چطور ذهن طنزپردازی داشته باشیم؟




عنوان داستان : ته شو نخونده بودم
نویسنده داستان : هادی قربانی

به دایی محسن گفته بودم :
- اصلن یه کمربند مگه چقدرقیمت داره ، تازه ؛ مگه توخونه تون کمربنددیگه ای نداری ؟
راحت گفته بود: نه
منم راحت حرف شوباورکرده بودم
چون خوب می شناختمش ،ازاون آدمایی بودکه نم پس نمی داد، به خودش هم روا  نداشت

 اما روی هم رفته آدم بدی هم نبود.

.......

دوماه پیش ازعید، دایی مهدی قوم وخویش ها رو دعوت کرد برای عقدکنون دخترش.
قراربودصبح یه روز جمعه یه مراسم خودمونی تومحضرداشته باشن وبعدش هم یه ناهاربدن و..... بعدش هم نخود نخود.

آپارتمان کوچک دایی مهدی تقریبن شلوغ بود ،  دایی محسن ازشب قبل  اومده بودوبازیرشلواری توخونه داداشش چرخ می خورد، دامادهم تیپ زده بودتاعروس رو خودش ببره به محضر..

نیم ساعتی که گذشت آهسته به دایی مهدی گفتم : دایی پس چرا راه نمی افتین نزدیک ظهره فامیلای عروس علاف می شن تومحضر، زشته.

گفت :

دامادمون صبح اومداینجا, لباساشم آورده بوداینجاعوض کنه کمربند یادش رفته بیاره

گفتم :

حالاچه اهمیتی داره کمربند نداشته باشه چی میشه

اصلن این کمربندمنو بهش بده دستمو به کمربردم

گفت :

نه کمربندتورنگش روشنه یه کمربندمشکی می خوادحقیقتش الان هم اگه بخواد بره سرراه یه کمربند بخره دیرترازاین هم میشه

گفتم : حالااین قدرهاهم مهم نیست یعنی یک کمربندمشکی توی این خونه پیدانمیشه !؟

گفت : حالاببینیم

رفتم طرف دایی محسن که داشت شلوارش رومی پوشید یه خوش وبشی بکنم.دیدم کمربندمشکی اش راداره محکم می کنه

درهمین حیص وبیص تازه دامادهم کنارماآمدوعرض ادبی دوباره کردومن پرسیدم کمربندجورکردی که گفت نه نمی خواد، یه کاریش می کنم

یه نگاه کردم به کمربندمشکی دایی محسن ویه نگاه کردم به چشمای دایی محسن ودرعین حال به داماد....

دایی محسن راضی شد کمربندش روموقتا بده به دامادتا تیپ داماد ناقص نباشه،

وبعدازمراسم پس بگیره

همین طورم شد

بعدازعقدرفتیم چلوکبابی و...  بعدش هم خداحافظی وهرکس رفت سیِ خودش

توراه برگشتن به خونه ، دایی محسن به من یه پیامک زدبه این مضمون :

دیدی کمربند یادمون رفت..بدبخت شدم

خندم گرفت زنگ زدم بهش گفتم

- اصلن یه کمربندمگه چقدرقیمت داره ، تازه مگه توخونه تون کمربنددیگه ای نداری.............

............

شب عید که شدمنتظربودم یه پیامک درست و حسابی وتروتمیزبرام بیاد تا فُرواردش  کنم به دوستا

اولین متنی راکه پسندیدم این بودکه اتفاقن دایی محسن فرستاده بود :

خدایاتقدیردوستان ، اقوام وخوبانم را زیبا بنویس تامن جزلبخند ازآنهاچیزدیگری نبینم

سال نومبارک

خوشم آمد و بدون معطلی عینن برای چندنفرازدوستان و آشنایان ازجمله دامادِ دایی مهدی فُروارد کردم

روز دوم فروردین یکی ازدوست های صمیمی ام که این پیام رابرای اوهم فرستاده بودم زنگ زدوبعدازتبریک و حال واحوال پرسید  فلانی متن تبریک ات رسیدولی قضیه ی کمربندچی بود

گفتم چی؟ چطور؟

گفت برواون پیامکی که برای من فرستادی بخون خودت متوجه میشی.

دوباره پیامک دایی محسن را نگاه کردم

خدایاتقدیردوستان ، اقوام وخوبانم رازیبابنویس تامن جزلبخندازآنهاچیزدیگری نبینم

سال نومبارک

ودوسه سطرپایین ترش که دورازدیدِ من مانده بود

نوشته بود:

..............

............

راستی بالاخره مجبورشدم یک کمربندبخرم .
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان طنز خوب باید در همه خطوط رگه‌هایی از طنز داشته باشد. این که حجم زیادی روی کاغذ بیاوریم تا در انتها جمله‌ای طنزآمیز رقم بزنیم چندان کارآیی ندارد. به‌خصوص که طنز آن جمله هم خیلی قوی نباشد. یادمان باشد که نکته‌ای که برای ما خنده‌دار است می‌تواند برای دیگری نباشد. شناخت موقعیت طنز و شکل دادن آن خودش هنر بزرگی است. نکته دیگر این که برخی داستان‌ها وقتی به طور شفاهی برای کسی گفته می‌شوند طنز خوبی از آب درمی‌آیند اما همین‌ها وقتی مکتوب می‌شوند آن کیفیت لازم را ندارند. علت آن است که در هنگام بیان شفاهی، کلام لحن پیدا می‌کند و به همین خاطر بر بار طنز آن افزوده می‌شود اما این لحن در متن مکتوب نمی‌تواند دربیاید و لذا از کیفیت طنز کاسته می‌شود. بنا بر این اگر چیزی را به‌طور شفاهی برای کسی تعریف کردید و خنده‌دار بود دلیل نمی‌شود تا در قالب مکتوب هم همان طور باشد. بهتر است متون مکتوب خود را به افراد مختلف و به خصوص کاربلد بدهید تا بر آن قضاوت کنند.
همه چیز این متن معمولی است غیر از جمله‌ای که در پیامک آمده است و چون نوشته‌ای غیر معمولی در موقعیتی معمولی بوده ایجاد طنز کرده است چرا که نوعی عدم تناسب که ماهیت طنز بر آن قرار گرفته را شکل داده است. حال سئوال اینجاست که این همه مقدمه‌چینی برای این جمله‌ی آخر لازم بوده است؟ تمام کنش‌های پیش از این پیامک را می‌شد در چند جمله کوتاه گفت، پس چه نیازی به این همه اطاله کلام بوده است؟
اگر می‌خواهید متن بلند طنز بنویسید ناگزیر بایست رگه‌های طنز را در تمام متن پخش کنید تا خواننده خسته نشود و در عین حال تمام متن دلیلی برای بازگو شدن بیابند. بهترین شیوه طنزنویسی آن است که یک بار متن‌تان را نوشته و سپس روی جای جای آن فکر کنید که چطور می‌توان هر جمله یا خط را تبدیل به طنز نمود. در دیالوگ‌هایی که می‌نویسید روی بازی های کلامی فکر کنید و جملات را همان طور معمولی و ساده رها نکنید. نمونه‌ای از بازی کلامی را در آغاز متن خودتان مثال می‌زنم: "تازه؛ مگه تو خونه‌تون کمربند دیگه‌ای نداری؟ راحت گفته بود: نه" این جملات خیلی ساده و معمولی هستند و برای یک متن طنز کارآیی ندارند، اما اگر دایی محسن در پاسخ این‌گونه گفته بود که: "داریم تو کمربندی گیر کرده." نوعی بازی کلامی اتفاق افتاده بود و متن بار طنز بیشتری پیدا می‌کرد. این البته مثال بود و فی البداهه و ادعای طنز قوی ندارد، منتها یاد بگیریم که می‌شود با این دست بازی‌ها متن را با سطوح مختلف طنز درآمیخت و بدین ترتیب در نهایت حجم طنز کار زیاد شده و به چشم خواهد آمد. پس روی تک تک جملات تمرکز کنید و آن‌ها را تبدیل به طنز کنید. اگر مایل هستید فقط طنزنویس شوید، باید صحنه‌های طنز را که در زندگی روزمره‌تان پیش می‎آید را در جایی ضبط و ثبت کنید تا بعدها در داستان‌هایتان از آن‌ها استفاده ببرید. متون طنز زیاد بخوانید تا کلمات طنزآلود ملکه ذهن‌تان شوند. ذهن طناز فقط می‌تواند طنز خلق کند. برای رسیدن به ذهن طناز، بایست طنزخوان خوبی باشید. خواندن داستان‌های طنز ذهن شما را به همان سمت سوق می‌دهد. بخش‌های معمولی متن را بلند نکنید. این بخش‌ها اگر طولانی شوند حس طنز را از خواننده می‌گیرند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.