نویسنده باید صبوری پیشه کند




عنوان داستان : تنها
نویسنده داستان : کاظم رستمی

سرش را به زحمت بلند کرد دوروبرش چیزی جز خاک چیزی نبود. درد زیادی در ناحیه ی کمر و پاهایش احساس می کرد .نمی توانست پاهایش را حرکت دهد دست راستش را به زحمت سمت پایش برد. می دانست زخم زیادی برداشته است اما نمی توانست کاری کند حتی نمی توانست چشمانش را باز کند با خودش هزار جور فکرو خیال می کرد خدای من چه اتفاقی افتاده است که نمی توانم ببینم هرچه قدر به خودش زحمت می داد تا چشمانش را باز کند نمی توانست انگار در جایی گیر افتاده بود که حتی یک سکنه هم نداشت دستش را با تمام تلاشش به طرف صورتش حرکت داد دستش خونی شده بودترکش بزرگی که برداشته بود عمیق بودعمیق تر از آنچه که فکرش را می کرد.از درد به خود می پیچید و مدام آیة الکرسی می خواند .با خودش می گفت ای کاش مهدی را آورده بودم حداقل او می توانست کاری کند یا با یاسین تماس بگیرد.خدای من این چه امتحانی است که من پس می دهم...
من عذاب کدام گناه را تحمل می کنم...آفتاب کم کم بالا می آمد و درد زخم بر اثر حرارت آفتاب شدید تر می شد حتی مگس های مزاحم هم دست بر دار نبودند هیچ صدایی شنیده نمی شد انگار دشت آرام گرفته بود.به زحمت دست راستش را روی سینه جمع کرد و دست چپش که بی حس شده بود را نتوانست جرکت دهد حدود بیست سانتی متر به زحمت سینه خیز کرد اما تازه فهمید که اختیار پای راستش را از دست داده است .هیچ امیدی نداشت در این بیابان برهوت کسی جز او و خدای او نبود.
وقتی پایش روی زمین کشیده شد صدای استخوان های پایش را شنید احساس کرد استخوان های پای راستش به کلی له شده اند.چفیه را ما بین دندان هایش می فشرد تا صدایش را کسی نشنود احساس می کرد دشمن همین نزدیکی هاست.
تازه فهمید چه اتفاقی افتاده،همان خمپاره ی لعنتی به فاصله ی 30یا40 متری او به زمین خورده بود کارش را یکسره کرده بود و ترکش هایی که به او خورده بود مدام او را ضعیف تر می کرد.می دانست کرکسها انتظار مرگش را می کشند و می خواهند او را تکه پاره کنند حتی شده زنده زنده او را بخورند و به کارش پایان دهنداما از همان کودکی روزنه ی نور کوچکی در دلش روشن می شد که به همه ی مشکلات پایان می داد و او را از مشکلات می رهایند می دانست همان نور هست همه ی محاسباتش اشتباه از آب در آمده بود شناسایی این نقطه از زمین جز زخمی شدن و شکسته شدن استخوان هایش چیزی برای او به ارمغان نداشت،همرزمش حامد خدایی را نمی دانست کجاست آخرین بار که صدایش را شنیده بود در حال گفتن نصر من الله ...بود.صدای موشک های دشمن از فاصله ی نزدیک می آمد به جز صدای موشک ها صدایی نبود.قمقمه اش آب کمی داشت اما دستش نمی رسید چون چهار بندش آب برداشته بود برای بار دوم اشهدش را خواند و بیهوش افتاد فضای اطرافش در سکوت مطلق شده بود این فضا او را به یاد حرف معلم ادبیاتش می انداخت آقای بهروان تکه کلامش در جا هایی مثل اینجا آخر تاریخ است به زور نفس می کشید او بیهوش بیهوش افتاده بود و خونی که از پا و قفسه سینه اش می آمد لخته بسته بود با این حال استخوان کتفش که قسمتی از آن بیرون آمده بود دردش را چند برابر می کرد دردی که می کشید به همه ی رویاهای داشته و نداشته اش خط می کشید هنوز امید در دلش سوسو می زد و او را برای زنده ماندن ترغیب می کرد با خودش فکر می کرد الان ساعت ده است اگر گروه شناسایی دوم به منطقه اعزام شوندحتما او را خواهند دید و نجاتش خواهند داد اما فکر دیگرش به او می گفت مرد حسابی تو که در محاسبه ی اشتباه کردی؟!
فکر سوم هم به فکر دوم می گفت می شه لطفا زبان به دهان بگیری و خفه شوی من از درد دارم میمیرم. از شانس بد چشمانش هم باز نمی شد از بس خون از سرو صورت و پاها و سینه و دستش رفته بود شبیه یک میت با کفن قرمز پوش شده بود و باز اینجا حرف معلم ادبیاتش آقای بهروان یادش می افتاد "لاله ی واژگون" از زاویه عمودی که به جنازه خودش نگاه می کرد چیزی جز خون نمی دید بازبه این فکر افتاد که اگر بالگرد یا هواپیمایی از آنجا عبور کند او را خواهد دید و به او کمک خواهد کردخاک های زیر و اطرافش با خون خیس شده بودند او می بایست علامت می داد تا متوجه او شوند و گرنه از ساعت سه صبح تا حالا کسی طرف او نیامده بود ولی با چه چیزی می توانست علامت دهد؟با منور، با کلاش ، با سرو صدا؟ یادش آمد آخرین منوری که شلیک شد نزدیک رودخانه بودپس فکر منور را از سر به در کرد اما کلاش او وقتی که روی زمین افتاد آن طرف تر پرت شد.دیگر اینکه چشمانش قادر نبودند ببینند ناچار دست راستش را این طرف و آن طرف کشید دستش مگسک تفنگ را کمی دور تر جسمش لمس کرد.
در دلش از خدا تشکر کرد و به تلاشش برای نزدیک آوردن تفنگ تلاش کرد بالاخره با تلاش فراوانی تفنگ را بدست گرفت خشاب اسلحه اش تا نصف پر بود یادش آمد موقع آمدن به سگی که می خواست به او حمله کند چند گلوله ای حواله کرده بود سگ زشت و پر زوری بود اما با شلیک گلوله ای کار سگ را یکسره کرده بود یاد حرف های پدر بزرگ خدابیامرزش افتاد که می گفت حیوانات زبان ندارند اگه اذیتشون کنی اونا هم اذیتت می کنن.
با زحمت زیاداسلحه را از بندش کشید و به طرف خودش آورد باز خدا خدا می کرد خشابش خالی نباشد اسلحه گرمای زیادی داشت آنقدر زیر آفتاب مانده بود که دستش را می سوزاند اما به حرف همان نیرو گوش می داد و تحمل می کرد دعا می کرد که صدای شلیک گلوله را کسی بشنود و به کمکش بیاید با زحمت اسلحه را روی تک تیر مسلح کرد، چشمانش که نمی توانستند ببینند باید اسلحه را کمی بطرف آسمان می گرفت اما مگر می شد با چه وسیله ای باید اسلحه را رو به آسمان می گرفت؟ فکرش را به کار انداخت دوباره دستش زمین را لمس کرد و یک سنگ تقریبا 25 سانتی متری را پیدا کرد نوک اسلحه را روی سنگ خوابانید و انگشت سبابه اش را روی ماشه گذاشت و با کلمه بسم الله به ماشه فشار داد اما گلوله ای شلیک نشد خشابش تا نیمه پر بود به گمانش اسلحه گیر داشت. اسلحه را به سمت خودش کشید و قنداقش را کمی زیر شکمش برد و گلنگدن را به عقب کشید این کار دردش را چند برابر کرد چون عضلات دستش بیشتر کشیده شدند.برای بار دوم اسلحه را روی سنگ خوابانداین بار در دلش آیه ی امن یجیب را خواند و ماشه را چکانید صدای گلوله هوش از سرش برد کمی خوشحال شد چون توانسته بود یک گلوله برای نجات جانش شلیک کند اما خبری نشد کم کم ترس عجیبی وجودش را فرا می گرفت به همه ی کارهایی که کرده بود و اشتباه بود فکر می کردو به همه ی کار هایی که آرزو داشت انجام دهد و نتوانسته بود .اینجا دیگر آخر تاریخ بود ذهنش ساعت 2 بعد ظهر را نشان می داد اما هنوز از کمک خبری نبود.برای بار دوم خواست گلوله را شلیک کند این بار به سمت دیگر شلیک کرد،منتظر ماند اما باز خبری نشد،مضمون جملاتی که مادرش هنگام دعا کردن می گفت دقیقا یادش بود خدایا،خداوندا به عزت و جلال وشرفت فرزندان مرا از گرفتاری نجات بده .خدایا خداوندا من بی چیزم هر چیز هم که دارم از آن توست آن چیز که متعلق به من است و از آن توست را سالم به من بر گردان.
مشغول مرور همین دعا ها در ذهنش بود که بار دیگر یک خمپاره ی شصت به همان اطراف شلیک شد خمپاره ی شصت نشان می داد که افراد شناسایی در نزدیکی همین مکانی هستند که او زخمی شده بود به همین علت به خودش جرأت داد و در مقابل فکری که می گفت شاید اینها افراد دشمن باشند جبهه گرفت و گلوله ی دیگری به نام امام حسین (ع) شلیک کرد.این بار صدای اسلحه کلاش که روی تیر بار تنظیم شده بود به گوشش رسید.بار دیگر به رغم ترس و اضطرابی که در وجودش بود گلوله ی دیگری شلیک کرد با شلیک این گلوله صدای پوتین ها نزدیکتر می شد احساس دوگانگی می کرد اسارت یا آزادگی؟اسارت یا آزادگی؟
حتم به یقین خودش را را اسیر می دانست اما با صدای پا ها و حرف هایی که ردو بدل می شد به خودش جرأت می داد و می گفت رب یسرو لا تعسر
اگر آن ها عراقی بودند بلند تر صحبت می کردنداما آن ها آهسته حرف می زدند ،نمی شد تشخیص داد که آن ها ایرانی هستند یا عراقی.
انگار داشت خواب می دید
-یاسین یاسین به گوشم
- یاسین ما تو موقعیت هستیم....
دیگر چیزی به یادش نمی آمد عین یک فیلم که داستان در همان سکانس کات خورده بود چیز دیگری یادش نمی آمدچشم هایش باز نمی شد اما گوش هایش اولین جملاتی را که شنید این بود: آقای دکتر جلیلی مریض ما حالش چطوره؟خوب می شه؟امیدی هست؟
اولین جمله ای که گفت:من کجام؟اینجا کجاست؟حامد..حامد..و با صدای بلند می گفت:حامد،جون مادرت کجایی؟زخمی شدم به دادم برس آقای دکتر آمد بالاسرش و یک آمپول مسکن تزریق کردبا همان صدای ضعیفش حامد را صدا می کرد.
سروان خسروی فرمانده گروهان آمده بود عیادتش اما حالش خیلی وخیم بود و به حدی که دکتر ممنوع الملاقاتش کرد در همان بیمارستان صحرایی که حامد را هم سه ساعت پیش آوردند اما دیر..
حامد و مهدی همیشه با هم بودند اما این بار حامد زودتر شربت شهادت را چشیده بود و به دیدار حق شتافته بود مهدی از درد به خودش می پیچید خدا خدا می کرد خوب شود به محض تقلا کردن مهدی برای بر خاستن از تخت آرام بخش تزریق می شد تا ز دردش کاسته شود.صبح آقای بهروان هم امده بود عبادت تنها جمله ای که گفت لاله های واژگون عروجتان مبارک.آقای بهروان هم در گروهان دیگر در همین گردان بود اکثر دانش آموزان او شهید شدند مهدی که دیگر تاب ماندن نداشت فردای همان روز بر اثر جراحات زیادی که از ترکشهای خمپاره برداشته بود.
به دیدارحق شتافت دفتر خاطراتش را تا همان شناسایی نوشته بود وصیتش به من این بود فاصله ی بین انسان بودن و انسان نبودن یک چیز است اینکه نفست را بکشی و بکشی به راهی که خودت می خواهی.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای کاظم رستمی عزیز، سلام. چه خوب که دو سالی است به داستان‌نویسی روی آورده‌اید و حالا یکی از داستان‌هایتان را به پایگاه نقد فرستاده‌اید که از همفکری دوستان استفاده کنید. قرعه به نام من افتاده که در مورد داستان‌تان نظرم را بنویسم.
ما که اهل نوشتن هستیم باید نقد‌پذیر باشیم. اگر ایرادی به داستان‌مان گرفته شده و با دوباره خواندنش خودمان هم موافق آن نقد یا ایراد هستیم، در بازنویسی برطرفش کنیم تا داستان‌مان بهتر شود. آقای کاظمی دوستانه می‌گویم که بعد از خواندن داستان‌تان اول عصبانی شدم و بعد ناراحت. عصبانی شدم چون واضح بود که حتی یک بار هم داستان را بعد از تایپش نخوانده بودید. داستان پر از اشکالات تکنیکی و محتوایی و نگارشی و حتی تایپی است. برای شمایی که دو سال است داستان می‌نویسید این خوب نیست که داستان را بازنویسی نکرده‌ برای نقد فرستاده‌اید. بعدتر ناراحت شدم چون با مرور داستان‌تان در ذهنم دیدم چه ایده خوبی در سر داشتید و خام و از سر عجله و شتاب‌زده تایپش کرده‌اید و نتیجه این شده که خواننده بعد از خواندن داستان‌تان حس خوبی ندارد.
نوشتن عرق‌ریزان روح است. ایده به ذهن همه‌ی آدم‌های دنیا می‌آید ولی این که چه کسی جسارت نوشتن دارد و این راه سخت را پشت سر می‌گذارد تا اثری هنری از خود باقی بگذارد، اهمیت دارد. شما سرتان پر از ایده است. این را به راحتی می‌شود از داستان «تنها» حدس زد. اما این فکرهای اولیه برای نوشتن باید در ذهن یا روی کاغذ ورز داده شوند، پخته شوند و بعد نوشته شوند از سر حوصله. نویسنده باید صبور باشد.
«تنها» حکایت رزمنده ای است که در عملیات شناسایی به شدت زخمی شده. چشم‌هایش نمی‌بیند. همرزمش را گم کرده و نمی‌داند کجاست و به دنبال راهی است که خودش را از این مهلکه نجات دهد. این ایده‌ی خوبی است به شرط آن که خوب پرداخت شود. زاویه دیدی که شما برای داستان‌تان انتخاب کرده‌اید پر از خطا و اشتباه است. نمی‌شود فهمید که دانای کل است یا محدود به ذهن شخصیت. زاویه دید را با دقت انتخاب کنید و از همان زاویه داستان را روایت کنید که خواننده دچار سردرگمی نشود. من پیشنهاد می‌دهم به زاویه دید اول شخص فکر کنید. از نگاه رزمنده مجروحی بنویسید که چشم‌هایش نمی‌بیند و در جایی که نمی‌داند کجاست، گیر افتاده و برای زنده ماندن و بازگشت کنار هم‌رزمانش تلاش می‌کند. داستان از نگاه او و زبان او تاثیر بیشتری روی خواننده خواهد گذاشت.
جایی از داستان می‌گویید شخصیت بیهوش بیهوش شد و بعد در ادامه‌ی همین جمله می‌گویید یاد حرف معلمش افتاد از استخوان بیرون زده از کتفش درد می‌کشید و یا می‌گویید هنوز امیدی در دلش سوسو می‌زد. این اتفاقات در بیهوشی برایش افتاده؟ برای این‌که چنین اشکالاتی پیش نیاید باید طول مدت نوشتن داستان، خودتان را جای آن رزمنده‌ی مجروح فرض کنید. از نگاه او و موقعیت او همه چیز را ببینید، با او درد بکشید، مثل او فکر کنید و مثل یک مجروحی در چنین شرایطی عمل کنید. در این صورت متن همان اثرگذاری را که در ذهن شماست روی خواننده خواهد گذاشت. به عبارتی شخصیت‌تان را باور کنید تا من مخاطب آن را باور کنم.
در داستان کوتاه هر نکته، جمله یا وسیله‌ای را که وارد جهان داستان می‌کنید باید از آن استفاده کنید بخصوص اگر داستان رئال باشد. در داستان های مدرن و پست مدرن قضیه متفاوت می‌شود. شما در جایی از داستان حرف پدربزرگ راوی را پیش می‌کشید که به او می‌گفته: «حیوانات زبون ندارن. اگه اذیتشون کنی اونا هم اذیتت می‌کنن.» این روایت از پدربزرگ به چه کار داستان می‌آید؟ چه استفاده‌ای از آن کرده‌اید؟ اگر حذفش کنید اتفاقی می‌افتد و چیزی از داستان کم می‌شود؟ هر چیز اضافه‌ای که داستان را دچار اطناب می‌کند و اصلا پیش‌برنده نیست باید حذف شود تا ایجاز اتفاق بیافتد.
و اما جملات پایانی داستان. چرخشِ زاویه دید به اول شخص داریم. کسی وارد جهان داستان می‌شود و می‌گوید دفتر خاطرات رزمنده‌ای را که شهید شده در دست دارد. داستان شما واقع‌گراست پس باید تابع جهان واقع باشد. اول اینکه هیچ رزمنده‌ای در عملیات شناسایی دفترچه خاطرات ندارد. در عملیات شناسایی فرصتی برای نوشتن خاطرات نیست و اصلا این اتفاق خلاف مقررات است. اگر رزمنده‌ای که برای شناسایی رفته اسیر شود و دست دشمن بیافتد دفترچه خاطرات می‌تواند خیلی از اطلاعات را لو بدهد و دشمن از خیلی چیزها مطلع شود. دوم شما از اولِ داستان موقعیت دردآور این رزمنده مجروح را برای خواننده شرح داده‌اید و می‌گویید که چشم‌هایش جایی را نمی‌دید. بر فرض هم که در شناسایی دفترچه خاطرات همراهش بوده و ماجراها را یادداشت می‌کرده. برای شما که خالق این روایت هستید باورپذیر است که مجروحی که چشم‌هایش نمی بیند و در موقعیت بسیار بدی است خاطره نوشته باشد؟ باز هم می‌گویم خودتان را جای شخصیت داستان بگذارید. زاویه دید اول شخص بسیاری از مشکلات داستان شما را حل می‌کند. مردی قبل از شهادت موقعیتش را برای خواننده توصیف می‌کند و بعد به شهادت می‌رسد. هیچ نیازی به مطرح کردن دفترچه خاطرات و چیزهای دیگر نیست. حتما امتحانش کنید.
آقای رستمی عزیز، این‌ها را نگفتم که از نوشتن دل‌سردتان کنم. شما می‌توانید داستان‌نویس خوبی باشید به شرط آنکه قدر ایده‌هایتان و نوشتن را بدانید و صبور باشید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بنویسید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.