در سایه ماندن شخصیت‌ها




عنوان داستان : وقتش رسیده بغلم کنی
نویسنده داستان : هدیه مدنی

روی سنگ قبر بزرگ نوشته شده: شیده. صداش می‌کنم که حامد بیا اینجا. ببین چه سنگ قبر قشنگی. از ردیف قبرها رد می‌شه و دقت می‌کنه پایش روی سنگ‌ها نذاره. زیر پامون دو یا سه طبقه مرده خوابیده که اکثرشون سال‌ها از پوسیده شدنشون می‌گذره. بهم می‌رسه و بلند می‌خونه «در اینجا شیده در آغوش مادربزرگش آرام گرفته.» به سنگ قبر خاکستری رنگ نگاه می‌کنه و نگاهش رو روی شکل طوماری سنگ می‌چرخونه. من به صورتش نگاه می‌کنم. به چروک ملایم اوایل چهل سالگی که کنار چشم‌هاش جا خوش کرده. به جویدن آرام لب که وقت دقت کردن، سرعت بیشتری پیدا می‌کنه و سعی می‌کنم وسط اون همه رایحه‌ی نیستی، بوی تن سالمش رو استشمام کنم.
سی و دو سالمه و هنوز از دوست داشتن می‌ترسم. هنوز جرئت ندارم وقتی اینطور خورشید به صورت نیمه تراشیده‌ی وحشی‌اش می‌تابه، انگشت‌هام رو جلو ببرم و صورتش رو لمس کنم. به جاش به سرش نگاه می‌کنم که کمی هنوز رو به سنگ قبر خم شده و به نوشته‌ی نستعلیق سیاه نگاه می‌کنه. نور روی صورتش افتاده و با نوک سیبیل‌هاش بازی می‌کنه و کمی رنگ روشن‌تری بهشون داده. خال گوشتی کنار گوشش روی صورتش سایه انداخته و گاه به گاه اون چال گونه‌اش خودنمایی می‌کنه و دل من بیشتر می‌ریزه.
اینبار می‌خواهم رابطه‌ی دوستیمون رو تغییر بدم. دیگه از این رفاقت محض بیزارم. وقتش رسیده که بعد از دو سال و هشت ماه و بیست و یک روز از آشناییمون، وارد فاز جدیدی بشیم. برای همین ازش خواستم قبل از اینکه پاییز برسه و من درگیر کار مدرسه شم، بیاییم و مزار مادربزرگم رو پیدا کنیم. از روزی که پیشنهادم رو قبول کرد، هفده شب تخیل کردم و خودم رو دیدم که چطور خاک رو پیدا میکنم، کنارش زانو میزنم و از توی کیفم بطری آب و گلاب رو در میارم و سنگ رو میشورم و براش از خودمون میگم. دوستش دارم. مخصوصا وقتی ساکته و اومدم همین‌جا، تا با صدای بلند بهش بگم.
سرش رو بالا میاره و میگه: «این از عاقبت شیده، خونه‌ی بعدی تو کجاست پس لیلا؟» یک لحظه مکث می‌کنم و میانه‌ی گلوم یک سنگ کوچک شکل میگیره. به زور قورتش می‌دم و میگم «باید باز بگردیم. بالای مزارش یه کاج کوچیک کاشته شده.» با تعجب ابروهاش رو بالا می‌ندازه و به اطرافمون نگاه می‌کنه که به اندازه‌ی یک جنگل کوچک درخت داره. چهل دقیقه رانندگی کردیم و از شهر خارج شدیم و حالا که انقدر به مزار مادر جون نزدیکیم، من ترسو شدم. می‌ترسم سنگ رو پیدا نکنیم. می‌ترسم پیداش کنیم و ببینیم شکسته شده یا از اون بدتر، اون قدر کثیف شده که یک بطری آب برای تمیز شدنش کافی نباشه.
ما همیشه از خانواده‌ی اون صحبت می‌کردیم. خواهرش. عمه‌اش. حتی مراسم عروسی پسر خاله‌اش. این اولین باره من از خودمون حرفی می‌زنم. از هفده سالگی تلاش کرده بودم از خانواده فاصله بگیرم و حالا می‌دیدم شبیه برگ سرخسی شدم که هاگ زیادی حمل می‌کنه اما به گیاهی وصل نیست. در دست باد سرگردان مونده‌ام و امکان اینکه از کسی بار بگیرم و امتداد پیدا کنم وجود نداره. حالا اومدیم اینجا که از من حرف بزنیم و می‌خوام که بعدش به ما برسیم. نگرانم و می‌ترسم وقت کم بیارم. همین الان هم معلومه از اومدنش پشیمون شده و دلش می‌خواد زودتر برگردیم. دوباره راه می‌افتم و برای بار اول شجاعت پیدا می‌کنم تا صدای بلند بگم چرا مادر جون هیچ وقت من رو دوست نداشت.
من نوه‌ی ناسازگاری بودم. مادر جون دلش دختربچه‌ی محجوبی می‌خواست که برای یک شکلات ساده هر بار صورتش رو محکم ببوسه و عروسک بازی کنه و لبخند‌های احمقانه بزنه. من اسب سالمی بودم. سرکش و وحشی. اجازه نمی‌دادم کسی موهام رو ببنده یا بهم افسار بزنه. از ابتدای صبح یک‌سره می‌دویدم و شلوغ می‌کردم. زخمی می‌شدم و فقط از حشره می‌ترسیدم. مادر جون همه‌ی اینها رو می‌دونست. گاهی که صدام قطع می‌شد سر می‌رسید و مورچه یا سوسک ترسناک روبروم رو می‌کشت و در بقیه‌ وقت‌ها، بهم سرکوفت می‌زد که تو چرا ظریف نیستی و ملاحت نداری؟ مگه میشه یه روز کسی از تو با این کارهات خوشش بیاد؟ اون وقت‌ها فکر می‌کردم حق داره و اون از اینکه کره‌ی جدید خانواده انقدر شبیه نریان شده حرص می‌خورد. برای همین عید به عید گاهی به زور ماچ آب دوغ خیاری گوشه‌ی لپم می‌گذاشت و من با حسرت بقیه‌ی دخترها رو نگاه می‌کردم که لای دست‌های قدرتمند اون بدن تپل و کوتاه و احتمالا نرم، چلانده می‌شدند.
از روی سه تا سنگ قبر یک شکل سیاه سه نفره می‌پرم. براش می‌گم مزار مادرجون هم دو نفره است. گلین خانوم سی و دو سال بعد از مادرش فوت شده بود و حالا روی سنگ، اسم مادر و دختر کنار هم نوشته شده. می‌پرسه اسم مادرشون چی بود و من جواب سوالش رو نمی‌دونم. مادر جون که از دستمون رفت من انقدر هنوز عصبانی بودم که نخواستم تا قبرستان بیام. فقط مراسم مسجد رو رفتم و سعی کردم ساکت و مثلا عزادار یک گوشه بشینم. اون روزها بیشتر دلخور بودم از اینکه رفته بود و فرصت نکرده بود بهم بگه که دوستم داره. فرصت نکرده بودم بهش بگم دوستش دارم. بدتر از اون، فرصت نکرده بودیم هم رو دوست داشته باشیم. انگار من از امتداد شکمش نبودم. سنگ رو هیچ‌وقت ندیده بودم و خجالت می‌کشم که حالا حتی اسم مادر مادربزرگم یادم رفته و همین، بیشتر از قبل بهم احساس بی‌ریشگی میده.
صدام میکنه که لیلا، بیا اینجا. پیداش کردم. از روی سه ردیف سنگ قبر رد میشم که پر از پدر بزرگ و جوان ناکام و مادر فداکاره. بهش میرسم و میبینم نوشته شده گلین بانو و جان‌جان خاتون. خودشون هستن. دیگه رسیدیم. به درخت کاج بالای سنگش نگاه می‌کنم و حسودیم میشه. حتما تا حالا ریشه هاش به بدن مادربزرگ رسیده. دورش خودش رو پیچونده و با بدن یکی شده. لال میشم. زانو میزنم. به درخت کاج دست میکشم و با نامربوط‌ترین شروع ممکن، سعی می‌کنم حرف بزنم. «میدونی، خانواده‌ی ما هم شبیه این درخته.» می‌خنده و میگه یعنی سوزن دارین و سنگ توی گلوم دوباره کلوخه می‌بنده. سرم رو زیر میندازم به ردیف مورچه‌های روی زمین نگاه می‌کنم و روی سنگ مادربزرگ، دو قطره خیسی شکل میگیره.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. بیشتر از این‌که داستان شما داستان خوبی باشد به نظرم آمد که شما نویسنده خوبی هستید. این شد که برگشتم و به سابقه داستان‌نویسی شما دقت کردم. به نظرم کمتر از دو سال برای نوشتن چنین داستانی کم است. قبل از این که شروع کنم به گفتن از داستان شما، می‌خواهم حرف مهم‌تری را به شما بگویم. داستان نوشتن را جدی بگیرید، شما به زودی تبدیل به نویسنده‌ی بسیار خوبی خواهید شد.
اولین مساله‌ای که دوست دارم به بهانه داستان شما در مورد آن صحبت کنم، زبان است. زبان اولین پل ارتباطی داستان است، چیزی که در همان پاراگراف اول می‌تواند مخاطب را پس بزند یا که او را با داستان همراه کند. زبان داستان باید متناسب با طرح داستان انتخاب شود. به نظرم میان طرح داستان شما و زبان داستانتان هماهنگی وجود دارد که باعث می‌شود مخاطب همراه داستان حتی اگر ارتباط زیادی با طرح داستان شما برقرار نکند. به نظر زبان محاوره برای این داستان انتخاب به‌جا و هوشمندانه‌ای بوده است. اما مساله بعدی این است که شما به عنوان نویسنده چه‌قدر از پس زبان داستانتان برآمده‌اید؟ برعکس چیزی که همه فکر می‌کنند، زبان محاوره نسبت به زبان معیار زبان پیچیده‌تری است و استفاده از آن مهارت بیشتری را می‌طلبد. برای این‌که زبان داستان شما سلامت باشد در درجه اول باید یک‌دست باشد. منظورم از یک دستی این‌ است که به عنوان مثال در همین داستان وقتی انتخاب کردید که زبان داستانتان محاوره باشد دیگر هیچ‌وقت نباید زبان داستان شما به سمت معیار میل کند. به نظرم شما در تمام داستان محاوره مانده است و این خودش جای تبریک دارد. شما از پس کاری برآمده‌اید که حتی بسیاری از نویسندگان حرفه‌ای هم نمی‌توانند کم‌نقص آن‌را اجرا کنند.
مساله دوم شناخت دایره واژگان این شکل از زبان است. این‌که دایره واژگان این زبان را بشناسید و از همان دایره استفاده کنید. جز یک یا دو مورد، شما از دایره واژگان زبان و لحنی که راوی شما ساخته است تخطی نکرده‌اید. دقت کنید که این مساله باید یا نباید نیست، فقط به این کمک می‌کند که داستان شما از ریتم نیفتد. به عنوان مثال استفاده از ترکیب غیرداستانی «فاز جدید» در صحبت‌های راوی، برای چند لحظه من را از داستان شما جدا کرد. به نظرم این ترکیب برای این راوی ترکیب مناسبی نبود. وقتی که زبان داستان و به دنبال آن لحن راوی کم‌عیب و نقص باشد بخش قابل توجهی از شخصیت‌سازی راوی به همین زبان و لحن برمی‌گردد و در سایه زبان و لحن شکل می‌گیرد. به واسطه همین زبان و لحن کم‌عیب و ایراد شخصیت راوی شما نسبت به دو شخصیت دیگر بهتر ساخته شده است و مانند آن‌ها در سایه نمانده است. اما نکته مهم بعدی توجه به سایر عناصر داستان در کنار زبان است.
معمولا توجه ویژه به یکی از عناصر داستان باعث این مساله می‌شود که نویسنده از سایر عناصر داستان غافل بماند. البته در داستان شما این مغفول ماندن نویسنده از سایر عناصر بیشتر از این‌که به توجه شما به زبان داستان برگردد، به طرح داستان برمی‌گردد. فکر می‌کنم که طرح داستان شما نقاط مبهمی زیادی دارد که حتی خود شما هم به عنوان نویسنده زیاد در مورد آن‌ها نمی‌دانید. منظورم این است که این نقاط به این علت مبهم باقی نمانده‌اند که شما به آن‌ها نپرداخته‌اید بلکه به این علت مبهم باقی مانده‌اند که شما هم شناخت زیادی از آن‌ها نداشته‌اید. یک مساله، مساله فضای داستان شماست. قبرستان مکان دراماتیکی است و همین دراماتیک بودن این مکان است که کار نویسنده را راحت می‌کند. شما در همان ابتدای داستان به مساله توجه کردید و داستان را با قبر شیده نامی شروع کردید و این انتظار را در من مخاطب ایجاد کردید که عنصر مکان در این داستان بخشی از بار درام داستان را به دوش خواهد کشید اما بعد از همان یکی دو پاراگراف اول شما کاملا فضای داستان را از یاد بردید و دیگر هیچ استفاده‌ای از آن نکردید. این انتظاری که در من مخاطب ایجاد کردید و بعد به آن بی‌توجه ماندید باعث شد که آن‌طور که باید نتوانم از داستان شما لذت ببرم. اما مساله بعدی سایر شخصیت‌های داستان جز راوی هستند. ما مرد داستان را نمی‌شناسیم، نه راوی چیز زیادی از او به ما می‌گوید و نه او با کنش‌هایش این اجازه را به ما می‌دهد که کمی بیشتر با او آشنا شویم به همین او تبدیل به شخصیت ناکارآمد در داستان شما می‌شود. به نظرم او باید بیشتر از این در داستان صحبت کند یا اگر شخصیت کم‌حرفی دارد راوی باید با پرحرفی‌اش بیشتر او را به بشناساند. مرد داستان شما بود و نبودش در داستان زیاد فرقی نمی‌کند گمان می‌کنم این مساله هم بیشتر از این که به کم‌کاری شما در شناساندن شخصیت راوی برگردد به عدم شناخت شما از طرح داستان. هم شخصیت مرد داستان و هم شخصیت گلین بانو به نظر در باید بیشتر از این داستان شما حضور داشته باشند تا داستان برای مخاطب معنا و مفهوم بیشتری پیدا کند.
و اما طرح داستان. یک مرتبه داستانتان را به ساده‌ترین زبان و ممکن و در کوتاه‌ترین زمان برای خودتان تعریف کنید. به نظرم یک خطیِ داستان شما می‌شود این‌که دختری برای این‌که ارتباط عاطفی‌اش با معشوق وارد مرحله جدی‌تری بشود او را به سر خاک مادربزرگش می‌برد. به نظرم این یک خطی داستان شماست. اگر همین یک خطی را برای شخصی بازگو کنید او سوالاتش زیادی از شما خواهد پرسید؛ سوالاتی مثل این‌ها: مگر این دختر پدر و مادر ندارد؟ چرا باید رفتن به آرامگاه مادربزرگ ارتباط آن‌ها را وارد مرحله مهم‌تری کند؟ یعنی پسر تا به حال هیچ‌چیزی در مورد خانواده دختر نمی‌دانسته است؟ سوالات زیادی هست که به قبل از ارتباط راوی و بعد از ارتباط او برمی‌گردد. طبیعی است که داستان شما باید به بیشتر این سوال‌ها و یا حداقل مهم‌ترین این‌ها پاسخ بدهد اما داستان شما هیچ اطلاعاتی در این رابطه به مخاطب نمی‌دهد و به همین خاطر مخاطب هیچ‌وقت سر از داستان راوی شما در نخواهد آورد و هیچ‌وقت با او ارتباط برقرار نخواهد کرد. به نظرم این مساله به این خاطر است که شما زیادی راوی را می‌شناسید یا که از یک مساله شخصی می‌نویسید. معمولا وقتی راوی داستان خوب است اما داستان پا نمی‌گیرد نویسنده راوی را زیاد می‌شناسد و فرضش براین است که مخاطب هم زیاد راوی را می‌شناسد و به همین‌خاطر کم‌تر در مورد چیزهایی که برای خودش واضح و مبرهن است صحبت می‌کند. داستان شما وقتی داستان موفقی است که من به عنوان مخاطب همان‌قدری از آن سر در بیاورم که راوی داستان شما سر در می‌آورد. شما در ساختن شکل ارتباط راوی با اطرافیانش موفق عمل نکرده‌اید در صورتی که تمام داستان بر مبنای همین ارتباطات راوی شکل گرفته است. تا وقتی که ما این ارتباطات را نشناسیم یا به شکل ساده‌تر جواب آن سوال‌های وارد به طرح داستانتان را به بهانه داستان نفهمیم، داستان شما داستان موفقی نیست. چون زیادی شخصی است و همین شخصی بودن است که به مخاطب اجازه همراهی با داستان را نمی‌دهد. برای شخصی زدایی باید بیشتر در مورد دغدغه روایت و فلاش بک‌ها بیشتر توضیح بدهید. امیدوارم که این داستان را بازنویسی کنید و به همین زودی نسخه بهتر و کامل‌تری از آن‌را بخوانم و لذت ببرم. باز هم تاکید می‌کنم؛ مهم‌ترین حرفی که به شما زدم این بود که داستان نویسی را جدی بگیرید. بهتر است از میان تمام حرف‌های من همین یکی یادتان بماند.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.