فرض اشتباه




عنوان داستان : عشق و تاکسی
نویسنده داستان : زهرا امینی

حیف می باست باباقی پولم نان بخرم! اگر کمی بیشتر پول توی جیبم داشتم دیگر لازم نبود توی آن سرما، زیر آن باران لعنتی سه ساعت معطّل دومسافر دیگر بمانم تا تاکسی راه بیوفتد.
یک تریپ بیخیال گرفتم و هنزفری ام را در گوشم گذاشتم. میخواستم ببینم شاعرانگی زیر باران چه مزه ای میدهد؛ اما همینکه آمدم موسیقی را پلی کنم شارژ موبایلم تمام شد و بلافاصله خاموش!.
در حال بد وبی راه گفتن به شانسم بودم که صدای آشنایی مرا به خود آورد:
_آقا...آقا پسر، شما کجا میرین؟
همینکه سرم را سمت صدا برگرداندم، درآن سرما یکدفعه بدنم داغِ داغ شد و موبایلم از دستم ول شد روی زمین.
آخر اصلا انتظارش را نداشتم در آن وضعیت آیلار را روبرویم ببینم!.
حسابی دست و پایم را گم کرده بودم. فوری گوشی ام که پخش زمین شده بود را برداشتم و مِن مِن کنان سلامی کردم.
با دیدن آن صحنه دوست آیلار به زور داشت جلوی خنده اش را میگرفت اما خودش که دیگر آن کارهای من برایش عادی شده بود، خیلی معمولی جوابم را داد و دست دوستش را کشید و نشست توی ماشین.
در آن موقعیت وضعیتم بد تر هم میشد، چرا که مجبور بودم با آنها عقب بنشینم!.
در طول راه مدام از پنجره به بیرون نگاه میکردم و دستم را روی سینه ام گذاشته بودم که مبادا متوجه تپش قلبم شوند.
از توی جیب شلوارم تنها پولم که یک دوهزار تومانی بود را در آوردم و با حسرت به راننده دادم. پول را که از دستم گرفت، سری تکان داد و به پیرمردی که در جلو نشسته بود گفت:
_آقا میبینی چه بساطی برامون راه انداختن؟ همت نکردن لااقل کرایه رو بکنن ۷۰۰تومن رند! آخه یه راننده تو این هیر وبیری پنجایی از کجا‌...
حوصله حرف هاو آه و ناله هایشان را نداشتم. کله ام پر بود از این قُرقر کردن هایی که هر روز بر سر یک پنجایی میان مسافران و راننده رد و بدل میشد.
باز افکارم رفته بود سمت خرابکاری هایم جلوی آیلار که صدای راننده بلند شد:
_آقا باشمام!..سه نفر؟
-هاع؟! چی سه نفر؟
_ای آقا...میگم سه نفر رو حساب کنم دیگه؟!
اصلا فکرش را نمیکردم که من باید کرایه ی آیلار و آن دوست سر بارش را حساب کنم. با خودم دو دوتا چهارتایی کردم که:
((-سه نفر،نفری شیشصد و پنجاه!...سه_شیش تا،هیجده تا؛هزار و هشتصد...سه_پنج تاهم پونزده تا؛ هزار و پونصد...میشه هزار و نهصد و پنجاه تومن! خوب اینطوری پنجاه تومن بیشتر نمیمونه،پس حساب اون سه تانون مامان چی میشه؟!))
فکر کنم حساب و کتابم خیلی طول کشید، چون آیلار پولش را از کیفش در آورده بود و میخواست به راننده بدهد که یکدفعه غرورم جریحه دار شد و به زور دستش را پس زدم وگفتم :
- بله بله، سه نفر رو حساب کنین دیگه. اینکه سوال نداره!.
اما ته دلم به راننده فحش میدادم.
تا آخرِ راه چشمم دنبال آن پنجایی بقیه پولم بود که آخر سر آن را هم پس نداد. حیف رویم نشد جلوی آیلار و دوستش بگویم:(بقیه ی پولم رو ندادید!)
در عوض وقتی پیاده شدم حالتی منصفانه به خودم گرفتم و باصدایی بلندگفتم:
- بقیشم مال خودتون..قابل نداره!..
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. اول نکات مثبت را بگویم. برای سن و سال شما و برای میزان تحصیلاتتان و برای سابقه داستان‌نویسی شما این داستان یک شاهکار محسوب می‌شود. به نظرم با بالا رفتن سن شما و میزان تحصیلات و سابقه داستان نویسی شما تبدیل به نویسنده پرطرفداری خواهید شد. متنی که شما برای ما ارسال کرده‌اید داستان نیست، با این وجود از بیشتر داستان‌هایی که این روزها به بهانه پایگاه نقد داستان یا هر بهانه دیگری می‌خوانم داستان بهتری بود. این‌که می‌گویم با افزایش سن و تحصیلات رتبه داستان نویسی شما بالاتر خواهد رفت به این خاطر است که دغدغه‌های شما با افزایش سن دغدغه‌های عمیق‌تری خواهند شد و این عمق دغدغه‌های شما به عنوان داستان‌نویس است که باعث ارتباط مخاطب با دنیای داستانی شما خواهد شد. نوشته شما ویژگی‌های مثبت زیادی دارد که من را به آینده داستان نویسی شما امیدوار می‌کند. اولین و مهم‌ترین ویژگی داستان شما این است که متن روانی است و من به راحتی می‌توانم شالوده آن‌را برای یک نفر تعریف کنم. این‌که ما توانا باشیم به تعریف یک داستان در چند خط ساده‌ترین راه برای تعیین سلامت یک داستان است. سوای از این داستان صمیمی و خوش‌خوان، راوی داستان شما هم زبان یک‌دست و قابل قبولی دارد که همین مساله هم من را بیشتر به آینده داستانی شما امیدوار می‌کند. راوی شما از نسل شماست و همین مساله می‌تواند موجب این شود که شما مخاطبانی از نسل خودتان داشته باشید که داستان شما را بهتر از من می‌فهمند و بهتر از من با داستان شما ارتبطا برقرار می‌کنند و همین مساله هم به داستان شما ارزش و اعتبار بیشتری می‌بخشد. من سعی می‌کنم به وقت عیاربندی داستان شما کمی خودم را در سن و سال شما تصور کنم و بتوانم دغدغه‌های شما را بهتر بفهمم، اطمینان دارم که در این شرایط لذت بیشتری از داستان شما خواهم برد. در مرحله اول به نظرم آمد که نوشته شما داستان نیست و یک خاطره است. دوباره آن‌را خواندم و مطمئن شدم که داستان است. هر داستان برای شکل گرفتن حداقل به دو اتفاق نیاز دارد؛ یک اتفاق کوچک‌تر که بهانه روایت اتفاق بزرگ‌تر که هسته اصلی داستان باشد در حقیقت فاصله میان این دو اتفاق داستان است. این ماجرای خریدن نان با بقیه پول تاکسی اتفاق کوچک‌تر است و همسفر شدن با دختری که ظاهرا راوی دل در گروی مهرش دارد اتفاق بزرگ‌تر است. وقتی به نظرم آمد که داستان شما هر دو اتفاق را در خودش دارد از خودم پرسیدم چه مساله‌ای در داستان شما هست که آن‌را در نظر من تا حد یک خاطره پایین می‌آورد. در خوانش مرتبه دوم به جواب این سوال رسیدم. عناصر داستان شما به خوبی پرورانده نشده‌اند. ما راوی را به بهانه زبان و لحنش و به بهانه همین دغدغه ساده می‌شناسیم یعنی فرصت آشنایی با او را پیدا می‌کنیم اما با دیگر شخصیت‌های داستان نه، با محیط داستان نه. در حقیقت در داستان شما جز راوی ما به عنوان مخاطب با هیچ چیز دیگری آشنا نمی‌شویم. ما نه مسافر جلویی را می‌بینیم، نه راننده را می‌بینیم. نه می‌دانیم که آقای راننده در حال پخش کردن چه چیزی است؟ رادیو گرفته؟ موزیک گذاشته؟ خودش حرف می‌زند یا که نه؟ این مسیر چقدر طول می‌کشد؟ آقای راننده از آینه جلوی ماشینش چه چیزی آویزان کرده است؟ در ماشین او چه بویی می‌آید؟ بوی نم و رطوبت؟ بوی بنزین یا گاز؟ بوی بوگیر ماشین؟ اصلا بوگیر ماشین بوی چه میوه‌ای را می‌دهد؟ نمی‌دانیم که آیا ترافیکی در این مسیر هست یا که نه؟ مسافر صندلی جلویی چطور؟ حرفی می‌زند؟ چرا خطر نکردی و مسافر جلویی را خانمی جوان در نظر نگرفتی که کودک پرحرفی را روی پایش نشانده که تمام مدت به راوی و دو نفر دیگر نگاه می‌کند و با آن‌ها حرف می‌زند و موقعیت را از اینی که هست دراماتیک‌تر می‌کند. می‌خواهم بگویم شما برای نوشتن داستانت طرحی داشته‌ای اما فقط کلیات این طرح را داشتی. در نوشتن داستانی مانند داستان که یک طرح کلی بسیار ساده این توجه به جزئیات است که عیار داستان شما را بالا می‌برد؛ آن‌هم جزئیات دراماتیک. در داستان توجه به وضعیت ماشین، مسافران و راننده و شرایط بیرونی همین توجه به جزئیات به حساب می‌آید. اما مساله بعدی آیلار است که از جزئیات داستان نیست و بعد از راوی اصلی‌ترین شخصیت داستان است. ما باید آیلار را بیشتر بشناسیم. باید بدانیم که چرا راوی دل در گروی مهر آیلار دارد. چه‌چیزی در آیلار وجود دارد که او را برای راوی نسبت به تمام آدم‌های دنیا یگانه می‌کند. راوی خوانش شخصی خودش را از آیلار دارد و باید این خوانش شخصی را با ما در میان بگذارد. ما باید بدانیم که آیلار چقدر برای راوی مهم است؟ دقت کنید که داستان شما در اهمیت آیلار برای راوی شکل می‌گیرد در غیر این‌صورت چه اهمیتی دارد که یک نفر پول تاکسی یک نفر دیگر را حساب کند. بگذارید جور دیگری به ماجرا نگاه کنیم اگر آیلار آن‌قدری که باید برای راوی اهمیت نداشته باشد آن‌وقت داستان شما از وقتی شروع می‌شود که راوی بدون نان به خانه خواهد رفت اما اگر آیلار برای راوی خیلی مهم باشد داستان در همین‌جا به پایان می‌رسد چون دیگر چه اهمیتی دارد که در خانه چه بلایی بر سر راوی خواهد آمد؟ او این هزینه را برای عشقش پرداخته است. به نظرم باید تا حدودی بدانیم که راوی اگر دست خالی به خانه برود با چه عقوبتی مواجه خواهد شد. چون داستان شما در همین بیم و امیدها معنا پیدا می‌کند. باید بدانیم که مادر راوی چه مجازاتی را برای او در نظر می‌گیرد و با چند فلاش بک راوی از بلاهای قبلی با ما بگوید و این عقوبت را برای ما باورپذیر کند تا بیم و امید بیشتری در داستان جاری باشد؟ می‌بینید که همین داستان به این سادگی چقدر سوراخ سنبه دارد؟ به نظر بعد از این باید کمی همه‌جانبه‌تر به داستان‌هایتان نگاه کنید. گذشته راوی و ایلار را هم به همین کاستی‌ها اضافه کنید. ما به یکی دو فلاش بک راوی در ارتباط با آیلار احتیاج داریم. دقت کنید که دراماتیک‌ترین بخش داستان شما همان‌جایی است که راوی در کنار آیلار نشسته است. آن‌جا اتفاق‌های داستانی زیادی می‌تواند اما شما از روی همه این‌ها پریده‌اید. شما به عنوان داستان نویس باید جسارت بیشتری در نوشتن داستانتان داشته باشید. باید هر اتفاق ممکنی را پیگری کنید و به سرانجام برسانید و از لحظه‌های داستانی به این راحتی عبور نکنید. حالا فرض شما این است که ما همه چیز را در مورد راوی و آیلار می‌دانیم یعنی فرض راوی این است که این فرض فرض اشتباهی است. امیدوارم به همین زودی این داستان را دوباره بخوانیم البته نسخه بازنویسی شده آن‌را که مفصل‌تر از این‌هاست.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.