تصمیم درست در داستان




عنوان داستان : هاویه
نویسنده داستان : هانیه جولا

کاش آن روز هم مثل الان تمرگیده بودم خانه و مینشستم پای این تلوزیون لاکردار وآنقدر زل میزدم به صفحه اش تا جانم درآید. کاش انقدر بزدل نشده بودم ک با دیدن گندمزار حتی توی فیلم بدنم به لرزه بیافتد .اصلا آن حاج حبیب دوست قدیمی بابا از کجا پیدایش شد؟آمده بود بعد این همه سال چاق سلامتی یا که آمده بود مرا بدبخت کند برود. چند هفته یا چند ماه میگذرد از ان روزی که حاج حبیب آمد و نشست ور دل بابا و پک زد به قلیانش و گفت: به ! شازده پسر تو هنوز زن نگرفتی و بعد تسبیحش را چرخاند و گفت: والا ما جای شما بودید یه چار پنج تایی بچه قدو نیم قد داشتیم. بعد بزند زیر خنده و بابا سرتکان دهد و زیر لب امان از دست جوونای امروزی بپراند. از همان زمانی که بابا فهمید شلوار حاج حبیب دوتا شد رفت و آمد ها و ارتباط خانوادگیمان کمتر شد .حالا مردک بعد اینهمه سال آمده بود میخواست برایم آستین بالا بزند آن هم در ان گیر و دار دل دادگی منو تو .اصلا او چه کاره من بود پیر مرد نیامده شده بود وکیل وصی من؟ نشسته بود زیر گوش بابا و گفته بود دختره از آشناهایشان است و چهره نمکی دارد ماشالله یکپارچه خانم است و از دستش ندهیم و فلان. و چه میدانست خانم و زن زندگی چیست حتما تو روندیده بود و این را میگفت. حتما یکی از نوه های ترشیده رو دست مانده اش را میخواست غالبم کند .اصلا چرا بابا بادی به غبغبه اش انداخته گفته بود پسر خیر ندیده اش مهندس کشاورز است .مهندس بودم ک بدرک قرار نبود هلک وهلک بلند شوم بروم وسط هکتار هکتار گندمزارش برایش بگویم چه آفتی افتاده به جان گندم هایش.من بی دست و پا که گندم شناس نبودم در کل زندگیم دو تا خوشه طلایی میشناختم که آن هم دو گیس های بافته تو بود و بس.تلوزیون را خاموش میکنم و بلند میشوم لباس های کثیف ام را میچپانم توی لباس شویی! این ها همه کار توست چرا نمیخواهی باور کنی؟ تا کی میخواهی زل بزنی به حرکاتم، جای تو اینجاست پشت این میز نه آن بالا روی دیوار باید مینشستی پشت میز دست زیر چانه ات میزدیی و یکهو میگفتی: آها قورمه سبزی میپزم. میخندیدم و نگاه میکردم به حرکاتت که ریز ریز پیاز خورد میکردی و چشمان عسلیت پر می شد وبرای هم حرف میزدیم از آن روزیی میگفتیم که اولین بار دلمان در کوه برای هم لرزید. همان وقتی که یک کیسه بزرگ دستمان بود افتاده بودیم به جان بطری و پلاستیک ها به جای غر زدن به جان مردم که چقدر بی فرهنگ اند و هرچه آشغال بوده ریخته اند پای کوه و رفته اند پی زندگیشان. مشغول بودیم و نمیدانستیم صبح الطلوع مان کی می‌شد وسط ظهر و کیسه های خالی پر میشد از پلاستیک‌ها. اصلا چه کسی میدانست امروز من باید بنشینم و زل بزنم به این خانه بی روح و سوت و کور من یا تو؟ یا آن حاج حبیب که با گندمزارش به فنایمان داد؟ حالا من هیچ اگر بودی خانه رنگ و رویش برمیگشت و بوی غذا بود که پیچیده بود در خانه و قناری‌ها خودشان را میکشتند برایمان بزنند زیر آواز در و دیوار خانه نفس میکشید با خنده هایت، چرا راه دور من کمی شبیه آدمیزاد میشدم دیگر لنگه ظهر با صدای نکره گوشیم بلند نمیشدم .صدای جیک جیک گنجشکان بود وآواز خواندنت ک کله صبح خانه را سرت گذاشته بودی. لم میدهم روی کاناپه سرم را بین دستانم میگیرم.از همان روز که پای کوه با گیس های اویزان طلاییت که از زیر روسریت بیرون زده بود. کیسه به دست از این به آن ور میرفتی گفتم مال من میشوی من هم دست کمی از تو نداشتم یک نمه برو رو داشتم و قدم هم به قول خودت بلند بالا اخلاقیاتمان را نگو انگاز زاده شده بودیم برای هم، از همان وقتی ک نشستیم و فکرهایمان را ریختیم روی هم برای پروژه دوست دارن محیط زیست و کلی به این در و آن در زدیم .پا به پایم آمدی تا پروژه را سر وقت تحویل استاد بدهیم . فهمیدم چقدر مثل هم هستیم. لامصب مگر همین ها بس نبود برای خوشبختیمان؟قطره اشکم روی عسلی میچکد .کنترل را برمیدارم و کانال را عوض میکنم شبکه قران می آید . زل میزنم به تلوزیون زیر نویسش را میخوانم :و تو چه میدانی هاویه چیست؟.صدای قاری در سکوت خانه میپیچد:نار حامیه ،آتشی سوزانندو داغ .(سوره قارعه آیه 9 تا11)
.چشم هایم را میبندم بدنم میلرزد آن روز هم میلرزیدم بوی سوختگی گندم ها پیچید زیر بینی ام یک هو همه گندمزار جهنم شد. حاج حبیب و دار دسته اش فرار میکردن و داد میکشیدن شعله های آتش بغلم گرفته بودند انگار داغ بوود. سوختم ،نمیدانستم تاوان کدام گناهم بود هاویه که میگویند ینی همان روز نعش جزغاله شدم وسط گندمزار و چشم های تو که در ذهنم جولان میداد و حرف هایت در گوشم زنگ میزد . کاش همان جا جان داده بودم کارم به بیمارستان هزار عمل کوفت و زهرماری نمیکشید . بلند میشوم می روم سمت گوشی ووسایلت که بسته بندی شده از آن روز لعنتی جرئت نکرده ام بازشان کنم . بغض گلویم را نیش میزند داد میزنم: لعنت بهت حاج حبیب !
اصلا برای حاج حبیب چه فرقی میکرد شیش هفت هکتار گندمزارش سیاه شود یک روزه برود دود هوا .اصلا مگر میدانست دختری آن بیرون منتظر آمدن پسری ایست که زیر شعله های آتش دارد جان میدهد. به ولله فرقی نمیکرد اگر میکرد اشاره میداد به نوچه هایش میریختند پیدا میکردند باعث و بانی ان مصیبت که دامنش زندگیمان را گرفت و آن مادرمرده ها را یه شبه نیست و نابود میکردند.کم حرفی نبود حاج حبیب با آن همه دب دبه و کبکبه یک انگشت میچرخاند همه را میپاشید به هم ،حتما این هم کار یکی از بدخواه هایش بود خودش بود که یک سنگ گذاشت روی ماجرا حرفش را هم نزد و نگذاشت لب باز کنم چیزی بپرسم .میترسید از آبروی چندین ساله اش و اعتبارش میان مردم مثل گندمزارش دود ها برود. حاج حبیب ندانست نعش سوخته ام را وقتی پشت آمبولانس گذاشتند. دوگیس طلایی آویزان بود تا عمق سوزاندم نه شعله های وحشیانه آتش به تنم
. خودت بودی چشم هایم تار شده بود از درد به خودم میپیچیدم اما مگر میشد نشناسم دو گیس طلایی ات که دیگر نمیشد گفت طلایی ، که یک زمانی ارزوی لمسش را داشتم یادت میاید لعنتی؟ مگر میشد آن انگشتان کشیده سوخته بیرون زده از زیر پتو که یک زمان در انگشانم گرهش میزدم نشناسم؟ا هاویه ینی تو که آن لحظه از کنارم بردنت بوی سوختگی ات خورد زیر بینی ام به جای عطر تنت. اصلا تو آن جهنم دره را از کجا میشناختی؟ آماده بودی آنجاچه کار؟ گوشی سوخته ات در دستم میگیرم رم ات را در می آورم و میاندازم توی گوشیم . تمام تنم میلرزد و سوال ها در ذهنم بالا و پایین میی پرند. اصلا حاج حبیب با تو چه صنمی داشت که آن روز سرخاکت به سرش میکوبید ؟زل میزنم به گوشی دردستم و عکس ها... صدا ها در مغزم خفه میشوند و صدای ضربان قلبم در گوشم میپیچد و اتاق دور سرم میچرخد . خود لعنتی اش است حاج حبیب، مادرت وکنارشان تو !دستم میلرزد و گوشی می افتد . نکند بابا میدانست حاصل ازدواج پنهانی حاج حبیب همان دختره گیس طلایی و نمکی که خوابش را به من دیده اند؟ ینی همه میدانستند آن روز به بهانه دیدن تو حاج حبیب مرا کشاند گندمزاش؟ دست هایم مشت میشود گوشی را میکوبم به دیوار و داد میزنم: چرا صدات در نمیآید لاکردار چرا از قاب عکس زهرماری باخمار چشمانت زل زدی بهم، به چی نگاه میکنی رد سوختگی صورتم یا اشک هام؟!!
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام؛ داستانت را خواندم و از خواندنش لذت بردم. به نظرم برای شروع زیادی خوب است. امیدوارم که به همین زودی داستان‌های بیشتری از تو بخوانم. اصلی‌ترین شرط موفقیت داستان این است که مخاطب بتواند کلمه به کلمه آن را پیگیری کند. یکی از اصلی‌ترین دلایلی که در تاریخ ادبیات داستانی کمتر با راوی دوم شخص برخورد کرده‌ایم این است که این شکل از روایت مخاطب را گمراه می‌کند و اجازه همراهی را از او می‌گیرد. به همین خاطر وقتی از این راوی استفاده می‌کنیم که امکان روایت از نظرگاه دیگر وجود نداشته باشد و به نظر تصمیم شما در انتخاب راوی دوم شخص برای این روایت تصمیم درستی بوده است. زبان داستانت زبان روان و قابل و قبولی بود فقط بعد از این باید وسواس و دقت بیشتری در زبان داستانت به خرج بدهی به عنوان مثال وقتی از «را» استفاده می‌کنی دیگر در داستانت «رو» نداشته باشی. تقریبا می‌توانم بگویم که همه چیز داستانت درست است و همه چیز سر جای خودش است جز یک چیز.
جز موارد انگشت‌شمار، کمتر داستانی را سراغ دارم که در آن نویسنده مرد راوی زن انتخاب کرده باشد یا نویسنده زن راوی مرد انتخاب کرده باشد و نتیجه کار به دل نشسته باشد. داستان تو هم از همین بابت خسارت زیادی دیده است. به عنوان یک زن راوی مرد را برای داستانت انتخاب کرده‌ای و نتیجه می‌شود این‌که جهان بینی راوی کاملا یک جهان‌بینی زنانه از کار درآمده است. جنس احساسات او زنانه است، صحنه‌هایی که از این ارتباط برای یادآوری انتخاب کرده با منطقی کاملا زنانه انتخاب شده‌اند. به وقت خواندن داستان مدام فکر می‌کردم که در حال خواندن وقایع از زبان زن ماجرا هستم یا که مردِ ماجرا زیادی زنانه فکر می‌کند که این دومی نه قصد تو است و نه خدمتی به داستانت می‌کند. با کمی تغییرات در طرح همین داستان، یک بار آن را از زبان زن ماجرا بنویس به نظرم نتیجه از داستان موجود بهتر خواهد شد چون این داستان از همین بابتی که گفتم زیادی لطمه خورده است.
نکته دیگری که وجود دارد این است که کیفیت زندگی در این داستان میان شهر و روستا متغیر است آن‌قدری که در نهایت نمی‌توانم محل وقوع داستان را تشخیص بدهم و حتی نمی‌توانم با اطمینان بگویم که این داستان در شهر اتفاق افتاده است یا که در روستا. به نظرم بهتر است لحظات دراماتیک‌تری از این رابطه را به تنه داستان اضافه کنی تا ما هم به اندازه راوی با غم این فقدان مواجه شویم و داستان همان‌قدری برای ما تکان‌دهنده شود که برای راوی هست. آن وقت است که می‌توانم با اطمینان بگویم یک داستان ناب داری که مخاطب از خواندن آن حس بسیار خوبی دارد. امیدوارم به زودی داستان‌های بیشتر از شما بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ايرانی مجله «کرگدن» و يک انتشارات هستم و در تمام این سالها افتخار همکاری با روزنامه‌ها و مجلات زیادی را داشته‌ام.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.