همه‌چیز در خدمت داستان




عنوان داستان : تحویل داده شد به غلام اوراقی
نویسنده داستان : نجمه جهانی


عده‌ای آدم که چهره‌ها‌یشان را نمی‌بیند، با کلنگی بر روی فرق سرش می‌زنند و با یک عدد ماله’ خون حاصله از کلنگ را روی سرش می‌مالند’ دردش دارد زجر‌کشش می‌کند’ از شدت درد از خواب می‌پرد’ ضربه‌ی کلنگ جایش را به صدای زنگ تلفن خانه بدل کرده‌است’ تلفن وحشیانه با صدایش بر اعصاب و روح و روانش می‌تازد’ سریع خودش را به تلفن می‌رساند’ صدایی هراسان با ادای جمله‌ای بر قلبش چنگ می‌زند.
- پاشو مرتیکه چقدر می‌خوابی’ اتوبوسا و ماشینا دارن شهر رو از مردم خالی می‌کنن.
- چی شده مگه؟
- چابهار داره صونامی میاد’ همه‌ی شهر قراره تا چند ساعت دیگه بره زیر آب’ من دم در خونتم’ بپر بیرون ساسی، زود.
با شنیدن اینکه تا چند ساعت دیگر همه‌ی شهر قرار است زیر آب برود، چشمانش با برقی از ناامیدی، به ساعت روی دیوار می‌افتد که ساعت 4:45 دقیقه ی صبح را نشان می‌دهد و با صدای آونگ‌های واق واق کننده‌ی ساعت’ آتش ترس جانش را می‌سوزاند. یک پلیور را که همانجا روی صندلی چوبی نهاده‌است’ بر‌می‌دارد و از خانه بیرون می‌پرد. رنگ آسمان به شدت گرفته است، ابرها قطرات باران را در شهر یله کرده‌اند. قبل از اینکه در حیاط را ببندد، در بسته می‌شود و با صدای در از جا می‌جهد، این خبر رعب و وحشت را چون جام زهر به جانش سرکشیده‌’ بدون معطلی سوار ماشین دوست هیکلی و سیبیلویش غلام اوراقی می‌شود.
- فکر کنم من و تو آخرین نفراییم که داریم شهر رو خالی می‌کنیم.
- الان کجا باید بریم؟ کدوم شهر؟
- دلت خوشه تو هم، جاده‌ها بخاطر سیل بسته شده’ همه رفتن ارتفاعات منطقه آزاد.
صدایی در گوشش حمله می‌کند’ می‌ترسد و رو به دوستش غلام می‌کند و با پته پته سخن می‌گوید:
- من دارم صدای جیغ زن می‌شنوم’ تو هم می‌شنوی؟
چشمان ورقلمبیده و چهره‌ی رنگ و رو رفته‌ی دوستش هم نشان ترس را در خود دارد.
- می‌شنوم’ صدای تعدادی زنه’ انگار کمک می‌خوان.
به گمان ساسان صدای جیغ‌ها، توهمی است که به سرش زده’ ولی غلام هم آن صداها را می‌شنود’ شاید واقعا صدای زنانیست که کمک می‌خواهند’ صدای باد و باران هم که کاملا وحشیانه همه جا را بر‌داشته‌است و مزید بر آشفتگی و ناامیدیشان می شود.
در همین گیر و دار افکار ساسان و سکوتی که غلام در باقی راه اختیار کرده، به ارتفاعات منطقه آزاد می‌رسند و از ماشین پیاده می‌شوند. بوی دریا و ماهی ها بیشتر از همیشه مشام ساسان را می آزارد، تعفن هوا و رطوبت باران را تا حالا اینجوری حال بهم زن ندیده بود و از همه بدتر تا حالا این همه انزجار نسبت به دریایی که الان زیر پاهایش بود اینچنین درک نکرده بود، ارتفاعات را می نگرد، همه‌ی مردم شهر اینجا جمع‌اند’ گویی سیزده بدر است که همه‌ی مردم به طبیعت آمده‌اند’ اما به جای لبخند’ صورت همه را ترس پوشانده است. یکی با زیر شلواری آمده و یکی با رکابی’ یکی با کیف سامسونت پر از مدارکش آمده و یکی عابر بانک‌ها و دفترچه‌های پولی‌اش را در کیفش بالا و پایین می‌کند. تا این لحظه کورسوئی از امید هنوز دارد’ اما صدای مردی که دارد بلند بلند تلفنی صحبت می‌کند’ باعث می‌شود که امید در قلبش رنگ ببازد’ امروز واقعا قرار است بمیرد’ نه امروز قرار است دسته جمعی بمیرند.
- میگن نهایتا تا دو سه ساعت دیگه صونامی میاد و کل شهر میره زیر آب’ میگن حتمیه و بی برو بر‌گرد این اتفاق میفته.
صدای زنی که جیغ جیغ کنان با همسرش سخن می‌گوید’ جثه و نگاه متزلزل وارش را به سمت خودش می‌کشاند.
- اگر یهو گردباد هم بیاد چی؟ اینطوری که ما تو ارتفاعات ایستادیم’ زودتر هلاک میشیم.
غلام با سنگ‌ریزه‌های پس پایش بازی بازی می‌کند’ گویا دارد فکری را در ذهنش می‌جوید’ تا اینکه با لحنی تردید‌آمیز لب به سخن می‌گشاید’ ساسان با صدای سخن او’ یک لحظه متوهم می‌شود که پاها و کله‌ اش را وارونه کرده‌اند و با کله روی تپه ایستاده‌است.
- کل شهر الان خالیه’ می‌تونیم الان خوب دارا بشیم.
- غلام زده به سرت’ نمی‌دونی چی داری الان بلغور می‌کنی!
- یا یکی دو ساعت دیگه با دارایی بیشتر می‌میریم’ یا با دارایی بیشتر زنده می‌مونیم و زندگی می‌کنیم’ من میرم سمت ماشین’ خواستی خودتو فورا برسون.
باور کردنی نیست’ اما غلام اوراقی واقعا تصمیم مسخره‌اش را گرفته‌است’ او می‌رود و ساسان به گمانش عرق سرد در لا‌به‌لای قطرات باران که بر روی بدنش چکیده‌است و دارد می‌چکد’ سرازیر شده‌است’ سپس او هم در حالی که سردرگم است، با جسم و روحی که به ظنش سیاه و شبه‌وار است’ خودش را در ماشین غلام اوراقی می‌اندازد. پس از دقایقی رانندگی غلام’ جلوی در خانه‌ای می‌ایستند’ ساسان تازه باورش شده که در چنین موقعیتی می‌خواهند دزدی کنند. راستش غلام اوراقی به گفته‌ی خودش’ دزدی را از کش رفتن پول در میهمانی‌های دوره‌ی کودکی آموخته بود و الان جزء ذاتش شده‌است’ اما ساسان دزدی را صرف برای کارهای هیجانی شروع کرده‌بود و از دیوارها بالا می رفت و در خانه ها پرسه می زد بدون اینکه پولی بدزدد، اما کسی که مچش را گرفته بود و راپورتش را به پدرش داده بود و دزدی را وصله ی کامل پیراهن ساسان کرده بود، تا اینکه او هم کامل این کاره شد، دزد واقعی. به فکرش می رسد که شاید دزدی دم مرگ هیجانش بیشتر باشد. خلاصه پس از هماهنگی‌های لازم با غلام به طور پنهانی درون حیاط خانه‌ای می‌پرد، آرام خود را کنار پنجره‌ای می‌رساند، پنجره کاملا باز است’ پیرزنی درون هال ایستاده‌است و قاب عکسی را در آغوشش می‌فشارد’ سپس آن را جلوی چشمانش می‌آورد و با دستش گرد و غبار آن را می‌زداید. از دیدن پیرزن که در خانه است’ ناراحت می‌شود’ فکر می‌کرد که همه خانه‌هایشان را ترک کرده‌اند’ وقتی می‌بیند که امکانش نیست درون خانه برود’ با چشمانش تیز‌بینانه مشغول پاییدن درون حیاط و اسبابش می‌شود، یک صندلی قهوه‌ای گران‌قیمت و یک فرشی که گویا دستباف است’ نظرش را به خودشان جلب می‌کنند. نگاهی به پیرزن می‌اندازد’ پیرزن با صدایی لرزان و دلشکسته با صاحب عکس در دستش سخن می‌گوید:
- یادته دوست داشتی وقتی بارون خیلی شدیده’ یه دل سیر بارون رو نگاه کنیم و انار بخوریم؟ اتفاقا انارش رو خودت دون دون می‌کردی.
ساسان که مدتها قلبم از جنس سنگ شده‌است’ پس از شنیدن این سخن شروع به حدیث نفس گفتن با خویش می‌کند:
- بابا همیشه موقع بارون’ همه بر و بچ دور هم جمع می‌شدیم و با ظرفی که تو با آب بارون پرش می‌کردی’ چای می‌خوردیم و کلی صفا می‌کردیم و تو همیشه قول می‌گرفتی که راه اشتباه نریم و مثل آب پاک باشیم و پر طراوت’ می‌گفتی یک غلط از نظر تو یعنی هزار غلط.
در همین حین موبایلش به لرزش می‌افتد’ غلام به او زنگ می‌زند و طبق قرار’ او فقط به سخنانش گوش می‌سپرد. غلام از کسی در همینن حوالی شنیده‌است که شرایط جوی بهبود یافته است و دیگر خبری از صونامی نیست، او از ساسان می خواهد سریع‌تر دزدی‌اش را بکند و برود. یکدفعه مضطرب میشود که الان است مردم از ارتفاعات برگردند و محله شلوغ شود، او با اضطرابی که دارد، اراده می‌کند که برود و فرش و صندلی گرانقیمت را دو دره کند’ اما صدای پیرزن باز او را به سمت خود می‌کشاند’ پیرزن هم چنان دارد با صاحب عکس سخن می‌گوید:
- 5 ساله که رفتی’ نه یادگاری فرزند و نوه‌ای از تو دارم و نه فراموش کردن لحظه‌های با تو بودن واسم شدنیه’ با مرگت تیمسار تنها شدم.
و ساسان با لحن حزن انگیزی دوباره مشغول نجوا می‌شود.
- 4 ساله که صداتو نشنیدم بابا’ 4 ساله که رونده شدم از تو و خونه و خونواده.
- پیرزن فریاد می‌زند’ با صدایی آنقدر بلند که سلسله‌ی افکار ساسان را به شدت در‌هم‌می‌کوبد و برق از چشمانش می‌پراند.
- کاش راه اومدن به سمت تو امروز حتمی باشه تیمسار.
دلش برای پیرزن می سوزد، او هنوز نمی داند روزگار با او یار نبوده و دیگر قرار نیست صونامی بیاید و او نزد همسرش برود، ساسان یکدفعه به خود می آید، متوجه می‌شود با درد و دلهای پیرزن دارد احساساتش بهم می‌ریزد’ یک لحظه چهره‌ای بسیار جدی و عبوسی را به خود می‌گیرد، چهره‌ای که سال‌هاست همراه اوست. دقیقه‌ای بعد گوشی‌اش را در دست می‌گیرد و تند تند پیامی می‌نویسد و آن را به دوستش ارسال می‌کند، هنوز چیزی نگذشته‌است که شماره‌ای می‌گیرد و گوشی را لرزان کنار گوشش می‌گذارد و قلبش از هیجان به شماره می‌افتد.
- الو بابا’ منم ساسان... تو رو خدا قطع نکن، امروز قرار بود بمیرم ولی نمردم’ اجازه برگشت به اون خونه و خونواده رو دارم؟ پدر از همه‌ی خطاهام بر‌می‌گردم.
پس از شنیدن سخنی از آن طرف تلفن تماس را قطع می‌کند. پیامک چند لحظه‌ی پیش به دوستش را نگاه می‌کند’ نوشته‌است: « من همین الان دزدی رو می‌بوسم و میذارم کنار.» همان لحظه نوشته‌ای بر روی صفحه‌ی موبایلش ظاهر می‌شود:
« تحویل داده شد به غلام اوراقی».
به یاد سخن پدرش می‌افتد، او نیز پذیرای برگشت ساسان هست. با آسودگی خیال لبخند عمیقی بر لبانش تا پهنای گوشش نقش می‌بندد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام؛ داستان شما را خواندم. داستانی که پر است از نقاط مثبت و منفی. قبل از هر چیز دوست دارم در مورد مساله‌ای مفصل صحبت کنم که جان داستان شما را گرفته است؛ در مورد راوی و روایت او. زاویه دید در داستان شما درست تعریف شده است اما زبان راوی داستان شما را از ریتم می‌اندازد. داستان موفق داستانی است که همه چیزش به همه چیزش بیاید. شما به عنوان نویسنده باید برای هر انحراف از معیاری در دل داستانتان دلیلی داشته باشید که بر این انحراف از معیار دلالت کند. در غیر این‌صورت این انحراف از معیار نه تنها چیزی به داستان شما اضافه نمی‌کند که ضربه‌های زیادی هم به داستان شما وارد می‌کند. به عنوان مثال استفاده از زاویه دید دوم شخص انحراف از معیار به حساب می‌آید و نویسنده نمی‌تواند به صورت دلبخواه داستانش را دوم شخص روایت کند. باید طرح داستان به گونه‌ای باشد که دلیلی برای روایت دوم شخص در دل داستان پنهان باشد. مثل این‌که راوی برای کسی که مرده یا به هر دلیلی در حال حاضر وجود ندارد پرده از رازی برمی‌دارد که او یعنی شخص غایب از آن بی‌خبر است. به همین خاطر است که انتخاب‌های شما به عنوان نویسنده اهمیت زیادی در کیفیت داستان شما دارد.
در مورد داستان شما هم زبان داستان لطمه زیادی به داستان زده است.همه ما وقتی شروع به داستان‌ نوشتن می‌کنیم با خودمان فکر می‌کنیم که زبان ادیبانه عیار داستان ما را بالا می‌برد در صورتی‌که برای استفاده از زبان ادیبانه قبل از هرچیزی اشراف به این زبان لازم است. در درجه دوم روایت ادیبانه راوی ادیب می‌خواهد، منظورم از ادیب شخصیتی است که درگیر داستان باشد و ادیب بودن او نقشی در طرح داستانی داشته باشد. در غیر این صورت این زبان ادیبانه نه تنها کمکی به داستان نمی‌کند و عیار آن را بالا نمی‌برد که داستان را از ریتم می‌اندازد و به نخواندنی شدن داستان کمک می‌کند. در مورد راوی سوم شخص باید بگویم که چون این راوی درگیر داستان نیست بنابراین جنس و جنم طرح داستانی معمولا تاثیری بر روایت او ندارد و دلیلی ندارد که او از زبانی جز زبان معیار استفاده مگر این‌که این انحراف از معیار با طرح داستان همخوانی داشته باشد. به عنوان مثال برای طرحی که در گذشته خیلی دور اتفاق می‌افتد گاهی استفاده از زبان آرکائیک برای راوی سوم شخص به روایت راوی نمک می‌دهد یا برای طرحی عاشقانه استفاده از تعابیر شاعرانه به ریتم داستان کمک می‌کند اما در مواردی جز این کمتر اتفاق می‌افتد که این عدم هماهنگی به داستان کمک زیادی بکند، حتی در بیشتر موارد باعث می‌شود که مخاطب از داستان فاصله بگیرد یا به قول داستان‌نویس‌ها از داستان بیرون بیفتد. در مورد داستان شما هم باید بگویم که زبان شبه‌ادیبانه راوی نه تنها کمکی به داستان نمی‌کند که در بیشتر مواقع فضای داستان را برای مخاطب غیرقابل باور می‌کند و در نتیجه مخاطب از داستان جدا می‌افتد. این عدم هماهنگی میان طرح داستان و زبان و لحن راوی باعث می‌شود که مخاطب با خودش حس کند که یک نفر در حال تعریف کردن این داستان است و به همین خاطر همیشه به ماجرای ساسان به چشم یک چیز مصنوعی نگاه کند و در نتیجه هیچ‌وقت موفق به باور کردن داستان شما نشود. راوی خوب راوی‌ای است که بدون این‌که دیده شود کار خودش را به درستی انجام بدهد. وقتی راوی در داستان حضور ندارد نباید برای خودش شخصیتی خارج از داستان بسازد. زبان و لحنی که شما برای راوی خودتان به کار گرفته‌اید باعث می‌شود مخاطب همیشه او را در حال تعریف کردن ماجرای ساسان فرض کند و با خودش فکر کند که این داستانی است که یک نفر سوم برای او تعریف می‌کند. بیایید با هم یک پارگراف از داستان شما را ساده نویسی کنیم:
"آدم‌هایی که چهره‌هایشان پیدا نیست با کلنگ بر فرق سرش می‌کوبند و خون این زخم را با ماله روی سرش می‌مالند. درد زجر کشش می‌کند و زجر که می‌کشد او را از خواب می‌پراند. در خانه صدای تلفن جای صدای ضربه‌های کلنگ را گرفته است. تلفن مدام صدا می‌کند تا او گوشی را بردارد. صدایی بریده بریده چیزی به او می‌گوید و او را به هم می‌ریزد."
چه فرقی هست میان پاراگراف اول داستان شما و همین پاراگرافی که من نوشتم؟ اگر هنوز هم فکر می‌کنید که آن لحن شبه‌ادیبانه داستان شما را بیشتر داستان نشان می‌دهد که هیچ اما اگر به نظرتان می‌آید که این پاراگراف داستانی‌تر است ادامه یادداشت من را بخوانید. کلمات شما مانند نت‌های موسیقی هستند. سعی کنید با ساده‌ترین ترفند گوش‌نوازترین موسیقی را بسازید. «تلفن وحشیانه با صدایش بر روح و روانش می‌تازد» یعنی چه؟ یعنی صدای زنگ تلفن او را آزار می‌دهد. وحشیانه یعنی چه؟ شما باید وحشیانه را بسازید نه این‌که با گفتن یک کلمه خودتان را راحت کنید. جایی بعد از این اشاره می‌کند که صدای باید و باران هم وحشیانه بر روح و روانشان می‌تازد و مزید بر ... حرف‌هایم را چند مرتبه تکرار می‌کنم چون در همین مرحله‌ای که شما هستید بوده‌ام. گاهی زبان داستانم را دوست داشتم و حس می‌کردم تمام نقطه قوت داستانم همین زبان آن است اما بعدتر فهمیدم که این زبان واقعا کمک زیادی به داستانم نمی‌کند. فهمیدم که بی‌دلیل نیست بیشتر نویسنده‌های بزرگ دنیا داستانشان را به ساده‌ترین شکل ممکن بیان می‌کنند. فهمیدم بیخورد نیست که بیشتر شاهکارهای ادبی دنیا با یک زبان سرراست و ساده‌ترین کلمات نوشته می‌شوند.
باور کنید «گذاشته است» بیشتر از «نهاده است» با مخاطب ارتباط برقرار می‌کند. نکته بعدی تخطی از زاویه دید است. در همان پارگراف اول راوی شما می‌گوید: «صدایی هراسان با گفتن جمله‌ای ...» اگر راوی شما صدای شخص آن‌طرف خط را می‌شنود و می‌فهمد که هراسان است چرا جمله‌اش را نمی‌شنود؟ و اگر می‌شنود چرا آن‌را با مخاطب در میان نمی‌گذارد؟
بعد از مساله زبان می‌رسیم به طرح داستان. نخست مساله «سونامی» و خالی شدن شهر از آدم‌ها و بیم و امید این مساله است و مساله بعدی ماجرای دزدی ساسان و دوستش از دهکده خالی و تحول او است. قبل از هرچیزی باید بگویم که وقتی داستان شما دستخوش مساله‌ای علمی مانند سونامی است بهتر است ابتدا کمی در مورد این پدیده بخوانید و زیر و زیر آن را بدانید. شما اگر در مورد تسونامی یا همان سونامی همین کار را انجام می‌دادید حداقلش این بود که دیگر کلمه به این مهمی در داستانتان را اشتباه نمی‌نوشتید. به نظرم بخش اول داستان شما کارش را خوب انجام می‌دهد. هم طرح داستان بکر است و هم خوب ساخته شده است اما در بخش دوم کمیت طرح شما لنگ می‌زند. شما در بخش دوم مساله گذشته ساسان را مطرح می‌کنید و این مساله را خیلی دست و پا شکسته با مخاطب در میان می‌گذارید. در کشاکش این بگیر و ببند و سونامی و فرار به ارتفاعات هم ما این‌قدری با شخصیت ساسان آشنا نمی‌شویم که او را به خوبی بشناسیم. وقتی ما گذشته شخصیت را به درستی نمی‌دانیم و حال او را به خوبی نمی‌شناسیم معلوم است که با حال او هم ارتباط زیادی برقرار نمی‌کنیم. از طرفی خرده روایتی که ساسان را دچار تحول می‌کند یعنی ماجرای پیرزن و شوهرش زیادی داستانی است و آن‌قدر باورپذیر نیست و آن‌قدر جان ندارد که بار تحول شخصیت را به دوش بکشد. به بیان ساده‌تر باید بگویم بخش دوم داستان شما در حد طرح مانده است و تبدیل به داستان نشده است. یک مرتبه ابتدای داستان را برای خودتان بازنویسی کنید شاید در مورد ادامه آن تصمیم بهتری گرفتید. داستان نوشتن را بیشتر از این جدی بگیرید. داستان شما من را به دنبال خودش کشاند به نظرم شما از آن داستان‌گوهای مادرزاد هستید. امیدوارم به همین زودی نسخه بهتر و روان‌تر و خواندنی‌تری از داستان خواندنی شما را بخوانم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۲
نجمه جهانی » 3 روز پیش
سلام اقای خانلری بسیار خوب سخنانتون رو درک کردم، قبلا داستانی در باب فرد عقب مانده ی ذهنی نوشته ام و کاملا سعی کرده ام در حد ذهن او روایت کنم و الان واقعا درک میکنم که برای ساسان بیان درستی رو به کار نبرده ام... ممنون از نقد زیبا و مفیدتان...
سمانه معلم » 5 روز پیش
مرسی از آقای خانلری.که با دل و جون و بسیار آموزنده نقد میکنند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.