عادت‌های بد نویسندگی




عنوان داستان : ویروث ِ زندگی
نویسنده داستان : مهدی بایگی

دو ساختمان بلند،بین یکدیگر سایه ای سرد و کوچه ای باریک و خاکستری رنگ پدید آورده اند.گویی قبل از ساخت آنها، کسی در این بین،راهی برای پله های اضطراری در نظر گرفته است.کوچه ای تنگ و عجیب.آدم دلش می خواهد بدون هدف وارد آن شود و گاهی انتهای مسیر هیچ اهمیتی ندارد.اگر برفی ببارد، بلافاصله تمام عرض کوچه را می پوشاند.بعد لایه ای از برف،شبیه امواجی خروشان که به سخره ای بکوبند،می خواهند از دیواره های آجری قرمز رنگ بالا تر بروند،ریز برف ها درست همانند پیچک هایی که سطح دیواره ها را پوشانده،همه چیز را به سرعت می پوشانند. اینجا هرگز قرار نیست هیچ تابش دلسوزی،بعد از یخبندانی منصفانه،برف و یخی را ذوب کند.پله های فلزی سفید رنگی روی سطح دیواره های بلند هر دو ساختمان نصب شده.گاهی پیچک های خشک شده که اکنون دیگر لانه ی مارمولک ها هستند،سطح فلزی نرده هایشان را،شبیه به یک نقاشی ِ سرد از طبیعت پوشانده اند.ساختمان هایی که می توانستند هتل باشند.اما نمی شود سوزش آتشی را در آنها دید و گریختن از پله های فلزی سفید را در آن لحظات بحرانی، باور کرد.کوچه ی باریک با عرض ِ سه متر و طول بیست و پنج متر.به انتهای کوچه که می رسید،ابتدا چهار قدم پیاده رو و بعد خیابان شروع می شود.کوچه ی باریک از ابتدای خیابان شانزدهم شروع می شود و بعد از تی کردن طول آن به صورت پله کانی به خیابان هفدهم می رود.گاهی پیر مردی که نبش آن سیگار می فروشد،بعد از دادن باقیمانده ی پول با لبخند می گوید: یک میان بر برای کوتاه کردن راه،هان؟!.
دختری آشفته و مردی که به تازگی آشفتگی اش را از دست داده و شادابی کاذبی را مدام در رفتارش نمایان می کند، در انتهای کوچه،درست رو به روی خیابان هفدهم،روی پله ی سوم نشسته اند.هر دو به خیابانی که کم کم شلوغ می شود زل زده اند.آنقدر غرق در اعماق تفکرات خود هستند که هیچکدام بیاد ندارند دقیقآ چه مقدار زمان رفته است.
دختر دستش را زیر چانه اش گذاشت و به طرف مرد شیک پوش سرش را به آرامی چرخاند.بعد موهای نرم و بلند اش از نیم رخ صورت،به آنطرف دیگر،سمت خیابان، سرازیر شد.کمی به صورت زیبای مرد نگاه کرد و بعد لبخندی تلخ.،در همان حالت که برای جاری شدن کلام بسیار دشوار است،بسختی گفت:شما در انتظار کسی هستید؟
مرد بدون آنکه بطرف دخترک برگردد،در حالی که به مغازهای آنطرف خیابان خیره است،می گوید:مگر شما نیستید؟
دختر خنده ای زد و گفت:من دنبال مادرم آمدم،ماه گذشته در این خیابان گمش کردم.
مرد گفت:منضورتون اینه که اون شما رو گم کرده؟
ــ نه،گفتم که من اون رو گم کردم.
دختر بعد از آنکه مرد چیزی نگفت و علاقه ای به ادامه ی این بحث هم نشان نمی داد به ناچار مجددآ برای باز کردن دری برای گفتگو،نفس عمیقی کشید و گفت:اگر شما در حال حاظر عصبی هستید و من رو یک دختر پر حرف تصور می کنید،حتمآ همینطوره، اما بگذارید بگم که من احتمالآ خوب شروع نکردم.
بعد مرد لحظه ای بلند شد و از وجود اجزاع داخل جیب های تنگ اش اطمینان حاصل کرد و مجددآ نشست و اینبارچیزی نگفت فقط سیگاری آتش زد و قرصی را هم به همراه دود سیگار پایین داد و گلویش را بشدت متورم کرد،می توانستی بفهمی که از این کار چقدر لذت برد،گویی به هیچ عنوان حظور دختر را حس نمی کرد و همین باعث شد دخترک کمی بغض کند و در همین حالت که به حرکات عجیب مرد زل زده است،به طور اندوه گینی بگوید:حرف زدن با یه معتاد؟درست میگم؟..مرد تنها سری تکان داد،از آن مردها ست که بی نهایت حفظ ظاهر برایشان مهم است،دست مال کوچکی از قبل پهن کرده و روی آن نشسته، گاهی هم در آینه ی کوچکی خود را نظاره می کند.دختر بی نهایت از این روند ِ بی رحم و غیر منصفانه شکایت داشت و نا امید از اینکه بتواند مادرش را بیابد،سرش را بطرف خیابان چرخاند و در همان حال گفت:مادرم درست می گفت،حرف زدن با یک مرد معتاد و در حال مصرف،اصلآ شبیه به تنهایی نیست.
مرد سرش را به طرف صورت نیم رخ دختر چرخاند و پرسید:شما چیزی گفتید؟
دختر اینبار توجهی نکرد و در ادامه گفت:بلکه این خود تنهایی است..در آخر خواهی دید که تنها خودت اینجا نشستی.
مرد بدون آنکه متوجه شود که کنجکاو شده است، دوباره پرسید:شما گفتید،درست در همین خیابان؟
دختر سری به تآیید تکان داد.
و مرد کمی در خود فرورفت و بعد از لحظه ای گفت:من معتاد نیستم،
ــ کی اهمیت میده.
مرد بدون اراده خندید،ــ بله درسته..همینطوره،کی اهمیت میده.
دختر به مرد نگاه کرد و گفت:زن ها اهمیت میدن..
ــ زن ها اووبله درسته..اونها قابل احترام اند.
ــ شما به چی اهمیت میدین؟منضور من، غیر از خودتون ِ.
مرد لبهای کم رنگ اما ریز و جذابش را به هم کشید و دیگر چیزی نگفت.اما لحظه ای که از روی کنجکاوی نگاهش به صورت دختر افتاد،برانگیخته شد و لحظه ای در همان حالت ماند.این اولین بار بود که نگاهش بطور مستقیم به چهره ی دختر افتاد،دختری جوان که برعکس مرد نشانی از قافل گیری در چهره نداشت،دختر کم کم دستش را به نرمی جلوی لبها و زیر بینی اش برد،آنقدر آهسته که نمی شد حرکت صورت و دستش را به آسانی از یکدیگر تفکیک کرد و باز به خیابان رو به رو خیره شد. مرد نیز کمی شکه شده بود،در همان حالت و به آرامی گفت:عجیب است،
بعد دختر جوان یکدفعه صورتش را که هنوز بطور کامل نچرخانده بود مجددآ برگرداند و با تعجب چشمانش را به چهره ی بی تفاوت اما متفکرانه ی مرد دوخت،سری تکان داد و دو باره به همان حالت برگشت،دخترک میدانست که چه چیز در حال رخ دادن است،حتی میدانست که دقیقآ چه چیز عجیب است.
مرد ادامه داد:تو بسیار شبیه به زنی هستی که من اون رو می شناسم!بعد از آنکه جمله اش تمام شد حالت مرد،به نرمی تغییر کرد و حتی چهره اش در حال گفتن این جمله قبلآ دگرگون شده بود،گویی آشفتگی از دست رفته اش را باز یافت و بعد از اتمام حرفش لحظه ای در خود فرو رفت.دخترک به طرز مشکوکی دیگر پریشان بنظر نمی آمد،این را مرد در لحظاتی که کم کم به سختی می گذشت،با نگاه های پنهانی و زیر چشمی متوجه شد.هوا کم کم رو به سردی رفت و عقب نشینی کوچه ی تنگ و باریک همه چیز را سرد تر می کرد، طوریکه بشدت لبهای دختر تکان می خوردند،چشمانش نیز ظاهر مرد را برای دیدن چیزی جستجو می کردند،شاید چیزی را که نمی شود یافت،چیزی که بی نهایت به همه چیز شبیه است، به همه کس،حتی همه جا هست.حقیقتی که عجیب نیست بلکه بسیار تلخ است...دقایقی هر دو سکوت کردند و درست بعد از آنکه دخترک به آن مرد فرصتی برای فکر کردن داده بود،بالاخره گفت:اما شما هرگز شبیه به مردهایی که من تابحال دیده ام نیستید،میدانید؟هرگز نیستید..اصلآ شبیه به هیچ مردی نیستید.
مرد همچنان متحیر از شکی بود که در دلش افتاده و در همان حالت گفت:شاید برای اینه که من هنوز پدر نشدم.
دختر: پدر،نه این ربطی به پدر شدن نداره.
ــ پس به چی ربط داره؟
ــ من نمی دونم،منکه مرد نیستم.
ــ پدرتان چطور؟او شبیه به مرد هاست؟
ــ خیر،برای همین مادرم را گم کردم..
مرد کمی گیج بنظر می رسید،بطرز عجیبی از اینکه به ساعتش نگاه کند،اکراه داشت.فقط به اطراف نگاه می کرد و سعی داشت برخیزد و آنجارا ترک کند.اما نمی دانست که به چه دلیل نمی تواند این کار را همین حالا انجام دهد.شاید هنوز دخترک به سوالش جواب نداده بود.شاید هم مرد هرگز سوالی نپرسیده بود.مرد اینبار با جدیت بیشتری گفت:تصور میکنم که،شما من را می شناسید.
ــ بله می شناسم..شما هم متوجه شدید که من کی هستم.
ــ نه دقیقآ..و بعد پرسید:شما گفتید مادرتون رو درست ماه گذشته در همین خیابان گم کردید؟
ــ بله..درست در همین خیابان.
ــ خب،من بیاد ندارم که در آن روز کجا بوده ام.
ــ شماهم در همین خیابان بودید.
ــ عجب!!
مرد دوباره سیگاری روشن کرد و آن را لای انگشتان دست و دستش را روی پیشانی اش قرار داد.دختر جوان که کشمکش مرد را نمی توانست درک کند،کمی سر ذوق آمد و احساس نزدیک شدن به پیروزی داشت.بحثی را که بد شروع کرده بود،داشت بخوبی تمام می کرد، با این تفاوت که اینبار نمی توانست نتیجه اش را حدس بزند.همهمه های غیر قابل فهم کم کم داشتند به کلمات تبدیل می شدند. کلماتی واضح و قبل از هر چیز صدای قدم ها می آمد. خیابان کم کم شلوغ تر شد طوری که اگر هر چند ثانیه یک بار سری به عقب بر گردانی،یک سایه در خیابان شانزدهم، عرض کوچه ی باریک را با سرعت تی می کند.از همان ساعات اول صداهایی در دوردست بودنداما رفته رفته نزدیکتر شدند بعد مرد دوباره شبیه به دیوانه ای به ساعتش نگاهی انداخت،اجزاء صورت دخترک نیز بکلی خشک شده اند و به سوالاتی که اکنون در ذهن مسمومش می پروراند،هیچ واکنشی نشان نمی دهند بنابراین قدری بی تفاوت بنظر می آید در حالی که واظح است که از درون خودش را می خورد.
دخترک نفس عمیقی کشید، بالاخره از جا بلند شد و گفت: ببخشید،من بطور مشکوکی انتهای همه چیز رو درست حدس می زنم...
اما مرد نگذاشت حرف دختر کاملا تمام شود و بلافاصله گفت:من شما رو می شناسم.
دختر از قبل شنیدن این جمله را نیز حدس زده بود، بنابراین بدون توجه ادامه داد:و این همون چیزیه که ازش می ترسیدم.اینکه شما رو با ناراحتی ترک کنم...من میدونم که نباید مزاحم شما ها باشم،چون من مزاحم هستم.
چشمان مرد کمی خیس تر از لحظاتی شد که هنوز این حرف را از زبان دختر نشنیده بود...نتوانست تحمل کند،گفت:منضورتان از شماها چه کسانی اند.
ــ خوب میدانید منضور من چه کسانی هستند.
مرد دیگر نمی دانست باید به چه چیز فکر کند،نمی توانست متمرکز شود.دخترک نیز از شروع این بحث ناراضی بود و میدانست که بجایی نخواهد رسید.یک سوال بزرگ ذهن مرد را آزار میداد،سوالی که نمی شود آن را به راحتی پرسید. اگر جواب همان باشد که باید،وحشت ناک است و اگر هم نباشد یا جواب دروغ است یا سوال اشتباهی و در زمان نادرستی مطرح شده است.
دخترک از سکوت مرد دیگر به سطوح آمد و چشمانش پر از اشک شد و صدایش به لرزه افتاد، بالاخره فریاد زد:وقتی کسی که کنارش نشستی خودش رو با وجود تو، تنها می بینیه... درست از همون لحظه توهم تنها میشی،من و پدرم تنها شدیم چون مادرم رو گم کردیم.
مرد در حالی که شرم داشت و سرش را نمی توانست بلند کند فعلآ جمله ای را هم بر زبان نمی آورد.می توانستی بفهمی که چقدر آرزو دارد ناپدید شود یا زمین شکاف بخورد و او را ببلعد.
کم کم صدای قدم هایی آشنا آمد،آنقدر کوچه خلوت است که می توانستید از روی صدا، قدم آخر را در مکان دقیقش تصور کنید اینکه قدم بعدی،کدام است و آیا ورود صاحبش را به کوچه ی باریک نوید میدهد؟.بالاخره زنی وارد کوچه شد،زنی که بی نهایت به دختر جوان شبیه است.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. داستان شما به بیشتر آفت‌های ادبیات داستانی ایران مبتلاست. ولی من در پشت داستانی که ایرادهای زیادی به آن وارد بود نویسنده خوبی را دیدم. نویسنده‌ای که با تلاش و ممارست می‌تواند به همین زودی زود جایی در ادبیات داستانی ایران برای خودش دست و پا کند. این داستان داستان درخشانی نیست، مشکلات زیادی دارد اما به من می‌فهماند که نویسنده آن آتیه روشنی دارد. البته به شرطی که داستان‌نویسی را جدی بگیرد و با تلاش و تمرین بعضی از عادت‌های بد نوشتنش را کنار بگذارد.
راستش را بخواهید بیشتر داستان‌های ایرانی یا شبیه به داستان‌های پنجاه سال پیش خودمان هستند یا شبیه به داستان‌های ترجمه می‌شوند. همین حالا زبان داستان شما شبیه به زبان ترجمه است. انگار که این داستان از زبان دیگری به زبان فارسی برگردانده شده است. برای داستانی مانند داستان شما که درونمایه‌ای کاملا احساسی دارد این زبان به هیچ‌وجه زبان مناسبی نیست. این را به این خاطر می‌گویم که معمولا در ترجمه زبان به یک زبان دست دوم تبدیل می‌شود انگار که ما در مسیر صدای راوی یک فیلتر داریم و دیگر داستان را نه از زبان خود راوی که از زبان یک راوی دست دوم می‌شنویم که پیش از ما داستان را شنیده و حالا برای ما به زبانی قابل فهم تبدیل می‌کند. طبیعی است که این فیلتر احساسات کمتری را به من مخاطب تبدیل می‌کند. به عنوان مثال اگر شما داستان گتسبی بزرگ را به زبان اصلی خودش با احساسات ناب‌تر و بی‌واسطه‌تری سر و کار دارید اما در نسخه ترجمه آن کمی از این احساسات توسط آقا یا خانم مترجم به هدر رفته و شما با خوانش شخصی‌تری از این داستان مواجه هستید. در مورد داستان ترجمه چاره‌ای نیست و ما باید به این داستان دست دوم تن بدهیم اما در مورد داستان شما باید بگویم این شباهت به زبان ترجمه و این دست دوم بودن زبان هیچ کمکی به داستان نمی‌کند و لطمه زیادی هم به آن می‌زند. درست مانند خانه‌ای که درست عایق نشده باشد. داستان شما هم مانند این خانه احساساتی را که راوی باید به سختی برای مخاطب بسازد به راحتی از دست می‌دهد. بهترین رویکرد برای فرار از این زبان ترجمه این است که یک مرتبه داستان را به ساده‌ترین زبان ممکن بنویسید. اصلا با خودتان فکر کنید که هیچ‌کس قرار نیست این داستان را بخوانید و شما این داستان را فقط و فقط برای خودتان می‌نویسید. حالا که فقط و فقط قرار است خود شما خواننده این داستان باشید پس دیگر لازم نیست که به ورطه زبان بازی بیفتید. داستان را به ساده‌ترین شکلی که می‌شود نوشت برای خودتان بنویسید، فارغ از هر زبان عجیب و هرگونه آرایه ادبی و غیر ادبی که به ذهنتان می‌رسد. وقتی که داستان تمام شد آن‌را با همین نسخه‌ای که برای نقد فرستاده‌اید مقایسه کنید. کدام‌یک داستان را بهتر منتقل می‌کنند. کدام‌یک به داستانی که در ذهن شما وجود داشت شبیه‌تر است؟ جواب این سوال را بدون هیچ تعارفی به خودتان بگویید. من از همین حالا جواب این سوال را می‌دانم.
نکته بعدی مساله مکان داستان شماست. نمی‌دانم این چه عادت بدی است که ما در داستان فارسی داریم. از عوض کردن مکان داستان می‌ترسیم. انگار که شبیه سینمایی‌ها لوکیشن داستانمان را اصطلاحا آفیش می‌کنیم و برای این آفیش کردن پول می‌پردازیم. چرا همه ما عادت کرده‌ایم داستان را در یک نقطه شروع کنیم، در همان نقطه پیش ببریم و در همان نقطه به پایان برسانیم وقتی‌که عوض کردن جا و مکان هیچ هزینه‌ای برای مای نویسنده ندارد؟ چرا تمام داستان شما در همان کوچه باریک شکل می‌گیرد؟ چرا این کوچه باریک که درابتدا جزئیاتش این‌قدر موشکافانه توسط راوی بیان می‌شد در میانه داستان از دست رفت و راوی دیگر کوچه و سایه و برفش را فراموش کرد. از جزئیاتی که در ساختن کوچک توسط راوی به من مخاطب داده شد در کجای داستان استفاده شد؟ یعنی من به عنوان مخاطب داستان شما چرا باید یک پارگراف کامل در مورد این کوچه می‌خواندم وقتی که در ادامه داستان استفاده‌ای از این مختصات نشد یا اگر شد این‌قدر شخصی بود که من از آن سر در نیاوردم؟
اما مساله بعدی؛ چرا ما دوست داریم با تمام داستان‌هایمان مخاطب را شگفت زده کنیم؟ چرا فکر می‌کنیم داستان برای مخاطب مانند یک پازل است؟ باید قطعاتش را از لا به لای داستان‌ پیدا کند و به هم بچسباند و به اسرار و رموز داستان پی ببرد. چرا فکر می‌کنیم تمام زورمان را باید برای پاراگراف نهایی داستان نگه داریم؟ این‌که فکر کنیم تمام داستان‌های دنیا با همین چهارچوب ساخته می‌شوند درست است؟ پس چرا ما تمام داستان‌هایمان را با همین چهارچوب می‌سازیم؟ چرا تمام اطلاعات داستان را در مشتمان نگه می‌داریم. خط اول داستان‌های «مسخ» نوشته «کافکا» و «بیگانه» نوشته «آلبر کامو» را بخوانید. چرا دو نویسنده بزرگ دنیا در همان جمله اول تمام داستانشان را برای مخاطب برملا می‌کنند؟ چرا در همان ابتدای ماجرا مشتشان را برای مخاطب باز می‌کنند؟ به این خاطر که تمام داستان‌ها به یک شکل نوشته نمی‌شوند. هر داستانی با توجه به طرحش شکل می‌گیرد. داستان شما یک داستان معمایی نیست. یک درام اجتماعی است اما ساز و کاری معما گونه که با روح داستانتان کاملا در تضاد است. این عدم هماهنگی در طرح، شکل بیان و زبان راوی به داستان شما اجازه قدرت نمایی نمی‌دهد. دقت کنید که در تمام داستان‌های موفق دنیا، طرح، تنه روایت و زبان هر سه در یک راستا هستند مگر آن‌که دلیل موجهی در داستان برای این عدم هماهنگی وجود داشته باشد.
داستان فاقد شخصیت‌پردازی است، داستان شما فاقد طرح داستانی است، داستان شما فاقد عنصر درام است و در این میان طرح داستانی از هرچیزی مهم‌تر است. داستان شما در بهترین حالت یک طرح داستانی است. مردی که باعث شده زنی خانواده‌اش را ترک کند حالا بعد از سال‌ها آمده سراغ دختر خانواده. به نظر راوی شما این داستان را سمبلیک بیان می‌کند و دیگر آدم‌ها و نسبت‌هایشان در این داستان اهمیتی ندارد بلکه این بازی میان آن‌هاست که مهم است. اما اگر مراد شما از این داستان همین باشد در بهترین حالت باز هم داستان یک طرح داستانی است چون هیچ‌وقت از همین یکی دو جمله فراتر نمی‌رود و همیشه در همین مرحله باقی می‌ماند. چرایی و چگونگی کنش‌های آدم‌های داستان شما مشخص نیست و شما با کلی گویی این چرایی‌ها و چگونگی‌ها را دور زده‌اید. به دلیل مجموعه چیزهایی که گفتم داستان شما باورپذیر نیست و در سطح مانده است. این باورپذیر نبودن برای داستان یک سم کشنده است. یعنی من مخاطب نمی‌توانم آدم‌های داستان شما را باور کنم. نمی‌توانم از شادی آن‌ها شاد شوم و از رنج آن‌ها غصه بخورم. بعد از تمام شدن داستان و حتی پیش از آن آدم‌های داستان شما برای من تمام می‌شوند و من باور نمی‌کنم که این آدم‌ها در جایی از این شهر زندگی می‌کنند. یک مرتبه این داستان را به ساده‌ترین زبان ممکن برای خودتان بنویسید و به تمام چرایی‌های آن پاسخ بدهید. بنویسید که این آدمها چرا و چطور این کارها را انجام داده‌اند و حالا هرکدام دنبال چه چیزی هستند؟ از نوشتن صفت در نسخه بعدی پرهیز کنید. نوشتن صفت در داستان برای نویسنده مثل سم کشنده است به جای نوشتن شیک پوش باید شیک پوش را در داستانتان بسازید چون شیک پوش از نظر من یک معنی می‌دهد و از نظر شما معنی دیگری. داستان نوشتن را جدی بگیرید. این داستان برای کسی که کمتر از یک سال سابقه نویسندگی دارد داستان قدرتمندی است. من طوری با شما حرف زدم که با یک نویسنده حرفه‌ای حرف می‌زنم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.