منبع الهامات شخصی شما




عنوان داستان : فرشته
نویسنده داستان : امیرمحمد روحانی

راستش مشکل ما با فرشته ها از خیلی وقت پیش ها شروع شد. داستان رو اونا شروع کردن. هرچی باشه یکی ازونا بود که ما رو فریب داد و باعث شد از بهشت پرتمون کنن بیرونو الان اینجایی باشیم که هستیم. واسه همینه که از همون قدیما ما با فرشته ها مشکل داریم. ازشون فرار میکنیم. می ترسیم دوباره گولمون بزنن. فرقی ام نداره این فرشته ای که میاد سمتمون چه شکلی باشه. می خواد بال داشته باشه یا نه؛ تمام بدنش پراز نور باشه یا مثل اون فرشته ای که اومد سراغ من فقط چشماش مثل ستاره بدرخشه؛ که وقتی بیشتر از چند ثانیه زل میزدم تو چشای قشنگش قلبم طاقت نمیاوردو ممکن بود هر لحظه از تو سینم بزنه بیرونو پرواز کنه. فرشته ی من زیباترین ترین زن دنیا بود. اما برای منی که لگد خورده روزگار بودم این دیگه یه عادت شده بود که به هر چیزی که سر راهم میومد لگد بزنم؛ قوطی خالی نوشابه، گربه ولگرد سر کوچه، یا اصن بخت سیاه خودم!
خلاصه وسط یکی از روزای خاکستری، وقتی داشتم تو آیینه نگاه می کردم، اونی که اون طرف شیشه بود تو صورتم پوزخند زدو گفت: خودتو ببین؛ تو لایق اون نیستی؛‌ تو خوشبختش نمیکنی؛ بهتره راهتو بکشیو بری.
اینجوری شد که منم تصمیم گرفتم فرشتمو تنها بذارمو برم. اما خب، اگه شما این شانسو قبلا داشتین که یه فرشته عاشقتون بوده باشه، خوب میدونین که فرشته ها به این آسونی دست از سرتون بر نمیدارن. اونا عاشق بازی کردنن. باید قبل از هر کاری وارد بازیشون بشین.
بخون! با من بیا! سیبو گاز بزن! یا مثلا: با چاقو کارشو تموم کن!!!
بازیی که من واردش شدم، حل یک پازل هزارتیکه بود! هزار تیکه گنگ و نامفهوم که هیچ سرنخی از تصویری که قرار بود کنار هم بسازن، نمیدادن. فرشته ی من گفت وقتی این پازل رو کامل کردم میتونم برای همیشه برم...
اما اون تیکه ها انگاری هر کدومشون از یه جای دور اومده بودن. هیچ نسبت فامیلی با هم نداشتن. نمیدونستم این پازل قراره تصویر چی باشه. وقتی ندونی کلیت ماجرا چیه، چیدن جزيیات کنار هم چه فایده ای داره؟!
با خودم فکر کردم اگه من فرشته بودم چه تصویریو انتخاب میکردم؟! شاید بهشت.
به تیکه ها نگاه کردم. بهشت حتما یه جاییه پر از درختو رودخونه. ولی تو اون تیکه پازل های کوچولو هیچ نشونی از رنگای سبز و آبی نبود.
معلوم بود اونجوری به نتیجه نمیرسم. با خودم گفتم اگه من یه زن بودم چی؟!
یه زن..! مغرورترین موجود جهان... اونوقت چه تصویریو انتخاب می کردم؟!
خب معلومه یه موجود مغرور هیچ چیز رو بیشتر از خودش دوست نداره!!!
بالاخره سرنخ ماجرا رو پیدا کردم. مطمئن بودم اون پازل تصویر خودشه. کافی بود چهره زیباشو تجسم کنم تا بتونم بازل رو باهاش کامل کنم.
می دونستم که باید از چشم هاش شروع کنم. دست هام جستجوگرانه میون تیکه های پازل به حرکت در اومدن. بالاخره یه تیکه ازون چشم ها رو پیدا کردم. همون نگاه توش بود که وقتی میفتاد روت، روحت از تنت در میومدو آواره کوچه خیابونا می شد.
چشماشو که کامل کردم دیگه همه چی آسون شد. تیکه های پازل به سرعت دست به دست هم میدادنو زنجیروار به همدیگه وصل میشدن. تصویر کم کم داشت کامل میشد.
اما یه لحظه که به خودم اومدم دیدم یه مشکلی هست...
تصویر روی تیکه های پازل عکس فرشته ی من نبود؛ من بودم!!! اما نه دقیقا خوده من! عکس من لا به لای تیکه های پازل نقش بسته بود با این تفاوت که تو تصویرم انگاری آتیش تو چشمام شعله می کشید. گونه هام حسابی سرخ بودن. لبخندی که تو عکس پازل رو لبام داشتم به شیرینی عسل بود. من درست مثل فرشته ها لبخند می زدم. خاطرم اومد عکس نقش بسته رو تیکه های پازل رو روزای اول عاشقیمون از من گرفته بود.
رفتم جلوی آیینه. چقدر چهرم با چهره اون روزا فرق داشت. دست کشیدم رو صورت توی آیینه. غبار تو چهرشو با دست پاک کردمو زل زدم بهش. هنوزم یه نشونه هایی از فرشته عاشق درونم دیده می شد. فهمیدم این عشقه که تعیین می کنه ما چی باشیم.
عشقی که به فرشتم داشتم دوباره یادم اومد. یادم افتاد یروزی چقدر دوستش داشتم.
تا به خودم اومدم لپام گل انداخته بود. لبام میخندیدو چشام اشک می ریخت. انگاری بعد مدت ها دوباره داشتم پرواز می کردم...
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. ایده‌ی پشت داستان جذاب است اما تمام داستان در همین ایده خلاصه می‌شود. اگر بخواهم صادقانه حرفم را بزنم باید بگویم چیزی که شما به عنوان یک داستان فرستاده‌اید در حد یک طرح داستانی مانده است، چون هیچ‌کدام از عناصر داستانی را نتوانستم در آن پیدا کنم. داستان شما در حقیقت یک مانیفست عاشقانه است. منظورم از مانیفست بیان اعتقادات و نظرات شخصی شماست و همین شخصی‌سازی است که می‌تواند به آن‌ها ارزش بدهد. ارزشمندترین دارایی شما به عنوان یک داستان‌نویس جهان‌ بینی و ایديولوژی شماست و خوب است که شما برای دنیای داستانی خودتان یک جهان بینی کاملا شخصی و یگانه دارید اما برای این‌که این سرمایه تبدیل به یک داستان خوب و خواندنی بشود راه زیادی را در پیش داریم. بزرگ‌ترین ویژگی مثبت مانیفست این است که منبع الهامات شخصی شماست. به همین خاطر توصیه‌ای که در حال حاضر برای شما دارم این است که به این چشمه‌ی جوشان تخیلتان اجازه پرواز بدهید و تمام طرح‌هایی را که به ذهنتان می‌رسد بنویسید تا وقتی به کمک تجربه بیشتر در نوشتن داستان در پیاده‌سازی عناصر داستانی مهارت پیدا کردید به این منابع الهامات شخصی خودتان مراجعه کنید و با بازنویسی این طرح‌ها و دراماتیک‌ کردن آن‌ها داستانی جذاب و خواندنی از آن‌ها بسازید.
برای بازنویسی اولیه این داستان توصیه می‌کنم ابتدا یک خطیِ این داستان را برای خودتان تعریف کنید. منظورم از یک خطیِ داستان این است که آن‌را در کوتاه‌ترین زمان ممکن و در ساده‌ترین شکل ممکن برای خودتان تعریف کنید. یک خطی همین داستان می‌شود عاشقی که معشوق خود را به شکل فرشته می‌بیند اما با فهم اسطوره‌ای که از فرشته‌ها دارد مدام با خودش خیال می‌کند که این معشوق برای به دام انداختن او آمده، اما در نهایت به این نتیجه می‌رسد که این عشق است که مسبب حال خوب او در گذشته بوده است و دوباره به این عشق مراجعه می‌کند تا احوال خوبش را دوباره بازیابد.
مشکل این‌جاست که تمام داستان شما در همان «در نهایت» خلاصه شده است. این در نهایت یعنی ماجرای همان پازلی که عکس قدیمی راوی است و تمام داستان شما در همین خرده‌روایت خلاصه می‌شود یعنی این خرده‌روایت تنها داستانی است که ما به عنوان مخاطب نوشته شما با آن سر و کار داریم. این‌که شخصی شروع می‌کند به کامل کردن پازلی و بعد از اتمام کارش متوجه می‌شود که این پازل در حقیقت عکسی قدیمی از خود اوست که با امروزش تفاوتی مشهود دارد و دلیل این تفاوت را در زندگی‌ شخصی‌اش جست و جو می‌کند. می‌بینید که همین بخش داستانی را چقدر راحت‌تر می‌شود تعریف کرد؟ می‌بینید نیازی به آن کلی گویی‌هایی قبلی نیست؟ برای تشخیص داستان، یک راه ساده وجود دارد آن‌هم این است که می‌شود آن‌را به ساده‌ترین شکل ممکن و بدون هیچ نقطه ابهامی برای دیگران تعریف کرد.
در بیشتر داستان‌هایی که در سایت نقد داستان می‌خوانم یک مشکل کلی وجود دارد و آن‌هم این است که این داستان‌ها فاقد خط اکنونی هستند. خط اکنونی یعنی پایگاه اصلی داستان شما، یعنی مختصاتی که راوی شما در آن‌جا ایستاده و داستان را تعریف می‌کند. در مورد داستان شما بیشتر از هر داستان دیگری من با این مساله‌ی نبود خط اکنونی مواجه شدم. هیچ ایده‌ای ندارم که راوی شما وقتی این حرف‌ها را می‌زند کجاست؟ تهران است؟ شهر دیگری است؟ زمین است؟ سیاره دیگری است؟ اصلا در منظومه شمسی است یا که نه؟ و این برای داستان شما یک نقطه ضعف اساسی است. من هیچ چیزی در مورد راوی شما نمی‌دانم. هیچ چیزی در مورد فرشته‌ای که او سال‌ها پیش عاشقش بوده نمی‌دانم. نمی‌دانم فرشته از نظر او یعنی چه؟ نمی‌دانم که آن‌ها چه گذشته‌ای با هم داشته‌اند. نمی‌دانم که او در عشق‌ یا عشق‌هایش به چه مساله‌ای برخورده که معشوق را یک فرشته می‌بیند و کار فرشته‌ها را گول زدن. اگر منظور آن تعریف اسطوره‌ای است که ما از عشق در ظرف ذهنیمان داریم باید بگویم این‌همه کلی‌گویی برای داستان شما زیادی بد است. این بهترین چیزی است که می‌توانم به شما بگویم: دنیای داستان شما، دنیای داستان شماست و من مخاطب هیچ چیز از آن نمی‌دانم. شمای نویسنده باید به کمک روایتِ راوی داستانتان از این هیچ چیز برای من همه چیز بسازید و این ساخت و ساز را این‌قدری خوب انجام بدهید که من دیگر نتوانم دنیای داستان شما را با هیچ دنیای دیگری اشتباه بگیرم و وقتی از داستان شما می‌شنوم، فقط و فقط دنیای داستان شما را فرض بگیرم.
استش را بخواهید با خودم خیال کردم که شما هم مثل من شناخت زیادی ازدنیای داستانتان ندارید. خود شما هم زیاد آن‌جا را نمی‌شناسید. نمی‌دانید چه جور جایی است؟ سرد است یا که گرم؟ سقف دارد یا که ندارد؟ حتی به نظرم در مورد راوی داستانتان هم چیز زیادی نمی‌دانید. یا چیز زیادی نمی‌دانم یا که زیادی او را می‌شناسید و فکر می‌کنید همه چیز برای ما هم همان‌قدری بدیهی است که برای شما بدیهی است اما این‌طور نیست. ما که در ذهن شما نیستیم که به کمک درونیات ذهن شما این داستان را کامل کنیم. شما باید تمام درونیات ذهنی خودتان را به این داستان تزریق کنید تا ما هم همان‌قدری از این داستان سر در بیاوریم که شما سر در می‌آورید. یک داستان وقتی داستان ناموفقی است که بیشتر آن در ذهن نویسنده جا مانده باشد. شاید بگویید داستان شما یک داستان سمبلیک است. داستان نمادها و نشانه‌هاست و همه ما با پیش‌فرض‌های این داستان آشنا هستیم. به عنوان مثال وقتی شما از عشق حرف می‌زنید ما باید بدانیم که شما دقیقا از چه چیزی حرف می‌زنید اما در این سطح کلان هم به داستان شما ایراد زیادی وارد چون در انتها داستان کلی و سمبلیک خودتان را شخصی کرده‌اید. به نظرم بهترین رویکرد این است که هرآن‌چیزی که از این عشق از این عاشق و از این معشوق می‌دانید برای مای مخاطب هم بگویید تا ما هم همان‌قدری با آن‌ها آشنا بشویم که شما آشنا هستید. و بدانیم که این موضع‌گیری راوی در ارتباط با عشق به واسطه کدام خاطره تلخ قدیمی است. باز هم یادآوری می‌کنم که داستان شما وقتی داستان موفقی است که من و دیگر مخاطب‌های آن همان‌قدری از آن سر در بیاوریم که شما سر در می‌آورید. این درست است که اصلی‌ترین سرمایه شما، داستان جهان بینی شماست اما اولین وظیفه شما به عنوان داستان‌نویس تعریف کردن داستان است و نه تزریق جهان‌بینی خودتان به مخاطب.
می‌ماند نکته کوچک دیگری که استفاده از علامت سوال در داستان است. آخرین وسیله‌ای که راوی شما به کمک آن تعجبش را به مخاطب نشان می‌دهد علامت سوال است. شما به عنوان داستان‌نویس باید من را در موقعیت قرار بدهید تا خودم اعجاب ماجرا را ببینم و تعجب کنم، نه این‌که به واسطه‌ی علامت تعجب بفهمم که این‌جا محل تعجب کردن است.
ایده‌های دیگر خود را روی کاغذ بیاورید و آن‌ها را بایگانی کنید تا پشتتان به این طرح‌های بکر داستانی گرم باشد. امیدوارم که به زودی شروع کنید به بازنویسی کردن این داستان و تا حد ممکن آن‌ها را دراماتیک کنید و از آن‌ها داستان‌های درجه یکی بسازید. منتظر داستان‌های بعدی شما هستم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
خدیجه همتی » 20 روز پیش
استاد ارجمند با سلام و احترام ضمن تشکر از بابت نقدهای ارزشمندتان، لطفا در صورت امکان بفرمائید اصطلاح " مانیفست" در داستان به چه معناست با توجه به این که معنی لغوی آن " نشان دادن" است؟ سپاس.همتی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.