تجربه‌های منحصر به فرد



عنوان داستان : فردا روز دیگری است
در آشپزخانه ظرف می شست . صدای اذان مغرب را در انبوه صداهای زندگی روزمره می شنیدم. صدای تلق تلوق ظرفها. گرمای تیرماه بیداد می کرد . وقتی سلام کردم و وارد شدم باد دلچسب و خنک کولر آبی به صورتم خورد و امیدوار بودم زهره دوباره شروع نکنه ! درب یکی از کابینت ها را محکم بست . امروز دو سه تا سوتی داده بودم و ته دلم قرص نبود.
یک کاره در آمد که : کاهو و میوه کو؟
قلق کار این بود که در جواب دادن کمی تعلل کنم تا مجبور شود دوباره سوال کند . دوباره سوال کرد و گفتم: واقعیت دیر شد نرسیدم بخرم انشالله فردا!
در چهره اش می شد تشخیص داد که دارد خونش به جوش میاید ولی خودش را کنترل کرد و گفت : میدونی که بچه ها به سالاد و میوه چقدر اهمیت میدن؟ از خشکشویی لباسهارو گرفتی؟
با افتخار گفتم : بله توی ماشین هستن بفرست یکی از پسرها اونها رو بیارن بالا.
فقط چند ثانیه سکوت حاکم شد و بعد گفت : قبضها رو پرداخت کردی ؟
واقعیت یادم رفته بود . آخر وقت یادم افتاد که حس و حالش رو نداشتم . به دروغ گفتم : آره همه رو دادم .
توی چهره ام دقیق شد . پلک نمی زد . داشت اعماق پر از دروغ و پنهان کاری های من را کنکاش می کرد . بعد گفت : فیش هاشو بده ببینم!
سعی کردم به خودم مسلط باشم و با اخم و تخم گفتم : تو اداره مونده . تو هم مارو مسخره کردی ! هی سوال و جواب . هی سوال و جواب . مگه اینجا پادگانه!
کمی به نظر آرام شد و گفت : برای فردا صبح نون نداریم . تنبلی نمیذاره صبح بلند بشی بری!
با قیافه حق به جانب گفتم : دو تا خرس گنده توی خونه هستن اونهارو می فرستادی . من الان خسته ام . نمیرم . باشه برای فردا صبح .
باز حالت تغیر رو در چهره اش میخواندم . می دانستم به دنبال سوال دیگری است . دست بر دار نیست . من پادوی خانواده هستم . دلم به این خوش است که این بحرانها فقط تا چیده شدن میز شام پایدار است و بعد همگی دراز به دراز جلوی تلویزیون لم می دهیم . بعدش خواب. چقدر این خواب چیز دوست داشتنی و خوبیه! چقدر فردا کار دارم . چقدر از فردا بدم میاد!
دست بردار نبود دوباره طلبکارانه پرسید : مدرسه بچه ها رفتی چک ثبت نام رو بدی؟
گفتم : رفتم ولی دسته چک پیشم نبود . نمیدونم شاید توی اداره و شاید توی خونه باشه . فردا پس فردا میرم .
معلوم بود کارد می زدی خونش در نمی آمد و داشت به سوال بعد فکر می کرد . رفتم یک لیوان آب سرد بر داشتم و سر کشیدم که ادامه داد : داروهای من که یادت نرفته؟
لعنتی! روی مچ دستم نوشته بودم ! روی یک تکه کاغذ نوشته بودم و روی نمایشگر رایانه اداره چسبانده بودم و حتی پیام یادآوری کننده در تلفن همراه ذخیره کرده بودم و در مسیر رفتن به اداره دهها بار به خودم گفته بودم که داروی زهره یادت نرود و دست آخر هم اینطور شد. نباید زیاد لفتش بدهم و گفتم : بله ! توی ماشینه بذار برم بیارم .
باز به من مشکوک نگاه کرد و من راهی شدم . دست به جیب شلوارم کردم تا نسخه را بیرون آورده و به دو بروم از سر خیابان داروها را بگیرم که در کمال ناباوری دیدم اصلا نسخه ای در کار نیست ! داشت نفسم بند می آمد . کجا گم و گورش کرده بودم؟ الان چی دارم بهش بگم؟ تا فردا صبح غر خواهد زد . جلوی در منزل مردد مانده بودم که صدای پایی را از راه پله ها شنیدم . خودش بود . گفت : چرا دروغ میگی ؟
خودم را وا ندادم و گفتم : دروغ چیه ؟ فکر کنم داروها رو اداره جا گذاشتم ! فردا میارم.
با غیظ و غضب به من نگاهی انداخت و گفت : من اصلا نسخه رو به تو نداده بودم . این هم دسته چک! توی کیف ات بود! از دستت کلافه ام . بی خیالی تو داره دیونه ام میکنه! کی میمیری من راحت بشم .
احساس ضعف داشتم . دوست داشتم زودتر شام بخوریم و بخوابیم . فردا روز دیگری است .
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب افشاری عزیز درود. داستان «فردا روز دیگری است» از لحاظ مفهومی یک نکته مهم را در خودش دارد و آن زندگی روزمره و گرفتار شدن در آن و به تبع آن گرفتاری‌هایی که برای‌مان ایجاد می‌کند است. تا این‌جا دست روی موضوع خوبی گذاشته‌اید. همه‌مان دچار این بطالت‌ها هستیم و تجربه‌اش را هم داریم. اما به گمان من این کافی نیست. شما یک نکته را این‌جا فراموش کرده‌اید. داستان تنها بیان زندگی روزمره نیست. تاملات انسان در این زندگی روزمره را هم شامل می‌شود. شما داستانی دارید که تنها یک شلوغی را به ما نشان می‌دهد، اما در پس این شلوغی چیزی به ما ارائه نمی‌کند. اگر فکر می‌کنید دارم ایراد محتوایی می‌گیرم اشتباه است. دقیقا این‌جا دارم ایراد تکنیکی از داستان شما می‌گیرم. بیایید داستان‌تان را از ابتدا مرور کنیم: دو شخصیت داریم، یکی زن و دیگری شوهرش. این‌ها درباره فراموشی مرد با هم مشکل دارند. مرد هم راوی است. از ابتدا به ما می‌گوید که او فراموش کرده است و حوصله غر زدن‌های زن را ندارد. تا این‌جا مقدمه شماست اما داستان از همین مقدمه فراتر نمی‌رود و حتی ضربه ناگهانی‌ای که در آخر داستان به مخاطب می‌زنید هم کفاف این‌همه مقدمه را نمی‌دهد. این‌جا یک سوال مطرح است. چرا باید بگذاریم مخاطب دست ما را بخواند؟ این سوال یعنی من از ابتدا می‌دانستم در انتهای داستان شما چه اتفاقی می‌افتد یا حداقل چند راه پیش پای داستان شما می‌دیدم و البته ساده‌ترین راهش هم همین پایان به اصطلاح غافلگیر‌کننده‌ای است که در داستان گذاشته‌اید. جایی که شما احساس کرده‌اید نقطه قوت داستان‌تان است و داستان با آن شکل می‌گیرد، اما باید جایی از زندگی را انتخاب کنیم که کنش برای مخاطب ایجاد کند. اما هر کنشی هم به درد داستان نمی‌خورد. یا حداقل باید بدانید چه کنشی را چه‌طور بنویسید. دعوای روزمره زن و شوهری سرراست‌ترین و کلیشه‌ای‌ترین بخش از زندگی است که می‌شود درباره‌اش نوشت، اما چه چیز از این زندگی روزمره آن را جذاب می‌کند؟ درست جایی که نویسنده با تجربه‌های شخصی‌اش به سراغش می‌رود. تجربه‌هایی که منحصر به خود نویسنده است. از روی دست زندگی یا کسی دیگر نیست. نویسنده خودش آن را از آنِ خودش کرده باشد. یا اگر از روی دست هر کسی است باید آن را مال خودش بکند. این داستانی است که هر کسی می‌تواند راوی آن باشد بدون آن‌که امضایی داشته باشد. شما هم‌دوش با خواننده پیش رفته‌اید. همیشه باید نویسنده حداقل یک قدم از خواننده‌اش جلوتر باشد درحالی که در داستان شما این‌طور نیست. هرجا پا می‌گذارید منِ خواننده می‌دانم خب این را در اداره جا گذاشته. خب از اول می‌دانم زن غرغروست. من می‌دانم از همان ابتدا که مرد حال و حوصله این زندگی را ندارد. از همان ابتدا می‌دانم که با دعوای زن و شوهری طرف هستم و دانستنی‌های دیگری که مرا درست به انتهای داستان‌تان پرتاب می‌کند و فکر می‌‌کنم این داستان چه چیز ویژه‌ای برای من داشت که باید آن را بخوانم؟ این‌جاست که باز هم همان جمله را تکرار می‌کنم که باید داستان منحصر به فرد باشد. حتی اگر ملالی در داستان‌تان هست باید ملال منحصر به فردی باشد. چیزی که منِ خواننده بارها و بارها تجربه‌اش نکرده باشم. بگذارید زن و شوهری را برای شما مثال بیاورم که زندگی روزمره آن‌ها را اذیت می‌کرد و همین دعواها با همدیگر داشتند. این دعواها آن‌قدر بالا گرفت تا هر دو خوی حیوانی گرفتند و درنهایت مرد ماجرا زن ماجرا را خورد. مثال اغراق‌آمیزی برای‌تان آوردم، اما خواستم بگویم این تجربه‌های منحصر به فرد است که داستان را می‌سازد و نه تجربه‌هایی که همه‌مان روزانه با آن سر و کار داریم.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۳
معین علیزاده » دوشنبه 10 مهر 1396
بنظرم (یه آدم مشتاق داستان خوندن) اونجایی که گفتید "من پادوی خانواده هستم. دلم به این خوش است که این بحرانها فقط تا چیده شدن میز شام پایدار است..." رو بهتره به انتهای داستان برده بشه و بعد از اون با مقدمه چینی مناسبی که انجام شده، تازه باید داستان اصلی تون رو شروع کنید. اینجوری داستانتون یه چیزی کم داره! موفق باشید
پرویز افشاری » چهارشنبه 12 مهر 1396
سلام و از نقد آموزنده شما بسیار سپاسگزارم
پرویز افشاری » دوشنبه 10 مهر 1396
استاد گرامی ، از نقد حرفه ای و سنجیده جنابعالی کمال تشکر را دارم . سعی می کنم در کارهای بعدی رعایت کنم و امیدوارم کمک نمایید تا بهتر شویم. با سپاس فراوان افشاری

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.