گره‌گشایی بدون گره




عنوان داستان : کتابی برایم بخوان
نویسنده داستان : بهمن زارع کهن

علی به دنبال خلبان و شازده کوچولو به راه افتاده بود. ماه نقره ای در آسمان و نسیم خنکی در حال وزیدن بود. مهتاب صحرا را چون روز روشن کرده بود. من فریاد می زدم. اشک می ریختم. التماس می کردم.
_ علی نرو علی تو رو خدا نرو علی بری دیگه نه من نه تو
علی به حرف های من بی اعتنا بود. شازده کوچولو ایستاد و با خلبان وداع کرد. علی اما هیچ اعتنایی به من نکرد. فریاد زدم، التماس کردم، اشک ریختم بی فایده بود. علی دست در دست شازده کوچولو به سمت دیوار رفت. مار سرش را بالا آورد و به آنها خوش آمد گفت
_ علی قسم به دین قسم به ایمون قسم به روشنا که روشنی چشم و دلت نرو...
زنم مدت هاست که دیگر در اتاق من نمی خوابد. هر شب هر شب این کابوس به سراغم می آید. با اینکه یکسال از آن ماجرا می گذرد اما تفاوتی در کیفیت خواب هایم به وجود نیامده.
هر شب همین صحنه ها بدون تغییر و کم و زیاد شدن. علی همکار من بود. بی انضباط کامل، معلوم نبود کی
می آید و کی می رود. هفته هفت روز هشت روزش را خواب می ماند. کوتاه و سبزه با موهای کم پشت بد حالت و تا دلت بخواهد شلوغ، دائم همچون کودکی بازیگوش در حال جنب و جوش بود. پس گردن حیدر می زد، گوش کیوان را می کشید. ولی خوراکش آزار و اذیت علی زلی بود. ابزارش را برعکس می کرد.
جنس هایش را قایم می کرد و... بیچاره زلی چه ها که از دست علی نمی کشید.
آن روز را خوب به خاطر دارم تازه یک ماه از جریان شازده کوچولو می گذشت که خبرش آمد.
علی در آن یک ماه عوض شده بود. با کسی شوخی نمی کرد حتی با زلی، سیگار زیاد می کشید.
تقریبا سیگار از لبش جدا نمی شد. سر غذا معلوم نبود چه می خورد. با من هم حرف نمی زد، یعنی دروغ چرا تقریبا حرف
نمی زد.
_ علی چت شده برج زهر مارشدی؟
_ ولم کن طاهر حوصله ندارم
_ آخه چی شد؟ مگه من چی کار کردام؟
_ برو رد کارت طاهر اصلا حوصله موصله ندارم
_ نه نشد، این رسم رفاقت نیست لوطی، کار نکرده و چوب خورده
علی بچه با معرفتی بود نه، در کارش نبود.
_ داش علی لوطی گری کن ضامن ما شو وام بگیریم دستمون تو پوست گردو
_ ببم جان این چه حرفی به روی چشم
_ علی آقا، لوطی این موتور ما صدا میده
_ ببم چشه
علی دست به آچار بود. فنی کار درجه یک بود. از یخچال گرفته تا ماشین لباس شویی و ... اما تخصص اصلیش موتور سیکلت بود. دیوانه وار عاشق موتور بود. با آن قد کوتاه موتور کراس سوار حرفه ای بود. دائما یا روی موتور بود یا آچاری در دست با موتورش ور می رفت.
_ طاهر ببم چی کار می کنی ساکتی
_ چی میگی لوطی
من سر کار معمولا با هنذفری مشغول گوش کردن هستم. کتاب صوتی، سخنرانی، اخبار و غیره برای همین متوجه حرف های علی نمی شدم.
_ هان، نفهمیدم چی گفتی؟
علی به من چشم غره می رود. هر وقت با علی کار مشترک داشتیم اوضاع از این قرار بود. او می خواست
بگویید و بخندد. من بر عکس او سرم در لاک خودم بود.
_ ببم چی چی می خوای از جون او حسن فری ببم من برای خودت می گم کر میشی کم اینجا سر صدا داره تو هم یه دسته خر بکون تو گوشت
_ لوطی با گوش کر میشه زندگی کرد ولی با مغز خالی نه
_ بودن یا نبودن مسئله این است.
می زند زیر خنده و ادایم را در می آورد.
_ حالا ببم چی چی گوش میدی
_ شازده کوچولو یه کتاب برای بچه ها
فقط می خواستم چیزی گفته باشم و دست به سرش کنم. علی اگر به چیزی گیر می داد ول کن نبود.
اخلاقش از این نظر درست شبیه شازده کوچولو بود.
_ برام یه بره بکش
می خندد و ادای بچه های کوچک را در می آورد.
_ ببم جان تو که داری کر میشی حداقلش یه چیز گوش بده راسته کارت باشه
لجم گرفته. می خواهم با مشت بکوبم به صورتش اما فکری به ذهنم خطور می کند. علی زیر پوسته سنگیش قلبی از جنس گوشت و خون داشت.
_ علی شرط ببندیم
_ سر چی ببم آخر قد و قوارت به شرط بستن نمی خوره آقای روشن فکر
_ نترس لوطی باختی نمی گیرم باختم دوبل می دم
علی کمی عجول بود. نا دانسته در دام من افتاد. می خواستم صدایش را به هر قیمتی شده ببرم.
کار به خودی خود با او خسته کننده بود، چه رسد به آن که بخواهد مسخره بازی هم در بیاورد.
_ بچه جان منو نترسان قبول بستم سر هر چه تو بگی
_ پس بگیر حسن فری رو و از اول تا آخر شازده کوچولو رو گوش کن.
علی جا خورد. اما بسته بود. علی کسی نبود که زیر حرفش بزند. پس هندزفری را گرفت. از دستش خلاص شدم حداقل برای دو ساعت، تازه در این وقت بود که صدای آزار دهنده سالن مونتاژ را شنیدم. تازه آن وقت بود که فهمیدم اینجا صحرای آفریقا نیست. علی با چهره در هم با آن هندزفری های که چون دو بند از گوش هایش آویزان بودند مزحک به نظر می رسید. تازه بچه های خط را دیدم. حس خلبانی را داشتم که در صحرایی دور افتاده هزاران میل دورتر از هر تمدن و آبادی سقوط کرده باشد. سکوت صحرا باعث می شود هر صدایی در گوشم بپیچد. پچ پچ همکارانم را باد سوزان صحرا به گوشم می رساند. آنها پشت سر علی حرف می زنند.
_ علی بزرگتر و لوطی خط، احترامش واجب اما یه روزم نیست که به وقت بیاید به وقت بره
_ بدبخت خودش رو گرفتار کرده
_ چی میگی گرفتار چی؟
_ مواد دادش
_ مواد، هیچ به قیافه اش نمی خوره
_ ای بابا ساده نباش ببین چه سیاه شده، کون و کپرم که براش نمونده.
_ امان از سه کس ساقی بد، کاسب بد، لوطی بی معرفت
_ تازه بین خودمون بمونه من شنیدم، گناهش پای اونا که میگن، من چرا بی خودی ایمونم رو بسوزونم.
_ بابا کشتی خودت رو با ایمونت ، بگو ببینم چی میگن
_ میگن سر مرگ عموشون اینا مقصر بودن ظاهرا قضیه سر ارث و میراث بوده
_ منم شنیدم، تو از کی شنیدی
_ منم شنیدم میگن به عموشون سم دادن
صدای بوق استراحت نهار می خورد چراغ های سالن خاموش می شود. ناگهان سالن ساکت می شود.
کارگرها دسته دسته به سمت سالن غذا خوری می روند.
_ داش علی نفهمیدیم کی ظهر شد.
علی از جایش تکان نمی خورد. در جا خشکش زد.
_ لوطی چت شده
علی خاموش بر جا مانده. ناگهان بغض در گلویش می شکند. صدای هق هق گریه، سیل اشک در هم
می رود؟ یعنی چه شده؟
_ علی... علی...
توان ایستادن ندارد. زیر بغلش را می گیرم. کمکش می کنم و با هم به محوطه کارخانه می رویم. سیگاری برایش آتش می کنم و به دستش می دهم. علی به آسمان نگاه می کنم.
_ می می زنم که یادم بره می می زنم.
علی از آن روز دیگر علی سابق نبود. تا آن روز که خبرش را آوردند. علی آن روز سر کار نیامد. بچه ها غر زدن را شروع کردند.
_ باز این مردیکه مافنگی نیومد
_ من کار اضافه نمی زنم
_ آقا جمع شیم بریم بگیم ما دیگه با این لوطی کار نمی کنیم
_ سرپرست هم بگه من کار اضافه نمی زنم مرد باشید کار رو ول کنید بره تا کی کار اضافه
سرپرست نیامده همه سر کارهایشان بودند. نمی دانم چرا آن روز دست و دلم به کار نمی رفت. تا ظهر
کلافه و گیج بودم. دائم در کارهایم اشتباه می کردم. نمی توانستم حواسم را جمع کار کنم. گویی چیزی دائما حواسم را پرت می کرد. یاد شازده کوچولو افتادم که با حرف زدن هایش مدام حساب کتاب مرد متمول را بر هم می زد. خبر را که آوردند باورم نشد حس می کردم در صحرای افریقا هزاران میل دورتر از هر آبادی گیر
افتاده ام هواپیمایم خراب شده بود ذخیره آبم به زحمت کفاف یک هفته را می داد.
و اینک غریبه ای کوچک با موهای طلایی، شکننده و ظریف در مقابلم ایستاده و از من می خواهد که برایش بره ای بکشم.
علی با موتور تصادف کرده بود.خبر کوتاه و آنی بود. مثال بوکسوری شده بودم که در گوشه رینگ گیر
کرده و ضربه ای کاری او را از پای در آورده.
حالا یک سال از آن ماجرا می گذرد. علی به سراغم آمده من دارم کار می کنم هندزفری در گوشم است شازده کوچولو به سمت دیوار می رود. ناگهان علی روبرویم ظاهر می شود بر جا میخ شده ام علی مغموم و ناراحت زل زده و بمن نگاه می کند. دستم را می کشد ناگهان خود را درون هواپیمایی در حال سقوط می بینم علی کنار پنجره نشسته، بیرون را نگاه می کند و سیگار می کشد. بیرون را که نگاه می کنم سرتاسر صحرای بی کران گسترش پیدا کرده است لحظه ای بعد هواپیما به زمین می خورد. گیج و منگ در میان لاشه هواپیما گیر
افتاده ام. صورتم خیس می شود. روباهی صورتم را می لیسد. گویی روباه از این قصه غصه دار است. شب هنگام است و من از دور نور فانوس دریایی را می بینم که دائم در حال خاموش و روشن شدن است.
ستاره ها در آسمان چشمک می زنند. سر می چرخانم مار به سمت من می آید. خود را جمع می کنم.
ترسیده ام و از جایم نمی توانم تکان بخورم. می خواهم فریاد بزنم اما نمی توانم. مار آرام آرام به سمت من
می خزد. از پاهایم بالا می آید و روی سینه ام چمباتمه می زند. سرش را بالا گرفته زبان دو شاخه اش را در هوا می چرخاند. چشم های بی حالت خود را به چشم های از ترس گشاد شده من دوخته تمام توان خود را جمع می کنم تا بلکه بتوانم فریاد بزنم. اما تنها ناله ای خفه از گلویم بیرون می آید. ناگهان حس می کنم تکان تکان می خورم. حتی این دیوارهای از جنس آجر و سیمان هم نتوانسته مانع آن شود که همسرم متوجه حالت غیر عادی من شود. بیدار می شوم گریه امانم نمی دهد.
_ چی شده باز خواب دیدی؟ داری خودت رو نابود می کنی.
شب به نیمه رسیده. اما برای من به پایان رسیده. به ایوان می روم. دستم را کور مال کور مال روی دیوار
می چرخانم تا کلید برق را پیدا کنم. کلید پیدا می شود و ایوان روشن، تا صبح سیگار و خنکای نسیم سحرگاهی همدم و مونس من در این بی خوابی شبانه می شوند. هوا گرگ و میش نشده شال و کلاه می کنم و از خانه بیرون می زنم. امروز به سرکار نمی روم. بی اطلاع قبلی، بگذار هر چه می خواهند پشت سرم حرف بزنند. آنها که قبلا حرف زده اند بگذار دوباره بگویند آن حرف های صد من یک غاز را، مردم در خیابان اندک اندک پیدا می شوند. هر کدام به سمتی روان، عده ای به سمت محل کار عده ای با خرید روزانه، نان و پنیر و سبزی سمت خانه و من به سمت خانه ابدی علی چهارشنبه صبح زود خوب
می دانم اگر علی زنده بود چه می گفت:
_ برای غافل گیری اموات صلوات
از روز خاک سپاری علی تا به حال اینجا نیامده ام. اما نیروی غریب من را راهنمایی می کند.
تق تق تق صدای سنگ است که بر روی سنگ می خورد و سکوت آن وقت صبح قبرستان را
می شکند. فاتحه ای می خوانم. حس می کنم کسی از پشت سر به من نزدیک می شود، اما جرات برگشتن ندارم. بالاخره بر ترس خود غلبه می کنم. برمی گردم کسی نیست. سرم را که به سمت قبر بر می گردانم
علی سلام می کند. درست جلوی من بود. گوشه قبر بغلی نشسته بود و مثل همیشه سیگار بهمن می کشید.
خنده کنان دود را از دهانش بیرون داد. شاید خواست چیزی بگویید اما سرش را برگردانند. بلند شد که برود.
با صدای لرزان گفتم.
_ بمون علی کارت دارم
_ خیلی وقت کسی با من کاری نداره
_ من دارم
_ می دونم می خوای چی بگی
_ بزار خودم بگم
_ میبخشمت به یک شرط
_ شرطت رو میدونم اینجاست
_ چرا اینقدر دیر تو که میدونستی
_ میدونستم اما شک کردم
_ترو همین شکت بر باد میده
_ ترو چی به باد داد
_نمیدونم شاید تصور غلطی که از خودم داشتم حالا مهم نیست فقط شروع کن
بعد سیگارش را که به آخر رسیده بود دور انداخت. جیب هایش را گشت پاکت سیگارش را پیدا کرد و دوباره سیگاری روشن کرد.
_ سیگار نمی کشی؟
سیگاری از او گرفتم او برایم آتش گرفت.
_ شروع کن تا همین الان هم زیادی دیر کردی
کتاب را از جیبم در آوردم، باز کردم و شروع به خواندن کردم. قبل از خواندن من علی زیر لب زمزمه کرد.
_ می می زنم که یادم بره می می زنم
96
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام؛ داستان شما را خواندم. اگر بخواهم حرف آخر را همین اول بزنم باید بگویم که داستان خوبی بود. از این جهت می‌گویم خوب که تا انتها من را به دنبال خودش کشاند، اما به نظرم این داستان باید چندین و چند مرتبه دیگر بازنویسی شود تا بیشتر از این بتواند مخاطب را با خودش همراه کند. می‌خواهم از مساله‌ای با شما حرف بزنم به نام موازنه کردن؛ موازنه کردن اگر اعتبار بخشیدن به صداهای ضعیف‌تر داستان به این منظور که داستان شما در نهایت یک داستان تک‌صدا نباشد. در مورد داستان‌هایی مانند داستان شما که یکی از شخصیت‌های آن عاصی و هرج و مرج‌طلب است این تکنیک اهمیت زیادی پیدا می‌کند. این اهمیت به این خاطر است که در انتها شخصیت علی تنها چیزی نباشد که از داستان در خاطر ما می‌ماند. در تاریخ ادبیات داستانی شخصیت‌هایی چون علی داستانش شما بسیارند. شخصیت‌هایی که کرداری یگانه دارند و در طول داستان نمی‌شود الگوی رفتاری ثابتی را برای آن‌ها متصور شد اصلا می‌شود گفت که انگیزه روایت از تغییر در خلق و خوی همین شخصیت‌ها جان می‌گیرد. به‌طور معمول سایر شخصیت‌های داستان‌هایی مانند داستان شما به شخصیت‌هایی خنثی تبدیل می‌شوند، شخصیت‌هایی که بعد از اتمام داستان هیچ اثری از آن‌ها در ذهن مخاطب نمی‌ماند. نه تنها شخصیت‌ها که دیگر عناصر داستان هم در سایه این شخصیت عاصی می‌مانند. پربیراه نیست اگر بگویم در این دست داستان‌ها نقطه قوت به نقطه ضعف تبدیل می‌شود و همان عنصری که قرار است داستان را نجات بدهد و آن‌را به اثری ماندگار تبدیل کند باعث برهم خوردن ساختمان داستان می‌شود. شاید بد نباشد پیش از بازنویسی خودتان داستان «بشکه آمونتیلادو» نوشته «ادگار آلن پو» را بخوانید و کمی موشکافانه به موازنه میان شخصیت «فورچوناتو» و دیگر عناصر داستان دقت کنید. ببینید که سایر عناصر داستان چطور دست به دست هم می‌دهند تا برای خودشان ایجاد اهمیت بکنند و همان قدری مهم شود که «فورچوناتو» مهم است. در داستان شما علی کار خودش را به درستی انجام می‌دهد. همان‌قدری که باید با ویژگی‌های شخصی‌اش که توسط شما به خوبی ساخته شده است شخصیتش را در خاطر مخاطب حک می‌کند اما سایر عناصر داستان شما این‌قدر خنثی هستند که علی هرچه‌قدر بهتر شود داستان شما را بیشتر زیر سوال می‌برد. بیشتر کم و کسری‌ها گردن راوی و مکان داستان است. شما از راوی اول شخص داستانتان کارکردی شبیه به راوی سوم شخص گرفته‌اید، این‌قدری که یکی از اصلی‌ترین سوال‌هایی که در ذهن من ایجاد شد این بود که چرا راوی را اول شخص انتخاب کردید و تمام پتانسیل‌های این روایت را از دست دادید؟ یکی از اصلی‌ترین علت‌های انتخاب راوی اول انتقال دست اول احساسات است. راوی شما شبیه یک راوی سوم شخص نمایشی خودش را کامل از داستان بیرون کشید و از همان اول به ما فهماند که داستان علی هیچ ربطی به او ندارد. کسی که صبح تا شب کتاب صوتی گوش می‌کند تا مغزش خالی نماند در دنیای داستان باید احساساتی‌تر از این حرف‌ها باشد. این خاصیت داستان. وقتی کارگر کارخانه‌ای از صبح تا شب با هندزفری در حال گوش دادن به داستان‌ها و نوشته‌های مختلف است باید با دیگر کارگرهای آن کارخانه فرق کند. باید خوانش شخصی‌تری از ماجرای علی داشته باشد. باید تاویل عمیق‌تر و محکم‌تری از غیبت علی داشته باشد اما ندارد. زبان او زبان یکدستی نیست و همین مساله هم تا حد زیادی جان داستانش را می‌گیرد. وقتی در همان ابتدا خواب هر شبش را روایت می‌کند زبانی شاعرانه دارد اما این زبان شاعرانه فقط به همین خواب محدود می‌شود و بعد از آن از دست می‌رود. به نظرم قبل از هرچیز برای زبان راوی داستان به یک فرمول واحد برسید تا در نسخه بازنویسی بعدی او زبان یکدست‌تری داشته باشد و این ناهماهنگی کمتر جان داستان را بگیرد. بعد از راوی می‌رسیم به خط اکنونی داستان که در بیشتر موارد مشخص نیست راوی در چه موقعیتی در حال بازتعریف داستان برای خودش است. در تمام این داستان او به یک «اتاق مونتاژ» و یک «سر و صدا» بسنده می‌کند. اتاق مونتاژ چه جور جایی است؟ راستش را بخواهید وقتی با یک نویسنده طرف هستم انتظارم این است که آخرین راهکاری که به زود او می‌رسد این باشد که به من مخاطب بگوید در این اتاق سر و صدا زیادی هست. دوست دارم نویسنده این‌قدری قدرتمند باشد که من مخاطب را وسط همان اتاق بنشاند تا خودم آن سر و صداها را بشنوم و بفهمم این سر و صدا ناشی از به‌هم خوردن آهن به آهن است یا پلاستیک به آهنگ یا صدای چرخش مته است به روی چوب یا چه چیزی دیگری؟ دوست دارم بفهمم این سر و صدا چه بویی تولید می‌کند؟ بوی چسب؟ بوی آهن داغ شده؟ بوی گریس؟ بوی نم و رطوبت؟ وقتی محیط داستانت را چنین جای یگانه‌ای مثل اتاق مونتاژی انتخاب کرده‌ای چرا از پتانسیل‌های داستانی این اتمسفر درست و به‌جا انتخاب نمی‌کنی و به گفتن یک اتاق مونتاژ و یک سر و صدا بسنده می‌کنی؟ مساله دیگر سایر شخصیت‌های این داستان جز راوی و علی هستند، شخصیت‌هایی که تمام‌قد در سایه مانده‌اند. به نظرم از آن‌ها هیچ استفاده‌ای نکرده‌ای در صورتی که این داستان در پچ‌پچه‌های آن‌ها در مورد علی در نبود او شکل می‌گیرد. آن‌ها هستند که تعلیق داستانت را می‌سازند اصلا همین تعلیق است که عیار داستانت را بالا می‌برند اما چون هیچ‌کدام از آن‌ها جانی ندارد، تعلیق داستانت کم‌جان و کم‌اثر می‌شود و هیچ لطفی به داستانت نمی‌کند، وقتی که در طرح تو تعلیق یکی از راهگشاترین رویکردهای داستانی است. داستان تو پر است از مصالحی که به درستی از آن‌ها استفاده نکرده‌ای، یکی همین خواب اول داستان و شازده کوچولو؛ خوابی که این‌قدر شسته رفته است که بیشتر از آن‌که در خدمت داستان باشد دست نویسنده را از پشت داستان رو می‌کند. به نظرم در مورد چرایی شازده کوچولو و تاویل آن در داستان باید توضیح بیشتری داده شود. شازده کوچولو از آن داستان‌های همیشه صادق است و در هر داستانی که گنجانده شود به دلیل جهانشمول بودن دغدغه روایتی که دارد خودش را قول خیاط‌ها فیت داستان می‌کند و علت حضورش را توجیه می‌کند. می‌خواهم این داستان تو نیست که شازده کوچولو را در خودش جا داده است، این شازده کوچولوست که با دلربایی‌های ذاتی‌اش در داستان تو نشسته است و جای خودش را بازکرده است. به نظرم باید ماجرا برعکس این باشد. باید قابی را داستانت برای شازده کوچولو بتراشی. قابی که به مخاطبت بفهماند هیچ خرده روایتی جز شازده کوچولو نمی‌تواند در آن بنشیند. این داستان توست که باید شازده کوچولو را در خودش بنشاند، نه این‌که شازده کوچولو خودش را در داستان تو جا بدهد و جا بیندازد. در نهایت می‌خواهم در مورد توالی رویدادهای داستانت بگویم. این‌که داستان از جایی شروع می‌شود که تمام اتفاق‌ها افتاده است، انگار گره داستان پیش از شروع آن خورده است و حالا نشسته‌ای به بازکردن این قصه در ظرف داستان. در حقیقت داستان تو گره ندارد، فقط گره گشایی دارد. ماجرا از جایی شروع می‌شود که تمام اتفاق‌ها افتاده است در صورتی‌که علی در دو مرحله دستخوش تغییر شده است. در مرحله اول کم‌حرف شده و آن شور و شر از سرش افتاده و تبدیل به شخصیت دیگری شده است و در مرحله دوم ناپدید شده است. به نظرم بهتر است داستان از همان‌جایی شروع شود که علی تغییر کرده است و گره اصلی یعنی ماجرای ناپدید شدن علی بهتر است که در قصه حضور داشته باشد. آن‌وقت داستان شما هم صاحب گره است و هم صاحب گره گشایی. این‌طور که باشد که تعلیق داستانت هم جان بیشتری می‌گیرد. امیدوارم در چند نوبت این داستان را بازنویسی کنی و آن‌را جدی بگیری چون پتانسیل این را دارد که تبدیل به داستانی خواندنی شود که تا مدت‌ها در ذهن مخاطب باقی می‌ماند.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
بهمن زارع کهن » چهارشنبه 15 فروردین 1397
ممنون از استاد گرانقدر آقای خانلری زحمت کشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.