چرا خواننده باید یک داستان را بخواند؟




عنوان داستان : جنون حقیقی
نویسنده داستان : صبریه کیا

شایدبرای هزارمین بار، آلبوم خالی را ورق میزد.
لبخند محوی روی لبانش بود،آفتاب بی فروغ غروب صورت بی رنگش را سرخ نشان میداد.
به صفحات خاصی ک میرسید مکث میکرد،لبخندش واضح تر میشد،بوسه ای بر آلبوم میزد و دوباره ادامه میداد تا به انتها برسد
روزی چند بار این کار را تکرار میکرد.
یک بار صدایم زد،صفحه به صفحه نشانم داد.آلبوم خالی بود.آنقدر خوب توصیف کرد ک احساس کردم میبینم! تصویری که نبود،حسی که عمیق بود،توصیفی که شفاف بود.
بغض کردم.گفتم: چه عروس زیبایی...
نگاه رضایتش را به صفحه ی خالی دوخت وگفت: تور سفیدش را خودم انتخاب کردم.تمام لباسم را او.باغمان پر از نرگس بود.مست میشدی از عطرش.
و تاثیر داروها به خواب کشاندش.به رویا،رویایی پراز لبخند.
هر شب ساعت 11و10 دقیقه تشنج میکرد.
یک بار به سرم زد ساعت اتاقش را برداشتم،باز هم راس ساعت،بدنش به لرزه افتاد و کبود شد،تاثیری نداشت.گویا زمان در بدنش حلول میکرد.هر شب راس این ساعت شاهد جان کندنش بودیم.
برایمان مثل عزیزی بود که دیوانگی اش را باور نداشتیم! اما مجبور بودیم مشت مشت قرص های رنگارنگ به دهانش بریزیم به امید اینکه شبیه ما شود.
گاهی به فکر می افتادم که ما دیوانه ایم یا او؟
اواسط ماه مرداد بود.در یکی از تشنج هایش،راس ساعت همیشگی،تاب نیاورد.رفت.
نتوانتسم در مراسم تشییعش شرکت کنم.40 روز بعد پرسان پرسان قطعه ی دفنش را پیدا کردم.یک سنگ قبر سفید زیر آفتاب بعد ازظهر میدرخشید.
اسمش را خواندم.همان بود.در تکه ی بالایی قبر اسم زنی با خطی موزون پیچ و تاب میخورد.
دختری گوشه ی لباسم را کشید،خانم گل میخری؟
چشم هایم راجمع کردم و دست راستم را سایه بان قرار دادم تا نوشته ی روی قبر را واضح تر بخوانم. با دست دیگرم شاخه گلی را از بین گلهای دخترک برداشتم.
مرداد یک هزار و سیصدو 94
علت فوت سانحه ی رانندگی نیمه شب
نو عروسی که نیمه شب عروسی اش در سانحه ی رانندگی پرپر شد...
آلبوم عکس را از کیفم درآوردم،ورق زدم.

-چه زیبا شده اید جفتتان.مبارک است...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
خاطره، روایت صحنه ها و حوادث و ماجراهایی است که در گذشته روی داده‌اند و به دلیل نقش مهمی که در زندگی ما داشته‌اند به یاد و یادگار مانده‌اند. خاطره، زبان ساده دارد، مربوط به گذشته است، عمدتاً دنبال لایه‌های زیرین نیست، ضرورتاً نیز حادثه و نقطه اوج ندارد، به دنبال شخصیت‌سازی یا شخصیت‌پردازی نیست، صحنه‌آرایی ندارد.
وقتی دقت نمائیم این متن همین ویژگی‌ها را دارد. از یاد و خاطره یک نفر می‌گوید. زبان متن ساده و صمیمی است. لایه‌های زیرین ندارد و درک آن به راحتی انجام می‌گیرد. متن دارای هیچ نقطه اوجی نیست. مرگ شخصیت هم آن‌قدر ساده بیان می‌شود که هیچ هیجان احساسی را سبب نمی‌گردد. از طرفی هیچ کدام از شخصیت‌ها آن‌گونه که باید و لازم است مورد پردازش قرار نمی‌گیرند. ما اطلاعات جامع و اقناع‌کننده‌ای از شخصیت‌ها نداریم.
این نکات را گفتیم تا به این برسیم که متن حاضر با داستان فاصله دارد و در سطح یک خاطره گیر کرده است. برای تبدیل خاطره به داستان پررنگ کردن یک حادثه اصلی ضروری است. حداقل نقطهای از متن که حاوی یک کنش است باید برجسته باشد. این متن هیچ نقطه برجسته‌ای در کنش‌ها ندارد و حتی توصیفات هم اوج احساسی و فکری ندارند.
ضعف دیگر این نوشته گنگ بودن آن است. در ابتدا شاهد حضور فردی هستیم که گویی بیماری روانی دارد. اطلاعات مربوط به این شخصیت طوری ارائه شده‌اند که خواننده او را زن می‌پندارد. این حدس زمانی بیشتر می‌شود که شخصیت از تور لباس عروس می‌گوید: "تور سفیدش را خودم انتخاب کردم.تمام لباسم را او." معمولاً این سخن از زبان یک شخصیت زن گفته می‌شود تا مرد. انتخاب تور قاعدتاً از سوی زن باید باشد اما اگر این شخصیت زن باشد که داستان کاملاً به بن‌بست می‌خورد زیرا شاهد حضور زن دیگری در ادامه هستیم که پیشتر فوت کرده و در عین حال ارتباطی عاطفی میان این دو شخصیت وجود داشته است. پس ناگزیر شخصیت اول را مرد می‌گیریم. مردی که گویا در شب عروسی‌اش در مردادماه ۱۳۹۴ نوعروسش را بر اثر سانحه رانندگی از دست داده بوده و اینک خود او در همان مردادماه اما چند سال بعد به دیدار نوعروسش در دیار باقی می‌شتابد.
بهتر بود مرد بودن شخصیت اول را شفاف تر مطرح می‌کردید. دلیلی برای سخت فهمی جنسیت او وجود ندارد. این داستان مبتنی بر شخصیت است و یادتان باشد داستان‌هایی که بر شخصیت محوریت دارند نیازمند آنند تا شخصیت به خوبی و وضوح معرفی گردد.
دیگر این که گاه لازم است نویسنده از خود سئوالاتی در مورد داستانش بپرسد. یکی این که چرا یک خواننده باید داستان مرا بخواند؟ داستان من چه دارد که خواننده را جذب کند؟ در میان انبوه داستان‌هایی که نوشته می‌شوند، ویژگی‌های متمایز و شاخص داستان من کدامند که باعث شوند تا داستان من در چشم بیاید؟
واقعا چرا باید کسی این داستان را بخواند؟ نه نکته اخلاقی در آن وجود دارد و نه احساس و هیجان خاصی. تازه خیلی هم گنگ شده. چه چیز در سرگذشت این دو زوج جالب بوده تا خواننده به دنبال خواندن آن باشد؟ شما باید به متن تان احساس و هیجان و اندیشه می‌دادید تا بهانه‌ای برای خواندن آن وجود داشته باشد. برای این نوع داستان احساس لازم بود اما ما هیچ نکته احساسی نداریم. البته اشاراتی داریم لیکن احساس باید به اوج برسد و نمود یابد. دیدن عکس ها در آلبوم بیانگر احساس شخصیت هستند اما این احساس بایست از شخصیت به خواننده منتقل شود که البته هرگز چنین اتفاقی نمی‌افتد. بنابراین چیزی ندارد که من خواننده از آن لذت ببرم و یا در پی خواندن و دوباره خواندن آن برآیم و سفارش خواندنش را به دیگران بکنم. یعنی نکته جذاب کننده‌ای در داستان وجود ندارد. هیچ کجای آن خاص نشده است. نه ویژگی‌های روایتی متمایزی دارد و نه موضوع آنچنان که باید مورد پردازش قرار گرفته است. اساساً چرا دیدن آلبوم خالی؟ آیا حادثه پیش از مراسم عروسی اتفاق افتاده بوده و داماد در حسرت دیدن عروس در لباس عروسی مانده که آلبوم خالی را نگاه می‌کند؟ این کنش خیلی منطقی نیست. این‌ها ایده‌های شخصی نویسنده هستند که بایست منطقی پیدا کنند تا در داستان توجیه‌پذیر شوند به‌خصوص داستانی که بنا دارد تا روایتی از واقعیت باشد. مگر می‌شود عکسی وجود نداشته باشد که او آلبوم خالی ببیند؟ در انتهای داستان که راوی بر سر قبر شخصیت داستان آمده آلبوم را از کجا می‌آورد؟ چرا باید همان لحظه در کیفش باشد؟ این نیازی بوده که نویسنده احساس کرده و محقق شده است. داستان که نباید بر اساس نیاز نویسنده پیش برود.
روی شخصیت اول بیشتر کار کنید. آلبوم خالی توجیه‌پذیر نیست. عکسی که راوی نشناسد کافی‌است و تعلیق لازم را دارد. در انتها همان عکس را می‌تواند روی سنگ قبر عروس ببیند. مرگ این شخصیت به همین سادگی نباید باشد. اصل داستان روی اوست. راوی اهمیتی ندارد. پس کنش‌ها و موارد مربوط به این شخصیت پررنگ‌تر شوند. در کل قسمت بدنه کار زیاد می‌خواهد و گشایش و پایان‌بندی کمتر.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.