چه کسی داستان را روایت می‌کند؟




عنوان داستان : چکمه
نویسنده داستان : نینا وفا

شش ساله بود که در تلویزیون برنامه ای دید....آن برنامه با این مضمون بود که هر کدام از بچه های روستایی نقاشی ای می کشید و برای آن برنامه می فرستاد...اگر برنده میشد...جایزه ای می گرفت...البته این یک ور قضیه بود...عباس بچه سوم خانواده بود..پدرش حتی همان موقع ک به دنیا آمد پیر بودو صد البته مادرش....دلش کودکی میخواست..کودکی..عجب واژه غریبی....نه لباسی بود و نه آینده ای...اما عباس شش ساله ک از اینها خبری نداشت...فقط به گفته خودش نزدیک زمستان که می شد دوستش بساط که از خانواده ی متولی بود یا بهتر بگویم از وضعیت عصفناک عباس بهتر بود...یک جفت چکمه پلاستیکی به پا میکرد...کاش قضیه به همین جا ختم میشد...می گفت داغ دلم آن زمان تازه می شد که هنگامی که به گودال گل و آبی میرسیدیم..با تمام وجود و از سر قصد..بساط دورخیزی میکرد و تمام توان را جمع میکرد و درون گودال میپرد...یکباره برمیگشت نگاهم میکرد...با همان لهجه کردی زیبا می گفت دیدی دیدی پاهایم خیس نشد...پشت سر من بیا...و لبخند شیطنت باری میزد...من یک نگاه به او و یک نگاه به کفش هایم..کفش نبود...قایقی سوراخ بود که اگه درون گودال می پریدم بی گمان تمام سرنشینان را غرق میکرد...به اینجاهای داستان ک میرسید همان لبخند شاد همیشگی را بر لب میزد ..اما چشمانش...چشمانش چیز دیگری می گفتند...گفتم دلت نمیخواست...می گفت دل و پوزخندی میزد که هزاران حرف پشتش بود...و اینگونه ادامه داد...ما که تلویزیونی نداشتیم...آن هایی که تلویزیون داشتند دهان به دهان از این برنامه تعریف میکردند...با سرعت به خانه برگشتم...کاغذی پیدا کردم و شروع کردم به کشیدن...تمام ذوقم در دستانم جمع شده بود....آنقدر ذوق داشتم که حتی صدای میرزا، پدرم را نمی شنیدم...تا نقاشی تمام شد بی درنگ به سمت مرکز پست رفتم...و با اندک پولی که داشتم نقاشی را فرستادم....دیگر زمان برایم نمی گذشت...هر روز چندین بار تا سر روستا می رفتم و برمیگشتم...می گفتم امرزو دیگر می آیند..میدانم می آیند...خلاصه آن روزآمد اما چه آمدنی...وانتی پر از وسیله های بچه ها به سر روستا آمده بود...می گفتند اسم ها را میخوانند..از طرف همان برنامه بود...نزدیک رفتم و منتظر شنیدن نامم..عباسسس..خودم بودم.....جیغی زدم و به سمت وانت رفتم..باورم نمی شد پر بود از چکمه های رنگی لاستیکی..آبی... قرمز....دستم را بلند کردم...آقای وانتی گفت کدام را می خواهی.. با صدایی که از سر ذوق شبیه جیغ شده بود گفتم چکمه...او رفت به سمت ماشین...چکمه را ک به دستم داد بدون معطلی پوشیدم..اما دریغا که بزرگ بود..گفتم بزرگ است...گفت بیا ...این ها تنها چکمه ی کوچکی است ک برای ما مانده....
انچنان لبخندی زدم که تمام وجود پر ازنشاط شد....چکمه را پوشیدم..اما...هر چقدر فشار میدادم نمیشد....اشک در چشمانم حلقه زده بود...نمیشد....نمیرفت....پاهایم جا نمیشد....فشار دادم نشد....باز هم تمام تلاشم را کردم ولی...نه....تقریبا صدایم به گریه و زجه تبدیل شده بود..نمیشد...نبود... چکمه دیگری نبود...نصف وانت پر چکمه بود اما اندازه من نبود...مرد که دیگر کلافه شده بود..گفت شال گردن بردار گفتم نمیخواهم..چکمه میخواهم....آخر گودال آب را که نمیتوان با شال گردن پرید...در همان گیرو داد مادرم شال گردنی برداشت.. و مرا...همان طور که با تمام وجود گریه میکردم و تمام بدنم بر روی زمین کشیده میشد با خود به خانه برد....
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم نینا وفا، سلام. داستان شما حکایت عباس، پسر بچه‌ی شش ساله‌ی روستایی است که آرزوی یک جفت چکمه پلاستیکی دارد تا مثل بساط بپرد وسط گودال آب و پاهایش خیس نشود. او در مسابقه‌ای تلویزیونی شرکت می‌کند و نقاشی‌اش برنده می‌شود اما ماشینی که جایزه‌ها را به روستا آورده، چکمه پلاستیکی اندازه‌ی عباس ندارد و مادرش به جای جایزه، شال‌گردنی از وانت جایزه‌ها برمی‌دارد و عباس را در حالی که گریه می‌کند دنبال خودش می‌کشد و به خانه می‌برد. این چکیده‌ی داستان شماست و چه پتانسیلی دارد برای این‌که روی خواننده تاثیر بگذارد. آن را برایتان نوشتم که بگویم پیرنگ داستان‌تان پر رنگ است به شرط آن که در پرداخت و انتخاب نظرگاه دقت بیشتری بفرمایید. این که از بین نظرگاه‌ها این یکی را انتخاب کرده‌اید، جای سوال دارد و به نظرم تنها جوابی که می‌شود به این سوال داد این است که در نوشتن بسیار تعجیل کرده‌اید. شما حتی داستان را بازنویسی نکرده‌اید که اگر وقت بیشتری صرف می‌کردید متوجه غلط‌های املایی و کلمات غیر داستانی و حتی جملات قابل حذف و اشکالات در روایت می‌شدید. به عنوان نمونه در اوایل داستان می‌گویید عباس برنامه‌ای را در تلویزیون می‌بیند و در ادامه می‌گویید که آن‌ها در خانه‌شان تلویزیون نداشتند و خبر مسابقه‌ی نقاشی دهان به دهان در روستا گشته بود. این چیز عجیب و نگران کننده‌ای نیست. نوشتن و یا تایپ کردنِ ایده‌ای که مدتی است فکر شما را مشغول کرده، همیشه توأم با هیجان است. تسلط بر این هیجان در اثر تجربه به دست می‌آید. نویسنده‌ی با تجربه می‌داند که نباید بعد از نوشتن اولین ورژن از داستان‌اش فکر کند که کار تمام شده. او آموخته که باید بعد از نوشتن داستان، مدتی از آن فاصله بگیرد و وقتی که هیجانش فروکش کرد و توانست از بیرون به متنی که نوشته نظر بیاندازد و ایرادات کار را ببیند، دوباره به سراغ داستانش برود. در همین بازنویسی‌هاست که اتفاقات خوبی برای داستان می‌افتد. این‌ها را گفتم که بدانید این راهی است که همه نویسنده‌ها و داستان‌نویس ها به مرور زمان ضرورتش را احساس می‌کنند و بر هیجانات اولیه مسلط می‌شوند.
نینا جان، این راوی که برای روایت داستانت انتخاب کرده‌ای کیست؟ کجا ایستاده و داستان را روایت می‌کند؟ بهانه‌اش برای روایت داستان چیست؟ چرا عباس داستان تلخ کودکی‌اش را برای او تعریف کرده؟ چرا نیمی از داستان را از زبان این راوی می‌شنویم و از جایی به صورت نقل قولی از عباس و اول شخص روایت می شود؟ این ها سوالاتی است که در طول داستان برای خواننده پیش می‌آید و تا پایان به آن ها پاسخی داده نمی‌شود و همین مسئله بیان‌گر این است که شما در انتخاب راه اشتباه کرده‌اید. عباس می‌تواند خودش داستانش را تعریف کند. راوی اول شخصی که اتفاق داستان برای خودش افتاده و خواننده با او بیشتر احساس نزدیکی و همسان‌پنداری می کند. می‌توانید بهانه‌ای ایجاد کنید و عباس برای کسی داستان کودکی‌اش و آرزوی چکمه های پلاستیکی را تعریف کند. می‌توانید راوی دانای کل محدود به ذهن شخصیت را انتخاب کنید و داستان کودکی عباس را درست در همان زمانی که آرزوی چکمه داشته، روایت کنید و خیلی راه‌های دیگر. از بین همه‌ی زاویه دیدها آنی را انتخاب کنید که فکر می‌کنید بهترین است. حتی اگر لازم شد داستان را با زاویه‌دیدهای مختلف بنویسید تا در پروسه‌ی نوشتن به انتخاب بهترین برسید. نوشتن کار طاقت فرسایی است برای همین است که عرق‌ریزان روح نام گرفته. در نوشتن صبوری کنید. بعد از نوشتن داستان را بازنویسی کنید. در داستان کوتاه هر جمله‌ی اضافه‌ای می‌تواند از ایجاز داستان کم کند. در این مورد دقت بیشتری بفرمایید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید. مشتاقانه منتظر خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.