شخصیت یک راه پیوند مخاطب با داستان است



عنوان داستان : عروسک و عروسگ گردان
عروسک از خواب بیدار شد. صبح کسل کننده ای بود مثل روزهای دیگر. پیش خود فکر کرد: امروز هم یک روز تکراری است.
بعد به نقش خود در نمایشنامه فکر کرد. نمی دانست عروسک گردانش قرار است چه صحنه ای برای آن روز به تصویر بکشد.
چند وقتی بود که صحنه ها تکراری شده بود و عروسک منتظر بود تا با عروسک گردان یک صحنه زیبا و جذاب به تصویر بکشد. با خود گفت پس کی قرار است من آن صحنه های زیبایی که عروسک گردان مشتاقش است، بازی کنم.
این انتظار او را خسته و کسل کرده بود.
وقتی جلوی آینه رفت و تصویر ملال آور خویش را در آینه دید، گذر زمان ها و روزهای زیادی را به یاد آورد که بعد ها عروسک گردان را به خاطر داستان زیبایی که به تصویر کشیده بود، تحسین کرده بود.
روزهای سختی که بعد از اتمام، نقش اصلی، اثر بزرگی بر روی صحنه شده بود.
حس خاصی به عروسک گردان داشت. البته اوایل این گونه نبود. سالهای اول، همیشه ساز مخالف می زد. حتی بارها از نقش خود شکایت داشت و عروسک گردان را مورد نقد قرار می داد.
آن سالها که سرش داغ بود که عروسک گردان هیچ نقشی ندارد و او مجبور است تمام صحنه ها را خودش تحت کنترل داشته باشد. گاهی حتی فکر می کرد عروسک گردان با او کارشکنی می کند.
آن موقع ها کم تجربه بود و فکر می کرد باید بار مسیولئت همه امور صحنه را خودش به دوش بکشد.
بعدها که متوجه شد عروسک گردان خالق داستان های زیباست بیشتر به او اعتماد کرد.
آن روز با یاد آوری گذشته ها، تصمیم گرفت خودش را بیشتر در دستان قهار عروسک گردان رها کند.
لبخندی زد و پیش خود گفت: من که هیچ وقت ضرر نکردم که خودم را به دستان هنرمندانه اش سپردم.
همیشه پایان تمام صحنه های حساس، به هنرمندی خودم و او بالیده ام.
بیشتر لبخند زد: باید مثل شناگری باشم که وقتی از جنگ با آب دست برمی دارد، راحت تر بر روی آب شناور می شود.
باید خودم را رها کنم.
باید بیشتر لذت ببرم. چه قدر طاقت فرسایت اگر بخواهم خودم به تنهایی صحنه ها را تحت کنترل داشته باشم.

با این تصورات آن روز هم، بر صحنه رفت و خود را رها کرد. گویا می رقصید یا در آب غوطه ور شده بود.
همپای عروسک گردان مشغول نقش آفرینی شد.
گویا او و عروسک گردان واحد بودند.
او می دانست پایان داستان را عروسک گردان به خوبی می داند، پس با خیال راحت از خلق تک تک صحنه ها لذت می برد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان محتوا و پیام دارد اما فاقد گره ای عمیق است که باعث کشش خواننده شود. گره ایجاد شده در دل نگرانی و دغدغه عروسک خیلی بزرگ نیست و در عین حال خود عروسک به سادگی و راحتی آن را حل می کند. داستان بار خود را بیشتر متوجه پیام و مضمونش کرده است.
داستان می تواند یک داستان تمثیلی باشد از جهان هستی و آدمی که خود را به دست بازیگردانش سپارده و به او و توانایی داستان سرائی اش اعتماد کرده است. قول شکسپیر که "جهان یکسر صحنه بازی است" در این جا از چشم نویسنده محترم مصداق یافته است. گره داستان یک گره درونی و ذهنی است. عروسک به عنوان شخصیت اول داستان دچار دغدغه خاطر شده و همین مساله گره داستان را شکل داده است اما این گره به عظمت و بزرگی نمی رسد و به عبارتی به حادثه نمی انجامد. داستان فاقد حادثه است. داستان بی حادثه داستان جذابی برای خواننده ای که به دنبال لذت باشد نیست. خواننده ها دو نوع هستند عام و تخصصی. خواننده تخصصی شاید از این بهره ای بگیرد اما بهر حال او نیز نیازمند کمی هیجان و احساس است. تعلیق باید عمق بیشتری می یافت. نباید عروسک خود سئوال مطرح کند و خود پاسخ بدهد. باید پاسخ به صورت تعلیق در داستان به طول می انجامید. این تعلیق در ابتدا ایجاد شده و بحث این که چه صحنه ای را قرار است عروسک بازی نماید سئوالی برای مخاطب می شود تا در داستان جلو برود. اما رفته رفته سئوال برایش بی اهمیت می شود چرا که از اواسط دیگر می داند باید به بازیگردان اعتماد کند. از اینجا بحث به سمت فلسفه بافی می رود.
این که هیچ تصویری از عروسک ارائه نشده که چیست و چه شکلی است هم مثبت است و هم منفی. منفی از این لحاظ که مخاطب چه عروسکی را باید در ذهن خود الان تصور نماید. آیا عروسک دختر یا پسر؟ با چه مو و قیافه ای؟ و مثبت از این لحاظ که شاید نویسنده در صدد بوده تا نوعی چهره عام به عروسک بدهد تا این که هر کس تصور و تصویر خودش را داشته باشد. علی ایحال یک راه پیوند مخاطب با داستان از راه شخصیت است و یک تکنیک در ایجاد این پیوند به تصویر کشیدن شخصیت می باشد. یادتان باشد که از تمام امکانات داستان برای جلب و جذب مخاطب باید استفاده کنید. شخصیت پردازی از مهمترین و موثرترین این امکانات است.
وقتی به حرف های عروسک در مورد گذشته و احساس و اندیشه های گذشته اش می رسیم بیشتر قانع می شویم که داستان یک داستان تمثیلی است و همه آن اندیشه ها و احساسات در برهه هایی از زندگی ما از نوجوانی و جوانی و بلوغ و میان سالی وجود داشته اند، آن غرور و اراده به خودمختاری و مدیریت به دست خود و امثال این ها و این زمان این عروسک به مرحله تسلیم رسیده است که شاید نشان از پیری باید داشته باشد. این که پایان داستان را عروسک گردان می داند یعنی تقدیر آدمی را نویسنده آن بهتر می شناسد.
علی ایحال به عنوان یک داستان تمثیلی داستان خوبی است اما معمولا بهتر است همه چیز در داستان نشان داده شود تا گفته شود. اگر این داستان با همان تعلیق ادامه می یافت و با یک سورپریز عروسک روبرو می شد و آن جا به مساله اعتماد می رسید داستان زیباتر می گشت.
گشایش داستان خوب است و زمان و مکان خوبی هم انتخاب شده. صبح سرآغاز بیداری و به تبع آن پیدایش سئوال است. اشاره عروسک به صحنه های تکراری و ملالتی که این صحنه ها داشته و در اصل دارد از زندگی یکنواخت و کسل کننده برای آدمی حرف می زند خیلی گشایش خوبی را رقم زده. فقط بدنه است که می توانست بهتر باشد و پایان بندی بهتری را هم شکل دهد. این داستان قابلیت این را دارد که به یک داستان فلسفی خوب تبدیل شود اگر در بدنه تغییرات لازم را پیدا نماید.
پیدا کردن سوژه خوب برای داستان کار سختی است و نویسنده سوژه خوبی پیدا کرده که نشان از اندیشه خوب او دارد. اما بهترین اندیشه ها و سوژه ها اگر به پرداخت خوب نرسند هدر می روند.
به داستان "زرد و صورتی" نوشته ویلیام استیگ با ترجمه خانم کلر ژوبرت چاپ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان مراجعه فرمایید تا نمونه ای از داستان فلسفی را در قالب یک داستان خارج از توصیفات مستقیم ببینید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.