مثل شادی بعد از گل خداداد عزیزی




عنوان داستان : کیان
نویسنده داستان : محمد ازکیا

كيان
در اتاق را محكم بهم كوبيدم و با عصبانيت شروع به داد و بيداد كردم؛ «آخرش به همتون ثابت مي كنم كه از همه بهترم ... بچه ننه‌ام خودتونيد ... بي مزه‌ي رنگ و رورفته‌ام جد و آبادتونه ... » ديگر صدايم به اوج رسيده بود و راه نازك گلويم در حال بسته شدن بود كه فرياد كشيدم : « حالم از همتون بهم مي خوره، مخصوصا از تو كارن‌داشِ مسخره ... و حتي تو پالس زشتِ بدقواره ... همتونو نابود مي كنم!!! »
مامان آزاده كه چند وقتي بود متوجه رفتارهاي تند و عصبي من شده بود، سريع خودش را از آشپزخانه به پشت اتاقم رساند، نفس عميقي كشيد و با چاشني مهرباني مادرانه كلامش را شيرين كرد و گفت: « دوباره چي شده آقا كيان گل؟ چه خبره انقدر سر و صدا مي كني؟ باز كسي بهت چيزي گفته؟ نكنه دوباره تو بازي و مسابقه برنده نشدي كه انقدر عصباني شدي؟»
و بعد سعي كرد در اتاق را باز كند، ولی هر چي دستگيره را به پايين فشار داد فايده اي نداشت. من فرياد زدم: «لطفا بيخودي تلاش نكنيد مامان‌جون ! در قفله ! اصلا من ديگه از اتاقم بيرون نميام ! همينجا مي مونم تا خشك شم ! يا چه مي دونم ذره ذره تموم شم ! من از اين زندگي حقارت‌آميز خسته شدم !!! »
مامان آزاده با حالت درماندگي و با صدایی محزون گفت: « الهي مادر قربونت بره، در رو باز كن تا با هم صحبت كنيم. اين همه ناراحتي برا سلامتيت خوب نيستا، اصلا مي خواي با هم بريم پارك قدم بزنيم و صحبت كنيم تا حالمون خوب بشه؟»
و من آرام‌تر از قبل با لحني كه كمي شيطنت‌آميز بود صدا زدم: «نه نمي خوام، فعلا دارم يك كاري مي كنم كه كمي آرومم مي كنه، بزار كارم تموم شه، شايد خودم بيام بيرون ! »
مامان اينبار خوشحال‌تر از قبل پرسيد: «خوب بگو ببينم داري چيكار مي كني كه حالتو خوب مي كنه؟»
و من جواب دادم: « هيچي، دارم ديوارهاي اتاقمو خط خطي مي كنم !»
***
شب وقتي بابا آريا به خانه آمد، با صحنه‌ي عجيب و تاسف باري روبرو شد؛ تمام ديوارهاي اتاقِ پسرِ كوچكش خط خطي شده بود و من، خسته و بي‌حال در حالت نيمه‌هوش كنار اتاق افتاده بودم!
---
بعد از صرف شام، مامان آزاده و بابا آريا حسابي با هم صحبت كردند. نظر مامان‌آزاده اين بود كه بايد مدرسه‌ام را عوض كنند، اما باباآريا معتقد بود كه اين كار درستي نيست و من بايد بتوانم با قدرت با ساير هم‌شاگرديهايم رقابت كنم و اینطوری به آرامش برسم.
- آخه يه نگاهي به پسر نازنينم بنداز، طفل معصوم داره ذره ذره نابود ميشه. ببين از عصبانيت با ديوارهاي اتاقش چيكار كرده!
- حرف شما درسته خانوم. ولي كدوم مردي با ناز و نوازش به جايي رسيده كه اين دوميش باشه؟ كيان بايد بتونه گليم خودش رو از آب بيرون بكشه!
- حالا نميشه بزاريمش يك مدرسه ايراني؟ آخه بعضي از اين خارجيا خيلي قوي اند! نمي دونم لا مصبا چي مي خورن كه انقدر زور دارن؟
- نه عزيزم، مدرسه ايراني به درد ما نميخوره! ما اگه بخواهيم پسرمون رشد كنه بايد اجازه بديم با اونا رقابت كنه! بايد سرعتش از اونِر كره‌اي بهتر بشه ! بايد قدرتش از پالس هندي بيشتر باشه! حتی باید زیباتر از باشه!
بعد صدايش را آرام‌تر كرد و طوري كه به سختي شنيده مي شد، ادامه داد: « و حتي بايد بتونه مچ كارن‌داش سوئيسي رو هم بخوابونه!!!»
***
بله پسرگلم هيچوقت اون جملات آخر بابا آريا را فراموش نكردم. هميشه صداي قشنگش توی گوشم زنگ ميزد و انگار بهم قدرت و انرژي مي داد . هر وقت در طول اين سالهاي طولاني خسته و ناامید مي شدم، يادم مي افتاد كه بايد مچِ همه‌ي رقبا را بخوابونم و اول بشوم.
البته اين رو هم بگم كه درسته من خيلي تلاش كردم و زحمت كشيدم، ولي اگر همه‌ي مردم دست به دست هم نمي دادند و حمايتم نمي كردند، امكان نداشت كه موفق بشم. این مردم بودند که تصمیم گرفتند کاری کنند که یک ایرانی رشد و پیشرفت کنه و به جایگاه بهترین ها برسد. منم در عوض براشون کم نگذاشتم، هر کاری از دستم براومد انجام دادم. یک کاری کردم که بهم افتخار کنن و مایه سربلندیشون بشم. عزت نفس پیدا کنن و از اینکه یک هموطنشون تونسته انقدر موفق باشه به خودشون ببالن!
یادش بخیر تو همون سالهایی که مردم خیلی تحویلم می گرفتند؛ هر جا می رفتم، جلوی پام بلند می شدند و برام کف می زدند و تشویقم می کردند، منم حسابی سرحال بودم و تو همه ی مسابقات مدال می گرفتم، رقبای خارجیم بدجوری حالشون گرفته شده بود، این بود که تصمیم گرفتند، یک دفعه همه کارها رو رها کنند و برگردند به کشوراشون ! به خیال خامشون اینطوری من به تنهایی از عهده کارها برنمی اومدم و بعدا مجبور میشدم التماسشون کنم تا برگردند !
گمان می کردند مردم هم از به هم ریختگی اوضاع و ناتوانی من خسته می شوند و دست از حمایتم بر می دارند و دوباره روزگار خوش خوشان آنها شروع می شود ! ولی زهی خیال باطل !!!
من به سختی تلاش کردم و تونستم چند تا دوست ایرانی دیگه هم پیدا کنم و با هم یواش یواش همه کارها را راست و ریست کنیم!
***
کم کم اوضاع رو به سامان شد . ذائقه مردم تغییر کرد و همه به چهره ساده و صمیمیت کیانِ ایرانی عادت کردند ! دیگه کسی حسرت روی دست گرفتن خارجیای مو بور و چشم آبی را نداشت ! کسی برای لهجه ی غلیظ انگلیسی و فرانسوی غش و ضعف نمی کرد ! و کسی برای برد رقیب و باخت هم میهنش خوشحال نمی شد !
تیم ما هم، روز به روز بهتر می شد، مردم ما را می دیدند، حمایت می کردند و خودشان اعتماد به نفس پیدا می کردند و به خارجیها تفاخر می کردند ! ما هم در عوض از این رفتار خوب مردم، انرژی مثبت می گرفتیم، سخت تر تمرین می کردیم و روز به روز بهتر و بهتر می شدیم !
بله عزیزم، جونم برات بگه که انقدر خوب و خوب تر شدم که تونستم زیر بال و پر خیلیا رو هم بگیرم، کلی رونق اقتصادی ایجاد کنم و کلی جوان بیکار را بفرستم سرکار!
وای که نمی دونی چه لذتی داشت وقتی یک پدر بیکار را می فرستادم سرکار و دل خودش و بچه هاش شاد می کردم!
همینطور موفقیت پشت موفقیت حاصل می شد؛ شادی مردم، اشتغال جوانها، حس توانستن، خودباوری، اعتماد بنفس، بی اثرشدن نیرنگ قهر کردن خارجیها و کلی موفقیت دیگر، کار را به جایی رساند که دیگه همه جا صحبت از من و دوستانم بود!
یادم نمیره که انقدر مورد احترام قرار گرفتم که تونستم دستان ظریفِ وزیرامور خارجه مملکت را هم حس کنم و حتی از اون بالاتر با رییس جمهور و رهبر هم دیدار کنم ! در مهمترین جلسات سران قوا و حتی شورای امنیت ملی هم حضور پیدا کنم و پای مهمترین اسناد ملی و حتی بین المللی را هم امضا کنم !
شاید باورت نشه، ولی من حتی پای سند برجام هم امضا زدم !!!
نمی دونی چه حسی داره وقتی از همه ی پشت پرده ها خبر داشته باشی و پای تمام اسناد محرمانه را امضا کنی !!!
***
ولی خوب دیگه کارم رو به اتمامه و جوهرم در حال خشکیدنه، حالا که دارم این نفس های آخرم رو می کشم، از اینکه تولید ملی اینقدر فراگیر شده، خیلی خوشحالم!
یک روزی باباهای ما توی ویترین مغازه ها و جلوی حرارت خورشید خشک می شدند و عمرشون به پایان می رسید ولی امروز امثال من، _کیان ایرانی_ انقدر نوشتیم و امضا زدیم که دیگه قطرات خونمون به پایان رسید و به آخر خط نزدیک شدیم و این برای نسل من یک موفقیت فوق العاده اس!
یک روزی فقط بیست درصد جیب و کیف ایرانی ها جای ما بود، اما امروز بیش از هشتاد درصد ایرانیها سمت ما هستند و دیگر خبری از اونر کره ای و پالس هندی و کارن داش سوئیسی هم نیست!
یه روزی هر کس یک خودکار و روانویس خارجی داشت، خیلی به خودش می نازید و پز می داد! ولی الآن این ماییم که مایه مباهات ایرانیها شدیم!
یک روزی قلم ساخت مسلمان وجود نداشت، و مردم حرز جوادشون رو برای تاثیر بیشتر با چوب کبریت و رنگ زعفران می نوشتند، ولی امروز با من و تو می توانند با افتخار حرز جواد بنویسند !!!
پسرم یادت باشه که رابطه کالای ایرانی با مردم یک رابطه کاملا دوطرفه است، یک طرف سخت کوشی ما برای بهتر شدن، و یک طرف هم حمایت همه جانبه مردم باز هم برای بهتر شدن !
امیدوارم این جملات آخر پدر پیرت را فراموش نکنی، یادت باشه که حتما جنازه من را بعد از مرگم به مراکز بازیافت زباله خشک تحویل بدی تا شاید بازهم بدرد این آب و خاک بخورم ...
ب ... د ... ر... و ... د ...
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام؛ داستان شما را خواندم. زبان داستان شما یکدست است و این بزرگ‌ترین ویژگی مثبت شما به عنوان یک نویسنده است. اما مساله مهمی هست که شما به وقت نوشتن داستان باید به آن توجه داشته باشید. اگر بخواهم داستان شما را به چیزی تشبیه کنم باید بگویم که داستان شما شبیه به شربتی است که اصلا هم نخورده است و تبدیل به یک محلول ناهمگن یا دو فاز شده که روی آن را آب پوشانده در حالی که کف لیوان از افشره یا اسانس شربت انباشته شده است. داستان شما دقیقا همین‌طور است؛ با یک خرده‌روایت داستانی شروع می‌شود اما بعد از چند پاراگراف تبدیل می‌شود به یک مانیفست در راستای خودکفایی و تکیه به تولید ملی و حس میهن پرستی، بدون این‌که حتی ذره‌ای رنگ و بوی داستانی داشته باشد. این‌که شما به عنوان یک داستان‌نویس، انتقال حرف‌های را سازنده را وظیفه خود می‌دانید جای تحسین دارد اما دقت کنید که اولین وظیفه شما به عنوان یک داستان‌نویس نوشتن داستان است، نوشتن یک داستان سالم و سلامت. در جایی خواندم که گی‌دومو پاسان می‌گوید داستان بیشتر از هر چیزی به زندگی شبیه است. ما فقط زندگی می‌کنیم اما زندگی تعاریف اساسی و بنیادین خودش را به ما می‌شناسد. این حرف‌ به نظرم یکی از بهترین اظهار نظرهای داستانی است که در تمام عمرم شنیده‌ام. منظور آقای پاسان این است که حرف داستان شما باید در دل داستانتان باشد. یعنی شما فقط و فقط باید داستانتان را تعریف کنید و این خود داستان است که به مخاطبش می‌گوید شرایط اقتصادی و اجتماعی ما با تلاش و کوشش خودمان درست می‌شود. این داستان است که حس میهن‌پرستی را به مخاطب القا می‌کند. این داستان است که از تلاش‌ها و کوشش‌های دانشمندان و دلسوزان این مملکت قدردانی می‌کند، نه این‌که روایت کاملا قطع شود و راوی داستان شما درست مانند کسی که پشت تریبون ایستاده است شروع کند به حرف زدن. به حرف من اعتماد کنید و مطمئن باشید که شنیدن تمام این حرف‌ها به واسطه داستانی که به هیچ عنوان نصیحت نمی‌کند برای مخاطب تاثیرگذارتر است. من می‌توانم با جرات بگویم که بخش دوم نوشته شما اصلا داستان نیست. بدنه داستان باید تاب و توان حرف‌هایی را که نویسنده به بهانه داستان قصد دارد با مخاطبش بگوید داشته باشد اما داستان شما هنوز ضعیف‌تر از این است که تاب و توان این همه حرف را داشته باشد در واقع می‌توانم بگویم که این نوشته داستان نیست یا اگر هست طرح تمام و کمالی ندارد. لطف کنید و یک مرتبه این داستان را در چند جمله کوتاه برای خودتان تعریف کنید. آیا اصلا می‌شود این داستان را در چند جمله کوتاه تعریف کرد؟ در تمام یادداشت‌های پیش از این نوشته بودم که اولین شرط سلامت داستان این است که بشود آن‌را در چند خط برای کسی که آن‌را نخوانده است، تعریف کرد. بعید می‌دانم بشود یا این‌که کسی بتواند داستان شما را در چند جمله برای کسی تعریف کرد.
مساله بعدی که به قوت و قدرت یک داستان کمک زیادی می‌کند شناخت اتمسفر داستان توسط نویسنده است. نویسنده باید اتمسفر داستانش را بشناسد و به آن اشراف کامل داشته باشد. فقط و فقط و فقط در سایه‌ی این شناخت است که او موفق می‌شود جغرافیای داستانش را تمام و کمال به مخاطب ارائه کند و مخاطب فقط و فقط در سایه این شناخت است که متوجه می‌شود داستانی که در حال خواندن آن است در کجا و چه وقتی اتفاق می‌افتد و این اولین قدمی است که به مخاطب کمک می‌کند تا داستان شما در نظر او باورپذیر جلوه کند. بعید است نویسنده‌ای بتواند بدون یک مختصات جغرافیایی درست دنیای داستانش را به مخاطب بشناساند. در مورد دنیای داستان شما چند سوال دارم؛ داستان شما در کجا اتفاق می‌افتد؟ این آقا کیان داستان شما در کجا زندگی می‌کند که هم‌زمان با پالس هندی قوی‌تر باشد، مچ کارن داش سوئیسی را بخواباند و از اوئر کره‌ای سریع‌تر باشد. سوال بعدی این است که کیان چطور می‌تواند از کسی که اسمش جا افتاده زیباتر باشد؟ مدرسه‌ای چند ملیتی؟ این که بچه‌ای قهرمان تمام رشته‌های ورزشی و غیر ورزشی مدرسه‌اش باشد شدنی است؟ به نظر این تفکر کمی هندی است. دقت کنید که عنصر باورپذیری وقتی قرار است که داستان حرفی‌را به مخاطب منتقل کند اهمیت زیادی پیدا می‌کند. مخاطب باید داستان را باور کند که شنوای حرفش باشد همان‌طوری که ما حرف کسی را گوش می‌کنیم که او را باور داشته باشیم. از این‌جا به بعد من حرف داستان شما را کنار می‌گذارم و فقط و فقط به منطق درام آن کار دارم. این خانواده در کجا زندگی می‌کنند؟ چرا بچه این خانواده در مدرسه این همه چالش دارد؟ چرا پدر خانواده چنین انتظار بی‌‌منطقی از کیان دارد؟ کیان چگونه به انتظارات پدرش پاسخ مثبت می‌دهد و رفقایش را مغلوب می‌کند. اگر فرض شما این است که داستان شما یک داستان سمبلیک است متاسفانه باید به شما بگویم که این داستان به هیچ‌وجه داستان سمبلیکی نیست. شما باید در همان ابتدای داستان سمبلیک بودن داستان را با مخاطب قرارداد کنید اما داستان شما با یک روایت از سر حوصله شروع می‌شود که هیچ نشانی از نشانه شناسی به مخاطب نمی‌دهد. من هنوز هم آن جمله پسرک بی‌رنگ و روی بی‌نمک را نمی‌فهمم. وقتی قرار نیست دنیای مدرسه کیان در داستان منتقل شود دیگر نباید مساله‌ای از مدرسه به داستان آورده شود. دانستن مسائل ریز و کم اهمیت مدرسه‌ای که نمی‌دانم کجاست، چه قواعد و مقرراتی دارد و دانش آموزانش را نمی‌شناسم برای من مخاطب چه اهمیتی دارد؟ شما به هیچ وجه ما را به عنوان مخاطب در داستانتان شریک نمی‌کنید. عوض کردن راوی داستان خصوصا در دنیای داستان کوتاه باید دلیلی منطقی داشته باشد، دلیلی منطقی که در دل داستان نهفته باشد. این را به این خاطر می‌گویم که دومین شرط سلامت یک داستان همراهی مخاطب با آن است و تغییر راوی همیشه باعث اختلال در همراهی مخاطب با داستان می‌شود. آن‌هم تغییر روایتی که با پریدن از روی این‌همه سال باشد که بیشتر یادآور فضای قصه باشد تا داستان. به نظرم هم این چالش را محدود کنید و هم زمان داستان‌ را. داستان کوتاه مجال این‌همه حرف و این‌همه سال نیست. به نظرم بهتر است این داستان را از نو بنویسید. این‌ مرتبه حوصله بیشتری برای نوشتن داستان به خرج بدهید. شعور مخاطب را دست‌کم نگیرید. اگر داستان حرف‌هایی را که شما قصد گفتنشان را دارید در دل یک ماجرا بگوید، مخاطب خودش حرف شما را از دل روایت بیرون می‌کشد و دیگر لازم نیست تا شما داستان را قطع کنید و با مخاطب حرف بزنید. آن‌وقت تاثیر حرف شما هم بر مخاطب بیشتر خواهد شد. تجربه ثابت کرده هیچ‌کدام از ما نصیحت‌شنو نیستیم اما اگر این نصیحت را خودمان از دل روایت بیرون بکشیم برایمان شنیدنی است. داستان را همان‌طوری که شروع کرده‌اید ادامه بدهید. ما را با کیان بیشتر آشنا کنید. ما را با مسائل او بیشتر آشنا کنید. اجازه بدهید ما کیان و دنیایش را بشناسیم تا چالش‌های او برای ما مهم باشد و موفقیت در این چالش‌ها دغدغه ما باشد. این داستان وقتی برای ما به یک شاهکار تبدیل می‌شود که چالش کیان به اندازه مسابقه ایران و استرالیا برای ما مهم باشد و از موفق شدن او به اندازه شادی بعد از آن بازی شادی کنیم. امیدوارم که به همین زودی دوباره این داستان را بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.