انتخاب زبان و واژگانِ مناسب با سن شخصیت




عنوان داستان : گردنبند
نویسنده داستان : مریم احدپور

ما یک گردنبند عتیقه داریم و یک پدربزرگ...
شاید این گردنبند به ما ارث رسیده، نه ارثی نیست. پیدایش کرده ایم. بنویس پدر بزرگ با ما خیلی مهربان است. شبها برای ما قصه تعریف می کند.
بنویسم ما که خودمان را خواب می زنیم او یواشکی قصه را نیمه تمام ول کرده، دنبال چیزی می گردد و همه جا را به هم می ریزد؟
نه.
بنویسم پدر بزرگ قبلا ها....
نه....نه....
ما هم که نگوییم وقتی که بچه ها زدند شیشه اتاق را با توپ شکستند پدر بزرگ که دعوایشان کرد، ما بغضمان می گیرد و کسی از پشت پنجره داد می زند: زندانی. آنوقت قدش خمیده می شود. پنجره را باز می کند و می بیند کسی توی کوچه نیست و باز کسی داد می زند: زندانی...
من هم گفتم فعلا کسی از ما نگوید.
اما آن بچه ها...
ولشان کن کوچه مال آنهاست.
برای همین همیشه از کوچه بوی بد توی اتاق می پیچد، بدتر از بوی جوراب های پدربزرگ.
بو بدهد، عوضش پدر بزرگ خیلی وقتها صدقه می دهد.
ولی....
به خدا دروغ نیست، خودم یک بار دیده ام.
بنویس ما را که می بیند هر چی خوردنی توی جیب دارد می ریزد کف دستمان.
جیب!...آن روز که گوشواره های دختر همسایه توی جیبش بود، این را هم بنویسم؟!
نه، دیگر ادامه ندهی بهتر است.
ولی این را همه می دانند.
بدانند، پدر بزرگ گفت: از توی کوچه پیدایش کرده.
پس دفتر نقاشی ام چی؟ آن روز که گم شد!...
خودت را خسته نکن. پدر بزرگها هم نقاشی دوست دارند.
اما دفتر من گم شد. پس حتما پدر بزرگ...
پدر بزرگ چی؟.... فقط نقاشی هاتو نگاه کرد. بعد یادش رفت آن را توی کیفت بگذارد.
اصلا چرا از گردن بند چیزی نمی نویسی؟
بنویسم توی گاو صندوق است؟
نه پدر بزرگ رمز گاو صندوق را می داند.
بداند، مگر چه می شود...
نه.... نه..... برایش بد می شود. بنویس پدر بزرگ هر صبح برای ما نان سنگک می گیرد.
پس گردنبند چی؟
بنویس آن را توی کتاب خانه پنهان کرده ایم.
اما پدر بزرگ هر وقت بیکار می شود، کتاب می خواند. آن وقت...
آن وقت چی؟....پس عجله کن بنویس ما که به حیاط رفتیم چشم مان باغچه را گرفت...
پس دیگر خیالمان راحت است.
اما نه....نه.... پدر بزرگ هر روز آفتاب نزده با قیچی چمن زنی با گلها ور می رود.
بالاخره چکارش کنیم؟....
آرام باش پنهانش می کنیم اما با کسی در میان نمی گذاریم، این بهتر است.
پدر بزرگ با ما خیلی مهربان است.
این را قبلا نوشته ایم.
کفشها را جفت می کند. دکمه های پیراهن مان را می بندد. بند کفشهایمان را هم.....
بنویسم پدر بزرگ بند کفشهایم را همراه تسبیح زیر قابلمه قایم کرده بود؟
ولی آن تسبیح که مال خودش بود.
من هم نگفتم دزدیه.
پس بنویس.
از بند کفشهایم ....
نه چیزی ننویس.
بنویس آشغال را توی نایلونی می ریزد و هر شب پشت در می گذارد و بعد از این که توی کوچه سیگار ی دود می کند، می آید و برایمان قصه تعریف می کند.
بنویسم آن شب توی قصه اش تعریف می کرد که بچه که بوده یک نفر مرغ و خروس های همسایه ها را می دزدیده و می فروخته؟
نه....نه....بنویس پدر بزرگ همیشه می گوید: دزدی کار خوبی نیست.
ولی من که کلاخ دوستم را اشتباهی برداشته بودم....
به خودت که رسید شد اشتباهی! بگو برش داشته بودی خودت را خلاص کن.
آره، من که کلاه دوستم را دزدیده بودم، پدر بزرگ گفت: دزدی کار خوبی نیست.
خوب من هم گفتم همین را بنویس.
ولی او کلاه را برای خودش برداشت.
خوب اینجایش را خط بزن. بنویس دهان پدر بزرگ هیچ وقت بو نمی دهد، این را زمانی می فهمیم که او پای ورقه هایمان را که امضا می کند با دهان باز می خندد و اصلا از این که نمره تکی گرفته ایم دعوایمان نمی کند.
امضاء!...بنویسم پدر بزرگ بارها چک بدون امضاء کشیده؟
نه....نه.....
بنویسم شب است و ما خودمان را به خواب زدیم و صدای پای پدر بزرگ را می شنویم که باز همه خانه را دنبال چیزی می گردد؟
نه بنویس ما وسطهای قصه خوابمان برد.
ولی این دروغ است. ما می دانیم او همه جا را به هم می ریزد.
بدانیم ولی ننویس.
بنویسم پدر بزرگ با لبخندی رفت بیرون؟
بنویس ولی از چمدانهایش که قبلا اماده کرده بود چیزی ننویس.
بنویسم برای همیشه رفت؟
نه ما که نمی دانیم گردنبند چی شد. بنویس توی گنجه است. نه توی کمده، نه بهتره بنویسی توی باغچه یا توی کتابخانه است.
ولی نیست...
اصلا ولش کن پنهانش کرده ایم.
کجا؟
نمی دانم وسط های سطر را نگاه کن.
ولی ما که از جایش با کسی نگفتیم.
بنویس گم شد. بنویس کسی آن را دزدیده. نه فقط بنویس گردنبند نیست، پدر بزرگ هم نیست.
نه، بنویس ما یک گردنبند عتیقه داشتیم و یک پدر بزرگ.....
اصلا از پدر بزرگ چیزی ننویس......
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مریم احدپور، سلام. داستان «گردنبند» فکر اولیه‌ی خوبی داشت. حتی در پرداخت این ایده، راه هوشمندانه‌ای را انتخاب کردید. اما اشکالاتی دارد که برطرف کردن‌شان داستان را از موقعیتی که هست ارتقاء می‌دهد.
داستان «گردنبند» دیالوگ محور است. خواننده باید از صحبت‌هایی که بین دو راوی رد و بدل می شود، ماجرا را بفهمد. نوشتن داستان دیالوگ محور کار آسانی نیست. چون همه‌ی بار داستان روی دوش دیالوگ می‌افتد. انتخاب این تکنیک جسارت می‌خواهد و همین نشان می‌دهد که شما از آزمون و خطا در این راه نمی‌ترسید و این خیلی خوب است. اما همان‌طور که اشاره کردم باید ببینیم دیالوگ‌های بین دو شخصیت داستانِ شما کارشان را درست انجام داده‌اند یا نه؟ داستان از این قرار است که دو نوه‌ی پدربزرگی دارند متن یا نامه‌ای را می نویسند و سعی دارند با اشاره به مهربانی‌های پدر بزرگ‌شان او را آدم خوبی جلوه دهند و با این‌کار او را از اتهام دزدی مبرا کنند. در پایان هم متوجه می‌شویم که پدربزرگ وسایلش را جمع کرده و بچه ها را ترک کرده و بحث گردنبندی پیش کشیده می‌شود که بچه‌ها جایی پنهانش کرده‌اند که دست پدربزرگ به آن نرسد ولی گویا با رفتن پدربزرگ، فهمیده اند که گردنبند هم سر جایش نیست.
داستان با این جملات آغاز می شود: «ما یک گردنبند عتیقه داریم و یک پدربزرگ. شاید این گردنبند به ما ارث رسیده، نه ارثی نیست. پیدایش کرده‌ایم.» از همین شروع داستان شک و تردید به دل خواننده می‌افتد. بین ارث رسیدن گردنبندی که باید با ارزش باشد و پیداکردنش گره داستان زده می شود و در ادامه هم با همین تعلیق، داستان پیش می‌رود. پدربزرگی که دستش کج است و نوه‌ای که این خصلت پدربزرگ را به ارث برده. آیا نوه گردنبند عتیقه را از جایی دزدیده و می‌گوید پیدایش کرده؟ آیا پدربزرگ گردنبند را دزدیده بوده و نوه‌ها روی دست او بلند شده‌اند و گردنبند را جایی پنهان کرده‌اند که پدربزرگ کلافه است و شب ها دنبالش می‌گردد؟ این سوالات و یافتن پاسخ شان خواننده را به خواندن ادامه داستان ترغیب می‌کند که این از نقاط قوت داستان شماست اما سوالات دیگری هم ذهن خواننده را درگیر می‌کند که بی پاسخ می‌مانند و همین بی پاسخ ماندن‌شان نشان از ضعف داستان و حذف اطلاعات ضروری است.
خانم احدپور عزیز، دو کودک داستان شما این نامه یا یادداشت را برای چه کسی یا چه جایی می‌نوشتند؟ این مسئله مهمی است و با روشن شدنش، موقعیت فعلی بچه‌ها برای خواننده مشخص می‌شود. به نظر می‌آید نوه‌ای که متن را دیکته می‌کند بزرگ‌تر است از آن یکی است که دارد می نویسد، چون در انتخاب جمله‌هایی که می‌خواهند بنویسند عاقلانه تر عمل می‌کند. اما با توجه به المان های داستان هر دو سن کمی دارند. چون جایی در داستان اشاره می‌کنند به این‌که پدربزرگ بند کفش‌هایشان را می بندد. حالا که سن‌شان کم است بهتر است زبانی را که برایشان انتخاب می‌کنید از این کودکانه‌تر باشد. زبان کودکانه بار احساسی بیشتری دارد و همین خواننده را مجذوب داستان می‌کند. زبان کودکانه و مناسب با سن بچه‌ها و استفاده‌شان از دایره واژگانی که محدود است، شخصیت های داستان‌تان را باورپذیرتر می‌کند.
شخصیت‌های داستان شما کودک هستند و راوی کودک راوی نامطمئن است یعنی نمی‌شود به آن‌چه که می‌گوید صد در صد اطمینان کرد و باید با دقت در جملات و ماجرایی که روایت می‌کنند، به اصلِ داستان پی برد. در این مورد بسیار خوب عمل کرده‌اید. یک جاهایی از داستان واقعا تحسین‌تان کردم مثل ماجرای گوشواره‌ی دختر همسایه و دفتر نقاشی. حتی در پس و پیش نوشتن ماجراها و پنهان کاری‌های کودکانه‌شان موفق بوده‌اید اما باز هم تصویر این دو بچه در ذهن خواننده شکل نمی‌گیرد. پسر یا دختر بودن شان و سن و سال شان. دختر یا پسر بودن بچه‌ها در زبان و استفاده از واژگان شان و حتی احساسی‌عمل کردن‌شان تعیین کننده است. این‌ اطلاعات با یکی دو جمله قابل انتقال به خواننده است. شخصیت‌ها با یک‌بار صدا کردن اسم هم در دیالوگ‌ها و این که آنی که بزرگ تر است جایی اشاره کند که مثلا من بیشتر می‌فهمم چون از تو بزرگ‌ترم ابهامات برطرف می‌شود و خواننده را در ترسیم آن‌ها در ذهن و فضای داستان کمک می‌کند.
داستان گردنبند داستان خوبی است. با بازنویسی مجدد می‌توانید به داستان بهتر و قابل قبول تری برسید. این داستان پتانسیل تبدیل شدن به داستانی ماندگار را دارد. بخوانید و بنویسید و باز هم ما را به خواندن داستان هایتان میهمان کنید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
مریم احدپور » جمعه 11 اسفند 1396
با سلام و عرض ادب واحترام حضور سرکار خانم جودت سپاسگذارم بابت وقتی که گذاشتید و داستانم را خواندید و نکته به نکته در داستان دنبال ضعف و قوت بودید که صد البته حتمن کمکم خواهد کرد در بهبود و بهتر شدم داستانم نقد و نظر تان را حتمن اعمال خواهم کرد ضمن اینکه به عرض برسانم این داستان را نوزده سال پیش نوشتم و خودم هم نوزده سال بیشتر نداشتم.بازهم سپاسگذارم از نظرات ارزشمندتان پایدار و مانا باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.