربلا برای خودشان خریده بودند.کفن را در دست فشرد.انسداد و انقباض دریچههای قلبش را احساس میکرد.از بس به خودش فشار آورده بود گریه نکند،فکش درد میکرد.
بعد از غسل و کفن،روی گاری گوشهی حیاط که برای پدرش بود و با آن کیسههای کود،بیل و کلنگ و بقیهی وسایل کشاورزیاش را جابهجا میکرد،گلیمی پهن کرد و پدر و همسرش را روی گاری گذاشت.بیل و کلنگ را هم برداشت.به سمت قبرستان کوچک روستایشان به راه افتاد و به این فکر کرد چطور باید خانه را بدون همسر و پدرش تحمل کند.او که هیچوقت عادت به تنهایی نداشت.
در راه بعضی از دوستانش را دید.بعضیهایشان اُسرا را به داخل ماشین میبردند.بعضی دیگر به زخمیها کمک میکردند و بعضیهایشان جسدهای سربازان و مردم روستا را جمع میکردند.از ذهنش گذشت این همه در قبرستان روستایشان جا نمیشود.
دوستانش با دیدن یاسین و جسدهای توی گاری،کارها را بدون حرف تقسیم کردند.چند نفر ماندند و بقیه دنبال یاسین راه افتادند.وقتی نماز میت را خواندند و جنازهها را خاک کردند،با تسلیتی،یاسین را با همسر و پدرش تنها گذاشتند،همه رفتند به جز قربانصاحب.
سکوت بود.قربانصاحب از جا بلند شد.گلویی صاف کرد.دستی روی شانهی یاسین گذاشت وگفت:«دنبالُم بیا.»جلوتر به راه افتاد.یاسین هم به دنبالش رفت و وارد مسجد روستا شدند.از کنار حوض کوچک وسط حیاط گذشتند که فوارهی کوچکی در میانش بود وصدای آب را به گوش میرساند.قربانصاحب جلوی انبار کوچک مسجد ایستاد و با سر به یاسین اشاره کرد داخل برود.یاسین آرام از کنار قربان صاحب گذشت و درِ انبار را که قفلش شکسته بود را باز کرد.نور کم جان آفتاب به سرعت از لای در وارد اتاق شد و روی مردی افتاد که دهان و دست و پایش بسته بود.سمت چپ صورتش لکهی قهوهای ماهگرفتگی به چشم میخورد.قرمز شده بود.با چشمانی که گوشهاش قی بود و بیش از حد بازشان کرده بود به یاسین نگاه میکرد.
سکوت اتاق با صدای قربانصاحب شکسته شد:«بُکش پَدر لعنتَ که خون شی حلالهَ.»اسلحهی خود را به سمت یاسین گرفت.
یاسین به صورت قربانصاحب و اسلحه نگاه کرد و بعد نگاهی انداخت به غلام که عرق روی پیشانیاش نشسته بود و با دهان بسته،التماس میکرد.با نگاه کردن به چشمهای غلام انگار نیروی تازه گرفته باشد.اسلحه را گرفت و با دست دیگرش پارچهی دور دهان غلام را محکم زیر چانه اش کشید و گفت:«کلمهات(شهادتین) را بخوان.»و با اسلحه همانجایی که پدرش تیر خورده بود را نشانه گرفت.
غلام زبانش بند آمده بود.به گریه افتاد.خود را جلوی پای یاسین انداخت.میان گریه،بریده و نامفهوم گفت:«مجبور شُدُم...بَ قرآن قسم مجبور شُدُم.»نشست و گردنش را بالا گرفت و یقهی لباسش را پایین کشید و زخم قدیمی روی گردنش را نشان داد.
«او سگا مرا مجبور کَدَن...اگر حرفایشانَ گوش نَمیکردُم سر مرا از بدنِم جدا میکردند...مرا نکش...بان(بزار)بروم رنگ خو رَ ازی خراب شدهَ گم میکنم...رحم کو...پدر مَه که مرد مادرم شوی(شوهر)کده مرا تنها اِلَه(رها) کد،مه اوشتُک(بچه) بودُم...نانِ خوردن خو رَ نداشتُم... فقط همی سگا کس و کارُم بودند...تو را خدا مَه رَ نکُش....»
دوباره به پای یاسین افتاد.صدایش لحظهای اوج میگرفت و لحظهای دیگر به قدری ضعیف میشد که انگار از مسافتی دور به گوش میرسد.
اسلحه در دستان یاسین میلرزید.دوست نداشت او را ببخشد اما دلش هم نمیخواست خارج از میدان جنگ کسی را بکشد.کسی که دست و پایش بند است و اسیر اوست و برای زنده ماندن التماس میکرد.توان کشتنش را نداشت.با آن که تردید به همهی وجودش شبیخون زده بود با اطمینان خاطری ساختگی گفت:«میکُشُمت.»
قدمی به عقب رفت.غلام مانند بچه‌ها بالا و پایین میپرید و زار میزد.یاسین که اسلحه را به سمتش گرفت،گریه‌ی غلام بند آمد و آب دهانش را قورت داد وناگهان فریاد زد:«اُسرا...مه میدانُم اُسرا را کجا میبرند.»
انگار وزن اسلحه در دستان یاسین چند برابر شده باشد.به آرامی آن را پایین آورد. نگاهش را از چشمان غلام که برقی از هیجان،امیدواری و ترس در آن بود،گرفت و به قربانصاحب نگاه کرد.قربانصاحب گفت:«خون ازی سگ دَ تو حلاله...اگر میخواهی او رَ بُکشی، بکش...ما اسیر زیاد گرفتیم...اونا جای اُسرا رَ دَ از ما خواد گفتند(خواهند گفت)...اگر هم نمیتانی یا نمیخواهی،بازم با خودت است.»
یاسین نگاهی به غلام انداخت.میتوانست بفهمد غلام سعی دارد چهره‌اش را مظلوم کند.نفسش را با صدا بیرون داد.چشمهایش را بست و سرش را پایین انداخت.سکوت کاملی در سرش فرمانروایی میکرد. نمیدانست بخشیدن غلام ،خیانت به خون همسر و پدرش و دیگر روستاییان هست یا نه اما میدانست افراد زیادی اسیر شده‌اند.مردان و زنانی که نمیدانند نگران خود باشند یا بچه‌هایی که به اسارت گرفته شدند.کودکانی که هیچ تصوری از جهنم ندارند. پیرمردان و پیرزنانی که تا آخرین روزهای عمرشان نشانی از امنیت ندیده‌اند. میدانست در لابه‌لای آنها شاگردانش هم هستند. میدانست پدر و مادرانی که توانستند فرار کنند چشم به راه بچههایشان،خون گریه میکنند.میدانست ثانیه برای آنها معنای دیگری دارد. می‌دانست نمیتواند الان، اینجا غلام رابکشد..
سرش را رو به آسمان گرفت.چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید.زیر لب "یا الرحم الراحمین" گفت.انگشتر فیروزه‌ی دستش را لمس کرد و بوسید.انگار جرقه‌ای در سرش خورده باشد.صدای نرم و آرام همسرش در گوشش پیچید."دَ گذشته بند نمان"صدا واضح بود و بوی گلاب را هم حس میکرد.با خود فکر کرد حتما منظورهمسرش همین بود. همین که به خاطریک اتفاق، آینده را نادیده نگیرد.بخاطر همسر و پدرش اسرا را فراموش نکند.لبخندی محو کنج لبش نشست. اسلحه را به سمت قربانصاحب گرفت و رو به غلام قاطع و محکم گفت:«بِخز (برخیز،بلندشو)»

پایان
نقد این داستان از : نازنین جودت
فاطمه جان جعفری، سلام. داستان «گلاب میرزااولنگ» داستان خوبی است. عیان است که برای نوشتنش و ساختن شخصیت یاسین خوب تامل کرده‌ای. فضا باورپذیر شده و لحظه‌هایی در داستانت خواننده خودش را در موقعیت ملتهب و فضای نامن افغانستان و در کنار یاسین مجسم می‌کند. داستانت بو دارد، بوی جسدهایی که در کوچه و خیابان ریخته به داستانت نشسته. غمی در متن جریان پیدا کرده که تاثیرگذار است. اما با تکرار مداوم از این تاثیر می‌کاهی. وقتی به این خوبی فضا را ساخته‌ای به خواننده اجازه بده درگیر داستان شود و حس هایش تحریک شود. خواننده را باهوش فرض کن و به او احترام بگذار. اگر با یک‌بار گفتن چیزی یا نشان دادنش احساس می‌کنی فضا را ساخته‌ای و چیزی را که در ذهنت بوده میان کلمات جاری کرده‌ای، کافی است. با تکرارش نه تنها تاثیر بیشتری نمی‌گذاری بلکه داستانت را دچار اطناب می‌کنی و خواننده را خسته و کلافه. از اطناب و زیاده گویی در داستان کوتاه دوری کن. جملات باید موجز باشند. فضای داستانت فضای جنگ است و کشتار. هر چه موجزتر روایت کنی، خواننده را بیشتر درگیر ماجرا می‌کنی.
لحن شخصیت ها را خوب درآورده‌ای و همین در ساخت فضا و موقعیت داستانت بسیار تاثیرگذار بوده. خواننده به شخصیت‌ها نزدیک می‌شود و باورشان می‌کند.
یکی از اشکالاتی که مانع می‌شود داستان شما از نظر خواننده در جایگاه بهتر و بالاتری قرار بگیرد این است که بیش از آن‌که نشان دهی، گفته‌ای. در سطر‌های آغازین داستان، یاسین از لای در خیره مانده به جنازه پدر و زنش (نکته‌ای را این جا یادآوری کنم که به جای همسرش بگو زنش که در همان شروع داستان خواننده جنسیت فرد موردنظر را بداند. همسر هم به زن و هم به شوهر اطلاق می‌شود و تا آنجایی از متن که شما اسم شخصیت را بگویی خواننده نمی‌داند کسی که کشته شده زن است یا مرد. با تغییر یک واژه شبهه بوجود آمده را برطرف کن.) موقعیت یاسین را در آن لحظه خوب شرح می‌دهی. اما بعدتر که یاسین یاد کشته شدن پدر و زنش می‌افتد هی از نحوه کشته شدن‌شان می‌گویی. یک‌بار نشانش بده به جای این همه گفتن. حتی اگر لازم است داستان را از جایی شروع کن که غلام دارد پدر و زن یاسین را می‌کشد و او از لای در بخشی از اتفاق را می‌بیند. یک‌بار نشان بده و ضربه‌ای را که می‌خواهی و در نظر داری بزن. در طول داستان هر جا که یاسین یاد زن و پدرش می‌افتد صحنه‌ای را که ساخته بودی در ذهن خواننده تداعی می‌شود و نیازی به تکرار نیست.
فاطمه جان، کشته شدن عزیزان را به چشم دیدن و سکوت کردن و هیچ عکس العملی نشان ندادن، خیلی سخت است، خیلی. یاسین داستان شما هم در چنین موقعیتی گیر افتاده و به خاطر نجات جان فرمانده و خودش و عملیاتی که در پیش دارند مجبور می‌شود خودش را کنترل کند و ماشه را نکشد. اما تخم نفرت، کینه و انتقام در دل شخصیت کاشته می‌شود و این گره اصلی داستان است. در پایان که فرمانده به سراغ یاسین می‌آید و او را پیش غلام می‌برد دلیلی بر این ادعاست. اما شما در میانه‌ی داستان این قضیه را رها کرده‌ای و همین از تعلیق داستانت کاسته. جایی که عملیات تمام می‌شود وقت خوبی برای اشاره به این موضوع است که یاسین بین کشته‌ها و زخمی‌های دشمن چشم بگرداند که غلام را پیدا کند و وقتی ناامید از انتقامی که در سر داشته، صحنه را ترک می‌کند خواننده را از پی این ناامیدی دنبال خودش بکشد تا باقی داستان روایت شود. فردایش که فرمانده به سراغ یاسین می‌آید و او را به جایی می‌برد که غلام را زندانی کرده‌اند، شعفی در یاسین ایجاد می‌شود که به خواننده هم سرایت می‌کند. چون حس انتقام او را درک می‌کند و در طول داستان او را همراهی کرده و حالا از پیدا شدن غلام و بوجود آمدن موقعیتی که یاسین آرزویش را داشته، خوشحال می‌شود.
بهترین بخش داستان شما پایانش بود. چه ترفند خوبی زده‌ای که کشتن غلام را به تعویق بیاندازی. خواننده لذت می‌برد از این برگ آسی که رو می‌کنی. این‌که در لحظه‌ی نشانه گرفتن اسلحه به سمت غلام، حرف اسرا را پیش می‌کشی و دست یاسین شُل می‌شود و نمی‌تواند شلیک کند. موضوع اسرا آن‌قدر قابلیت و اهمیت دارد که خواننده به یاسین حق بدهد که انتقامش را به تاخیر بیاندازد. اما در این بخش هم با توضیح واضحات از تاثر صحنه کاسته‌ای. به خواننده فرصت کشف بده. درگیر داستانش کن. وقتی حرف اسرا پیش کشیده می‌شود، نیازی نیست که از آن‌چه در فکر یاسین می‌گذرد به خواننده چیزی بگویی، یا خوابی را که دیده یادآوری کنی. همین که سکوت کند و بعدترش با اسلحه بکوبد به کمر یا شانه غلام و بگوید بلندشو و جای اسرا را نشان بده کافی است. فضاهایی این‌چنینی خودشان به قدر کافی حس‌برانگیزند، هر چه سردتر روایت کنی تاثیرشان دو چندان می شود. جملات سانتی‌مانتال فقط از بار احساسی کم می‌کنند و خواننده را پس می‌زنند.
فاطمه جان شما با همین داستان نشان دادی که داستان‌نویس خوبی هستی. داستان را می‌شناسی، تکنیک را، روایت و فضاسازی را. با همین فرمان پیش برو البته با دقت و تلاش و تامل بیشتر. داستانت را بازنویسی کن و اشکالات نگارشی و محتوایی‌اش را برطرف کن تا متن یکدست شود و داستان در جایگاه بهتری قرار بگیرد.
بخوان و بنویس و باز هم برای ما داستان بفرست که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.