قدرت عاطفی یک داستان اغلب در تصاویر دیداری آن احساس می‌شود




عنوان داستان : قربانگاه
نویسنده داستان : هدیه مدنی

سوپ پیاز آن سال‌ها مزه‌ی مامان لنی را می‌داد. جنگ که آمد، گوشت را از همه‌ی سفره‌های دهکده و دیگچه‌های غذا برد و در عوض مردهای دهکده به صورت تکه‌های گوشت برگشتند: خردلی رنگ، پر از سوراخ‌های اثر ساچمه و بیش از نیمی از تن، سوخته و سیاه شده. از فردای اعزام بابا ما اجازه نداشتیم از چهارچوب دهکده خارج شویم. اجازه‌ی رفتن به دشت و بازی کردن نداشتیم و با اینکه همسایه‌هایمان از گشنگی می‌مردند اما جرئت شخم زدن و کاشتن مزارع کلم و سیب‌زمینی در دل هیچکداممان نبود آنقدر که توی خاک مین کاشته شده بود.
تا پایان جنگ غذای اصلی تمام خانه‌ها نوعی از سوپ بود و مامان سوپ پیاز درست می‌کرد: من زیر میز قایم می‌شدم و به پریدن‌های مامان برای حرکت کردن نگاه می‌کردم و با صدای کار کردنش می‌خوابیدم. برای گوش‌های من راه رفتن مامان ضرب داشت و شبیه طبل زدن در جنگل برای بارش باران بود. معجزه‌ی اصلی مامان اما وقتی که در حین کار کردن شروع به آواز خواندن می‌کرد رخ می‌داد: در صدایش هجده زوج هماهنگ با هم به رقص در می‌آمدند و حال و هوای مامان ضرباهنگ پاهایشان را تنظیم می‌کرد: گاهی صدای رقصیدن چاچا از گلوی مامان بلند می‌شد و یک وقت‌هایی هم سی و شش نفر در درون عمارت صدایش دست‌هایشان را به هم می‌دادند و دایره می‌زدند و کردی می‌رقصیدند.
زیر میز که بودم می‌توانستم پاهایم را درون شکمم جمع کنم. امتداد شلوارک کوتاهم را با دست بگیرم که روی زانوهایم یخ نزند و به مچ پای گوشتالوی تنها پای مامان نگاه کنم و نگران معذب شدنش نباشم. روزی که بابا گفت تا سه ساعت دیگر باید به جبهه اعزام شود، مامان اول جیغ کشیده بود. من سه ساله بودم و تا به آن وقت به قدر کفایتم از جیغ‌های مامان بهره برده بودم که از معنی درست صدایش مطمئن باشم: صدای مامان با اعتراض می‌گفت که تو جایی نمی‌روی جرج و بابا انگار نمی‌فهمید. به جای اینکه بغلش کند و بماند، خیلی منطقی ازش خواست بگذارد بابا از میهنمان مراقبت کند و در عوض او هم مواظب من – جرج کوچولوی عزیزشان – باشد و مامان با صدای بلندتری جیغ زده بود که بروی هم، دنبالت می‌آیم و پیدایت می‌کنم و برت می‌گردانم. بابا که رفت، لنی از خانه بیرون زد. به دشت کنار خانه رفت و آنقدر با صدای بلند اسم بابا را داد زد که من با صدای دورش خوابم برد. مامان نزدیک صبح با برانکارد به خانه آمد و یک پایش همانجا در دشت پودر شده باقی ماند.
آن سال باران زیاد بارید. محصول دیم فراوان شد. من از پچپچه‌های زن‌ها فهمیدم باران را حاصل ریخته شدن خون مرغوب یکی از خودمان بر روی تن دشت می‌دانند و شک کرده بودند که مرگ تمام مردهایشان در سرزمین‌های دوردست بیهوده بوده. پیگیرانه هر روز برای ارتش نامه می‌نوشتند و درخواست می‌کردند جسد همسرانشان را به آنها پس بدهند اما زمین فقط خون تازه طلب می‌کرد و مزه‌ی گوشت مانده و گندیده را نمی‌پسندید. همین شد که مادرها هر نوبتی که سهم غذایشان را با احتیاط از دشت جمع می‌کردند، سهمی هم به ما می‌دادند. سهمی ناچیز. مامان با آب فراوان و نشاسته و پیاز سوپ درست می‌کرد و من تا پایان جنگ، تمام ده سال را با همین قد کشیدم: با طعم مامان زیر دندانم.
نقد این داستان از : نازنین جودت
هدیه جان مدنی، سلام. بیش از هر چیز ابراز شگفتی کنم از جمله‌ی آغازین و پایانی داستانت. جای بسی تحسین دارد که با همان جمله‌ی اول گره داستان را بزنی و خواننده فکر کند چرا راوی می‌گوید: «سوپ پیاز آن سال‌ها مزه‌ی مامان لنی را می‌داد.» و داستان را در اوج با این جمله تمام کنی: «و من تا پایان جنگ، تمام ده سال را با همین قد کشیدم، با طعم مامان زیر دندانم.
روایت «قربان‌گاه» گذشته نگر است. رخدادها جایی در گذشته اتفاق افتاده‌اند و امروز بازگو می‌شوند. فاصله‌ی کنش روایت و رخدادهایی که بازگو می‌شوند از متن به متن متفاوت است. این فاصله در متن شما نامشخص است. یعنی با خواننده در میان نمی‌گذاری راوی امروز کجا ایستاده و چند ساله است. اما مشخص می‌کنی که از کودکی‌ای که روایت می‌کند فاصله گرفته و همین کافی است.
روایت جورج داستان شما با اتفاق یا کشمکشی بیرونی که همانا جنگ است، در هم تنیده شده و داستان قربان گاه شکل گرفته. نگاه متفاوتی به جنگ داشته‌اید و از دل آن روایتی تازه بیرون کشیده‌اید. در توصیفات خوب عمل کرده‌اید. طراوتی در توصیفاتتان هست که با همه‌ی تلخی‌شان خواننده را ذوق‌زده می‌کنند. بازگشت مردان خردلی رنگ از جنگ چه توصیف ناآشنا و غریبی بود و چه بار احساسی داشت. موقعیت جورج کوچولو زیر میز و توصیف پریدن‌های مادر روی یک پا و آواز خواندن‌هایش لذت خواندن یک متن جان‌دار را به خواننده می‌داد. قدرت عاطفی یک داستان اغلب در تصاویر دیداری آن احساس می‌شود و شما در خلق این تصاویر حرفه‌ای عمل کرده‌اید.
هدیه جان، از یک حرکت هوشمندانه‌ات هم بگویم که خوش نشسته بود به داستانت و در سپیدخوانی داستانت به خواننده فرصت دادی که در متن وارد شود و خودش زیر متن داستان را کشف کند. همه‌جای داستان جورج، مادرش را مامان یا مادر خطاب می‌کند، جز در جایی که بعد از رفتن پدر به جنگ از خانه بیرون می‌زند. این بخش از روایت از درون جورج جوشیده. برای همین است که مادر را به وقت بیرون زدن از خانه و فریاد کشیدنش برای رفتن شوهر، لنی خطاب می‌کند. لحظه‌ای که مادر بیش از جورج به همسرش فکر می‌کند یا به عبارت دیگر بیش از مادری‌اش به عشقی که به همسرش دارد و به هوای همین عشق از خانه بیرون می‌زند و پایش را از دست می‌دهد. اما وقتی به خانه برمی‌گردد باز مادر نامیده می‌شود.
اما نکته‌ای در داستانت هست که خواننده‌ی ایرانی را از فضایی که ساخته‌ای دور می‌کند. بین خواننده‌ داستانت که جنگ را تجربه کرده یا از دیگران شنیده و درباره‌اش خوانده و برایش موضوعی بسیار ملموس است و روایتت فاصله انداخته‌ای فقط با استفاده از چند اسم خارجی. چیزی در فضای داستانت نیست که خبر از جنگی در اروپا یا جاهای دیگر کره‌ی زمین بدهد. جغرافیای مشخصی برای داستان در نظر نگرفته‌ای اما استفاده از همین چند اسم این را در ذهن راوی متبادر می‌کند که داستان در ایران اتفاق نمی‌افتد. به نظرم وقتی جغرافیای خاصی مد نظرت نبوده این کار ضرورتی نداشته. با تغییر این نام‌ها به نام‌های ایرانی فاصله‌ی خواننده با راوی داستانت را کم می‌کنی و به او اجازه‌ می دهی با شخصیت داستانت همسان‌پنداری کند. همه‌ی نشانه‌ها این‌جایی هستند حتی خرافه یا باوری که در داستان از آن یاد کرده‌ای هم می‌تواند جایی در مرزهای ایران وجود داشته باشد. خودت هم این جنگِ دور از این سرزمین را باور نکرده‌ای وگرنه از بین این همه رقص معروف و آشنا در سراسر دنیا از رقص کردی یاد نمی‌کردی. ذهنت همین حوالی می‌چرخیده.
بخوان و بنویس و بازنویسی کن. باز هم برای ما داستان بفرست که مشتاق خواندن هستیم. روزگارت پر از اتفاقات داستانی.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۲
بهمن زارع کهن » شنبه 19 اسفند 1396
زیبا بود ابتدا کار میخ کوب شدم واقعا عالی بود
هدیه مدنی » چهارشنبه 16 اسفند 1396
بسیار متشکرم. هم از نظر مهربانانه ات و هم از وقتی که گذاشتی.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.