داستان رودخانه ای استعاری ست که بر بستری از مجازها حرکت می کند



عنوان داستان : جیغ

وقتی که همه خوابیده بودند و بیشتر از هزار قدم نمانده بود تا سر آن دو راهی به تو برسم، سیبی از شاخه درخت پیر دنیا افتاد و هوا پر شد از خنده و قهقهه، نور اما بی خبر از شیطنت کلاغ ها وسط برگهای درخت شروع کرد به بازی کردن و تا انتهای قالیچه زمین را پا برهنه رفت. باد که گرفت برگها رقص در رقص دست گرفتند و برای زشت ترین درخت دنیا شاباش فرستادند و من یک وجب آن طرف تر از او، و بیشتر از هزار قدم دورتر از تو ایستاده بودم و تو داشتی صدایم می زدی، اما انگار کسی یا چیزی مرا تند تند کوک می زد به خودم شاید هم به او، و صدای تو را نمی شنیدم، شاید هم نه فقط چون او کمی پیشتر تمام حواسم را دزدیده بود نمی گذاشت تا آن هزار قدم را بردارم و به سمت تو برگردم، کاش از همان اول نمی رفتم،کاش کمی زودتر برمی گشتم و آن هزار قدم لعنتی را از تو دور نمی شدم،کاش.... اما برای گفتن این همه کاش کمی بیشتر از کمی دیر شده بود. پرنده ها تخم بیشتر آرزوهایم را خورده بودند و پاهایم را گره زده بودند به زمینی که بوی ماهی مرده می داد و تمام جاده هایش به خانه ما می رسید و من همیشه خوابش را می دیدم.
سردم شده بود، تنم داشت یخ می زد، سرمایی توی قلبم نشسته بود که لحاف چهل تکه چله زمستان را هم به خواب نمی دید، انگار گوله، گوله برف را گذاشته بودن توی سلول های تنم ،دندان قروچه ای گرفته بودم که بیا و ببین... اما دیگر کار از کار گذشته بود و تو خیلی وقت بود که از من دور شده بودی و من پله دیگری از نردبان لی لی بازی کودکی ام را بالا رفته بودم و رسیده بودم به چلچراغ خنده هایم که کز کرده بودن گوشه لبم، آخر خنده هایم دیگر زخم برداشته بودند و در سرزمین بی سرزمین من هیچ دکتری نبود هیچ دارویی نبود تا چشم کار می کرد ابر سیاه بود و زمینی که بوی هیچ چیزی را نمی داد حتی علف، حتی خاک...، هیچ کاری هم نمی شد کرد حالا دیگر فقط من مانده بودم و او که سایه درازی داشت و خیلی زودتر از من با یک جفت چکمه و کلی چتر و چند تا ماهی قرمز و زرد به آن
کوچه آمده بود و از سال های خیلی دور همسایه ما شده بود و من همسایه آنها
درست نمی دانم اما شاید بخاطر همین چیزها بود که وقتی او نگاهش را به زمین دوخت و گفت ته کوچه را نگاه کرده و پری پا نارنجی را دیده همه باورشان شده بود بجز من، من حرف های او را باور نداشتم اما خوب هم می دانستم که وقتی از چیزی حرف می زند انگار که خواب همه جاده های دنیا را دیده باشد و راز همه کتیبه ها را بداند با طناب های وسوسه دست و پاهای آدمی را می بندد و چشم هایش که پر از شعبده می شود تمام بن بست های دنیا را نشانت می دهد و چاره ای برایت نمی گذارد جز اینکه باورش کنی، همین هم فکر مرا درگیر خودش کرده
یادمه زنهای همسایه همیشه می گفتند: هر وقت پریا بیان سمت زندگی آدمها اولین کسی که اون ها رو ببینه چشم هاش دریای شیر میشه و موهاش نرم نرم می پوسه و بعد از هفت روز اولین دونه برفی که روی صورتش بنشینه اون هم میشه پری و خواب همه پرنده ها رو می دزده و قایمکی چالش می کنه توی حیاط خونه شون تا یه وقت پر نزنن سمت پشت بوم خونه ما...
نمی دانم حرفهای زنهای همسایه چقدر حقیقت دارد یا اصلا حقیقت دارد یا نه، اما من ترس برم داشته بود و به نظرم هفت روز برای انجام هر کاری نه زمان زیادی بود نه زمان خیلی کم و او خیلی خوب می توانست از این هفت روز نهایت استفاده را ببرد...
روز اول ـــ نزدیک های ظهر بود اما او از سر صبح سیب حواسم را دزدکی بر داشته بود و سمت هر چیزی که می خواستم بروم دست آخر دوباره می رسیدم به او، و فکرم پر از صدای کلاغ می شد و نمی شد هیچ صدایی دیگری را شنید، بی خیال حرفهای زنهای همسایه شدم و با عجله دویدم سمت خانه و در را محکم بستم و ایستادم جلوی پنجره، صدای کلاغ ها حالا دیگر نشسته بود روی تن دیوارهای کوچه و او داشت با چترش صدایشان را پر می داد سمت خانه ما، بدون تردید زیر قاب پنچره نشستم و دستم را گذاشتم روی قلبم و زل زدم به ماهی گلی توی تنگ که حالا دیگر از ترس قارقار کلاغ ها تشنج کرده و تمام تنش سیاه شده بود. هول شده بودم، درست نمی دانستم باید چکار کنم، نمی دانم چرا اما دستم را محکم روی قلبم فشار دادم و با خودم فکر کردم نکند قلب من هم مثل قلب او توی سایه گم شود و دیگر هرگز نتوانم جایی را ببینم اما نه این فقط یه فکر بود، قلب او همیشه توی سایه بوده و قلب تو مثل پنبه سفید و قلب من همیشه یک تکه از قلب تو را با خودش داشته و غیر ممکن است توی سایه گم شود، داشتم خودم را دلداری می دادم اما بی فایده بود. ترس برم داشته بود، دستپاچه شده بودم و با دستپاچگی بلند شدم و با کلی شال گردن و دکمه و هویج و ...همه پله های خانه را یه قل دو قل کردم و خودم را به پشت بام رساندم تا اگر یک وقت خواست برف بگیرد همه برفها را از چشم آسمان بگیرم و قایمکی آدم برفی بسازم یا یخ در بهشت درست کنم و آنها را ته بازارچه بفروشم و با پولش برای خواب کودکی ام کفش های قرمز گلی بخرم و ....
روز دوم ــــ نمی دانم چند ساعت گذشته بود، ساعت خانه ما پنج عصر بود و ساعت سر خیابان هشت غروب و ساعت او همیشه خدا وقتی که خانه نبود کار نمی کرد. به گمانم دو یا سه یا چهار یا ... ساعت گذشته بود، دم غروب بود و او هنوز برنگشته بود و من همچنان روی پشت بام دراز کشیده بودم و خیره شده بودم به آسمانی که هیچ ابری نداشت، نخ فکرم را اما شل گرفته بودم و باد آن را با خودش برده بود کجا نمی دانم، کی نمی دانم.. بی خیال نخ فکرم شدم، چشم هایم را آرام بستم و توی خیالم شروع کردم به کشیدن چتر و آنها را گرفتم روی سقف خانه اشان تا اگر یک وقت خواست برف بگیرد، برف ننشیند روی صورتش و او پری نشود و خواب همه پرنده ها را ندزدد و قایمکی چالش نکند توی حیاط خانه اشان تا یک وقت پر نزنن سمت پشت بام خانه ما و من گم بشوم توی جغرافیای زمین و تو نتوانی پیدایم کنی
روز سوم ـــ صبح شده بود، بوی ماهی کوچه را بر داشته بود. امروز را خیال نداشتم بروم روی پشت بام و زل بزنم به آسمان، با عجله یه بادبادک گلی درست کردم و پریدم توی کوچه، بدو بدو شروع کردم به دویدن و به این بهانه خواستم حواسم به او باشد تا یک وقت دور از چشم من او پری نشود و من باز لا به لای سطری از افسانه جا بمانم ،اما او توی کوچه نبود و به جای خرمالو روی شاخه درخت های کوچه ماهی قرمز و زرد گذاشته بود و باد داشت سایه ماهی ها را با خودش می برد. هیچ ابری اما توی آسمان نبود، زنهای همسایه تند تند داشتن از خرمالوهایی که روی درخت نبود و به جایش ماهی قرمز و زرد سبز شده بود برای همدیگر می گفتند و حرف هایشان تمامی هم نداشت، وحشت اما نفس همه پرنده ها را بریده بود و او بی خیال داشت توی حیاط فلسفه می خورد و به همه ما می خندید
روز چهارم ــــ من سردم شده بود و او به شدت احساس گرما می کرد و مدام خودش را باد می زد و برای همسایه ها از خواب دیشب اش می گفت که پر از پر کلاغ شده بود. فکر کنم تب خال زده بودم چرا نمی دانم شاید از ترس خواب دیشب او، نمی دانم،کمی جلوتر رفتم و خواستم به جای او من از خواب هایم بگویم و فکر زنهای همسایه را دور کنم از فکر پری و صدای پر کلاغ ، اما این بی فایده بود، حرفهای او حالا دیگر از تنهایی کوچه گذشته بود و رسیده بود به صندوقچه خرافات زنهای همسایه و باید یک قرن می دویدم تا تصویر پری را از ذهنشان دور کنم، با خودم فکر کردم کاش او هیچ وقت همسایه ما نبود و من همسایه اشان نبودم و هرگز نمی شناختم اش اما اینها فقط یک فکر بود و با آن شکل شل و وارفته اش نمی توانست او را به افسانه ها برگرداند، افسانه ای که او دشمن آشکار من شد و راه زمین را نشانم داد...
روز پنجم ــــ باد گرفته بود و صدای بال بال زدن هزاران پرنده از افسانه ای دورتر به گوش می رسید، آسمان اما همچنان صاف بود و او داشت بی تفاوت و سرد توی کوچه قدم می زد، سایه اش تا پشت بام خانه ما می رسید، باید تمام حواسم را به او می دادم اما راستش حوصله هیچ چیزی را نداشتم، فکرهایم دائما پشت سر هم رژه می رفتند و چکمه های همدیگر را مسخره می کردند. تا کی نمی دانم اما خیره شده بودم به آسمان و فکرم پر از چتر شده بود و صدای بال بال زدن هزاران پرنده در افسانه ای دیگر...
روز ششم ــــ به گمانم خوابم برده بود چرا نمی دانم اما بهتر که خوابیدم خدا می داند که اگر بیدار می ماندم آن دو تا بچه کلاغ شیطان گوش هایم را به منقار می گرفتند و با خودشان کجاها می بردند، خوب شد که خوابیدم، خوابم سبک نبود و به سنگینی تمام برف های دنیا توی خوابم حرف زدم، انگار قرار بود توی بیداری دیگر زبان نداشته باشم، سفت چسبیده بودم به پاهای خوابم و از آن دل نمی کندم، شاید هم یکی خواب هایم را دزدیده بود و من گیر افتاده بودم. صدای قار قار کلاغها گوشم را پر کرده بود و بوی خاک باران خورده مشام افکارم را تند تند خیس می کرد چندبار خواستم از جایم بلند شوم اما نمی شد، نمی توانستم پاهایم به سطری از قصه چسبیده بود و من شده بودم شخصیت اصلی داستان و او...
روز هفتم ــــ چشم هایم رو به تیرگی می رفت و درست نمی دانستم کجا هستم شاید فکر می کردم بیدار شدم و هنوز توی خواب بودم چشم هایم را چندبار باز کردم و دوباره بستم، رنگ پاهایم عوض شده بود و کمی بزرگتر از هر روز دستهایم را روی صورتم کشیدم تا مطمئن شوم که هستم اما مگر دیگر چه اهمیتی داشت گیرم که بودم... برف گرفته بود و کوچه پر شده بود از چتر و او بلند بلند داشت می خندید. من شده بودم پری و او سایه اش از میان چترها و صدای بال بال زدن هزاران پرنده گذشت و من خواب تمام پرنده ها را دزدیدم و ....
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
با اینکه هر داستانی دنیای خودش را دارد، امّا همه‌ی داستان‌ها در کار درست کردن دنیا هستند. داستان‌نویس با متن خلّاقه‌ی خودش، ما را دعوت می‌کند تا دنیای برساخته‌اش را نظاره کنیم، در آن غرق شویم و ضمن تفرّج و تماشای دنیایی که ساخته است، نگاهمان را به دنیای خودمان تازه‌تر کنیم، نگاهمان را به زیستنمان عمق ببخشیم و خودمان را تکان بدهیم و از جایی که نشسته‌ایم، بلند شویم و یاد بگیریم که می‌توان از زاویه‌ی دیگری به هستی نگاه کرد. هر داستان دنیایی می سازد تا دنیای ما را بهتر کند. به همین خاطر داستان‌ها دنیا را درست می‌کنند.
همه‌ی داستان‌ها دلشان می‌خواهد برای ما چیزی تعریف کنند، دلشان می‌خواهد برای ما روایتی داشته باشند، دلشان می‌خواهد پای قصّه‌اشان بنشینیم و به این سوالها که برآمده از نهاد کنجکاو و جستجوگر آدمی هستند، جواب بدهند که چی شده؟ جریان چیست؟ چه می‌شود؟ چرا این طور شد؟ همه‌ی داستان‌ها سعی می‌کنند به این سوال‌ها جواب بدهند، امّا هر کدامشان عاشق اینند که جواب این سوال‌ها را به شیوه‌ی خودشان بدهند. هر داستان‌نویس دوست دارد طرز جواب دادنش به این سوال‌ها با بقیه فرق داشته باشد. فرق داشته باشد تا تودل‌بروتر و خواندنی‌تر و تاثیرگذارتر باشد. همه‌ی ما تفاوت نحوه‌ی تعریف کردن جریان‌ها را تجربه کرده‌ایم. مثلاً لطیف‌ای را که بارها شنیده‌ایم، یک نفر طوری تعریف می‌کند که سوای همه‌ی شنیده‌های قبلی‌امان است و با یک لطیفه‌ی تکراری ما را چنان می‌خنداند که اشکمان در می‌آید. برعکس این را هم تجربه کرده‌ایم؛ یک نفر لطیفه‌ی قشنگی را طوری تعریف می‌کند که تبدیل می‌شود به بی‌مزّه‌ترین لطیفه‌ی دنیا.
نویسنده‌ی این داستان می‌خواهد داستانش را یک جور دیگری تعریف کند. چون خوب می‌داند که من از چی حرف می‌زنم و نشان داده است که حرف‌های من را نخوانده حفظ است. «جیغ» یک داستان است که دلش می‌خواهد یک روایت کهن، یک اسطوره‌ی ابتدایی و آن جریانی را که سیب دارد و آدم و حوّا و وسوسه و آسمان و زمین و هبوط و رسیدن و نرسیدن ... جور دیگری برایمان تعریف کند. یک طوری که تازه باشد و تاثیرش ورای تمام تأثیرهایی باشد که روایت‌هایی از این دست دارند. «جیغ» دلش می‌خواهد از این روایت همگانی شده، سود ببرد تا حرف‌های تازه‌ای بزند و ما را به دنیایی ببرد که متفاوت باشد و باعث شود تا ما جایمان را عوض کنیم و از زاویه‌ی دیگری به این روایت نگاه کنیم. یا اصلاً از این آگاهی‌مان نسبت به این روایت کهن کمک بگیریم تا روایت نویسنده را بهتر بفهمیم.
نویسنده چکار کرده؟ نویسنده برای اینکه از این امکان؛ یعنی برساخته کردن افسانه‌ها و سود جستن از روایت‌های کهن همگانی شده در جهت تعریف کردن روایت خودش، استفاده کند، به شعر آویخته. از همان گشایش داستان، ما در شعر فرو می‌شویم؛ سیبی از شاخه‌ی درخت پیر دنیا می‌افتد. نور شخصیت پیدا می‌کند، جان می‌گیرد و بازی می‌کند و پابرهنه می‌رود. زمین به قالیچه تشبیه می‌شود. برگ‌ها هم مثل نور به مدد آرایه‌ی تشخیص جان می‌گیرند و برای زشت‌ترین درخت دنیا شاباش می‌فرستند. شعر چنان جولان می‌دهد که چیزی یا کسی راوی را کوک می‌زند به خودش. آرزوها شبیه تخم می‌شوند و پرنده‌ها آنها را می‌خورند. پاهای راوی گره می‌خورند به زمین. در «جیغ»به ترکیب چلچراغ خنده، به سرزمینِ بی سرزمین و به طناب‌های وسوسه برمی‌خوریم.
شعر ساحت کلّی‌هاست، شاعر در عینیّات قابل لمس و جزییات باورپذیر زندگی، کلّی‌های احساسی و ذهنی خودش را وارد می‌کند تا به ما بگوید طرز برخورد او با کلمات از منظر کلّی‌هاست. برای همین است که کلمه برای شاعر از سطح یک ابزار صرف فراتر می‌رود. شاعر حتّی خود کلمات را هم با درآمیختن آنها در ترکیبات خیال‌انگیز و بدیع و با همنشین کردنشان با کلمات دیگر و به خدمت گرفتن آرایه‌های لفظی و معنوی و انواع صور خیال تبدیل می‌کند به چیزی که قبلا نبوده‌اند. کار شاعر تبدیل کلمات به ظرف‌های جدید است. برای شاعر کلمات ارزش مستقلّی دارند که قرار است با دگرگون کردن و گسترش مظروفشان، بازتاب دهنده‌ی آن کلّی اندیشی در ساحت احساس و عاطفه باشند. آن جا که شاعر به سمت روایت میل می‌کند، از این نظرگاه فاصله می‌گیرد و می‌پذیرد که تا حدّی که داستانش پیش برود، کلمات نقش حقیقی و قراردادی خودشان را بازی کنند. به همین خاطراست که شاعرانِ روایت پرداز، به ما اعلام می‌کنند؛ ضمن لذّت بردن از کشف و شهود شاعرانه‌ی آنها خطّ روایت را هم دنبال کنیم و به قصّه‌ و معنای قصّه‌ی نهفته در پوست الفاظ آنها توجّه خاص نشان دهیم.
امّا داستان نویس چی؟ کار داستان‌نویس چیست؟ به کار بردن تشبیهات مستقل، تشخّص بخشیدن به کلمات و ترکیبات نو ساختن و هر جمله‌ای را به استعاره و انواع تشبیه و کنایه و ایهام آراستن و تبدیل کردن کلمات به ظرف‌های جدید؟ آیا بایسته است که داستان‌نویس هم همین کار را بکند؟ بگوید ضمن دنبال کردن خط روایت از کشف و شهود شاعرانه‌ی من در ساحت کلمات لذّت ببرید؟
زیاد این را شنیده‌ایم؛ ما مردمی هستیم شاعر مسلک. اگر بخواهیم این سخن مکرّر و البته قابل نفی را بپذیریم، تکلیفمان با داستان چه می‌شود؟ من به شما می‌گویم؛ تکلیفمان این است؛ شاعر مسلکی را در داستان کنار بگذاریم. شاعر مسلکی به معنای اینکه با کلمات بازی کنیم بار احساسی و کلمات را با ساختن ترکیب‌ها و به خدمت گرفتن آرایه‌های شعری افزون کنیم و شیفته‌ی نمایش شاعرانه‌ی واژگان بشویم. یعنی اینکه هر چیزی را بخواهیم به مدد برانگیختن کلمات و نمود آنها در گستره‌ی بدایع لفظی و معنوی تعریف کنیم. شاعر مسلکی یعنی روایتمان را زیر سنگینی انبوه کشفیات ناخودآگاه شاعرانه‌امان مدفون کنیم. شاعر مسلکی یعنی مرعوب زیبایی‌های ترکیب‌های بدیع بشویم و یادمان برود چه می‌خواستیم بگوییم. شاعر مسلکی یعنی کلمات نقش حقیقی و قراردادی خودشان را از دست بدهند و صرفاً خودشان تبدیل شوند به موضوع مورد علاقه‌ی ما. شاعر مسلکی یعنی اینکه جوری لفظ‌پردازی کنیم که خواننده را مجبور کنیم داستان ما را به زور رمل و اسطرلاب چند بار بخواند تا بلکه ردِّ پای کم جان یک روایت را در آن پیدا کند. شاعر مسلکی یعنی به مخاطبی که تصمیمش را گرفته داستان بخواند و اثر ما را به عنوان یک داستان جلوی رویش گذاشته است، گندم بنماییم و جو بفروشیم.
بیایید برای یک بار هم که شده این جمله مکرّر و قابل نفی را کنار بگذاریم. ما مردمی شاعر مسلک نیستیم. ما فقط مردمی هستیم با ذخیره‌ای غنی، پر ارزش و حیرت‌انگیز از شعر؛ شاعر مسلک نیستیم به این معنا که نمی‌خواهیم با قواعد و نگرش یک شاعر به گونه‌های دیگر ادبی و حتّی به ابعاد مختلف زندگیمان نگاه کنیم.
یک داستان‌نویس می‌تواند از این ذخیره‌ی بی‌مانند و ارزشمند استفاده کند، امّا راهش شاعر مسلکی نیست. به نظر می‌آید یک داستان‌نویس جور دیگری باید از ظرفیت‌های شعر استفاده کند. داستان نویس نباید همان بینش و نگرشی را به کلمات داشته باشد که یک شاعر دارد. داستان مشارکت کلمات است در بیان یک روایت به بهترین و تأثیرگذارترین شکل ممکن. کلّ یک داستان و در عین حال یک خرده روایت، یا عمل یک شخصیت، یا نمایش یک وضعیت خاص، می‌تواند استعاره باشد. پایان بندی یک داستان می‌تواند ایهام وار باشد. تشبیه می‌تواند یک شخصیت، یا یک عمل داستانی را به خوبی نشان دهد. جان بخشی می‌تواند در بافت یک داستان بکار بیاید، و... ما تنها به این شکل است که می‌توانیم ظرفیت‌های شعر را به خدمت بگیریم. تأکید می‌کنم: ظرفیت‌های شعر را «به خدمت بگیریم» نه اینکه روایت را و انتخاب کلمات را و چگونه داستان گفتن را در خدمت نگرش شاعرانه قرار دهیم. ما باید همواره به فضای کلّی داستان و تاثیری که قرار است بگذارد فکر کنیم و این اصل را فراموش نکنیم که ما داستان نویسیم و قرار نیست شعر بگوییم. ما می‌توانیم همه‌ی ظرفیت‌های نه تنها شعر بلکه همه‌ی گونه‌ها و حتّی همه‌ی هنرهای دیگر را به خدمت بگیریم تا فضای کلّی روایتمان را پیش ببریم. یک داستان‌نویس حتّی اگر شاعر هم هست باید بداند وقتی داستان می‌نویسد فقط داستان‌نویس است نه چیز دیگر.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...


نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
احتمالا کسانی که با جغرافیا جادویی کوه‌های زاگرس و فرهنگ مردمان آن آشنا باشند، معنا و حسی را که در کلمات شما موج می زند بهتر درک می کنند. در واقع این داستانی است که از باورهای بومی روایتی شاعرانه و تغزلی تلخ ارائه می دهد. اما چیزی که در این میان کم است، زبان و فرم داستانی است. زیرا نگاه و استراتژی حاکم بر این داستان کیفتی شعرگون دارد و این فقط مربوط به زبان پر از آرایه‌های ادبی نیست. بلکه به شیوه‌ی ساخت موقعیت و فضا و شخصیت و از آن مهم تر به شیوه‌ی روایت داستان برمی‌گردد.
همین استراتژی باعث شده است که ما بیش از آن که با موقعیتی داستانی رو به رو باشیم با لحظه هایی زیبا روبه رو شویم که فقط حسی عاطفی را منتقل می کنند یا به شکلی مستقیم به ساخت استعاره های آشکار می پردازند.
در زبان شناسی تقسیم‌بندی بسیار روشنگر و مفیدی درباره ی تفاوت زبان شاعرانه و زبانی داستانی وجود دارد. در شعر استعاره در سطح کلامی و به شکل مستقیم به کار گرفته می شود اما در داستان استعاره نه در ظاهر بلکه در بطن و ساختار زبان شکل می گیرد. یا چنان که رومن یاکوبسن زبان شناس برجسته می گوید: داستان رودخانه ای استعاری ست که بر بستری از مجاز ها حر کت می کند.
پس به زبان ساده تر اگر شما بخواهید این متن زیبا را به زبان داستان ترجمه کنید نیاز به چند چیز دارید:
- فضاسازی هایی که باعث لمس واقعیت موجود در داستان شود.
- باورپذیر کردن امور شگفت به وسیله ی شگردهای داستانی
- بهره‌مندی بیشتر از فرم و زبان داستانی که به ما احساس دنبال کردن یک ماجرا و دیدن صحنه‌ی داستان و لمس شخصیت های قصه را بدهد
- و از همه مهم تر ساختن قصه ای که هیجان دنبال کردن آن را داشته باشیم
این ویژگی های داستانی به شما کمک می کند بتوانید احساس قوی و دیدگاه زیبای خود را به بیان داستانی قدرتمند و تاثیر گذار تبدیل کنید.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون

دیدگاه ها - ۱
پرهام علیدوستی » دوشنبه 17 مهر 1396
براوو بسیار دقیق و عمیق بود. اگرچه ممکن است عیار اصیل استاد اندکی مذاق نویسنده عزیز را بخشکاند، اما حق این است که حفظ و پاسداشت اصالت داستان و داستان نویسی باید اولین دغدغه داستان نویسان باشد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.