میان تصویر ساکن و تصویر ساکت فرق وجود دارد.




عنوان داستان : ناجی صیاد
نویسنده داستان : مهدی تودشکی

طناب را از تیرک چوبی باز کرد.ساحل ساکت بود و دریا آرام،تنها صوتی که سکوت را می شکست جیغ مرغان راه گم کرده بود ولاکپشتی که با پنجه هایش ماسه ها را می کاوید.
آسمان خاکستری بود و جنگ بین ابرهای دو افق مغلوبه شده بود.
تور را به قایق بست و قایق را به آب انداخت،وقتی به اندازه کافی دور شد تور را درون آب رها کرد و به انتظار نشست؛از مدت ها پیش حتی یک ماهی به تورش نخورده بود.
پس از انتظاری بیهوده و ملال انگیز شروع به بالا کشیدن تور کرد،پارو را در آب فرو برد اما در همان لحظه موجودی درخشان از زیر قایق رد شد؛مثل اینکه از بدنش نور ساطع می شد و مانند انعکاس مهتاب زیر آب سبز می درخشید.
باوجود سرد بودن آب لباس هایش را در آورد و درون آب شیرجه زد.
ماهی رخشان با سرعتی امیدوار کننده شروع به شنا کرد،میان آب می لغزید،نه چندان سریع که صیاد دل ببرد و نه چندان آهسته که اورا بگیرد.
درست وقتی که فاصله به یک دست رسید ماهی به سمتی چرخید و در شکافی میان صخره ها نا پدید شد.
شکاف عریض بود اما چنان تاریک که طمع صیاد را فرونشاند.
نا امید به سمت بالا شنا کرد و وقتی به سطح آب رسید خبری از ساحل نبود،باران شروع به باریدن کرده بود و مهی غلیظ سطح آب را فرا گرفته بود.چشمان نگران صیاد چیزی جز دیوار شیری رنگ مه نمی دید.
موجی روی سرش آوار شد و اورا به اعماق برد.وقتی چشمهایش را باز کرد ماهی بزرگی با سرعت به سمت او می آمد،راه صیاد از شش جهت بسته بود.
ناامیدانه شروع به دست و پا زدن کرد و خود را به سمت ساحل فرضی کشاند.
وقتی که پوزه ماهی را بر کف پا و ترس را در رگهایش حس کرد شکاف پدیدار شد و صیاد به حکم غریزه درون آن خزید.
شکاف دم به دم تاریکتر و تنگتر می شد و نفس صیاد کمتر و کمتر.
ناگاه با دیواره ای برخورد کرد و با وحشتی عمیق فهمید انتهای شکاف بسته است،او به طرز رقت انگیزی خفه می شد.
بی اراده به سمت بالا شنا کرد و در همان دم که نفس آخر را می کشید همه جا روشن شد و موجی او را به ساحل انداخت.
با اولین نفس خون از بینی و دهانش جاری شد.به زحمت سرپا شد و چند قدم آنطرف تر ماهی رخشان را دید.دهان ماهی به جست وجوی قطره ای آب باز و بسته می شد.خورشید از میان ابرهای کنار رفته بر پولک هایش می تابید و رنگین کمان می ساخت.موجی دیگر در راه بود؛صیاد ماهی را به دست موج سپرد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یکی از عناصر داستانی ضرباهنگ است که بر ترتیب و دوام کنش‌ها دلالت می‌کند. ضرباهنگ برای چنین داستانی کمی تند است. حوادث سریع شکل می‌گیرند و به پایان می‌رسند. صیاد بلافاصله در خطر می‌افتد و زود هم نجات می‌یابد، اما همه این کنش‌ها و رویداد ها نیازمند کمی پرداخت بیشتر هستند. داستان «پیرمرد و دریا»ی همینگوی تا حدودی شبیه همین داستان است اما در «پیرمرد و دریا» داستان حجم پیدا کرده چرا که ما نیازمند درک حس ناکامی اولیه پیرمرد بوده‌ایم و برای درک این حس ضرباهنگ کندتر شده است. وقتی در این متن آورده اید "از مدت‌ها پیش حتی یک ماهی به تورش نخورده بود" این ناکامی به خواننده منتقل نمی‌شود. داستان شما در اصل تلفیقی از حس ناکامی و کامروایی است اما هیچ کدام از این‌ها برای مخاطب جا نمی‌افتند چرا که ضرباهنگ داستان بسیار سریع بوده و خواننده سریع در احساسات مختلف جابه‌جا می‌شود.
شروع داستان خوب است و فضای تنهایی و وهم را تلقین می‌کند. داستان به شکل تصویری آغاز کرده و اتفاقا برای چیدن مقدمه کنش‌ها این تصاویر ضروری‌اند. خواننده بوم داستان را در ذهن خود ترسیم می‌کند و این خوب است. البته صدای مرغان دریایی با کلمه سکوت در تنافر است و در عین حال صدای دریا که همیشه بخشی از همآیی ساحل و دریاست را نمی توان نشنیده گرفت که در این داستان بدان اشاره نشده است. در عین حال صدای لاک پشتی که ماسه ها را کنار می زند نباید آن اندازه ای باشد که به گوش برسد. حرکت لاک پشت سکون صحنه را بر هم می زند تا صدای صحنه را. این عناصر را یک بار دیگر بازنویسی کنید. بگذارید مرغان دریایی و لاک پشت ها سکون تصویری و صدای موج سکوت تصویری را بر هم بزنند.
سپس ماهیگیر تنها به دریا برود. از قایق او هم کمی بگوئید. مثلا قایقی قدیمی که فلان و فلان بود. توصیف قایق می‌تواند بر حس داستان بیافزاید ضمن آن که قایق بخشی از زندگی هر صیادی است و جفت او حتی محسوب می‌شود. بعد به همان دور شدن و عمق تنهایی و ناکامی ماهیگیر اشاره کنید. حتی می‌شود با فلش‌بک به گذشته ناکام وی اشاراتی هم داشت. سپس پیدا شدن موجودی غریب و ابتدا جذب شدن ماهیگیر به او و در ادامه تلاش برای به دام انداختن و ناکامی و بعد به دنبال او شیرجه زدن در آب. این صحنه بر هیجان داستان خواهد افزود. هیجان بعدی ناکامی در به دام انداختن آن موجود و گیر افتادن خود صیاد باشد. بازگشت قایق تنها و خالی به ساحل هم به عنوان یک پایان‌بندی زیباست اما اگر بر پایان‌بندی داستان خود اصرار دارید باید منطقی برای کمک ماهی یا آن موجود بتراشید. منظور البته منطق انسانی و ریاضی نیست بلکه منطق داستانی است. مثلا قبلا به یک خرافه نزد اهالی آنجا در کمک ماهی‌ها اشاره کرده باشید یا هر چیزی که این کمک را بتواند قابل پذیرش داستانی کند. چنین نوعی از داستان قابلیت آن را دارد که وارد فضای وهم و فانتزی بشود، پس از این پتانسیل هم می‌شود استفاده کرد. می‌شود وارد رئالیسم جادویی مارکزی بشوید یعنی از جهان فانتزی کمک بگیرید. رابطه میان ماهیگیر و ماهی به خصوص در قسمت پایانی داستان و کمک مرد، خوب نشان داده نشده و باید عمق داده شود.
در متن شما منطق داستانی فراموش شده است. کنش انتهایی یعنی افتادن ماهی بر ساحل که منطق ندارد. ماهی چگونه به ساحل افتاده است؟ داستان بنا به خواسته نویسنده نباید جلو برود. آیا مضمون متن نجات صیاد توسط صید بوده است؟ خیلی بی‌مقدمه و بی‌منطق چنین مضمونی شکل گرفته است. ماهی که هیچ توصیفی غیر از درخشان بودن از او نداریم ناگهان سر می رسد و ابتدا باعث می شود مرد به خاطر او به درون آب پریده و گم شود و بعد می آید و او را نجات می دهد و خودش گرفتار می شود. هیچ رابطه خاصی هم میان آن ها شکل نگرفته که توجیه کننده این رفتار ماهی باشد. داستان های قدیمی فولکلوریک نمونه هایی از این رابطه را به خوبی نشان می دهند و جالب این است که آن داستان ها عموما ماندگار بودند زیرا نوعی رابطه علت و معلولی را ایجاد می کردند و کنش ها منطق پذیر می شدند اما متن شما هیچ منطقی ندارد.
اشتباهات فنی را از داستان خود کم کنید. چرا مردی ماهیگیر که حرفه اش شکار ماهی با تور است باید به درون آب بپرد؟ باز هم نیاز نویسنده باعث شده تا این عمل شکل بگیرد و خواننده دلیل آن را نمی داند. طببیعی ترین کنش برای یک ماهیگیر در چنین مواقعی استفاده از تور خود است. کدام ماهیگیر وقتی تور دارد برای گرفتن ماهی به داخل آب می پرد؟ ماهی های بزرگ هم قابل گرفتن با دست نیستند. ایرادی نیست اگر داستان کمی بلندتر بشود. حجم داستان را نیازهای خودش تعیین می کند نه تصمیم نویسنده. نباید به خاطر کوتاه کردن حجم از منطق ها گذشت.
شخصیت‌پردازی هم خوب نیست. ماهی اگر در همان ابتدا باعث جلب نظر ماهیگیر شده پس بایست بسیار بزرگ باشد اما اصلا در ابتدای توصیف ماهی به بزرگ بودن او اشاره نمی‌شود و فقط از رخشان یا درخشان بودن او صحبت می‌شود تا این که در ادامه و بنا به نیاز داستان به بزرگی و حجم ماهی هم اشاره می‌شود چرا که حالا نویسنده نیاز داشته تا صحنه کمک ماهی را به تصویر بکشد پس باید بگوید ماهی بزرگ است زیرا ماهی کوچک نمی‌تواند این کمک را بکند. یادتان باشد ویژگی‌های بارز هر شخصیت قبل از هر چیز دیگری به چشم می‌آیند. این ماهی دو ویژگی بارز داشته که باید در همان ابتدا به چشم می آمده‌اند: بزرگی و درخشانی. نویسنده محترم اول فقط درخشان بودن ماهی را قید کرده‌اند: "اما در همان لحظه موجودی درخشان از زیر قایق رد شد؛مثل اینکه از بدنش نور ساطع می‌شد و مانند انعکاس مهتاب زیر آب سبز می‌درخشید" ولی بزرگی ماهی را فراموش کرده‌اند. کلمه "موجودی" در اینجا خوب است چرا که بر حس عجیب بودن ماهی افزوده و فضای داستان به چنین حسی نیاز دارد. می‌توانستید از این حس بیشتر از این‌ها در داستان استفاده کنید تا رفتار ماهی هم توجیه لازم را پیدا می‌کرد. کمی فضای اسرارآمیز و وهمی برای داستان شما لازم بود. حتما این فضا را در داستان بیشتر کنید و به آن عمق بدهید. از مه و تنهایی و سکوت و حتی حرکات عجیب موج‌ها می‌توانید بهره بگیرید.
زبان داستان هم در مواردی اشکال دارد مانند این جمله: "او به طرز رقت انگیزی خفه می‌شد". این فعل استمراری است و فعل خفه می‌شد برای چنین جمله‌ای غلط است. هرگز نمی‌گوییم فلانی افتاد توی آب و خفه می شد. درست این است که بگوییم داشت خفه می‌شد و یا در حال خفه شدن بود. یک بار زبان و زمان‌های داستان خود را چک کنید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.