داستان باید مثل اکسیر عمل بکند




عنوان داستان : جایی در میان شهر
نویسنده داستان : حدیث عباسی

یه پا آقا بود , تو هر مجلسی پا میذاشت گل مجلس می شد. خداییش مرد بود. هروقت میومد نمی ذاشت کم بیارم,
سعید!؟ چکار اون داری؟!چطور داشت کارش داره؟!
آره خداروشکر از وقتی اومدیم اصفهان کارو بار بهتر شده, وقتی شنیدم داشت تصادف کرده خیلی ناراحت شدم گفتن تو اتوبان بوده؟! الان چطوره؟!اخی... چند بار خواستم بیام ملاقاتش هی شرایط جور نشد. دیدیش بگو نارفیق حداقل یه سراغی ازمون می گرفتی. حالا دکترا چی میگن؟! آخ آخ خدا برا هیشکی نخواد سخته مرد زمین گیر بشه.... لابد حالا خوف برش داشته که نفرین بوده ,تو رو فرستاده نبش قبر کنی! آخه بگو برادر من این قضیه مال چهارسال پیشه حالا نمیدونم شایدم پنج سال پیش , ما که پیر شدیم مخ برامون نمونده , یکی نیست بگه آخه نفرین چی کشک چی!؟ آره داشتم میگفتم یه چند باری خونه طوبی دیدمش، زنیکه سر یه سال نشده الکلیش کرد ، خوشکلم بود ها از این دختر کشا، نه بابا چه خبری همون موقع فرار کرد, حالا بذار صندوقا رو خالی کنم گوجه ها بیشتر ازاین بمونن تلیده می شن. دیگه کسی یه تفم جاشون نمیده، نه بابا! فروش ندارم که هرروز هی بخوام برم میدون. بعد اون روز دیگه پیداش نشد که نشد ، ننه شم تا اونجا بودیم هی دم به دیقه میومد درخونه ما، زن ماهم که نازک دل، آبغوره می گرفت که اگه خبری ازش دارم بگم هرچیم قسم می خوردم که بابا منم بی خبرم مگه بخرجشون می رفت! خودمم اشکای پیرزنه رو که می دیدم جیگرم کباب می شد زبون بسته نمی دونست پسر قند عسلش چه دسته گلی به اب داده! شما چی خونتون هنوز همونجاس؟! اره بابا خوب کاری کردین, آخه اونجام محله بود ما زندگی می کردیم! محض رضای خدام که شده یه کوچه شم اسفالت نبود! حالا بگذریم یه روز نبود بریم خونه طوبی وسعید اونجا نباشه! فکر کنم حشیشی چیزیم بهش می داده! آخه همیشه یه بوی گندی میدادن، نمیدونم شایدم خودش می کشید. اصلا میدونی چیه همش زیر سر همین زنیکه بود , نمیدونم چی تو گوش بچه می خوند , شده بود نوکر حلقه به گوشش. اره دست درد نکنه بذارش همون بالا، چیه چرا اینجوری نگام می کنی!؟ نکنه خیال برت داشته ترسیدم ها!؟ اصلا مگه من کاره ای بودم که بترسم , همه کارا رو اون سعید زپرتی وطوبی کردن. نکه داشت بی خبرم باشه ها !راستی کامیونو چکار کرد؟ فروختش!؟ اخی یادش بخیر یادمه اونوقتا اصفهانم بارمیاورد. می گفت طوبی شکل ننشه, منم سربسرش می ذاشتم می گفتم چه ننه جیگری داشتی! اونم یهو قاطی می کرد با اون بازوهای پت وپهنش یه مشت حواله من می کرد, دسشم سنگین بود حالا فرقیم نمی کرد کجابخوره فقط می زد! نکه خیلیم دردم کنه ها ولی توکه میدونی زنا این دوره وزمونه حساسن تا ببینن یه جات یه چیزشه هی سین جینت می کنن ... همون روزم تا چندروز محل سگ بهم نداد که چرا روی سینت جای چنگه! هرچیم گفتم زن حسابی گیر کرده به صندوق میوه ،مگه گوشش بدهکار بود! تو چی زن نگرفتی؟ از من میشنوی اصلا نگیر, زن جماعت همینن خودمونو هم براشون بکشیم هی باز غره رو می زنن, نمیدونم چیا شنیدی ولی ازهمون موقع که دیدمش هی گفتم بذارین بره این اینکاره نیست, مگه بخرجشون رفت! صدبار درگوش همین زنیکه گفتم. تا پولو می دید رنگ عوض می کرد. زبون بسته عین بید می لرزید, !نمیدونم سعید چطوری مخشو زده بود! ما که عرضه هیچی نداشتیم نه پولی نه قیافه درست ودرمونی، هیچی! ازهمون صبح که زنگ زد دل تودلم نبود هی گفتم نرم, آخرش خر شدم و رفتم . اخه بار اولش بود یکیو میاورد, لامصب همینکه می لرزید دل ادمو اب می کرد. منکه اصلا جلونرفتم ترس برم داشته بود خشکم زده بود , هنوزم یاد جیغاش میفتم یه حالی میشم, یجوری جیغ می زد چهارستون تن آدم می لرزید. وقتی مرتیکه خیکیه کشوندش تو اتاق هیچی تنش نبود ! اتاق که نه انبار بود آخه طوبی که اتاق نداشت همش یه حال بود با یه اشپزخونه که قد دوتا آدم جا داشت. نمیدونم زنیکه پولا رو چکار می کرد, هر کیم میومد خونش دست پرمیومد, اصلا دست پر نبود راش نمی داد. حالا اصغری رو دیدی بگو بی معرفت حالا ما بدرک, حداقل یه خبر به طوبی می دادی! اره داشتم می گفتم دختره قد همین دختر اعظم خانوم بود همینکه هرروز خوشکل می کنه می زنه بیرون, ای دل غافل اصلا حواسم نبود تو که اینجا نیستی، ولی اینم خداییش خیلی نازه. نمیدونم سعید رو چقد دیدی بچه ترسویی نبود ! ولی اون روز چه مرگش بود خدا میدونه ! بیشتر از دختره می لرزید , نمیدونم شاید چیزیم زده بود ، آخه اصلا توحال خودش نبود ! دختره رو که برد توانباری نشست رو زانوهاش روبروی در، خواستم حالشو عوض کرده باشم ، رفتم بالا سرش گفتم":چیه پسر ماکه باتو کاری نداریم! ؟"
صدای خنده طوبی بلند شد ، زنیکه صدا خندش مثل عر عر خربود , زار می زد. سعید اصلا نشنید چی گفتم! دساشو گذاشته بود رو گوشاش، خیس عرق بود ،حقم داشت دختره یه کله جیغ می کشید تا اونموقع داشت هنوز نرسیده بود من که هی خدا خدا می کردم زودتر برسه آخه دل وجراتش زیاد بود نمیدونم چرا طوبی اول منو نفرستاد داخل! منکه مشتری ثابتش بودم ، همیشه کلک می زنه! سعید مثل گراز نفس نفس می زد ,از سر و روش عرق می ریخت دختره هم یکله جیغ می کشید وسط جیغاشم یه چیزایی می گفت ، منکه نمی فهمیدم چی میگه ، ولی یکی دوبار شنیدم اسم سعیدرو میاورد ، میبینی تورو خدا دلمون خوشه شاگرد گرفتیم یه روز ننش مرده یه روز باباش مریضه یه روز کوفته یه روز زهرماره... تا بوق سگ کار می کنیم به هیچ جامونم نمی رسیم هرچیم کار می کنیم زنیکه با چرب زبونی ازمون می کشه. اره داشتم می گفتم سعید کلا یه حالی بود منم خیلی ترسیده بودم اونجوری که دختره جیغ می کشید ادم زهره ترک میشد! تازه سعید بار اولش نمیدونم طوبی می گفت ! جراتم نداشتم نزدیکش بشم چشاش شده بود دوتا کاسه خون, هی نفس نفس می زد. طوبی پولا رو چپونده بود زیر پیرنش و به سیگار پک می زد.درگوشش گفتم :"چقد طولش داد؟! "دودسیگارشو زد توی صورتم, افتادم به سرفه زیرچشمی یه نگاهی بهم کرد دلم ضعف رفت یهودیدم اصغری با اون هیکل گندش اومد داخل. آخه بگو زن یه الف بچه چقد جون داره !جسم وجونی نداشت که همه رو خبرکرده بود, ولی تا دلت بخاد خوشکل بود ازاین سفید بلوریا. نمیدونم کی طوبی پرید جلو داشت !یه لگد حواله سعید کردوگفت ":توله راه افتادی! "دسمالشو دراورد عرق گردنشو پاک کرد یه بوی گندیم می داد عین بوی سگ مرده، عقم گرفت، تمام لباساشم پر گریس وروغن ماشین بود. یه مشت پول چپوند تو دست طوبی. هیچ وقت سعید رو اینجوری ندیده بودم داداشت اصلا حواسش به سعید نبود ,مگه طوبی براش حواس گذاشته بود!زل زده بود به درانباری منم یه چشم به اون بود یه چشم به اون در لعنتی. یدفعه دیدم دیگه صداش نمیا! اخه بد جور جیغ می زد یهوکه ساکت شد ترس برم داشت، هنوزم صداش تو گوشمه...! ای لعنت به هرچی... ! تا اومدم یه چی بگم دیدم سعید یه لگد محکم به در زد اونقد محکم که گفتم یا پاش شکست یا در نصف شد. همینجور که می لرزید شروع کرد به فوش دادن که بیا بیرون. هی فوش میداد وهی می کوبید به در، طوبی باهمون لباس بازش رفت توسینه سعید وگفت:"چه مرگته سعید!؟ "دیدم پسره پررو دساشو قفل کرد دور گردن طوبی هی فشار می داد وداد می زد که بگو درو باز کنه... طوبی سیاه بود سیاه تر شد، هرچی اصغری زور می زد که بلکه دساشو باز کنه ول کن نبودکه! گفتم الانه جونش دربره. خواستم برم جلو ولی زانوهام جون نداشت نکه ترسیده باشم ها شوکه شده بودم! نمیدونم چرا میخوای اینارو بدونی فقط بدون سعید دیونه شده بود! من کاری ازدسم بر نمیومد. دیگه هی نپرس چی شد!
نمیدونم کی اون اتفاق افتاد یه لحظه برق چاقو تو دساش دیدم, تا به خودم اومدم یه ضربه زده بود تو پهلوی اصغری, پریدم ببینم چه بلایی سر رفیقم اورده, دیدم بی هوا رفت تو انباری, طوبی که کلا بیهوش بیهوش بود,اولش فکر کردم مرده! ولی زنیکه جون سگ داره! بلند کردم دس زن وبچم رو گرفتم اومدم اصفهان بلکه از شرش راحت بشم ول کن نبود که اینقد زنگ زد تا مجبور شدم همینجا براش خونه بگیرم, اره داشتم می گفتم تا به خودم اومدم دیدم صدا مرده خیکیه هم بلند شد, یه دادی زد و تموم.اینقد ترسیده بودم نمی دونم سعید کی در رفته بود, عوضی اینقد مرده رو چاقو چاقو کرده بود, هر چی طوبی دورش ملافه می پیچید که خونش نریزه کف ماشین داشت فایده نداشت! دختره زبون بسته که همون موقع مرده بود! حالا چراشو نمیدونم شاید ازترس بوده ولی سعید مادرمرده چه مرگش بود دیگه خدا میدونه! طوبی میگه خاطر دختره رو میخواسته ولی نه همش ازترس بوده....اینقد حرف زدم چایتم سرد شد بذار یکی دیگه برات بریزم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم حدیث عباسی سلام

خوشحالم که داستان نویسی را آغاز کرده‌اید. «جایی میان شهر» را خواندم. معمولاً توصیه می‌شود نویسنده از نثر شکسته استفاده نکند مگر به ضرورت داستانی و یا در دیالوگ‌نویسی‌ها. خوب در اینجا با یک راوی روبرو هستیم که به اصطلاح زبان کوچه بازاری داش مشدی دارد حالا با چنین دلیلی ما این نوع نثر را می‌پذیریم اما بعد می‌ماند پیرنگ و پرداخت اثر. اتفاق داستانی اینجا چیست؟ به نظر می‌رسد راوی دارد از تعرضی حرف می‌زند که شاهد آن بوده است و منجر به قتل شده. تا اینجای کار هم درست، اما داستان فقط گزارش نیست. این فاجعه یا هر اتفاق دیگری اگر با احساسات انسانی یا با اتفاق عمیق تر ذهنی یا با حادثه دیگری که منجر به گره گشایی شود رابطه برقرار نکند، تبدیل به داستان نمی‌شود. هر اتفاق بیرونی یا درونی زمانی تبدیل به داستان تأثیرگذار و ماندگار می‌شود که کشف و شهود داشته باشد. ساده‌ترین داستان‌های خوب را در نظر بگیرید. حتی داستان‌هایی که حوادث بزرگ بیرونی هم ندارند. راز تأثیرگذاری و درخشندگی تمامی آن‌ها کشف و شهودی است که در دل روایت‌هایشان جاری است. اجازه بدهید برایتان مثال بیاورم مثلاً به داستان «ته خیار» هوشنگ مرادی کرمانی، یا داستان «کارکرد نمادین در» نوشته فریبا وفی نگاه کنید. ببینید سوژه در این دو اثر تا چه اندازه ساده است اما هر کدام چه حس‌ها و ارزش‌های شگفتی را در خواننده بیدار می‌کنند و بسیاری از داستان‌های خیلی خوب تألیف و ترجمه که خوانده‌ایم، لذت کشف و شهود احساسات و افکار انسانی است که چنین آثاری را خواندنی و مثال‌زدنی می‌کند؛ اما در اینجا مخاطب فقط شنونده تعرض یا تن‌فروشی و قتلی است که به هیچ جا و به هیچ حقیقتی نمی‌رسد. اینکه چنین اتفاق‌هایی در دنیای واقعی هم وجود دارند مسئله اصلی نیست. همه می‌دانیم دنیا مملو از زیبایی‌ها و زشتی‌هاست. آثار فراوانی هم داریم که محتوای بسیار تلخی دارند؛ تعداد بسیار زیادی از داستان‌های کوتاه و یا رمان‌ها راوی حوادث بسیار تلخ روزگار هستند اما خود آن آثار جزو بهترین و زیباترین رمان‌ها یا داستان‌های تاریخ داستان‌نویسی به شمار می‌روند. داستان باید بتواند مثل اکسیر عمل بکند. باید چنان خاصیت جادویی در خودش داشته باشد که بتواند مس را طلا بکند. پیشنهاد می‌کنم روی سوژه‌ها و آنچه که داستان می‌خواهد بگوید و ارزش‌ها یا حقایقی که در دل کنش‌ها و اتفاقات کشف می‌شوند، متمرکز شوید. احساساتتان را بیشتر و بهتر بشناسید و برای نوشتن آنها تمرین و تلاش کنید. در پایگاه نقد داستان منتظر آثار خوب و خواندنی شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
حدیث عباسی » جمعه 19 مرداد 1397
ممنون خانم آوران عزیز.واقعا استفاده کردم.
آناهیتا آروان » جمعه 19 مرداد 1397
منتقد داستان
سلام. امیدوارم خواننده داستان های فراوان و مثال زدنی شما باشیم. برایتان از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.