سرباز به جای ماهی




عنوان داستان : سرباز و گربه
نویسنده داستان : امیر فریدونی


هنوز یک ماه نمی شد که در نیروی دریایی سپاه خدمت می کرد. عاشق دریا بود و حال که در کنار اسکله ای می بایست از قایق های گشت شبانه ،نگهبانی دهد خرسند بود. در کنارش پناهگاهی کوچک برای استراحت بود که فاقد نور و تلفن بود و همینکه شب فرا می رسید در تاریکی محض قرار می گرفت. او در سکویی بلند که در چند متری پناهگاه قرار داشت و به بلندی قدش بود می نشست و بصدای اموج دریا گوش می سپرد.
دو ساعت انتظار، زمان زیادی نیست اما در غربت و در پستوی شهری ساکن و عاصی شده از سکوتهای ممتد خسته کننده است.
هنوز آنقدر جرات نداشت که در هنگام پست نگهبانی بخوابد؛ همانند اکثریت نیروهای دیگر که همانجا روی سکو بخواب می روند تا صدای زنگ تلفن همراه کوک شده ، آنها را از اتمام زمان پست باخبر سازد. همیشه بین سربازان درباره آنجا صحبت می شد یکی می گفت :«نیازی به پست ندارد،نه اسلحه ای در کار است نه تلفن و نه چراغی،اگر کسی بخواهد قایق را بدزدد ما چطور با آنها مقابله کنیم آنهم با دست خالی و دلی پر از آشوب؛» محسن که همیشه بخاطر حرفهایش مورد لطف امضاء های مسئول قرارگاه ناحیه قرار می گرفت پاسخ می داد:«اینها همه موضوعاتی فرمالیته است.ما حتی برای مرخصی با مشکل نیرو مواجه هستیم حالا چون دستوری آمده ما باید در جایی دیگر نگهبانی دهیم فقط برای آنکه کسی حضور داشته باشد. »
این حرفها همیشه تکرار می شد. در آن فصل گرم تابستان که هوا شرجی می شد قطره های درشت عرق براحتی لباس ها را مرطوب می کرد و نگهبان را کسل و خواب آلود می ساخت. تنها برای اهل دل ،دریا می توانست تماشایی باشد. در این بین او همیشه عاشق دریا بود اما کمتر وقت می کرد به ساحل برود و ساعت ها به آب خیره شود ،حال این فرصت را پیدا کرده و به آروزوی دیرینه اش رسیده بود . دریا آرام بود و کمتر در آن فصل سال خشن می شد. سه قایق موتوری 250 سی جی روی آب بود و با طناب به سنگهای بزرگ بسته شده بود.سنگهای بزرگ که بر اثر نوازشهای امواج شکل تازه ای گرفتند و از آن حالت صاف،خشک و خطرناک بیرون آمدند و جای پای مناسبی برای مسافرین بودند که از روی سنگ ها سرازیر شوند و از لغزش یکدیگر به خنده بیفتند. کمی آنطرفطر صیادان مشغول جدا کردن ماهی های کوچک و بزرگ بودند که در لای تورهای بزرگشان به دام می افتادند. قایق ها مدام در رفت و آمد بودند ؛انگار کار ناخداها در شب بیشتر است.شاید هم در تاریکی شب کارهای پرسودتری در کار باشد. سرباز تنها دوست داشت به دریا بنگرد. بیشتر قایق ها در آن تاریکی وحشتناک دریا تنها یک لامپ کوچک به جلوی قایق نصب می کردند تا از برخورد و تصادف با دیگر قایق ها جلوگیری شود. چه بسا بارها تصادفات دلخراشی از این بابت رخ داده بود.آخرین آن به همین دو هفته پیش بر میگشت. با همه این اوصاف تنها رفت و آمد ناخداهای جوان و سر و صدای جوانان شنگول در کنار اسکله به او دلداری می داد.
در آن شب دلش گرفته بود و حتی حوصله شمردن ستاره های پرنور و چراغهای لنچ(قایقی بزرگ) را هم نداشت که از دور چشمک می زدند و کم کم ناپدید می شدند. کمی بعد حرکت گربه سیاه کوچکی که چیزی در دهان داشت و از لای سنگهای بزرگ پنهان شده بود ذهنش را مشغول کرد. گربه ای تیره رنگ بود که از معاشرت با بیگانه ها هراس داشت. تنها دوست داشت از خودن غذا در آن پستوی اسکله لذت ببرد؛شاید لاشه ی یک ماهی بود. نگاهش را به سمت شهر برگرداند و به دور دست نگاه کرد بدون آنکه منظره ای را هدف قرار داده باشد. نگاهش را برگرداند و گربه را در نزدیکی خود یافت. شاید گربه هم مانند خودش از جای دوری بدانجا اعزام شده و مشتاق کسی هست که درد غربت را بخوبی بداند و از بودن در کنارش به آرامش برسد. هرچند او اعتقاد داشت که انسانهای جامعه اش رابطه چندان خوبی با گربه ها ندارند.شاید داستانهای مادربزرگ ها درباره هویت شیطانی گربه ها افسانه ای ترسناک از این حیوان خلق کرده است.
گربه کوچک خاک را کنار زد انگار می خواست گنجی را در آنجا پنهان کند ولیکن خیلی زود برگشت و دوبار به کنار آب رفت و از روی سنگ ها می پرید. مطمئنا او هم از تماشای دریا لذت می برد. سرباز جوان اعتقاد داشت که گربه ها هم می توانند عاشق شوند فقط راه و رسم خودشان را دارند که برای ذهن مغشوش انسانها ابهام برانگیز است. تصمیم گرفت از فرصت استفاده کند و برخلاف میل باطنی او را بدست آورد و در آغوش کشد. این حس به یکباره در قلبش نشأت گرفت.همینکه از روی سکو به پایین پرید گربه از آنجا دور شد و به سمت صیادان رفت. سرباز جوان ناامید به روس سکو برگشت و اینبار دیگر از روی ناچاری و فرار از تمام فکرهایی که درباره آینده اش بود و او را آزار می داد ، چشم هایش را بست. خوابش نمی آمد. هنوز عادت نکرده بود روی سکوهای سیمانی بخوابد و ترسی که قلبش را بیدار نگه می داشت؛ مدام به ورودی منطقه حفاظتی نگاه میکرد که به اندازه یک ماشین ، دیوار را خراب کرده بودند تابلوی کوچک نیروی دریای سپاه... را زده بودند که از 20 متری هم به سختی پیدا بود. کمی بعد و همانند دوران بچگی از شمردن ستاره ها بخواب رفت؛شاید هنوز هم بیدار بود چون در خواب هم خودش را می دید که به شمردن ستاره ها مشغول است. چشمش به حیوانی کوچک افتاد. همان گربه سیاه کوچک بود که کرمال کرمال در کنار سکو و در فاصله ای مطمئن آرام گرفت و خیلی زود دراز کشید. مدام گوشهایش را تکان می داد و با کوچکترین صدایی بلند می شد و دوباره آرام می گرفت.همینکه مطمئن گشت خطری در آن اطراف تهدیدش نمی کند و صداها آسیبی به او نمی رساند با آرامش بیشتری دمش را تکان می داد. وقتی نگاهش در نگاه سرباز جوان تلاقی کرد دیگر تکان نخورد.هر دو به یکدیگر خیره شده بودند. با آنکه سرباز جوان از تماشای چشمان گربه کوچک لذت می برد اما می ترسید این نگاه او را فراری دهد. کم کم گربه نزدیکتر شد و به دو قدمی سکو رسید و دوباره نشست و به سرباز خیره شد. هر دو از این عمل لذت می بردند. دیگر فریاد های فروشنده های عصبی و صدای موتورهای قایق هم او را نمی ترساند.سرباز با خود عهد بست دیگر اشتباه گذشته را تکرار نکند و تنها به همین نگاه بسنده کند.گربه سیاه کوچک دیدنی تر از آن بود که خودش فکر می کرد. چقدر دوست داشت اگر می توانست با جادوگری و قدرت چشمانش گربه را به بالای سکو بکشاند و در آغوشش بکشد حتی اگر شده برای لحظه ای؛ تابحال هیچگاه به در آغوش کشیدن گربه های ولگرد علاقه نداشت و بعضا آنها را با سنگ دنبال می کرد. حال عهد بست به هیچ گربه ای سنگ پرت نکند و از حضور آنها در باغچه و بالای دیوار خانه اش خشمگین نشود. وقتی گربه به بالای تخته سنگ رفت و از روی آن به بالای سکو پرید و در کنارش قرار گرفت دیگر باور نمی کرد بیدار بوده باشد. همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد. گربه کوچک در یک متری او دمش را تکان داد و نشست. آیا گناه بزرگی بود اگر دستش را به سمتش حرکت می داد؟ بدنش را به آرامی کش داد اندامش را به سمت گربه چرخاند. دستش را دراز کرد تا سرش را نوازش کند.گربه سرش را نزدیک آورد و از نوازشهای غریبه لذت برد. حال دیگر سرباز جوان می خواست او را به آغوش کشد و به این بازی خاتمه دهد. با دستانش گربه را به سمت بدنش نزدیک کرد. نور چراغی به هیبتش پاشید.صدای موتور سیکلت بود که از ورودی بداخل آمده و بوق می زد. گربه کوچک خیلی سریع از زیر دستان سرباز جوان لیز خورد و محو شد. سرباز جوان برخواست و پست نگهبانی را به سرباز دیگری واگذار کرد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست خوبم سلام. داستانت را خواندم. این‌که تشخیص دادی نگهبانی ملال آور یک سرباز در یک پست نگهبانی ملال آور و معاشرت با یک گربه از روی همین ملال ارزش داستان شدن را دارد جالب است. بیشتر وقت‌ها موقع خواندن داستان به این دقت می‌کنم که نویسنده کجای زندگی را برای روایت انتخاب می‌کند و این انتخاب او است که برای من و برای مخاطب‌های دیگر جذاب است و همین انتخاب است که اهمیت تجربه زیستی نویسنده را بالا می‌برد. چون معمولا نویسنده‌های خوب به سراغ فضاها و زمان‌هایی می‌روند که آن‌ها را خوب می‌شناسند، شناختی که از همین تجربه زیستی به وجود می‌آید و طبیعی است که هرچه دامنه این تجربه گسترده‌تر باشد نویسنده دنیای داستانی بزرگ‌تری دارد.
در ارتباط با داستان "سرباز و گربه" باید بگویم که راوی داستان به نظرم برای موقعیت درست انتخاب نشده است. بیشتر داستان‌هایی که چند ساعت یا چند روز از یک زندگی معمولی را روایت می‌کنند، داستان‌هایی احساسی هستند و راوی سوم شخص هرچند که محدود به ذهن قهرمان داستان باشد برای روایت چنین داستان‌هایی راوی مناسبی نیست. در داستان تو ذهنیات سرباز و احساسات او نقش مهمی دارند، یعنی اگر بخواهیم آن‌ها را از داستان بگیریم یا حذف کنیم چیز زیادی از آن باقی نمی‌ماند، به همین خاطر راوی سوم شخصی که انتخاب کرده‌ای جان داستان را می‌گیرد چون مانند یک فیلتر در مسیر میان سرباز تا مخاطب می‌ایستد و همه چیز را از سرباز می‌گیرد و به مخاطب تحویل می‌دهد و مانند تمام خطوط ارتباطی که مقداری اتلاف انرژی دارند، این خط ارتباطی یا این راوی سوم شخص هم درصدی از احساسات سرباز را در این مسیر نقل و انتقال تلف می‌کند. روایت سوم شخص داستان تو را به داستان دست دوم تبدیل می‌کند. تو به یک راوی اول شخص نیاز داری که خودش مستقیم با مخاطب حرف بزند و مخاطب مستقیم و بدون واسطه پای صحبت‌های او بنشیند.
نکته دیگری که باعث می‌شود مخاطب کمی از داستانت فاصله بگیرد استفاده از کلمه‌های غیرداستانی مانند «لیکن» و «نشات گرفتن» است. در کل زبان داستان برای روایتی که انتخاب کرده‌ای زیادی رسمی و خشک است. دقت کن که همه چیز داستان باید به همه چیزش بیاید مگر این‌که آن ساز ناکوک یک تمهید داستانی باشد. ما طی دو ساعت با زندگی یک سرباز همراه هستیم و این یعنی خود سادگی، طبیعی است که این روایت زبانی ساده و بی‌تکلف را می‌طلبد.
نکته بعدی مساله مهمی است که راوی آن را با مخاطب در میان نمی‌گذارد. این‌که چرا سرباز علاقه‌ای به بغل کردن گربه ندارد و حالا تصمیم به بغل گرفتن او می‌گیرد. این مهم‌ترین کنش داستان تو است و باید آن‌چنان آن را در داستان بسازی و موقعیت آن را فراهم کنی که ما با تمام وجود از سرباز بخواهیم که گربه را بغل کند. همیشه داستانی برای مخاطب داستان جذابی است که همان شور و اشتیاقی را که قهرمان قصه در انجام کنش اصلی داستان در مخاطب هم ایجاد می‌کند. برای داستانت از تو ممنونم و امیدوار به همین زودی داستان‌های بیشتری از تو در پایگاه نقد داستان ببینم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.