زمان تصادف، زمان مبدأ داستان



عنوان داستان : سه زنگ آخر به تلفن همراه

اخرین زنگ بیست دقیقه بعد خورد و قبل از انکه کسی جواب بدهد قطع شد. پشت خط دختری بود که میخواست درباره علت تاخیرش از او سوال کند. یک ربع تمام در کنار کیوسک مطبوعاتی رو به روی پارک در زیر باران شدید منتظرش بود.البته این برایش چیز غیر عادی ای نبود و بارها و بارها درانتظاردیدن او از اسفالت زیرپایش جنگل سبز شده بود.با خودش فکر کرد که غرور دخترانه اش جریحه دار شده و امروز حتما او را به قطع رابطه در صورت ادامه این جور برخوردهایش تهدید خواهد کرد.البته نه اینکه به این تندی بگوید .در هر صورت او پسر خوش تیپی بود و در این دوره و زمانه شانس اینکه دختری بتواند پسری را با شرایط معمول برای زندگی به دام!بیندازد زیاد نیست .بهتر است که از او گلایه ای دخترانه بکند تا یک تهدید قلندرانه ،چند ثانیه نگذشت که از این فکرش بدش امد .او بیست وپنج سال داشت و تا به حا ل در زندگی تمام شور و شوقش صحبت کردن تلفنی با پسرها و قرار گذاشتن با انها بود . هرچه فکر کرد یادش نیامد که برای پسری بیشتر از یک کافی شاپ رفتن و در پارک دور زدن ارزش داشته باشد .همیشه سعی میکرد که پیش انها خودش را ادم صادق و باگذشتی نشان بدهد و طوری برخورد کند که انها فکر کنند دختر کاملی برای زندگیست ولی در همان مدت صحبتش با انها چند زنگ به تلفن هایشان میخورد که اگر کر هم بود متوجه میشد دخترهای پشت خط هم مثل او ادم های بخت برگشته ای هستند که در سر قرار منتظرند .حالا هم مطمئنا دلیل تاخیر ان پسر یکی دیگر از ان دخترهاست که باید او طوری انها را بپیچاند و به سراغش بیاید .نمی دانست چند دقیقه گذشته ولی خیس باران شده بود ؛کیوسک دار پشت سرش بسته بود و تا جایی که چشمم کار میکرد از انتهای دور خیابان هیچ تاکسی ای به طرفش نمیامد و حتی یک نفر هم در پیاده رو نبود.دستمالش را از جیبش دراورد تا دران فین کند ولی دستمالش هم خیس اب شده بود.برای لحظه ای بغض گلویش را گرفت ؛بی اختیار صفحه اس ام اس را باز کرد و نوشت:دیگه همه چی تموم شد. برو به جهنم .
زننده زنگ دوم یک مرد ناشناس بود.او دراین چند سال بیشتر از هر دزد دیگری تلفن همراه دزدیده بود .ایستگاههای مترو و اتوبوس و فروشگاهها پاتوق دایمی او بود .بعد از کش رفتن گوشی سریع خود را به گوشه خلوتی میرساند و شماره شانسی ای را میگرفت .بیشتر افراد پشت خط مثل برخوردی که با مزاحم ها داشتند گوشی او را قطع میکردند و تنها ادمهایی که بعد از سلام و عرض ادب محترمانه اش چند لحظه ای قبل از قطع گوش میدادند متوجه روحیات پریشان او میشدند . حرفهایش معمولا با سلام و احوالپرسی محترمانه ای شروع میشد و بعد با خواهش برای قطع نکردن و اینکه او به صورت تصادفی شماره انها را گرفته درخواست میکرد تا به سوالهای او جواب دهند .سوالهایش معمولا شکل و لحنی اینگونه داشت:مثلا (نظر شما راجع به زندگی چیه)(شما راجع به عشق چی فکر می کنید )(شما از مرگ نمی ترسید)و حرفهای دیگری از این قبیل.جواب ادمهای پشت خط فرق میکرد .بعضی از جوانها برایش موسیقی رپ گذاشتند. بعضی ها به او فحش و بد و بیراه میدادند و گاهی اوقات هم پیش میامد که کسی سر حرف را برایش باز میکرد و شروع به درد و دل میکرد.بعضی وقتها پیرمردی از تجربه عاشقانه اش در جوانی برایش میگفت و البته اضافه میکرد که همسرش هیچ خبری ازاین موضوع ندارد. گاهی اوقات مرد میانسالی محترمانه سعی میکرد با او در مورد مشکلی که روحی و روانی تشخیص داده بود حرف بزند و میگفت حاضر است به اودر درمانش کمک کند و حتی چند بار هم پیش امده بود که زنی از پش خط گفته بود حاضر است همین امروز او را ببیند .یک بار وقتی زنی به او این حرف را زد گوشی را قطع کرد و سرش را روی شیشه کتابفروشی گذاشت و های های گریه سر داد .چند ثانیه طول نکشید که به خودش امد و احساس کرد تمام شهر تهران از پشت شیشه کتابفروشی به او زل زده اند. سرش را ارام بلند کرد و از پشت شیشه به پیاده رو نگاه کرد. در نهایت تعجب دید که درهای و هوی پیاده رو و خیابان انقلاب هیچ کس به او نگاه نمی کند و همه با کیف های در دستشان با سرهای پایین مثل سوسک ها این طرف وان طرف میروند . معمولا او بعد از چند تماس گوشی دزدیده شده را در سطل اشغالی می انداخت و یک روز طول می کشید تا گوشی دیگری بدزد .مشتری ای که رو به روی پیرمرد 60ساله اتو کشیده صاحب کتابفروشی ایستاده بود منتظر بود که تماسش تمام شود ولی انگارطرف پیرمرد گوشی را برنداشت .او درست دوازده دقیقه بعد تماس گرفته بود .وقتی کسی مثل این تماس به گوشی جواب نمیداد ان را قطع میکرد و بدون اینکه خاطره ای از صدایش داشته باشد بدون فوت وقت شماره تصادفی بعدی را میگرفت.

اولین زنگ را مادرش زده بود .چیزی در حدود یک دقیقه بعد .مادرش میخواست بگوید که امشب خودش را زودتر به خانه برساند و مطمئن بود که پسر حواس پرتش یادش نیست چه چیزی در انتظارش خواهد بود.امروز روز تولدش بود.دوست های او از پالتو پوش های انجمن شعر و داستان ؛همکلاسی های دوران ابتدایی و همبازی های تیم فوتبال همه با کلاه های بوقی و چهره های خنده دارشان در تاریکی اتاق کمین کرده بودند تا در را باز کند و به رویش بریزند .مادرش میخواست امشب خبر دیگری هم به دوستهایش بدهد . چند روز قبل پسرش بریده بریده و با خجالت از دختری حرف زده بود که با همه فرق دارد و خیلی باگذشت است و به درد زندگی میخورد . با خودش تصور کرد که با اعلان خبر خواستگاری پسرش دوستهایش کله او را در کیک توت فرنگی خواهند کرد و بدون اینکه حسابی او را بچابند از خانه نخواهند رفت .البته مادرش هیچوقت حوصله دوستهای پر سر و صدای او را نداشت .همیشه بعد از رفتن انها سردرد میگرفت ؛انقدرکه تا صبح چند بار سرش را با یخ سرد میکرد ومدام به دیوار و دسته تخت می کوبید . البته هیچوقت این موضوع را به روی پسرش نیاورده بود.او همیشه فکر میکرد که زندگی یعنی اینکه به کسی یا جایی تعلق داشته باشی و حالا خیلی خوشحال بود که پسرجوانش سرحا ل و شاداب زندگی میکند و مدام مشغول فعالیت های مختلف است . اگر روزی پیش میامد که احساس میکرد پسرش از چیزی ناراحت است انگار زندگی در درون خودش هم متوقف میشد و وقتی شادابی و فعالیت او را می دید بی اختیار احساس میکرد که زندگی در او جریان دارد و او هم باید شاد و با طراوت باشد .زنگ اول یک دقیقه مدام به صدا درامد ولی کسی گوشی را برنداشت .یک نفر هم که به سمت گوشی امد تا ان را بردارد ادمهای پشت سرش گفتند ولش کن ،الان میخوای چی جواب بدی؟! از دورتر صدای اژیر امبولانس می امد و پلیس موتورسواری که در محل حاضر بود با بی سیمش حرف میزد .پنجاه شصت نفری دور ماشین مچاله شده ای که پلیس به ان تکیه داده بود جمع شده بودند .پلیس بی سیمش را جمع کرد و با لهجه غلیظش رو به انها گفت:خانمها ،اقایان برید عقب تر شهر فرنگ نیست که، برید عقب . تا رسیدن امبولانس و چک کردن پسر توسط دکتر و تایید مرگ، کشیدن پارچه سفید بر رویش و گذاشتن او در امبولانس، دو بار دیگر هم گوشی اش زنگ خورد ولی هیچ کس نه پلیس نه متصدیان امبولانس و نه جمعیت جرات برداشتن ان را نداشتند .برای لحظه ای احساس کرد که سبکترشده است و بی اختیار به سمت بالا میرود . از اینکه شبیه بادکنک به هوا میرود خنده اش گرفت.از دستش وشگونی گرفت تا به واقعی بودن ماجرا پی ببرد ولی نگاهش به انگشت هایش نبود که از وسط دست دیگرش گذشتند! .حالا دیگر از ارتفاع پنج متری داشت به ادمها و بدن پلاسیده و ماشین خرد شده اش نگاه میکرد.در تمام زندگی فکرش مدام مشغول چیزهای مختلف بود ولی حالا بدون اینکه ابدا به مغزش فشار بیاورد انگار تمام ادمهای دنیا را وتمام غم ها و شادی های گذشته و اینده انها را میدید ،به وضوح عطر گلهای سرخ و زرد گلفروشی کنار خیابان را حس میکرد و مزه بستنی ای که پسر بچه پنج ساله ای درانطرف خیابان می لیسید زیر زبانش بود؛مادرش با قیافه ای شکسته در گوشه خاک خورده یک خانه سالمندان و بر روی یک ویلچر به روشنی در جلوی چشم هایش بود و او روبه رویش وایستاده بود و دستهای چروک خورده اش را نوازش میکرد(البته این حس را مادرش ده سال بعد از مرگ پسرش تجربه میکرد!).از تصور قیافه های ماسیده دوستانش بعد از این همه شلنگ تخته دراخر شب به شدت خنده اش گرفت و ازاینکه دختر مورد علاقه اش به طور کاملا تصادفی وارث یک کتابفروشی از عموی پیرش در خیابان انقلاب خواهد شد و با پسر خوبی ازدواج خواهد کرد خوشحال بود .حالا زمان صفر بود .امبولانس اژیر کشان در خیابانهای شهر گم شده بود پلیس دور ماشین باندی کشیده بود و جمعیت پراکنده شده بودند .حالا دیگر او تنها بود ؛تنهای تنها .چه قدر روزهای بارانی را دوست داشت.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقای اصغرزاده. داستان شما با روایت غیرخطی‌اش از داستان کلاسیک فاصله گرفته و به سمت داستان مدرن رفته است. البته مدرن بودن داستان شما فقط در ساختار خلاصه نمی‌شود. شما به لحاظ محتوایی هم سعی در نشان دادن اعتراض به پدیده زندگی مدرن و تنهایی، بی هدف و غمگین بودن آدم‌های داستان‌تان داشته‌اید که تا حدودی موفق عمل کرده‌اید.
در داستان «سه زنگ آخر تلفن همراه» بیش از آن‌که شخصیت پسر جوانی که تصادف کرده، مهم باشد، سه نفری که سه زنگ آخر را به او می‌زنند از اهمیت و جایگاه مهم‌تری در داستان شما برخوردارند. در حقیقت پسر و تلفن همراهش بهانه‌ای می‌شود که خواننده با سه نفری که با او ارتباط برقرار کرده‌اند، آشنا شود. آن دختر، دزد و مادر پسر، سه شخصیتی هستند که باید در داستان به آن‌ها پرداخته شود. پس در پاراگراف‌هایی که به آن‌ها اختصاص داده‌اید به خواننده در مورد کسی که زنگ زده، اطلاعات می‌دهید. در مورد پاراگراف دختر خوب عمل کرده اید و شخصیت و موقعیت دختر برای خواننده ملموس می‌شود. این اتفاق در مورد مادرِ پسر هم می‌افتد و از میان واژه‌ها و جمله‌ها می‌شود مادر را شناخت و تصویرش را با خلق وخو و عاداتی که دارد در ذهن مجسم کرد. اما در مورد دزد و معرفی‌اش ابهام وجود دارد. کتاب‌فروشِ به قول خودتان اطو کشیده‌‌ی شصت ساله ای که تلفن همراه آدم‌ها را می‌دزدد و با شماره‌های موجود در گوشی تماس می‌گیرد و از آدم‌های آن‌طرف خط سوالات عجیبی می‌پرسد. پیچیدگی این شخصیت و انتخاب این موقعیت جسارت شما را نشان می دهد به شرط آن‌که برای خواننده باورپذیر شود. اگر در مورد هر سه نفری که به تلفن پسر جوان زنگ می‌زدند این قدر ابهام در شخصیت‌سازی بود، خواننده می‌پذیرفت که شما آدم های غریبی را وارد داستان‌تان کرده اید و دوست دارید با همین پیچیدگی و ابهام از آن‌ها بنویسید. اما دو شخصیت قبلی را خوب و قابل باور توصیف کرده‌اید و در مورد مرد کتاب‌فروش طور دیگری عمل کرده‌اید. در پاراگرافی که مربوط به دزد کتاب‌فروش است بیش از آن‌که او و شخصیتش را به خواننده معرفی کنید به آدم‌هایی پرداخته‌اید که او با آن‌ها ارتباط برقرار می‌کند. از موقعیت شخصیتی که وارد داستان‌تان کرده‌اید استفاده کنید و بحران تنهایی و اندوهگین بودن انسان مدرن را به تصویر بکشید. مردی که وقتی زنی می‌خواهد بعد از یک تماس تلفنی کوتاه با او قرار بگذارد سرش را به شیشه کتاب‌فروشی تکیه می‌دهد و های های گریه می‌کند، موقعیت فوق‌العاده‌ای است. تنهایی آدم‌ها در این جمله به شدت قابل لمس است. باقی پاراگراف مربوط به او را هم به همین خوبی بسازید. به خواننده بگویید که چرا او سخت‌ترین و عجیب‌ترین راه را که همان دزدی است برای ارتباط با آدم‌ها انتخاب کرده در حالی که موقعیت اجتماعی خوبی دارد، فرد محترمی است، کتابفروش است و امکان ارتباط با مشتری‌ها و کتاب‌خوان‌ها را دارد.
همان‌طور که پیش‌تر هم گفتم، پسر و تلفنش بهانه‌ای برای پرداختن به دختر، دزد و مادر پسر است. بنابراین جایی که پلیس مردم را متفرق می‌کند و پارچه سفید روی پسر کشیده می‌شود، پایان داستان شما است. باقی ماجرا به داستان وصله شده است و اطلاعاتی که در ادامه داده‌اید نه تنها چیزی به داستان اضافه نکرده بلکه از شدت ضربه پایان داستان هم کم کرده. جایی که خواننده متوجه می‌شود که پسر تصادف کرده و مرده و نمی‌تواند به تلفن دختری که منتظر اوست یا تلفن مادر که برایش جشن تولد گرفته و یا تلفن کتابفروش تنهایی که برای ارتباط با او گوشی کسی را دزدیده جواب بدهد، ضربه‌ای است که خواننده را شوکه می‌کند و پایانِ داستان در همین موقعیت، به خواننده فرصت برگشت به روایت‌ها و تامل در مورد شخصیت‌ها را می‌دهد.
بازی با زمان به داستان‌تان نشسته است. این‌که زمان تصادف را زمان مبدا داستان قرار داده‌اید و زمان تماس‌ها را با توجه به آن مشخص می‌کنید کار جالبی است که ذهن خواننده را درگیر می‌کند.
بخوانید و بنویسید و باز هم ما را در لذت خواندن داستان‌هایتان شریک کنید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۷
میلاد اصغرزاده » دوشنبه 07 اسفند 1396
او با پسر، دختر بسیار خوشبخت تر از حالت ازدواج با پسر مرده می شود. این در هم تنیدگی ها احتمالاً جذابیت ذهنی بیشتری برای مخاطب ایجاد میکند. یکی از دغدغه های بنده شکست روایت خطی است ولی بیشتر داستانهای کوتاهم نریشنی از روزگار کودکی و تقابل آن با دنیای بزرگسالیِ جنون آمیز زمانه ی مدرن است. شاید آنها از لحاظ سبکی جذابیت این داستان را نداشته باشند، اما ممنون می شوم در صورت امکان تورقی بفرمایید. نظرات صائب حضرتعالی حتماً راهگشا خواهد بود. باز هم ممنونم
میلاد اصغرزاده » دوشنبه 07 اسفند 1396
البته این میتواند از طریق حلول روحی و روانی مرده در کلام دیگر راویان و به شکل غیر مستقیم باشد. داستان را با خوانش سرکار مرور می کنم و اگر امکان رسوخ بیشتر پسر در سه ضلع اول باشد حتماً با پایان یکباره مرگ آمیز زیباتر خواهد بود. در مورد ابهام در شخصیت پردازی اپیزود دوم(پیرمرد) هم حق با شماست. راستش قبلاً هم به این موضوع فکر کرده بودم که می توان در این قسمت روایتی مرتبط تر با پسر و تماس های اول و سوم برقرار کرد. مثلاً پسری که او هم به دختر مورد علاقه پسر علاقمند است و اتفاقاً با مرگ پسر و ازدواج
میلاد اصغرزاده » دوشنبه 07 اسفند 1396
سرکار خانم جودت با عرض سلام وادب از لطف سرکار و دغدغه تان در پاسخگویی بی نهایت ممنونم. وقتی خواننده ای غیر از نویسنده کارش را می خواند به نکاتی توجه می کند و مسایلی را می بیند که شاید خودش به علت نگاه اول شخصش چندان به آنها توجه نکرده بود. کاملاً با سرکار در مورد ضربه پایانی موافقم. شاید جنازه ای که در وسط قرار گرفته و درام بر پایه او می چرخد(مانند مرگ یزدگرد بیضایی) می بایست به نوعی از خود هویت و امضایی بر جا بگذارد و بدون این کار بعدی از هندسه روایت معلق باشد.
نازنین جودت » دوشنبه 07 اسفند 1396
منتقد داستان
اما شما می توانید با توجه به دلایلی که آوردید و حسی که به این بخش دارید، حذفش نکنید. فقط اشکالی که پیش می آید این است که ضربه ی مرگ پسر با ادامه دادن داستان تاثیری را که باید روی خواننده داشته باشد ندارد. با این احوال تصمیم با شماست. اگر باز هم سوالی داشتید حتما بنویسید. من پاسخ می دهم. موفق باشید.
میلاد اصغرزاده » یکشنبه 06 اسفند 1396
باز هم از نقد شما ممنونم و امیدوارم در اینده از نظرات مشفقانه تان بی بهره نباشم.
میلاد اصغرزاده » یکشنبه 06 اسفند 1396
منتقد ارجمند سرکار خانم جودت با عرض سلام و ادب از نقد ادیبانه شما ممنونم. در مورد پایان داستان فکر میکردم که اگر در داستانی سیال ذهن یکی از povها روایت روحی باشد که در حال جدا شدن از بدن است پریشانی ماهوی و معنایی بیشتری ایجاد خواهد شد. در روایت سه شخصیت زنده مرز زمان در هم می ریزد ولی در روایت روح پسر ، قواعد فیزیک و ماده هم تغییر می کند و خود او توانایی سفر در زمان و مکان را پیدا می کند. با این تفسیر شاید داستان، صرفاً داستان سه شخصیت تلفن زننده نباشد بلکه داستان آنها و پسر مرده باشد.
نازنین جودت » دوشنبه 07 اسفند 1396
منتقد داستان
سلام. خواهش میکنم. انجام وظیفه بود. منتقد گاهی نقد تکنیکی میکند که در این صورت حتما اشکال تکنیکی داستان باید برطرف شود .گاهی در مورد محتوای داستان نظر میدهد. در مورنقد من در مورد پایان نقد محتوایی است. داستان شما از دید یک خواننده بعد از اعلام مرگ پسر تمام شده مگر این که در بخشی که مربوط به پسر است اطلاعاتی بدهید که به پیشبرد داستان کمک کند. از نظر من اطلاعات راوی شگفت یا مرده کمکی به داستان نمی کند. برای حرفم دلیل دارم. این بخش را حذف کنید و داستان را دوباره بخوانید. هیچ حذفی احساس نمیشود.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.