داستان، معما نیست




عنوان داستان : من میشناسمت پیرمرد
نویسنده داستان : نجمه ولی زاده

این کلاغ زبان آدمیزاد سرش نمیشود یک چوب بیاور دوتا کیشش کن .صدتا خش انداخت روی سرم با این ناخن های صاب مرده اش .ایوب میشنوی؟چرا با آن پای چلاقت وایسادی بروبر مرا نگاه میکنی؟برو چوبی چماقی چیزی بیاور .
این کاغذ چیه توی دستت لوله کردی؟باز کسی مرده؟ای به قبر پدرت پیرمرد .باز یک بی پدر و مادری اشهدش را خواند پوسترش را جستی بیاوری بزنی توی سرپوز من؟مرتیکه زبان نفهم من ایستگاه اتوبوسم یا تابلو اعلانات یا قبرستان؟از بس پوستر هفت و چهل و سال چسباندی از سرتا پام ، یادم رفته چه رنگی بودم .برو بکپ توی آن دکه، روزنومه ات را بفروش .نبینم ریختت را.وایسا وایسا قبلش دوتا چوب بزن توی سر این کلاغ.
اصلا ولش کن بیا بشین دو کلوم باهات حرف بزنم.آ باریکلا.هوی نشین آنجا.ده بار گفتم آن دوتا پایه چپم لق میزند .هی نشین مرا یک وری کن.بیا بشین این وسط. ها خوب شد. سیگار میکشی؟ خب بکش.ولی گوشت با من باشد.
ببین ایوب من تورا از اول اعظم میشناسم . جغله بودی که نصرالله خدا بیامرز از این چاله آن چاله جمعت کرد آورد نشاند توی این دکه که سرگردان نباشی.ننه بابای دست حسابی که نداشتی. تا بعد تر که زیر پله ای اجاره کردی و دست گلبناز -دخترش -را گرفتی رفتی سر خانه زندگیت. تا حالا که موی سیاه توی سرت نمانده و گاهی که می نشینی گپی بزنیم اختیار از دستت میرود و میشاشی به سرو پوز من.من میشناسمت پیرمرد. خوب میدانم گلبناز هم زنت بود هم بچه ات هم کس و کارت.خدا بیامرزدش.
اول بار پوستر هم آن را آوردی زدی روی سینه ام.همان روزی که جل و پلاس خانه را جمع کردی آوردی دکه.
اول بار پوستر گلبناز را آوردی بعد پوستر هر مادر مرده ای که توی این شهر راهی گور میشود.
آن وقتها مثل حالا ریشت به گردنت نمیرسید سینه ات هم خس خس نمیکرد. از همان موقع این عادتت شروع شد که خروسخوان بیای روی تک تکشان انگشت بگذاری و فاتحه بخوانی دست آخر برای گلبناز. بعدهم که میشینی جوری باهاشان گپ میزنی و درد دل میکنی که انگار یک عمر رفیق گرمابه گلستانت بودند.
ولی من میشناسمت پیرمرد جنی نشدی فقط از بس نشستی توی دخمه سرت هم مثل پایت دارد از کار می افتاد. بگو ببینم امروز صبح چه مرگت بود؟هی گفتی گلبناز میروم وسایلم را جمع کنم بیایم پیشت .کجا میخوای بروی؟تو که جز اینجا جایی نداری. دست بردار از سر این مرده ها . شلنگ را بردار بشور اینهمه پوستر را از سرتا پای من .دم عید است .دستی بکش به سروروی خودت و من و آن دکه ی زنگ زده دوتا شببو بخر بکار میان من و دکه . سروصورتت را صفایی بده اقلا.
گوشت با من است؟ ایوب ؟چرت میزنی؟ ایوب هوی سیگار افتاد روی شلوارت پاشو تا نسوختی. چرا تکان نمیخوری مرد ؟ انگار سنگین تر شدی ها . این کاغذت...پوستر... را باد برد ...
ایوب پاشو بگو چرا روی این پوستر عکس خودت را چسباندی؟
نقد این داستان از : احسان عباسلو
این که راوی غیر انسان باشد ایده خوبی است. یک دیوار، یک درخت، یک چهارپایه یا صندلی، یک... ؛ هر چیزی غیر انسان. ایده خوبی است و نمونههای خوب و زیادی هم از آن در ادبیات وجود دارد. اما انتخاب چنین راوی و شخصیتی نیازمند چند نکته است: اول این که در انتخاب آن علت خاصی باید وجود داشته باشد. گاه تنها یک ناظر بر رفتار و کردار آدمی در برخی جاها وجود داشته و به همین خاطر داستان از زبان همان یک شخصیت یا راوی گفته می‌شود که تنها ناظر ماجرا بوده است. مثل داستان «یک هلو هزار هلو»ی صمد بهرنگی که درخت هلو راوی داستان می شود.
دوم این که این راوی پراکنده‌گویی ندارد و فقط چیزهایی را می‌بیند و می‌گوید که برای خودش مهم بوده است یا ارتباطی با او داشته اند. در همان داستان صمد بهرنگی، چیدن و خوردن هلو باعث توجه درخت به دو پسر داستان شده است و ارتباط روایت در همان است.
دیگر این که این راوی طبیعتاً نمی تواند ذهن خوانی کند زیرا حضوری واقعی دارد که محدود است. دنبال شخصیت نمی رود و قادر نیست وارد ذهن او هم بشود. پس اگر شیئی باشد هر چه می داند در محدوده همان حضور خودش است. همین حضور محدود نوعی محدودیت در روایت محسوب می‌شود و نقطه ضعفی می‌تواند باشد.
به‌هرحال اگر انتخاب راوی درست باشد و روایت به درستی انجام گیرد داستان های خوبی می توانند با این تکنیک روایی خلق شوند.
اما در این داستان: خیلی زود می‌فهمیم که راوی انسان نیست. چیستی او نشانه های متعددی پیدا نمی‌کند. این که پوستر بر سینه او می چسبانند می‌رساند که احتمالا دیواری، درختی، دری است. از طرفی می‌گوید چوبی بیاور و کلاغ را کیشش کن که این جمله می‌رساند که این شیئی ارتفاع دارد. این که رنگ داشته و دارد نشان از طبیعی نبودن آن دارد یعنی درخت نیست. و زمانی که می‌گوید "آن دوتا پایه چپم لق می‌زند" باید چیزی باشد که پایه دارد. راوی بیشتر از این اطلاعات نمی‌دهد و متاسفانه این میزان اطلاعات برای رسیدن به جواب کافی نیست. نویسنده عنایت داشته باشد که مخاطب جز متن چیز دیگری در دست ندارد و در ذهن نویسنده حضور ندارد تا بفهمد چه چیز منظور او بوده است. باید اطلاعات و داده‌ها بدرستی و دقت عرضه شوند. آیا صرف داشتن رنگ و چسباندن پوستر بر آن و داشتن پایه، اطلاعاتی کافی برای پی بردن به ماهیت یک شیئی است؟ آیا باید به حجله‌ای برسیم که برای عزا سر کوچه می‌گذارند؟ اما این شیئی از حضوری دیرینه سخن می‌گوید چرا که گذشته چندین ساله‌ی ایوب را خوب می‌شناسد. پس چیست که چندین سال هم همانجا بوده و همه چیز را دیده؛ در عین حال چیزی که به اندازه ای بلند است که کلاغ هم می‌تواند بر آن بنشیند و البته درخت نیست چرا که پایه دارد و در عین حال می‌تواند یک وری بشود. همچنین زمانی که می‌گوید "شب بو بخر بکار میان دکه و من" یعنی جای ثابتی باید داشته باشد. همان طور که ملاحظه می شود این ضعف متن است که نمی‌تواند نشانه های لازم را بدست مخاطب بدهد. معما کردن کیستی و چیستی راوی شاید کار بدی نباشد اما نه این‌قدر پیچیده و شاید هم غلط. نشانه‌ها بسیار نادرست داده شده‌اند.
غلط دیگر متن همان است که این شیئی از همه چیز ایوب خبر دارد در حالی که قاعدتاً نمی توانسته با او همراه باشد. او فقط می توانسته از هر آنچه آنجا گفته شده و یا انجام شده مطلع گردد. عصای دست ایوب هم نبوده زیرا هم کلاغ بر آن نشسته و هم دو تا پایه دارد در طرف چپ فقط. این ها اشکالات فنی داستان است.
صرف نظر از مشکل راوی که بسیار گنگ مانده، داستان ایوب خوب روایت می‌شود و فرجام او هم که غیرمستقیم گفته می‌شود او مرده به خوبی در داستان شکل گرفته است. اما یک نکته دیگر این که جذابیت سرگذشت ایوب برای خواننده در چیست و کجاست؟ داستان باید سرگذشت‌ها را جذاب کند و یا سرگذشت خود به اندازه‌ای جذاب باشد که دلیل روایت خودش گردد. چه چیز در زندگی ایوب وجود داشته که این‌قدر خاص بوده که ما تصمیم بگیریم سرگذشت او را بخوانیم؟ تمرکز بر مساله خاصی از زندگی ایوب و عمق بخشیدن به آن می‌توانست داستان را جذاب‌تر کند اما همه چیز خیلی کلی روایت شده و گذشته است.
در مجموع ایده خوبی برای داستان‌گویی وجود داشته اما باید روی شیوه پردازش آن بیشتر کار کنید. راوی را ملموس‌تر نمائید. به جنبه‌ای از زندگی ایوب عمق ببخشید مثلاً نداشتن بچه یا مردن بچه ای از او. داستان کوتاه شاید در حجم کوتاه باشد اما در احساس و اندیشه همواره عمیق بوده است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.