جزئیاتی که به داستان رنگ و بو می‌دهند




عنوان داستان : سیاهْ گرگ
نویسنده داستان : مرتضی امینی پور

سیدنجف پا توی گیوه هایش کرد و پشتشان را بالا کشید:-چه آدم،چه گرگ.به مالمون،به روستامون تجاوز شده،این کم چیزی نیست.ازین خبرا نداشتیم ما این دور و اطراف.
کریم بلند شد و کنار سید ایستاد.سرش پایین بود:-شرمنده ام.
سیدنجف پای چپش را از گیوه بیرون کشید.زانویش را خم کرد و پا را توی هوا نگه داشت.گیوه ی کهنه اش را بالا آورد،داخلش را نگاه کرد و تکاند.سر که بلند کرد افسانه را توی چهارچوب در آشپزخانه دید.گیوه را پا کرد.نزدیک آشپزخانه شد.کف دستش را روی سبیلهایش کشید:-اتفاقیه که افتاده،خدا رو شکر که به مال زد و به جون نزد.اما لااقل بگو چی بود اصل ماجرا تا چاره ای بجوریم.
افسانه چشم به کریم دوخت.گوشه پایین چارقد مشکی اش لابلای انگشتهایش بی تکلیف بود،یک دسته از خالهای ریز سفید رفت زیر گره کوچکی مچاله شد:-گفتم که،گرگ اومد.
-مطمئنی گرگ بوده؟خب نباید چارتا گوسفندو تیکه پاره کرده باشه؟مث من و تو که دستاش کار نمیکنه درسته گوسفندو بذاره رو کولش ببره.
افسانه با ترس به سیدنجف زل زد.چشمش به قطره های چایی بود که روی سبیل های سیاه و پر پشت سید مانده بود.اشکهایش را پشت پلکهایش نگه داشت:-معلومه گرگ بوده،پس چی بود؟
رویش را برگرداند و به داخل رفت.در چوبی آشپزخانه را که رنگ سبزش کهنه شده بود محکم بست.پشت در نشست و زانوهایش را بغل گرفت.چشم به قابلمه رویی دوده زده،گوشه ی آشپزخانه دوخت.صدای بسته شدن در خانه را که شنید،بلند شد برود توی حیاط.اما زیر شکمش تیر کشید.چشمهایش تار شد.به دیوار تکیه داد.
حیاط آرام بود.گوسفندها در جاخور آرام گرفته بودند.باد آرامی از شاخه های درخت کٌنار گذشت و صورت کریم را که روی تخت نشسته بود خنک کرد.دستش را لای ریش هایش برد و یک تار کند.افسانه به حیاط آمد و کنارش نشست.به برادرش نگاه کرد:-کریم،صبح ببرم شهر .
کریم با چشمهای ریزش نگاهی به صورت زرد افسانه کرد:-بری شهر که چی بشه؟
-می خوام برم دکتر.حالم خوش نیست.
-برو پیش خاله طوبا یه چیزی بده کوفت کنی خوب شی.
-آخه خاله طوبا چه میدونه درد من چیه؟
-پس بتمرگ تو خونه تا خوب شی.
افسانه بغض کرد.سینی چای را برداشت و به سمت آشپزخانه رفت:-نکَن ریشاتو،زود سفید میشن.
صدای پارس سگها از دل شب به گوش می رسید.کریم بلند شد.چراغ حیاط را خاموش کرد.قفل در آخور را زد و به اتاقش رفت.سکوت و تاریکی خانه کاهگلی را غرق کرده بود.روشنی هنوز به هوا سر نزده بود که صدای در حیاط کریم را از خواب بیدار کرد:-آهای شکوندی درو.می خوای بکَنم جاش پرده بذارم؟
دمپایی پلاستیکی سبزش را پوشید.چراغ حیاط را روشن کرد و به سمت در رفت.در را که باز کرد صورت زمخت نیمه روشن سیدنجف را دید،که فانوسش را تا گردن بالا آورده بود:-خیر باشه سید این وقت شب.
-خیر کدومه؟انگار خوش خوابیدی.الآن بهترین وقته برا گشتن.فانوستو بردار و بریم.
-آخه تو این تاریکی؟خب بذار آفتاب بزنه بعد.
-گرگو باید تا خوابه غافلگیر کرد.عجله کن.باید دنبال بقیه هم بریم.بیشتر باشیم بهتره.
کریم رفت کفشهایش را پا کرد.از روی شاخه درخت فانوسش را برداشت.تکانش داد:-خالیه سید.صبر کن نفتش کنم.
فانوس را با خودش توی آشپزخانه برد.سیدنجف نگاهی به آخور انداخت.کف دستش را روی سبیلهایش کشید:-حتی لاشه ی رفقاتونم پیدا نکردیم هنوز.
داشت سرسری گوسفندها را می شمرد که کریم با فانوس روشن به حیاط آمد.
-میخای بگم یکی دوتا از زنای آبادی بیان پیش خواهرت؟بلکه زبون باز کرد.شاید چیزی باشه که نتونه به من و تو بگه.
-چه چیزی آخه؟گرگ که جن و پری نیست بترسه چیزی ازشون بگه.
-لعنت خدا بر شیطون بی پدر.بیا بریم تا صدا خروسها در نیومده.
کریم نگاهی به اتاق افسانه کرد.چراغ حیاط را روشن گذاشت.دنبال سیدنجف رفت و در حیاط را پشت سرش بست.
افسانه بیدار بود.صدای بسته شدن در را که شنید بلند شد.چراغ اتاق را روشن کرد.تنهایی و تاریکی ترسانده بودش.چفت در را زد و گوشه ی اتاق،پشت رختخوابها پنهان شد.چشمهایش از چفت در دور نمیشد.لرز دندانهایش را به صدا در آورده بود.خودش را پشت پتو و تشکها مچاله کرد.حس کرد از زیر شکمش سیخی بیرون می آید.درد مثل تیزی پنجه های گرگ شکمش را می درید.گرمای خون بین پاهایش را داغ کرد.آرام دستش را زیر شکمش برد.می ترسید.دامن سفیدش را بالا آورد و گلهای درشت صورتی توی مشتهایش له شد.به خراش ها و کبودی های روی رانهایش نگاه کرد.رد پنجه های سیاهْ گرگ روی پاها و سینه های کوچکش تیر میکشید.جای زخم دندان های زرد و تیز سیاهْ گرگ روی نوک پستان هایش اذیتش میکرد.صدای خنده گرگها را از لابلای تشک ها می شنید.گریه اش بند نمی آمد و بلندبلند ناله می کرد.دلش می خواست تکه تکه ی بدنش را از خودش جدا کند و دور بیاندازد.تمام تنش بوی گَند عرق سیاهْ گرگ را به خود گرفته بود.صدای ترس و فرار گوسفندها توی گوشش پیچید.وحشت زده به موهایش چنگ زد و سرش را به دیوار کوفت.
***
هوا روشن شده بود.نور خورشید،از باریکه ی بین دو لنگه ی در،روی گلهای کمرنگ قالی چرک مُرده افتاده بود.افسانه چشم باز کرد و خودش را افتاده روی رختخوابها دید،که روی زمین ولو شده بودند.کوفتگی تنش را خشک کرده بود.موهایش پریشان بود و لای انگشتهایش،پر بود از تار موهای بلند خرمایی رنگ.حس چندش آوری به خودش داشت.آرام و کرخت بلند شد.به آشپزخانه رفت و از توی قابلمه رویی،شلوار خاکی و خونی اش را برداشت.به حیاط رفت و کنار شیر آب نشست.سرش بالا بود.به لباسش نگاه نمیکرد تا لکه های خون را نبیند.با صابون محکم روی خشتک شلوار سبزش کشید و گلهای ریز آبی،زیر سفیدی کفها گم شد.اشکهایش خال سیاه روی گونه را دور زد و از چانه اش روی لباس افتاد.
در آهنی زنگ زده حیاط باز شد و کریم،با قد بلند و هیکل لاغرش داخل آمد.نگاهش به افسانه افتاد.فانوسش را روی شاخه کُنار آویخت.افسانه شلوار را پشتش پنهان کرد و از جا بلند شد.درد زیر شکمش بیشتر شد:-بیا امروز منو ببر شهر.بخدا حالم ناخوشه . به روح آقا راس میگم.
کریم توجهی به حرف خواهرش نکرد.کفشهایش را کَند و به اتاق رفت.افسانه دست به کمر گرفت.آرام آرام رفت لبه ی تخت نشست.نفسش داشت بند می آمد.گره چارقدش را از پشت گردنش باز کرد.شلوار مچاله شده را که آب ازش می چکید روی تخت گذاشت.درد کلافه اش کرده بود.چسبیدگی خیس پیراهنش را از کمرش جدا کرد.با رنگ و رویی پریده به زور خودش را به در حیاط رساند و از خانه بیرون زد.
***
-قیافت عین زنای زائو شده.از چی وحشت کردی دختر؟گیریم که چارتا گرگ هم اومده و رفته.خدا رو شکر که تیکه پارت نکردن.
جای دستهایی که روی تن افسانه مانده بود درد گرفت.صدای چرخیدن قاشق توی لیوان در سرش می پیچید . لبهایش خشک شده بود.زبانش را روی لبهایش چرخاند.مزه ترش و لزج دهان گرگها را حس کرد.دلش می خواست لبهایش را آتش بزند.خاله طوبا زیر لب وردی خواند.نفسش را سه بار توی هوا فوت کرد.انگشتش را به نوک زبانش زد و توی لیوان گذاشت:-بیا اینو بخور.یکم تلخ مَزس،اما آروم میشی.
-خاله شکمم خیلی درد میکنه.انگار یه چیزی مث چنگال گرگ هی سیخ میزنه داخلش.
خاله طوبا دسته ی آشفته ی جلوی موهایش را جمع کرد و زیر مخمل قرمز چارقدش فرستاد:-چیزی نیست خاله.ایجور دردا رو خدا گذاشته برا ما زنا که هی یادمون بیاد بدبخت تر از ما تو دنیا نیست که نیست.
افسانه به خالکوبی سبز بالای ابروهای خاله طوبا زل زد.نقطه های ریز و و درشت از سر ابروی راست تا انتهای ابروی چپ را به هم وصل کرده بود.ته مانده ی لیوان دوا را آرام سرکشید.چیز غریبی از ته گلو تا معده اش را سوزاند.بلند شد و به نزدیک خاله طوبا رفت که داشت یک تکه نان را ته قابلمه می گذاشت:-خاله،میشه بغلم کنی؟
خاله طوبا از چهره ی پریشان افسانه وحشت کرد.زیر لب صلوات فرستاد.رنگش پریده بود.تکه نانی که دستش بود را به افسانه داد:-بیا خاله اینو بخور جون بگیری.برو خونه استراحت کن.برو خاله.
زیر لب وردی را تکرار میکرد:-تلمیخ الاجنه سلاس الروح...تلمیخ الاجنه سلاس الروح...تلمیخ الاجنه سلاس الروح....
دست کرد توی یقه اش و کیسه سیاه کوچکی درآورد.یک مشت اسپند از داخلش بیرون کشید.کنار دهانش گرفت.رویشان چیزی خواند و بالای شعله آتش پخششان کرد.افسانه بغضش را خورد و از اتاق خانه ی خاله طوبا بیرون آمد.باباصمد با زیرپوش نخی سفید چرک مرده اش،روی سکوی دم در نشسته بود.آینه شکسته ی کوچکی دستش بود و داشت با قیچی،سبیلهای دوکاره اش را کوتاه میکرد:-آدم که میخواد بره شهر باید نو نوار باشه.وگرنه کسی بهت محل نمیده،چه تو بری شهر چه سگ گله.عقل شهریا به چشاشونه.به خاله نگی ها،یه زنایی تو شهر هست که از ته کفشتو نگاه میکنن تا برسه به فرق سرت.لباست که رنگ و رو داشته باشه دیگه کاری با زیرش ندارن که چطوره.
صدای خس خس خنده اش سکوت محله را شکست.سوراخ های دماغش را هی گشاد کرد. نوک قیچی را فرستاد داخل و موها را چید:-میگم راستی گوسفندا پیدا نشدن نه؟
-بیا،اینو خاله داد گفت شاید گشنته.
باباصمد قیچی را از انگشتانش جدا کرد.تکه نان را گرفت و رو به داخل خانه بلند گفت:-دست زنیو که نون میده به مردش باید بوسید.
افسانه به لکه ی زرد عرقی که زیر بغل پیرمرد خشک شده بود نگاه کرد:-باباصمد،منم با خودت میبری شهر؟
پیرمرد از گوشه ی چشمش نگاهی به افسانه کرد:-شهر که جای تو نیست دختر،گم میشی.
***
سیدنجف پای چپش را زیر کپلش برد و پای راست را زیر آرنجش عمود کرد.کف دستش را دوبار به سبیلهایش کشید و دست به چانه شد:-ببین کریم،دو ساله که گله دست افسانس،الحق که زبر و زرنگم بود و از پس اینهمه گوسفند بر اومد.حالا از نحسی و نجسی روزگار یه اتفاقی افتاد که همه رو پریشون حال کرد.
کریم تارهای زبر ریشش را بین انگشتهای لاغرش میگرفت،تابشان میداد و به یک آن میکند.
-خودتم شاهدی هرچی نصفه شبا زدیم به دل بیابون هیچ لاشه ای از گوسفندا پیدا نکردیم.گرگ گوشتو با استخوون نمیخوره که.این دختر هم زبون باز نمیکنه بفهمیم چه شد.
بلند شد و راه مستراح را پیش گرفت:-حالا نقل این چیزا نیست.نقل این دام بیچارس که یه هفته نرفته صحرا.گناه حیوون زبون بسته چیه؟
هیکل درشتش پشت پرده مستراح پنهان شد.صدای سرفه های خفه اش تا توی حیاط آمد.کریم چشم به گوسفندها دوخت.با صدای خالی شدن آب آفتابه به مستراح نگاه کرد.سیدنجف بیرون آمد.آستین هایش را پایین زد.نگاهی به آشپزخانه انداخت.کف دست را روی سبیلهایش کشید.پای راستش را لبه تخت گذاشت و به سمت کریم خیز برداشت:-خاله طوبا میگه احتمالا جنی چیزی رفته تو جلد این دختر.میگه اصلا شایدم کار جنها بوده گوسفندا رو بردن.دیدی که هیچ ردی از گرگا نبود که نبود.میگه عادت دارن تو عروسیاشون گوسفند سر ببرن و گوشتشو زنده زنده بخورن.باید بگم خاله طوبا یه دعایی بنویسه برا این زبون بسته ها،خوف کردن لابد.
کریم به چشمهای درشت و صورت زمخت سیدنجف خیره شد:-آخه گوسفند به چه درد جن میخوره سید؟
-میگن هر روز خواهرت تاب میخوره تو روستا به این و اون التماس میکنه ببرنش شهر.آخه مگه کیو دارین تو شهر شما؟
صورت لاغر کریم سرخ شده بود.دستهایش را روی زانوهایش عمود کرد.جمع شدن ابروهایش صورت استخوانی اش را عبوس تر نشان داد و چین بزرگی روی پیشانی اش انداخت.
-بعدازظهر گوسفندا رو بفرست تو کوچه یکم هوا بخورن.منم یکی رو میارم ببرشون صحرا.پوسیدن بدبختا تو یه وجب جا.
بلند شد و دستش را روی شانه ی کریم گذاشت:-قراره کمین کنیم حواسمون به گله باشه.بهتره تو هم بیای همراهمون.خیر پیش.
راهش را گرفت و از خانه بیرون رفت.چشمهای کریم از حدقه بیرون زد.خشم از حفره های بینی اش بیرون می آمد و به درون بازمیگشت،تا آتشش شعله بگیرد.به سمت آشپزخانه رفت.چفت چوبی در را به یک هل شکاند.افسانه که پشت در نشسته بود پرت شد روی زمین.کریم به چهره ی وحشت زده اش نگاه کرد و مشت و لگدهایش رها شد.هرکدام به یک جای بی جان دخترک می نشست:-تو رو به خاک آقا بس کن.نزن کریم.کشتیم.نزن.آخ شکمم.تو رو خدا نزن.
چشمهایش تار شد.دستش را روی شکمش گذاشت و خودش را مچاله کرد.صدای نفسهای داغ برادرش را می شنید که کم رمق شده بود.از پشت پلکهای خیس و خون آلودش،رد کریم را دید که در آشپزخانه را به هم کوبید و دور شد.
***
افسانه چشمهایش را باز کرد.درد شدیدی توی شکمش افتاده بود.سرفه کرد و خونِ دهانش از لای ترک سیمان کف آشپزخانه،خودش را تا زیر اجاق جاری کرد.چارقدش را از دور گردنش باز کرد.تنش را تا توی حیاط کشاند. به تاریکی خالی آخور نگاه کرد.به سختی روی پاهایش ایستاد و تا اتاق رفت.شلوار سبزش را برداشت.هنوز بوی خون و پنجه های گرگ را میداد.پوشیدش.دوباره جای زخمهایش درد گرفت.صدای خنده گرگها از در و دیوار خانه به گوش میرسید.به آشپزخانه رفت.پیت نفت را با خودش آورد.از پله های خشتی گوشه ی حیاط خودش را به پشت بام رساند.بوی گَند عرق سیاهْ گرگ دماغش را پُر کرده بود.شکمش درد میکرد.روی زانوهایش افتاد.چشمهایش را بست.پیت نفت را بالای سرش گرفت و روی خودش خالی کرد.از توی شکمش صدای خنده ی گرگها می آمد.گرگها می خندیدند و او را به سمت یکدیگر پرت میکردند.افسانه بین دست و پای آنها داشت تلف میشد:-تو رو خدا ولم کنین.کاریم نداشته باشین.بهم دست نزنین.کمک.یکی به دادم برسه.ولم کنین نامردا.
هرچه التماس میکرد آنها بیشتر می خندیدند.کبریت را به دست گرفت.سرش را بالا آورد.گله را دید که از راه همیشگی به صحرا میرفت.انتهای گله چشمش به چوپان تازه افتاد.شناختش،گُلی بود که خوشحال چوبش را در هوا تاب میداد و گوسفندها را هِی میکرد.بغض کرد.دلش برای گوسفندها تنگ شده بود.برای غروب بعد از چرا.وحشتی وجودش را گرفت:-نرو گُلی...تو رو خدا نرو.
کبریت را انداخت و تمام توانش را توی پاهایش گذاشت.به حیاط آمد و پابرهنه از خانه بیرون زد.به سمت گله دوید و فریاد کشید:-تو رو خدا با گله نرو گُلی.برگرد گُلی.کریم،سیدنجف تو رو خدا نذارین بره.سیاه پوشا میان سراغش.تو رو خدا نذارین بدبخت شه.ای خدا.گُلی برگرد.سیاه پوشا می گیرنت.گُلی...
هرچه داد میزد انگار صدایش به خودش هم نمی رسید . تمام در و دیوارهای آبادی کَر شده بودند:-نرو گلی...تو رو خدا نرو...
افسانه به سمت گله می دوید.اشکهایش را پشت سر جا می گذاشت و بوی نفت ، تمام بیابان را پُر کرده بود.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای مرتضی امینی پور عزیز، سلام. چقدر خوشحال شدم که داستان دیگری از شما به دست‌مان رسیده. هنوز لذت خواندن داستان قبلی‌تان با من است.
از اسم داستان شروع می‌کنم که بر خلاف قبلی بسیار هوشمندانه انتخاب شده و به قدر کافی جذاب است. زاویه دیدی که برای داستان‌تان انتخاب کرده‌اید از روی تامل و فکر است. این را بوضوح می‌شود در طول خواندن داستان فهمید. دانای کل محدود به ذهن افسانه در این داستان می‌توانست بهترین انتخاب باشد.
اقلیمی را که برای نوشتن انتخاب می‌کنید به خوبی و با جزئیات می‌شناسید و همین است که تصاویر در ذهن خواننده رنگی و جان‌دار می‌شوند و این نقطه قوتی است برای نویسنده.
دقت به جزئیات در زندگی روزمره می‌تواند به داستان رنگ و بو بدهد. تصاویر را عمق ببخشد و در یاد خواننده ماندگارشان کند. گر چه بعضی از داستان‌نویس‌ها به این مسئله بی توجه هستند و نمی‌دانند همین دقت در توصیف جزئیاتِ زندگیِ روزمره که شاید به ظاهر مهم نباشد و نظر کسی را جلب نکند چقدر می‌تواند به داستان قوت ببخشد و فضا را باورپذیر و ملموس کند. تکاندن گیوه، بازی با گوشه‌ی چارقد، کندن ریش، قطره‌های چایی روی ریش سید نجف و ... نکات بسیار ظریفی هستند که زندگی در داستان را به جریان می‌ا‌ندازند و خواننده را درگیر فضا می‌کنند.
اما درخشان‌ترین بخش داستان تشبیه مردان سیاه پوش متجاوز به گرگ بود. استفاده از حیوانی که به درندگی و تجاوز و دریدن مشهور است تمام خصوصیات مردانی را که به افسانه تجاوز کرده‌اند برای خواننده می‌سازد بی آن که آشکارا حرفی از آن‌ها زده شود. همین بخش سفید و نانوشته داستان شماست که داستان «سیاه گرگ» را عمیق‌تر و تاثیرگذارتر می‌کند. در عین حال خواننده تا سطرهای پایانی شک دارد که نکند اجنه‌ای در شمایل گرگ به دختر حمله کرده‌اند یا خرافه‌ای در آن اقلیم است که حالا به حقیقت پیوسته که این تردید با سطر پایانی داستان که افسانه از سیاه‌پوش‌ها می‌گوید برطرف می‌شود اما همین شک به حفظ تعلیق داستان کمک می‌کند.
صحنه‌های خوبی در داستان‌تان بود که دلم نمی‌آید به آن‌ها اشاره نکنم. صحنه‌ای که دختر مشغول شستن شلوار خونی است، صحنه‌ای که کنار رختخواب ها مچاله می‌شود و به بدن زخمی و کبودش نگاه می‌کند و صدای گرگ‌ها از لای رختخواب‌ها می‌آید و صحنه‌ای که به پشت‌بام می‌رود و نفت می‌ریزد روی خودش. در خلق این صحنه‌ها بسیار موفق بودید.
آقای امینی پور عزیز، درگیری لفظی بین کریم و افسانه را در ابتدای داستان بیشتر کنید. نشان دهید که کریم از ناپدید شدن گوسفندان نگران است و در عین حال باور نمی‌کند که هیچ نشانی از دریده شدن گوسفندان به جا نمانده باشد. سر این قضیه افسانه را سوال پیچ کند اما نه آن‌قدر رو، که شک و تردیدی را که در بالا به آن اشاره کردم، لز بین ببرد. در مورد سید نجف این کار را انجام داده‌اید و دو سه باری به این قضیه اشاره می‌کند ولی در مورد کریم چیزی نگفته‌اید.

و اما نکته‌ای در مورد پایان داستان. آن جایی که افسانه می‌دود و فریاد می‌زند: «گلی برگرد، سیاه پوشا می‌گیرنت!» داستان تمام می‌شود.ضربه نهایی با آوردن کلمه‌ی سیاه پوشا زده می‌شود و جملاتی که در ادامه می ایند جملاتی احساسی هستند که از شدت ضربه پایانی کم می‌کنند. جا ماندن اشک‌ها پشت سر، نرسیدن صدای افسانه و کرشدن در و دیوارهای آبادی جملاتی سانتی مانتال هستند که به داستان شما نمی‌نشینند. رمز موفقیت شما در سرد روایت کردن‌تان است. شما رنج و درد را هم سرد روایت می‌کنید و این سردی به تن خواننده می‌نشیند و تاثیر روایت‌تان را دو چندان می‌کند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که بی‌صبرانه مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.