زورآزمایی آفت نوشتن است




عنوان داستان : حامی دزدان،تاجران و مسافران
نویسنده داستان : مهدی تودشکی

زندگی پدرم ملغمه‌ای بود از تمایلات بیمارگونه جنسی. از آبستن کردن دانای با باران طلایی گرفته تا هماغوشی با لدا در قالب فلامینگو،اما ماجرای من به مذاق متجددین بیش تر خوش می آید.
قضیه از این قرار بود که پدرم نیمه شبی تاریک به قصد قضای حاجت از قله اولمپوس سرازیر شد.از آنجا که خطر برهنه دیده شدن وجود داشت مدتی درپی سرپناهی ایمن گشت ولی فشار مثانه چنان او را از خود بی خود کرد که به غار همسایه پناه برد،پس از فراغت بستر سرد هرا را آهنگ کرد که ناگاه در میان تاریکی دیده اش به جمال مائیای حوری سرشت روشن شد.
ملاحت بی اندازه دختر همسایه چنان هوش از سرش پراند که اختیار دامن از کف بداد و فرزندی بر شمار فرزندان بی شمار خود افزود.
هنوز مدتی به سپیده مانده بود که درد زایمان به سراغ مائیا آمد و با هزار راز و نیاز به درگاه پدر و پدربزرگ مرا زایید.

پس از نوشیدن نخستین شیر هر دو به خوابی عمیق فرورفتیم.هنگامی که خورشید نخستین پرتوهایش را درون غار تاباند از گهواره بیرون آمدم و خود را در هیئت جوانی رعنا و رشید یافتم.(به گفته محققان این فرایند متاثر از شیر مادر بوده است)
از غار بیرون آمدم و در اولین برخورد با عالم بیرون مجبور به زورآزمایی با ماده لاکپشتی در حال تخم ریزی شدم،همانگونه که از طبیعت خدایزادگان برمی آید لاکپشت بخت برگشته را قیمه قیمه کردم و با تخم هایش املتی درست کرده میل نمودم و راه مقدونیه را درپیش گرفتم.
وقتی که رسیدم آپولو_برادر بزرگم_سوار بر گاری خورشید را به بحرالمحیط می برد تا در جامی زرین بیارامد،این بود که از غیبت برادر استفاده کرده گاوهایش را دزدیدم.
همانطورکه دم گاوها را گرفته کشان کشان به خانه می بردم به دامنه اولمپوس رسیدم،پس به سلامتی خدایان و هوش و ذکاوتی که به فرزندشان عطا نموده بودند دو راس از پنجاه گاو را زمین زده پوست و گوشتشان دود هوا کردم.پس از مخفی کردن گاوها در ساحل رود آلفئیوس به خانه برگشتم تا خستگی اولین روز سخت کاریم را از تن به در کنم.

تازه شیشه شیرم را تمام کرده بودم و چشم هایم گرم شده بود که آپولو از راه رسید.نمی دانم از کدام جهنم دره ای خبردار شده بود که من گاوهایش را دزدیده ام.
ابتدا از در بی خبری وارد شدم وشروع کردم به گریه و عربده کشیدن چنان که آپولو شک برش داشت بچه یک روزه ای بیش نیستم ولی اعتراف می کنم تیر و طایفه اش را به خوبی می شناخت پس گهواره ام را بغل زد تا برای شکایت نزد پدر برویم.
پدر ابتدا گمان کرد که دو تن از مخلوقات حقیرش برای دادخواهی به درگاهش آمده اند و چنان از این گستاخی از خود بی خود شد که خواست با رعد بر سرمان بکوبد.
با هزار قسم به ریش کرونوس و شکم اورانوس ثابت کردیم پسرانش هستم_این هم از معضلات تعدد زوجات در دنیای باستان بود_و خواستیم با استفاده از علم و عدالت بی کرانش میان ما داوری کند.ابتدا من به دفاع از خود برآمدم و چنان ادله محکمی ارائه دادم که حکم دادگاه به نفع من صادر شد،آپولو که خونش به جوش آمده بود شروع به اعتراض کرد،این جا بود که اولین اشتباه زندگیم را مرتکب شدم و آن دزدیدن تیردان طلای برادر بود.جلوی قاضی و ملق بازی؟!زهی خیال باطل!
این رویداد از چشمان پدر دور نماند پس مجازاتی سنگین برایم در نظر گرفت:علاوه بر باز گرداندن گاوها باید تمام جاده های خاکی یونان را آسفالت می کردم و لقب حامی مسافران را تقبل می نمودم.
همانطور که از دامنه کوه پایین می آمدم و از اینکه در اولین روز زندگی این چنین پیش پدر کنف شده بودم عرق شرم می ریختم چشمم به روده گاوهایی افتاد که برای ایزدان قربانی کرده بودم،ایده ای بکر در تاریکخانه ذهنم ظاهر شد.
آپولو را روانه مخفیگاه گاوها کردم و خود به سراغ لاک لاکپشت بخت برگشته رفتم،با بستن روده ها به لاک سازی ساختم که هیچ تنابنده ای قادر به تحمل صدای آن نبود.
همان شب به مقدونیه برگشتم و با چنگ نوازی زیر پنجره خانه آپولو او را مجبور کردم در ازای خفه کردن صدای ساز گاوها را به من بر گرداند.
این بود روز اول زندگی من.

این روزها که پا به سن گذاشته ام اوضاع فرق کرده ،دیگر خبری از آن جوان خوش هیکلی که مجسمه‌اش را میان میدان ها و سردر زورخانه ها می گذاشتند نیست.
تمام این ها تقصیر مسنجرهای لعنتی است.بعد از باب شدن پیام رسان ها دیگر زئوس پیام‌هایش را آن‌لاین برای هادس می فرستد و این شد که از کار بی کار شدم.
تمام حسرتم سازی است که به آپولو دادم.حضرت آقا گاری سواری را کنار گذاشته،گروه موسیقی زده،آن هم از نوع هوی‌متال.
نمی دانم قرار است در آینده چه اتفاقی بیفتد،از شما چه پنهان ایده هایی دارم، هرچه نباشد لقبم حامی دزدان و تاجران است!
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. هم نکات خوبی داشت و هم بد. یادم هست در یکی از جلسات داستان خوانی استاد عزیز و ارجمندم جناب آقای ابوتراب خسروی گفتند که امکان ندارد نویسنده‌ای خوب بنویسد و در داستان‌هایش لحظه‌هایی نباشد که لبخند بر لب شما بیاورد. راستش را بخواهید از همان روز این حرف در خاطرم مانده و به نظرم حرف بسیار درستی می‌آید، چون به خاطر ندارم شاهکاری را در ادبیات داستانی دنیا خوانده باشم و حداقل برای یک مرتبه خنده بر لبم ننشته باشد؛ حتی تلخ‌ترین شاهکارهای ادبیات داستانی دنیا هم این لحظه شاد را دارند. در داستان شما هم چندتایی از این لحظه‌ها وجود داشت. اصلا لحظه‌هایی در داستان هست که به مخاطب سوزن می‌زند و نشان می‌دهد که این داستان توسط کسی نوشته شده است که قرار است در آینده‌ای دور یا نزدیک به نویسنده‌ای بزرگ تبدیل شود به شرطی که بیشتر تلاش کند و بهای نوشتن را بپردازد. داستان شما پر است از لحظه‌هایی که مخاطب را به داستان امیدوار می‌کند، لحظه‌هایی که انگار در رگ‌هایشان خون جاری است، به مخاطب حس زنده بودن کاراکتر و جدی گرفتن داستان را می‌دهد اما متاسفانه تمام این لذت‌ها فقط در حد لحظه می‌مانند و به کل بدنه داستان تسری پیدا نمی‌کنند. در قدم اول در چند جمله کوتاه داستانتان را برای خودتان تعریف کنید. آیا این داستان قابل تعریف کردن است؟ این کلک تعریف کردن داستان یک کلک ساده است برای تشخیص سلامت ساختمان داستان. داستان سلامت را می‌شود تعریف کرد حتی اگر پلات‌گریز باشد، حتی اگر نمودار آن یک خط صاف باشد و داستانی را که نمی‌شود تعریف کرد یعنی هنوز داستان نشده است، یعنی یک چیزی کم دارد. می‌رسیم به چیزی که داستان شما کم دارد. یا به همان چیزی که اگر به داستان شما اضافه شود عیار آن را از اینی که هست بالاتر می‌برد. در آخرین نقدی که از من در همین پایگاه نقد داستان منتشر شده، به عادت‌هایی اشاره کرده‌ام به نام عادت‌های بد نویسندگی در ابتدای راه و دو عادت از این عادت‌های بد را معرفی کرده‌ام. راستش را بخواهید ابتلا به این عادت‌های اجتناب ناپذیر است و همه‌ی مایی که شروع به نوشتن می‌کنیم به این عادت‌ها دچار هستیم و معمولا این عادت‌های بد نفس داستان‌هایمان را می‌گیریم تا در نوشتن داستان بیشتر تجربه کسب کنیم و این تجربه‌ها به ما ثابت کند که باید این عادت‌ها را از سر بیندازیم. البته خیلی وقت‌ها هست که بعضی از این عادت‌ها هیچ‌وقت دست از سرمان بر نمی‌دارند. بیشتر نویسنده‌هایی که می‌شناسم بعد از سال‌ها نوشتن هنوز یکی دو تا از این عادت‌های بد را در نوشتن‌هایشان و داستان‌هایشان دارند. خود من‌هم چند تایی از این عادت‌ها را حفظ کرده‌ام و هنوز که هنوز است این عادت‌ها به داستان‌هایم ضربه می‌زنند. یکی از این عادت‌ها که بیشتر ما به آن دچار هستیم عادت بد زورآزمایی است. راستش را بخواهید هنر نوشتن داستان رابطه مستقیمی با شناخت دارد؛ داستان شما وقتی به یک شاهکار نزدیک می‌شود که شما اتمسفر داستانتان را، درونمایه داستانتان را، شخصیت‌های داستانتان را و دغدغه راوی به خوبی بشناسید و اگر این شناخت وجود نداشته باشد فاصله شما با داستانتان زیاد خواهد بود و این فاصله به شما به عنوان نویسنده این اجازه را نمی‌دهد که داستانتان باورپذیر باشد. این عادت زورآزمایی نویسنده را هول می‌دهد به سوی ناشناخته‌هایش به راوی که کمتر می‌شناسد؛ راوی مبتلا به پارانویا، راوی شگفت، راوی مریض و ... که نوشتن به جای آن‌ها شناخت بالایی را از شرایط آن‌ها می‌طلبد. نویسنده را وادار می‌کند به استفاده از دغدغه‌های غریب، به استفاده از زاویه‌های روایتی کمتر کاربرد دارند خلاصه این‌که این عادت غلط زورآزمایی مدام به نویسنده این نهیب را می‌زند که راوی نباید شبیه تو باشد نباید در همان‌جایی زندگی کند که تو زندگی می‌کنی، نباید مسائلش همین مسائل روتینی باشد که تو و دیگرانی که می‌شناسی دچارش هستید، تباید شبیه تو حرف بزند، نباید شبیه تو زندگی کند غافل از این‌که اصلی‌ترین سرمایه شما به عنوان نویسنده بعد از ذهن داستان‌سازی که دارید جهان‌بینی شماست که به واسطه داستانتان به مخاطب انتقال می‌دهید و این جهان‌بینی هم خوشبختانه یا متاسفانه جز با شناخت از جغرافیا و اتمسفر مادی و معنوی اطرافتان حاصل نمی‌شود. نتیجه این زورآزمایی می‌شود این‌که در همین سال‌های اول نوشتن به جای نوشتن از محله و شهری که در آن زندگی می‌کنید به سراغ کوه المپ و مختصات زندگی اسطوره‌ها می‌روید. همان‌قدری که استفاده از یک راوی مبتلا به پارانویا نسبت به یک راوی معمولی سخت‌تر است و شناخت بیشتری را می‌طلبد استفاده از که المپ و ورود به دنیای اساطیر به جای استفاده از شهر و محله خودمان و آدم‌هاش هم شناخت بیشتری می‌طلبد و همین سختی کار باید در پیرنگ کار توجیه شود یعنی در پیرنگ مساله‌ای وجود داشته باشد که جز با کوه المپ و مختصات اسطوره‌ها معنا پیدا نکند یا که همین مختصات و دنیای فانتزی آن‌ها این‌قدر به کار داستانتان باید و این‌قدر خرده روایت فانتزی نفس‌گیر در کارتان وجود داشته باشد که بگوییم به بهانه استفاده از ابزارهای فانتزی و پتانسیل این گونه شما سختی‌های این زورآزمایی را به جان خریده‌اید اما متاسفانه این‌قدر تمپو یا ضرباهنگ روایت شما بالاست که داستان شما به یک طرح داستانی تبدیل شده است و متاسفانه از ابزارها و پتانسیلی که این زورآزمایی در اختیار داستان شما قرار داده است هیچ استفاده‌ای نشده. شما می‌توانستید این دنیا را شخصی کنید و با توصیف‌های شخصی اما با پشتوانه‌ای که از این دنیا و شخصیت‌هایش دارید آن‌را برای خودتان بکنید به شکلی‌که هر وقت اسم کوه المپ می‌آید ما به سرعت به یاد داستان شما و شخصیت‌هایش بیفتیم اما متاسفانه شما داستانتان را در غیاب توصیف پیش برده‌اید. دقت کنید که وقتی دنیای شما با دنیای که ما در آن زندگی می‌کنیم فرق زیادی دارد شما باید برای ساختن آن تلاش بیشتری برای مخاطب بکنید در صورتی که این اتفاق در داستان شما نیفتاده است. بازنویسی این داستان کار دشواری است چون در طرح داستان چیزی کم است، چیزی که تحول یا عقب‌گرد راوی را دلیل‌مند کند و تازه بعد از اضافه شدن این چیز که می‌تواند اصل داستان باشد، می‌رسیم به همین ماجرای زورآزمایی که می‌تواند آفت نوشتن باشد. امیدوارم نوشتن را جدی بگیرید و در آینده داستان‌های بیشتری از شما بخوانیم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.