مراقب کلیشه‌ها باشید




عنوان داستان : شراب مار
نویسنده داستان : رستار افسری

در سرتاسر زندگی پوچم تنها و تنها یک خاطره برای گفتن و تعریف کردن داشته ام. خاطره ای که آن را می بلعم و بالا می آورم و این تقریبا کار هرروز من شده. حالا شاید برای هزارمین بار می خواهم آن را بنویسم. اتفاقی که در یک روز سرد و ابری رخ داد:

روزی که پدربزرگ محکم دست من و برادرم را در دست گرفته بود و آن پله های آهنین را با دقت پایین می رفت بدن من از شدت سرما می لرزید. هرچقدر پایین می رفتیم کمتر می توانستم چیزی ببینم. سرما هم بیشتر و بیشتر می شد. پدربزرگ که قوزش به بزرگی کوهان شتری بالغ بود به خاطر کوتاهی سقف راه پله مجبور بود بیشتر قوز کند. زانوانش هم مدتها بود دچار خمیدگی شده بودند. پایش را روی هر پله که می گذاشت گوی و زنجیر بسته به پایش با برخورد به پله ها ایجاد صدا می کرد و در فضا تولید پژواک می کرد. هر پله ای که پدربزرگ به زحمت پشت سر می گذاشت بعدش نوبت ما بود که پایمان را روی آن پله بگذاریم و پشت سر او برویم. من با احتیاط و با پاهایی که به وضوح می لرزید روی هر پله پا می گذاشتم. هر بار نگاهی به نیم رخ برادرم می انداختم، اما نمی توانستم در نگاهش چیزی حس کنم. اما صدای نفس هایش هنوز هم تو گوشم می پیچد و البته آن بخاری که آشکارا از دهانش خارج می شد.

به پایین پله ها که رسیدیم به هر طرف که چشم می دوختم سیاهی بود. درست نمی دانستم در عمق چند متری زمین هستیم. نوری ضعیف و کمرنگ از پنجره ای کوچک که در انتهای دیوار زیرزمین وجود داشت و به سقف زیرزمین منتهی می شد به داخل می تابید. اما زورش به حجم زیاد تاریکی و سیاهی درون زیرزمین نمی رسید.

پدربزرگ با دست چپش دست راست مرا گرفته بود و دست چپ برادر را محکم در دست راستش نگه داشته بود و ما را به سمت انتهای زیرزمین می برد. از لای جعبه ها و کارتن هایی که در گوشه و کنار زیرزمین به چشم می خوردند رد می شدیم. صدای جویدن موش هایی از پشت این آت و آشغال ها به گوش می رسید. گاهی این جعبه ها تکان هایی می خوردند که دلیلش همان موش های جونده بودند. شیشه هایی در اندازه های مختلف لا به لای این آت و آشغال ها و در گوشه و کنار به چشم می خوردند که پر از شراب قرمز رنگ بودند، در دهانه هر کدام چوب پنبه ای بود و شیشه ها با آن بسته شده بودند. درون هر شیشه شراب، ماری بزرگ و بدون حرکت در هم پیچ و تاب خورده بود.

به انتهای زیرزمین که رسیدیم من بیشتر احساس سرما کردم و تمام بدنم آشکارا می لرزید. دیوارهای زیرزمین خیس و مرطوب بودند و قطراتی مدام از سقف زیرزمین که زنجیرهایی از آن آویزان بود به سر و کله ما می خورد. پدربزرگ درست انتهای زیرزمین و بیخ دیوار جایی که گود و چند سانتی متری پایین تر بود ایستاد. بالای سرش کله شغالی تاکسیدرمی شده با چشمانی شرابی رنگ و دندانهای نیش درازی به دیوار چسبیده بود.

ما دست هایمان را که حالا پدربزرگ آنها را ول کرده بود و داشت به چیزی گوشه دیوار نگاه می کرد به هم مالیدیم تا کمی احساس گرما کرده باشیم. چیز عجیبی که توجه پدربزرگ به آن جلب شده بود سطلی فلزی بود که صد و شاید صدوبیست سانتی متر بلندی داشت و قطر دهانه اش نسبت به قاعده اش بزرگتر به نظر می رسید. پدربزرگ ثانیه هایی نگاهش را متوجه من و برادرم که به خود می لرزیدیم انداخت و سپس خنده ای سر داد که دندان های زردش را آشکار می ساخت: « خودشه... خودشه پسرها»

پدربزرگ دستانش را به هم مالید و دست در جیب پیراهن گشادش برد و کلیدی از آن خارج کرد و با آن زنجیری را که در جعبه با آن بسته شده بود باز کرد و در را به زحمت چرخاند. در پس از صدای گوش خراشی باز شد. پدربزرگ همانجا روی دو زانویش نشست ما هم به پیروی از او به همان حالت زانو زدیم. در این لحظه موشی خاکستری به بزرگی یک کف دست از پشت سطل جهید و لای چند خرت و پرت دیگر ناپدید شد. پدربزرگ سرش را به سمت دهانه سطل نزدیک کرد، دستش را داخل برد و پس از خش خش و تلق تلوق قفل و زنجیری درست مثل آنچه که به پاهای خودش بسته بودند از سطل بیرون آورد. او برگشت و مستقیم به چشمان من نگاه کرد. هیجان خاصی درون چشمانش دیده می شد. سپس به برادر دو قلویم نگاه کرد و انگار که قفل و زنجیر در دستش را برای او مناسب دیده باشد، دست برد و مچ پای او را لمس کرد و لبخندی از رضایت روی لبهایش جا گرفت:
«های...های...اگه بدونید پسرها...اگه بدونید با این چقدر سعادتمند می شید. مثل من و پدرتون. مثل اجدادمون»
سپس به قفل و زنجیرهای آویزان به سقف اشاره کرد:
«اینارو می بینید؟ تا موقع مرگ به دست و پاشون بسته شده بود، حتی ثانیه ای از اونا جدا نبود»
جمله اش را که تمام کرد شروع کرد به ور رفتن با پیچ و مهره قفل و زنجیر، انگار می خواست مطمئن شود که درست کار می کند یا نه.

دایره ای فلزی داشت که با کلیدی که در دست پدربزرگ بود به مچ پا قفل می شد و این دایره با زنجیری چهارده حلقه ای به گویی فلزی، سنگین و سیاه رنگ وصل می شد و راه رفتن را مشکل می کرد. مثل پدربزرگ که حالا دیگر با زانوانی خمیده و به زحمت حرکت می کرد. مچ پای پدربزرگ پر بود از آثار زخم و کبودی و به شکل دردناکی آماس کرده بود. اما ظاهرا بعد از یک عمر به این زخم ها عادت کرده بود.

پدربزرگ قفل و زنجیر را با احتیاط زمین گذاشت و به زحمت بلند شد و از درون سطل دفترچه ای کوچک بیرون آورد: «ایناهاش، اینم دفترچه راهنماش، این دفترچه باید همیشه باهاتون باشه، باید مثل چشماتون ازش مراقبت کنید. بهتون کمک می کنه چطور از قفل و زنجیر مراقبت کنید و با آن راه بروید. اگه اینو همیشه با دقت بخونید این قفل و زنجیر هیچوقت خراب نمیشه»

پدربزرگ دفترچه را کنار قفل و زنجیر، روی زمین گذاشت و دوباره قفل و زنجیر را در دست گرفت، آن را لمس می کرد حلقه های زنجیرش را می شمرد، گوی سیاه را با دستانش وزن می کرد و می شد لذت را درون چشمان از حدقه بیرون زده اش به خوبی دید.
«پسرها امروز کمر من به مدد این قفل و زنجیر خم شده و این عین فروتنیه، زانوان من راست نمی شن و این یعنی افتادگی... افتادگی یک مرد» مردش را غلیظ گفت. سپس با پنجه های استخوانیش دست برد و دماغ عقابیش را خاراند و ادامه داد:« زنجیر بستن سنت ماست،یه سنت خانوادگیه، مبادا به این ها به شکل قفل و زنجیر آهنی نگاه کنید، این ها تنها برای سعادت شماست، اینها باعث می شوند شما راه را کج نرید»

پدربزرگ حلقه ای را که باید به پای برادرم می بست باز کرده بود و آن را به سمت پای او گرفت اما همین که خواست حلقه را به دور مچ پایش متصل کند برادرم بلند شد و قدمی به عقب برداشت انگار چیزی نیشش زده باشد. همین باعث شد لبخند برای لحظه ای از صورت پدربزرگ محو شود. اما سریع به خودش مسلط شد و با لبخندی گفت:« برگرد سر جات پسر جان، با اشتیاق برگرد»

برادرم با چشمانی پر از تردید که هرگز از یاد من نمی روند به چشمان و چهره رنگ پریده پدربزرگ خیره شده بود و تکان نمی خورد. واهمه ای در نگاه پدربزرگ شکل می گرفت. هرگز این دو نگاه را در آن ثانیه های پر تپش فراموش نمی کنم.

پدربزرگ مثل کودکی که سیلی خورده باشد قیافه ای مظلوم و اندوهگین به خود گرفته بود. شاید هم انتظار همچین واکنشی را از من یا برادرم داشت که نوجوان بودیم و نمی خواستیم با این زنجیرها که ما را از نوجوانی می گرفت و به دنیایی دیگر، به دنیای پدربزرگ پرت می کرد بسته شویم. امیدی کمرنگ همچنان در چشمان پدربزرگ بود که ببیند برادرم سر جایش نشسته است و به بستن آن قفل و زنجیر تن می دهد، اما برادر برای لحظه ای تردیدش را پشت اعتماد بنفسی شگفت انگیز پنهان می کند و با چالاکی بر می گردد و در کمتر از چند ثانیه آن زیرزمین تاریک را ترک می کند و لحظاتی بعد سایه اش پشت شیشه پنجره پیدا می شود و مستقیم به چشمان من زل می زند انگار که پدربزرگ درون زیرزمین اصلا وجود ندارد. آن روز نتوانستم در چشمانش آنچه را که باید بخوانم و او چند ثانیه بعد همچون نسیمی از کنار پنجره ناپدید شد و من دیگر هرگز او را ندیدم.

برادرم که رفت قفلش به داخل سطل برگشت و قفلی شبیه آن به پاهای من بسته شد و با آن قفل و زنجیر پله های زیر زمین را به زحمت بالا رفتم و داخل کوچه شدم. درون کوچه پر بود از آدم هایی که به پاها و حتی دست ها و گردنشان قفل و زنجیر های جورواجور بسته بودند و به زحمت و با بدنی پر از زخم و کبودی و سری به پایین انداخته راه خود را پیش می گرفتند و می رفتند. من هم لنگ لنگان به خیل آن ها پیوستم.

برادر من، توسَن گم شده در باد، دور شدی و مرا زنجیرها بلعیده اند و از تخمین فاصله ها عاجزم. اینک سالهاست که نخندیده ام. برادر، تمام ترسم این است که مبادا به کهکشانی دیگر سفر کرده باشی.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای افسری، سلام
وقت‌تان به خیر. اگر استثناهایی مثل بورخس یا کوندرا را (که شیوه‌ای بدیع و منحصربه‌فرد در روایت داستان خلق کرده‌اند) کنار بگذاریم، می‌شود این گزاره را گزاره‌ای کم‌وبیش عام و صحیح تلقی کرد که: «داستان باید در صحنه رخ دهد»؛ یعنی به گونه‌ای روایت شود که خواننده خودش را در صحنه‌ی داستان، و کنار و همراه شخصیت‌ها و درگیرِ ماجراها حس کند. داستان شما -به‌ویژه با آن پاراگراف‌های اول و آخرش- تبدیل شده به روایتی خاطره‌وار که مدام میان خودش و خواننده فاصله‌گذاری می‌کند. همین است که خواننده خودش را در صحنه حس نمی‌کند، با شخصیت‌های داستان همذات‌پنداری نمی‌کند و زبان روایت، گاهی سانتیمانتال می‌شود (چیزی که به‌ویژه در پاراگراف آخر داستان به‌شدت توی ذوق می‌زند.) بهتر می‌بود داستان را با همان صحنه‌ی پایین رفتن از پله‌ها شروع می‌کردید و خواننده را درگیر فضای شبه‌گوتیکی می‌کردید که در داستان ساخته‌اید. وقتی داستان در صحنه رخ می‌دهد و راوی آن را درگیرانه روایت می‌کند، خواننده هم ارتباط بیشتر و عمیق‌تری با آن برقرار می‌کند دوست عزیز. ایده‌ی داستان‌تان ایده‌ی کم‌وبیش خوبی است؛ البته نمی‌شود هم کیفیت کلیشه‌ای آن را نادیده گرفت. اگر به‌جای زنجیر سراغ موتیف دیگری می‌رفتید که کمتر در آثار مشابه مورد استفاده قرار گرفته بود، داستان‌تان قدرت و اثرگذاری بیشتری پیدا می‌کرد، اما حالا -در این شکل فعلی- از یک جایی به بعد داستان لو می‌رود و خواننده احساس می‌کند چیز تازه‌ای قرار نیست دستش را بگیرد. زبان و نثرتان خوب است و به‌خوبی در خدمت پیش بردن روایت و فضاسازی و تصویرپردازی قرار دارد. این را به عنوان یک نقطه‌ی قوت در نظر بگیرید و سعی کنید بیشتر و بیشتر تقویتش کنید. اما برای تاکید مجدد عرض می‌کنم که تا می‌توانید از کلیشه‌های ذهنی دوری کنید. این خطر بزرگی برای یک نویسنده است که ذهنش دچار کلیشه‌ها شوند. درست است که کلیشه‌ها هم یک زمانی -وقتی شکل گرفته‌اند- ایده‌های بکر و ناب بوده‌اند، اما به خاطر آکندگی و جذابیت و زیبایی و اثرگذاری‌شان، آن‌قدر این‌طرف و آن‌طرف مورد استفاده قرار گرفته‌اند که دیگر دستمالی‌شده و مستعملند. خوب است نویسنده برود سراغ ایده‌ها و تصویرهای بکر و ناب.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.