معلق میان کار کودک و بزرگسال




عنوان داستان : یکی بود یکی نبود
نویسنده داستان : فرخنده رضاپور

در یک شهر بی خانه و آدم، در قصری بی برج و بارو، پادشاهی بی نفس زندگی می کرد. یک روز به پادشاه بی نفس خبر رسید که صاحب پسری بی نفس شده است. او خوشحال شده و تصمیم گرفت تا جشن نامگذاری برگذار و تمام مردم شهر را به این مهمانی دعوت کند. برای همین همه وزرای خود را به اتاق بی سقف و در و دیواری که به اتاق مشاوره مشهور بود، فرا خواند.
پادشاه بی نفس در این اتاق بی سقف و دیوار و در، روی صندلی بی پایه و پشتی خود نشست و وزرای بی نفسش، دور تا دور او نشستند. پادشاه بی نفس موضوع جمع شدنشان را با وزرا در میان گذاشت و منتظر جواب آنها شد. مدتی به سکوت گذشت تا این که وزیر اعظم که مردی خیلی ریزه میزه و قد کوتاه بود، دستی به ریش بلند خود کشید و گفت: جانم به قربانت. درست نیست که همه مردم شهر را دعوت کنید. پادشاه بی نفس دستی به چانه بی ریش خود کشید و گفت: چرا؟! وزیر جنگ که مردی پر مو و چاقی بود. زودتر از وزیر اعظم گفت: فدای خاک پای جواهر آسایتان، با این کار در شهر هرج و مرج ایجاد می شود. وزیر اعظم حرف او را ادامه داد و گفت: آری، تازه هزینه های جشن را از کجا پرداخت کنیم؟ پادشاه بی نفس دستی به سر بی موی خود کشید و گفت: از خزانه. خزانه دار که مردی لاغر و به رسم ادب روی دو زانوی خود نشسته بود. از جایش بلند شد و پاهای خسته از تا خوردگی خود را تکانی داد و گفت: سرورم به سلامت باشد. پادشاه بی نفس با بی حوصلگی به او نگاه کرد و خمیازه ایی کشید و گفت: سلامتیم. چه داری؟ خزانه دار نالید و گفت: پادرد و کمردرد و تازیگها هم ... وزرا به حرفهای او خندیدند و پادشاه بی نفس غرید و گفت: ابله، در خزانه چه داری؟ خزانه دار شرمنده سر خم کرد و گفت: شمش طلا نداریم، سکه نداریم، جواهر نداریم، خزانه پاک مثل جیب رعیت. پادشاه بی نفس سرش را خاراند و گفت: پس چطور جشن بگیریم؟
همه به فکر فرو رفتند. لحظه ای بعد در حالی که چراغی پر نور بالای سر وزیر جنگ روشن شده بود، داد زد: یافتم... وزیر اعظم هل شد و گفت: مال منه، بده... همه به او چشم غره رفتن و او ساکت به گوشه ای نشست. وزیر جنگ با غرور به وسط اتاق بی سقف و در و دیوار رفت و ایستاد و گفت: فدای سر بی مویتان شوم. راه حل را یافتم. پادشاه بی نفس لبخندی زد و گفت: بگو تا ندادیم جلاد سرت را از تنت جدا کند. وزر جنگ به احترام جلوی پادشاه بی نفس خم شد و گفت: جنگ، فدایت گردم جنگ... وزیر جنگ نگاهی به حاضران کرد و وقتی دید که مثل اسبی که به نعل بندش خیره شده، به او نگاه می کنند. سرفه ای کرد و ادامه داد: خیلی ساده است. با شهر بغلی جنگ می کنیم و با غنایمش جشن می گیریم. وزیر خزانه داری به کسی مجال پاسخ نداد و سریع گفت: جنگ! ولی وزیر جان، دورت بگردم. ما صدها هزار تفنگ نداریم، هزاران شمشیر نداریم، صدها توپ نداریم، هزاران اسب جنگی نداریم و خیلی نداریم های دیگر. پادشاه بی نفس روی صندلی بی پایه و پشتی خود تکانی خورد و گفت: ما خون ریزی نمی خواهیم. با دیدن خون حالمان بد می شود. در ضمن درمانگاه هم نداریم. فکر دیگری بکنید.
همه به فکر فرو رفتند. لحظه ای بعد وزیر خزانه دار با هیجان بالا پرید و گفت: یافتم. وزیر اعظم باز هم هل شد و گفت: مال منه، بده... باز همه به او چشم غره رفتند. خزانه دار لبخند زد و گفت: چرا از وزیر تشریفات کمک نمی گیرید؟! این مرد مفت خور برای همین کار استخدام شده است. با این حرف همه خوشحال چشم به دهان پادشاه بی نفس دوختند و او نیز چشم به دهان وزیر اعظم دوخت. وزیر اعظم تعظیم بلند بالایی در مقابل پادشاه بی نفس کرد و گفت: آخه، نمی شه قربانت گردم. پادشاه بی نفس با تعجب به او نگاه کرد و گفت: چرا؟! وزیر اعظم سر به زیر انداخت و شرمنده گفت: آخه سه سال پیش خودتان او را به دلیل بدهی که برای برگذاری جشن عروسیتان به وجود آورده بود، در سیاه چال حبس کردید. پادشاه بی نفس لحظه ای اندیشید و سپس دستهایش را به هم کوبید و گفت: وزیر تشریفات آزاد است. بیاوریدش. نگهبان که لباس نگهبانی به تن و شمشیری به کمر نداشت و جلوی در اتاق بی سقف و در و دیوار ایستاده بود. چرتش پاره شد و داد زد: وزیر تشریفات بیاید.
لحظه ای بعد وزیر تشریفات با تشریفات خاصی وارد اتاق بی سقف و در و دیوار شد و دست زنان و پای کوبان جلو رفت و رو به روی پادشاه بی نفس ایستاد و زانو زد و خم شد. پادشاه بی نفس، نفس عمیقی کشد و گفت: ما می خواهیم برای پسر تازه به دنیا آمده مان جشن نام گذاری بگیریم. بگو چه کنیم. جواهر و پول نداریم، اسلحه و توپ نداریم، اگه دوست نداری جلاد سر از تنت جدا کند، زود بگو که حوصله هم نداریم. وزیر تشریفات ایستاد و چرخی زد و روی نوک انگشتان خود راه رفت و گفت: هیچ نباشد، هیچ نداریم. پادشاه بی نفس که از سریع الجوابی وزیرش دلخور شده بود، داد زد: جلاد... جلاد... وزیر اعظم یواشکی خود را به پادشاه بی نفس رساند و آرام و شرمنده در گوشش گفت: قربان هفته پیش جلاد را به دلیل کمبود بوجه اخراج کردین. وزیر اعظم بعداز گفتن این مطلب آرام سر جای خودش بر گشت و نشست. پادشاه بی نفس به وزیر تشریفات که مثل بید می لرزید نگاه کرد و گفت: خب، چه شد. وزیر تشریفات همان جور که از ترس می لرزید. ترسان و نالان، کمی به این طرف و کمی به آن طرف رفت. گاهی به زمین نگاه کرد و کمی به آسمان. گاه سرش را خاراند و گاهی انگشت بزرگه پایش را و در همین حین بلند و کوتاه می گفت: چه باید کرد؟ تا اینکه چیزی به خاطرش رسید و شروع به پای کوبی و دست افشانی کرد و گفت: یافتم. وزیر جنگ سریع جلوی دهان وزیر اعظم را گرفت تا دوباره نگوید مال منه و باعث مزحکه دیگران شود. پادشاه بی نفس لبخندی زد و گفت: خب، بگو. وزیر تشریفات کنار خزانه دار نشست و نفس راحتی کشید و گفت: به جارچیان و نگهبانان بگویید که هنگام که خبر جشن را اعلام می کنند، بگویند که هر کس علاوه بر آوردن کادو هدیه با خود خوراکی و شیرینی و شربت هم بیاورند. همه از این پیشنهاد خوشحال شدند و برای وزیر تشریفات کف زدند و هورا کشیدند.
فردا جارچیان و نگهبانان که نه تبل داشتند و نه شیپور در کوچه و خیابانهایی که نه کوچه بودند و نه خیابان راه رفتند و جارزدند و خبر برگذاری جشن نام گذاری پسر پادشاه بی نفس را اعلام کردند. روز جشن هیچ جا چراغانی نشده بود، هیچ صدای سازی به گوش نمی رسید، هیچ کس حضور نداشت. آنجا فقط زمینی بود برهوت و هیچ جنبنده ای به جز نویسنده در آن نبود. نویسنده آن قدر ایستاد تا هوا تاریک شد و او که از ایستادن خسته شده بود. دفتر خود را بست و رفت تا داستان جدیدی را شروع کند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فرخنده رضاپور، سلام

«یکی بود یکی نبود» همانطور که از اسم آن برمی‌آید داستان کودک است. نوشته‌ای شبیه افسانه‌های فراوانی که خوانده و شنیده‌ایم. افسانه‌هایی که پر بوده‌اند از شاه و وزیر و قصر و خدم و حشم و هنوز هم نوشته و یا بازنویسی و بازآفرینی می‌شوند. همه‌ی ما هم نمونه‌های بسیار خوبی از آنها به خاطر داریم. از آنجا که در «یکی بود یکی نبود» شما هم شاهی هست و وزیری و قصری و قرار است جشن بزرگی برگزار شود که هزینه‌اش را ندارند؛ بنابراین تا اینجای کار اتفاق تازه‌ای نیفتاده اما نکته‌ای که از ابتدا موجودیت تمام قصه را نقض می‌کند، تمهیدی است که شما در استفاده‌ی مدام از پیشوند منفی‌ساز «بی» به کار برده‌اید. این پارادوکس، منطق داستانی جمله‌ها را از بین می‌برد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده. بنای کار بر هیچ استوار شده. وقتی داستان می‌گوید در یک شهر بی خانه و آدم، در قصری بی برج و بارو و ... مخاطب، به ویژه مخاطب کودک از خودش می‌پرسد شهری که خانه و آدم ندارد مگر شهر است؟! قصر بی برج و بارو که اصلا قصر نیست! یا وقتی می‌گویید پادشاه بی نفس، صاحب فرزند بی نفسی شده جز انکار وجود اصل آنچه که نوشته شده چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ البته اگر مخاطب را کودک درنظر نگیریم، در خوشبینانه‌ترین قرائت (شاید با توجه به پاراگراف آخر) می‌توانیم بگوییم نویسنده با این ترفند خواسته به خواننده یادآوری کند که داستان در واقع ساخته‌ی ذهن و خیال نویسنده است پس می‌توان فرض کرد که شهر هست و نیست؛ قصر هست و نیست؛ انسان هست و نیست...اما در غیر این صورت کار از پای‌بست ویران می‌شود و یادتان باشد که داستان در نخستین گام می‌خواهد قصه باشد؛ نه فلسفه است نه چیستان است نه طرح معماست؛ پیش و بیش از هرچیزی قصه است. برای جذابیت نثر و داستانی کردن آن هر جور و هر چیزی نمی‌توان نوشت. نوشته در هر سبک و سیاقی که هست باید از منطق درست داستانی پیروی کند. از همه‌ی اینها گذشته انگیزه‌ی روایت هم ضعیف است یعنی برپایی جشن در قصر به خودی خود قدرت ساخت و پرداخت داستانی پرکشش ندارد. اتفاق داستانی دیگری نیاز است تا بتواند به اثر رنگ و بوی داستانی‌تر و جذاب‌تری بدهد. نکته ی بسیار مهم دیگر همان پاراگراف انتهایی است که چند سطر بالاتر در پرانتز به آن اشاره کردم. اگر این داستان، افسانه‌ای باشد برای کودکان آن پاراگراف انتهایی به کلی اضافی است چون حضور نویسنده در اثر آن هم به این شکل که مدتها نشانه‌ای بوده برای داستان‌های مدرن، به کار کودک نمی‌آید. اگرچه نمونه‌هایی هم در این زمینه داریم مثلا فرهاد حسن‌زاده در «همان لنگه کفش بنفش» و یا«پی تی کو... پی تی کو...» این کار را کرده (حتما کارهای دیگری هم داریم من این نمونه‌ها را به خاطر دارم) اما لازم نیست شما در آغاز کار از چنین تکنیک‌هایی استفاده کنید. پس پیش از اینکه به این ترفندها فکر کنید یک داستان خوب با روایتی ساده بنویسید. اگر هم بپذیریم این داستان، کار بزرگسال است سراسر آن یعنی سوژه و همه‌ی عناصر و پرداخت و ... باید بزرگسال شود؛ چون اینجوری و به این شکل و با این دو پارگی متناقض جدا از هم، نوشته‌ای معلق شده و شترمرغی است که نه شتر است و نه مرغ. روشن شدن این تکلیف با خودتان، اولین کاری است که باید انجام بدهید آن وقت روی سوژه‌ای پرکشش متمرکز شوید و بدون تلاش و یا اصرار بر استفاده از تکنیک‌های زبانی یا فرمی، داستانتان را بنویسید. پایگاه نقد داستان همیشه منتظر آثار خوب شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.