داستان پیام‌محور، تمرکز مضمونی می‌خواهد




عنوان داستان : آتش بس، لطفا.
نویسنده داستان : هدیه مدنی

حمله‌ی ماشین‌ها که به خانه‌هایمان رسید، مامان از همه بیشتر خوشحال شد. تا آن وقت وسواس مامان مجبورش می‌کرد هر روز از خروس خوان صبح مشغول روفیدن و شستن و پختن باشد تا شب برسد و از خستگی بیهوش شود. ماشین لباسشویی اولین وسیله‌ای بود که جایش را بین خانواده باز کرد و از آن به بعد هم تشت قرمز پلاستیکی مامان به کوچه پرتاب شد و هم لباس‌هایمان سفیدتر و تمیزتر و بدون لک‌تر به دستمان رسید و همزمان غرهای مامانی که خیلی زود در حال فرسوده شدن است، برای همیشه تمام شد.
مهمان بعدی خانه‌ی ما، صدای بعد از ظهرهایمان را تغییر داد. به جای صدای برخورد ظرف‌ها با هم و صدای شره کردن آب و زمزمه‌ی شاد مامان، حالا عصرها همه جا ساکت بود تا ساعت چهار و سی دقیقه که سه بوق ممتد اعلام می‌کرد ظرف‌ها تمیز شده است. جلوی چشم ما، پوست فرسوده‌ی دست مامان کم کم بهتر شد و لطافت انگشت‌هاش برگشت.
بعد نوبت ماشین گرد و قلمبه‌ی پخت غذا رسید که با آمدنش یکبار برای همیشه به جای سوختگی روی دست‌های مامان التیام دهد. به جاش کار مامان این شده بود که هر روز صبح، ساعت ده بیدار شود و مواد غذایی را توی شکم ماشین بریزد و دکمه‌هایش را فشار دهد. دوازده و سی و هشت دقیقه غذای گرم آماده بود.
بعد ماشین خرید زنگ زد و وارد شد و فیش قیمتش را به دست مامان داد و بلافاصله شروع به کار کرد. هر شب مثل سگی وفادار کنار پای مامان می‌ماند تا لیست کسری خانه وارد سیستمش شود و صبح اول وقت، با خریدهای جدید سر می‌رسید. یک روز با خودش ماشین اعلام احتیاجات را آورد. دراز، کشیده و نازک که از صبح تا شب از همه چیز لیست برداری می‌کرد و خودش با ماشین خرید کارها را هماهنگ می‌کرد و سهم ماشین‌های دیگر را بهشان می‌رساند.
خانه خیلی شلوغ شده بود. یکی از همان روزها بود که من از خانه رفتم.
دیروز بعد از ظهر مامان را دیدم. پشت میز مهمان نشسته بود و به دیوار روبرویش زل زده بود. ماشین دیوارشور بازوهای بلندش را روی دیوار حرکت می‌داد و صدای چرخ دنده‌ها، خانه را پر کرده بود. ناخن‌های مامان لاک زده و بلند بودند و در نگاهش، آن لحظه‌ی تسلیم در چشم گوسفند دیده می‌شد، قبل از اینکه ماشین تامین گوشت سر برسد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان یک رویکرد انتقادی دارد. نقدی است بر تعامل انسان و ماشین و مقهور شدن انسان به دست ماشین. ماشینی که چهره سنتی زندگی را تغییر می‌دهد اما این تغییر می‌تواند جنبه های مخربی هم داشته باشد. داستان با رنج‌های مادر آغاز می‌شود و احساس همدردی مخاطب را برمی‌انگیزد، اما این همدردی به مرور تبدیل به نوعی نقد رفتاری هم می‌شود و این از نقاط مثبت این متن است. به مرور برداشت اولیه خواننده در طول داستان دچار تغییر می‌شود و دیگر نه تنها از آن حس همدردی خبری نیست، بلکه حتی نوعی انزجار رفتاری هم حاصل می‌شود. حال آیا چنین مضمون و پرداختی به خوبی اجرا شده است یا خیر؟ در ادامه بیشتر بدان می‌پردازیم.
داستان گشایش و پایان‌بندی خوبی دارد و هر دو این‌ها از بدنه قوی‌تر هستند. به‌خصوص پایان‌بندی که متن، جهت و معنای خود را عمدتا وامدار آن است. گشایش، نقش خوبی در به تصویر کشیدن شروع تغییر دارد. خواننده منتظر است تا نتایج این تغییر را ببیند. نوعی حس تعلیق، گرچه نه چندان پر رنگ، در گشایش دیده می‌شود. همچنین گشایش با حرکت و کنش آغاز شده و این حرکت مشخص است که در زندگی و مسیر شخصیت(ها) تاثیرگذار است و به همین سبب اهمیت یافته و مورد توجه قرار می‌گیرد. داستان هر چه کوتاه‌تر باشد انتخاب چنین کنش‌هایی لازم و ضروری‌تر است. هر چه متن کوتاه‌تر شود، کنش چشمگیرتر و تاثیرگذارتر باید باشد.
با در نظر گرفتن این گشایش، اگر نویسنده در صدد بوده تا نشان دهد که مادر هم ناخواسته مقهور این ماشینی شدن قرار گرفته باید اذعان داشت که نویسنده راه درستی رل برای بیان پیش نگرفته است چرا که متن آن اندازه که مادر را در کانون این رفتار نشان می‌دهد ماشین را نشان نمی‌دهد. در عین حال تمرکز متن هم دچار مشکل می‌شود چرا که از همان ابتدا نگاه خواننده متوجه مادر است و لذا مادر در کانون ایجاد این تغییر قرار دارد و نه ماشین. متن با حس مظلومیت مادر شروع می‌کند اما در پایان بر حاکیت ماشین قوام می‌یابد. اگر تشبیه مادر در انتها به گوسفند را بخواهیم دوباره مظلومیت مادر قلمداد کنیم، باید بگوییم این مظلومیت از جنس مظلومیت اول نیست و همخوانی محتوایی ندارد. مظلومیت اول از جنس مادرانه و مظلومیت دوم از جنس انسان است و نه مادر. برای حل این مشکل و متمرکز ساختن کانون توجه داستان، خوب بود اهالی این خانه در برابر ماشین‌ها قرار می‌گرفتند و نه فقط مادر. یعنی شخصیت‌های داستان اعضای خانواده می‌شدند و در مقابل ماشین‌ها قرار داشتند. جدا کردن راوی از خانواده دلیلی ندارد و کاربرد خاصی هم در داستان ایجاد نکرده است.
پایان‌بندی داستان نیز دوپهلو می‌زند. مادری که میزبان باید باشد این زمان جای میهمان نشسته است. دیگر این مادر نیست که صاحب خانه است بلکه ماشین است که خانه را در تملک خود درآورده. مادر را بی‌اراده و تسلیم و مغلوب می‌یابیم و ماشین را فاتح زندگی انسان. یک نکته قابل تامل داستان شاید همین است که بایست مادر را هم نمادی از انسان و انسانیت بدانیم و هم صرفا تک انسانی که تغییر ماهیت داده و هویت فردی خود را از دست می دهد. به عبارتی داستان می‌خواهد از دست رفتن هویت فردی و هم هویت انسانی را نشان دهد. پایان‌بندی با تفاوتی که میان راوی و مادرش ایجاد کرده و راوی را شاهد تغییراتی قرار داده که هنوز خودش مشخصاً درگیر آن‌ها نشده باید به دنبال نشان دادن تغییر هویت مادر به عنوان مادر فقط باشد و نه تغییر انسان‌ها. این دوپهلویی محتوای داستان را شاید کمی گنگ کرده باشد اما می‌توان فرقی میان این دو قائل نشد و هر دو را یکی دانست، چرا که مادر به هرحال یک انسان است. با این حال داستان نوعی تمرکز مضمونی هم لازم دارد به خصوص که یک داستان کوتاه است.
از سوی دیگر، حفظ تناسب داستانی بخشی از کارکرد نویسنده است و این تناسب در بخشی خود را در زبان نشان می دهد. زبان باید یکدست باشد و تناسبات لحنی و گویشی خود را محفوظ بدارد. جمله‌ی "در نگاهش، آن لحظه‌ی تسلیم در چشم گوسفند دیده می‌شد،" تناسب زبانی با متن ندارد. این جمله که کپی‌برداری از متن رمان «بادبادک‌باز» و خالد حسینی درباره‌ی شخصیت حسن در آن رمان به نظر می رسد، نه تنها با زبان متن تناسب و همخوانی ندارد بلکه با شخصیت‌پردازی صورت گرفته در خصوص مادر نیز دچار تضاد می شود. تشبیه ناگهانی مادر به گوسفند چندان زیبا به نظر نمی‌آید، گرچه گوسفند نمادی از مقهوریت و مظلومیت است اما نمی‌شود در بافت این داستان آن را پذیرفت.
در ظاهر تشبیه مادر به گوسفند ارتباطی معنایی یافته و داستان معنایی خاص پیدا نموده و چنین می‌گوید که مادر اینک تبدیل به یک قربانی شده است به خصوص که صحبت از ورود ماشین تامین گوشت هم می‌شود و این طعنه‌ای به خود مادر به عنوان گوسفند هم می‌تواند باشد لیکن این تشبیه خیلی غیرمنتظره به نظر می‌رسد چرا که لحن داستان تا اینجا به گونه‌ای نبوده که مادر را با نگاهی تحقیرآمیز مورد نظر قرار دهد. مظلوم‌سازی با حقیرسازی فرق دارد.
لحن طنزآلود اثر هم خوب است، گرچه داستان را نمی‌شود از منظر طنز قوی دانست و فقط طعمی از آن دارد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.