شخصیت در داستان فقط یک اسم نیست




عنوان داستان : کفش های ردیف شده پشت در اتاق
نویسنده داستان : مهناز توانگر

از پله‌ها بالا می‌روم و با خودم می‌گویم: «خدا کنه لوری امشب مهمون دعوت نکرده باشه! اصلا حوصلشونو ندارم. برم وسایلمو جمع کنم این چند روز مرخصی رو برم تو اون ویلای دل انگیز و غار تنهایی عزیز!!»

پشت در می‌رسم؛ چشمم به کفش‌های ردیف شده‌ی پشت در می‌افتد و می‌گویم:« اه... لعنت به این کفش‌های پشت در.»

کاغذ و خودکار را از توی کیفم در می‌آورم و می‌نویسم:

«لوری!

 من چند روزی می‌رم ییلاق. مراقب خودت باش...

سارا »

نامه را از زیر در می‌اندازم توی خانه. برمی‌گردم و از پله‌ها پایین می‌روم، ماشین را روشن می‌کنم و به طرف ییلاق راه می افتم. بعد از چهار ساعت رانندگی بالاخره کلید را توی قفل در ویلا می‌چرخانم و در را باز می‌کنم. کوله پشتی ام را روی مبل می‌اندازم. چای‌ساز را به برق می‌زنم. لباس‌هایم را عوض می‌کنم و یک دست از لباس‌های درب و داغان توی کمد برمی‌دارم و می‌پوشم.

یک لیوان چای می‌ریزم و می‌روم پشت پنجره می‌ایستم؛ هوای تازه و نسیم خنک، بخاری که از چای بلند می‌شود را به رقص در می‌آورد. به کوه‌ها، دشت‌ها، درخت‌ها و دریاچه نگاه می‌کنم و نفس عمیق می‌کشم. چشمم به خانه روبرویی می افتد و کفش هایی که پشت در خانه ردیف شده.

برای اینکه دیگر آن‌ها را نبینم، پشت میز جلوی پنجره می‌نشینم و می‌گویم: «هرجا می‌رم شماها باید باشید!؟ واقعا ازتون متنفرم.» و اون جمله ی معروف مامان برای هزارمین بار توی گوشم می پیچد:«وقتایی که مهمون داریم، هر کار و برنامه‌ای که داری،کنار می‌ذاری و به جمع ملحق میشی، وگرنه بی احترامی بزرگی به مهمونا و خودت کردی... فهمیدی!؟ این یه قانونه!!!»

اولین بار این جمله را وقتی شنیدم که توی شش سالگی برای بار اول قرار بود با پنج تا از دوست‌هایم و پدر یکیشان برویم شهربازی.

دوهفته‌ای بود که برای رسیدن روز شهربازی با ماژیک قرمز، روزها را روی تقویم خط می زدم. اما...

 آن روز از مدرسه تا خانه را یک نفس دویدم؛ پله‌ها را دوتایکی بالا رفتم. پشت در خانه یک عالمه کفش ردیف شده بود، از رویشان رد شدم و در خانه را باز کردم و نفس زنان داد زدم: «مامان... ما...ما...ن امروز روز شهربازیه. ما دا...ریییم... می...ریییم شهربازی!!» کیفم را از روی دوشم زمین گذاشتم. مامان خنده‌ی مصنوعی برای حفظ آبرو جلوی مهمان‌ها زد و من را با خودش توی اتاق برد. روی تخت خوابم نشست، من روبرویش ایستادم؛ انگشت اشاره‌اش را بالا برد و گفت: «وقتایی که مهمون داریم، هر کار و برنامه‌ای که داری،کنار می‌ذاری و به جمع ملحق میشی، وگرنه بی احترامی بزرگی به مهمونا و خودت کردی... فهمیدی؟ این یه قانونه!!»

تمام بدنم بی‌حس و صورتم مثل مجسمه‌ها خشک شد؛ مامان از اتاق بیرون رفت. شروع کردم بلندبلند گریه کردن ولی کسی سراغی از من نگرفت. عصبانی بودم اما شش سالم بیشتر نبود و در مقابل انگشت اشاره‌ی مامان کاری نمی‌توانستم بکنم جز این که بگویم:« لعنت به کفش های پشت در ...»

اشک‌هایم را پاک کردم و از اتاق بیرون رفتم و به جمع مهمان‌ها ملحق شدم، نشستم و اخم‌هایم را توی هم کردم و با نفرت به مهمان‌ها نگاه کردم. کسانی که همیشه از آمدنشان خوشحال می‌شدم حالا تبدیل به دشمنان خونیم شده بودند.

توی بیست سالگی‌ام و وقتی توانستم بالاخره بورسیه‌ی هلند شوم خیلی خوشحال بودم و فکر می‌کردم دیگر از شر کفش‌های پشت در برای همیشه خلاص شدم.

سه شنبه بود، داشتم از کالج بیرون می‌آمدم که چشمم به فراخوان مسابقات بین المللی رقص یکی از مدرسه‌های معروف رقص افتاد. همیشه عاشق رقص بودم و رقص برایم مثل ضربان قلب، پر از تپش و زندگی و امید بود، توی راه با خودم گفتم: «اگه این رو از دست بدم دیگه هیچ وقت نمی‌تونم یه رقصنده‌ی حرفه‌ای بشم، فقط می‌تونم برای خودم برقصم یا نهایتش توی مهمونی و پارتی...»

به خانه رسیدم، پله‌ها را دوتایکی بالا رفتم و توی دلم گفتم: «خدا کنه لوری، طبق اکثر اوقاتش مهمون دعوت نکرده باشه وگرنه نمی‌تونم لباسامو عوض کنم.»

بالای پله‌ها رسیدم، وقتی کفش‌های پشت در را دیدم خشکم‌زد و از شدت عصبانیت، ناخن‌هایم را روی کف دستم فشار دادم، آه بلندی کشیدم. وقت نداشتم. به سرعت برگشتم. فقط نیم‌ساعت مانده بود. تاکسی گرفتم وخودم را به محل مسابقه رساندم. وارد شدم. تعداد زیادی دختر و پسر، ایستاده و نشسته منتظر بودند. اسمم را نوشتم و پول مختصری دادم و منتظر نشستم تا نوبتم شود. آن قدر از رقصم مطمئن بودم که حداقل مثل خیلی از کسانی که آن‌جا بودند استرس نداشتم.

بعد از چهل دقیقه اسمم را اعلام کردند. پشت در سالن، نفس عمیقی کشیدم و وارد شدم. برای این که راحت و روان برقصم باید کفش‌هایم را در می‌آوردم وگرنه نمی‌توانستم. درشان آوردم. از تعجب خشکم زد؛ نوک جورابم کمی پاره شده بود، با خودم گفتم:« این دیگه چیه؟!!!! الان وقت پاره شدنه؟! نمی‌تونم درشون بیارم چون اونجوری نمی‌تونم برقصم.» عرق روی پیشانی‌ام نشست، تپش قلبم تندتر شد، حرارت تمام بدنم را گرفت. با خودم گفتم: «اگه از دستش بدی برای همیشه ازدست رفته.»

سرم را بالا می‌آورم و اشاره می‌کنم که آماده‌ام. آهنگ کلاسیک پخش می‌شود و من شروع به رقصیدن می‌کنم.

با هرقدمی که برمی‎دارم نوک جورابم بیشتر پاره می‌شود، آن قدر که بالاخره شصت پا و لاک قرمزم نمایان می‌شود.

داورها نگاه‌های سنگینی می‌کنند، نگاه‌ها و قضاوت‌هایشان مثل وزنه روی دوشم سنگینی می‌کند. احساس حماقت می‌کنم. توی ذهنم می‌گویم: یعنی چه فکری می‌کنن؟ حتما میگن این دیگه چه احمقیه! 

از شرم سرم را پایین می‌گیرم و به رقصم ادامه می‌دهم، گرما تمام تنم را گرفته، تیک تاک ساعت روی دیوار توی گوشم می‌پیچد، دلم می‌خواهد فرار کنم، دلم می‌خواهد همین الان داور دهانش را باز کند و بگوید: «وقت تمام.» و از همین راهی که آمدم برگردم.

با خودم می‌گویم:« یادت بیاد که چقدر از بچگی آرزو داشتی به همچین روزی برسی.»

بچه که بودم عاشق رقصیدن توی اتاق خانه‌ی پدربزرگ، روی آن فرش قرمز پر از رنگ بودم. آهنگ را روشن می‌کردم، با دامن قرمزم در طول و عرض اتاق می‌رقصیدم و می‌چرخیدم و با آهنگ می‌خواندم:« من میتونم مثل پری تو هوا پرواااز کننم» و چرخ زنان می‌رفتم تا پشت پنجره‌ی حیاط و زیبایی درخت بلوط و آلبالو، بوی بهار و گل‌های رنگارنگ و نم خاک و خنکی و سقوط آب فواره‌ی وسط حیاط را نگاه می‌کردم و بو می‌کشیدم و چشم‌هایم را می‌بستم و لذت می‌بردم.

یکی از همان روزها بود که مامان در اتاق را باز کرد و من جا خوردم و دستم ‌خورد به عتیقه‌های روی طاقچه و همه‌شان روی زمین پخش ‌شدند.

توی مسابقه هم انگشت شست پایم کامل از جورابم بیرون زد، نتوانستم پایم را روی زمین سُر بدهم و مثل همان عتیقه‌های طاقچه‌ی خانه‌ی پدربزرگ روی زمین پخش شدم.

داور دستش را بالا برد و دستور داد آهنگ را قطع کنند و همگی چیزی روی کاغذهایشان نوشتند.

سرم را با شرم پایین انداختم و در حالی که صدای خنده‌ی بقیه توی گوشم می‌پیچید با بغضی که مثل سنگ راه گلویم را بسته بود از سالن بیرون آمدم؛ آن لحظه، پاییز زندگی من بود.

بلند بلند گریه کردم و منتظر اعلام نتایج روی صندلی نشستم و گفتم: «چه صحنه‌ی شرم آوری بود، پخش زمین شدم.» و آه بلندی از روی حسرت کشیدم. یاد عتیقه‌های پدربزرگ افتادم که پخش زمین شده بودند و مامان که نگاه سرزنشگری کرد و گفت:« جمعشون کن؛ بیا بیرون. مهمون اومده.» با نفرت گفتم: «آره، بازم کفشا پشت در ردیف شدن.»

زنی پشت بلندگو اعلام شدن نتایج را اعلام کرد. سه بار لیست را بالا و پایین کردم اما اسم من نبود...

*

خودکار را لای دفترم می‌گذارم و آن را می‌بندم؛ از پشت میز بلند می‌شوم و پشت پنجره می‌ایستم؛ اشک، بی اراده از چشم‌هایم سرازیر شده و محو تماشای کفش‌های پشت در خانه‌ی روبرویی می‌شوم
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مهناز توانگر، سلام

داستان «کفش های ردیف‌شده پشت در اتاق» خیلی دیر شروع شده، به این معنی که چند پاراگراف ابتدایی که در واقع بخش اعظم آن‌ها تلخیص هستند حاشیه‌ها و مقدمه‌هایی غیرکاربردی به نظر می‌رسند و داستان اصلی در واقع از آنجا شروع می‌شود که راوی می‌گوید: «... سه‌شنبه بود داشتم از کالج بیرون می‌آمدم...» اینجاست که داستان آغاز می شود اما انگیزه روایت به اندازه کافی قوی نیست و پیرنگ باید بسیار مستحکم تر از این باشد تا بتواند داستان پرکششی خلق کند. مساله دیگر عدم انسجام در خط روایت است. داستان دچار پراکندگی است و مدام از این ماجرا به آن ماجرا در نوسان است. گاهی به خاطره مهمانی‌های خانه مادری می پردازد، گاهی به خانه پدربزرگ، گاهی به علاقه ی دیرینه به رقص اشاره می‌‌کند، گاهی به لوری و ... اشاره به کفش‌های پشت در به تنهایی می‌توانست عنصر جذابی در این داستان باشد و به حادثه یا ماجرایی تازه تر، عمیق تر و داستانی تر از این بینجامد که این اتفاق نیفتاده. مکان و جغرافیا هم کارکرد چندانی در این داستان ندارد فکر کنید چه فرقی می کند این ماجرا کجا اتفاق بیفتد؛ البته می توان حدس زد شرکت در مسابقه رقص باعث شده چنین مکانی را برای کارتان انتخاب کنید اما می‌توانست جور دیگر و جای دیگری هم اتفاق بیفتد. می‌خواهم بگویم مکان در «کفش‌های ردیف‌شده پشت در اتاق»، چنان پررنگ و سرنوشت‌ساز نیست که انتخاب خارج از کشور برای روایت، لاجرم باشد. به طور کلی تعدادی از اطلاعاتی که راوی به خواننده می‌دهد کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کنند. مثلا فکر کنید شخصیت‌های فرعی مثل «لوری» چه کمکی به شناخت بیشتر ماجرا یا راوی می‌کنند؟ خواننده داستان، لوری را فقط در حد و اندازه یک اسم می‌شناسد پس بود و نبود او به چه کار می‌آید؟ به تمامی ماجراها و شخصیت های فرعی فکر کنید. اگر برای کفش‌های پشت در اتفاق دیگری طراحی می‌کردید و روی همان متمرکز می‌شدید، شاید شاهد داستانی قابل توجه‌تر از این بودیم. روی فکرهای اولیه‌تان کار کنید. بهترین فکر را انتخاب کنید و وقتی مشغول اجرای آن هستید، به تمامی عناصر فکر کنید. فضاسازی، شخصیت، صحنه‌ها، دیالوگ‌ها و همه و همه باید آن‌چنان جفت و جور شوند که بتوانند در کنار هم اثر یکپارچه واحدی بیافرینند که بتواند خواندنی، لذت بخش و حس‌برانگیز باشد. هر سوژه‌ی دور از دست و عجیب و غریبی با پرداخت درست می‌تواند به ملموس‌ترین و آشناترین تجربه های مخاطب تبدیل شود «آری شود ولیک به خون جگر شود». برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و امیدوارم در پایگاه نقد داستان خواننده آثار خوب شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.