داستان کودکِ خوب نوشتن، اصلاً ساده نیست



عنوان داستان : مسافری از خورشید

مادر هر روز به توليدي مي رفت و كار مي كرد.من و سارا توي خانه مي مانديم.سارا مدرسه نمي رفت.اما من يك هفته صبح به مدرسه مي رفتم و يك هفته بعدازظهرها.هفته هايي كه صبح ها به مدرسه مي رفتم سارا در خانه تنها مي ماند.آن روز هوا خيلي سرد بود و برف تازه بند آمده بود.چند گنجشك روي سيم برق نشسته بودند و بال هايشان را دو طرف بدنشان چسبانده بودند و سرشان به يك طرف خم بود.سارا به گنجشك ها نگاه كرد و مثل آنها سرش را درون زانوهايش برد و لرزيد.به طرفش رفتم و گفتم:
-سرده ته؟
سارا
دستش را توي پاره گي شلوارش كرد و گفت:
-داداشي ببين چقدر سوراخش بزرگ شده،از اين جا باد تو مي رود و سردم مي شود.
دستي به سرش كشيدم :
-وقتي مادر آمد،مي گويم تا برايت بدوزد.
سارا سرش را به طرف آسمان كرد :
- الان بابا تو آسمون هاست؟روز ها پيش خورشيدخانم و شب ها هم پيش ماه و ستاره ها؟ آره مجيد؟
-آره باباهايي كه شهيد مي شوند مي روند پيش خدا،تو آسمون ها.
-بابا چرا شهيد شد؟
دست هاي كوچكش را در دستانم مي گيرم:
بابا تو جنگ شهيد شد
-سارا،تو هنوز كوچيك هستي ،هر وقت بزرگ شدي مي فهمي.
چرا مامان كه اين همه شلوار توي توليدي مي بافه،يكي براي من يا تو نمي ياره؟
-مياره،غصه نخور.الانم سرده،تا سرما نخوردي بلند شو بريم تو اتاق.
سارا در حالي كه مي لرزيد،گفت:
-داداشي ميشه به خورشيد بگي بياد پيش ما تا گرممون بشه؟
دماغ كوچولو و قرمزش را فشار دادم و گفتم:
خورشيد خيلي دوره
-اگه پايين بياد كه همه ي آدم ها مي سوزنند.
سارا لب هايش را غنچه كرد:
-تو اين چيزها رو از كجا مي دوني؟
-خوب من مدرسه ميرم،اين چيزها رو از معلم مون ياد گرفتم.تو هم هر وقت مدرسه رفتي،همه چيزو ياد مي گيري.
اما من دلم مي خواد خورشيد رو از نزديك ببينم و حال بابام رو ازش بپرسم.
-ميشه خورشيد رو بياري پايين؟
-هر وقت خورشيد از پشت ابرها بيرون اومد،برات ميارمش پايين.
بعد به طرف اتاق هلش دادم و گفتم:
-حالا برو تو وروجك.
سارا ذوق زده دست هايش را به هم ماليد و داخل اتاق شد.
نزديك ظهر بود،ناهار را گرم كردم،كمي به سارا دادم و كمي هم خودم خوردم و لباس مدرسه ام را پوشيدم و از در اتاق آمدم بيرون:
-مواظب خودت باش،به چيزي دست نزن تا مامان بياد.
سارا غر زد:
-تو هم كه حرف هاي مامان رو مي زني !
و خنديد.بعضي وقت ها مامان مجبور بود اضافه كار كند اما فكرش پيش ما بود.زنگ آخر كه مي خورد،خودم را سريع به خانه مي رساندم تا سارا زياد تنها نماند.جلوي در مي ايستاد تا من بيايم.از دور كه مرا مي ديد،خوشحال مي شد و ورجه وورجه مي كرد.كيف مدرسه ام را داخل حياط مي گذاشتم و با دوستانم مي رفتيم فوتبال،سارا را هم مي بردم .كنار ديواري مي نشست و مرا تشويق مي كرد و برايم دست مي زد.من هم تا مي توانستم گل مي زدم.سارا هم بالا و پايين مي پريد و جيغ مي زد و مي خنديد.
*
شب مادر خسته از راه رسيد،از ناهاري كه در توليدي داده بودند،برايمان آورده بود،گرمش كرد و دور هم خورديم.بعد از شام سارا شلوارش را آورد و نشان مادر داد:
-ببين چقدر پاره شده؟برام مي دوزي؟
مادر دستي به سر سارا كشيد و گفت:
-بله كه مي دوزم.
بلند شد و جعبه سوزن ونخ را آورد و كنار بخاري نشست.چشمان خسته اش از شعله هاي آبي بخاري گذشت و روي قاب عكس بابا كه روي طاقچه بود دوخته شد.سارا مثل يك بچه گربه ي ملوس كنار مادر نشست و سرش را روي پاي مادر گذاشت.مادر تكه اي پارچه را روي پاره گي گذاشت و آن را به شلوار وصله كرد.
شلوار را نشان سارا داد:
-خوب شد؟
سارا بدون اينكه سرش را از روي پاي مادر بلند كند گفت:
-آره مامان جون،خوب شد.
مادر شلوار را به كناري گذاشت و دستي به موهاي بلند و مشكي سارا كشيد.
سارا چرخيد،توي چشمان مادر نگاه كرد:
-الان بابا چيكار مي كنه؟
سارا بارها اين سؤال را پرسيده بود.
مادر پيشاني سارا را بوسيد:
-بابا الان توي بهشته،توي آسمونا،پيش خداست .
-چه جوري شهيد شد؟
-وقتي عراق به ايران حمله كرد،بابات رفت جبهه تا با دشمن بجنگه.
-نمي شد نره؟اگه نمي رفت الان پيش مون بود،تو هم سركار نمي رفتي؟
مادر نمي دانست چطور به او بگويد تا او بفهمد.كمي فكر كرد و بعد گفت:
-فكر كن الان چند نفر به زور در خونه ي ما رو باز كنند و بيان تو و بخوان ما رو اذيت كنند ما چيكار بايد بكنيم؟
سارا سرش را از روي پاي مادر برداشت،دست هايش را مشت كرد و گفت:
-بي خود،من خودم داغونشون مي كنم.
مادر خنديد و رو به من كرد:
-مي بيني خواهرت چي ميگه؟
بعد لپ سارا را بوسيد:
-حالا فهميدي بابا چرا به جنگ دشمن رفت؟
سارا سرش را تكان داد:
-آره مامان ،باباي من معلومه خيلي شجاع بوده .
-خوب حالا كه فهميدي بهتره بخوابيم كه فردا كلي كار دارم.
مادر رختخواب ها را پهن كرد .من هم دفتر مشقم را جمع كردم تا فردا بقيه اش را بنويسم.كنار مامان دراز كشيدم.مامان يك دستش را روي سر سارا گذاشت و يك دستش را روي سر من و گفت:
-بعد از بابات ،تو مرد اين خونه اي.
دستم را زير سرم گذاشتم و چشم هايم را بستم.
صبح كه از خواب بيدار شديم مادر رفته بود.خورشيد وسط آسمان مي درخشيد.سارا را بيدار كردم تا صبحانه اي را كه مادر برايمان آماده كرده بود را با هم بخوريم.سارا صبحانه اش را كه خورد به طرف حياط رفت.من هم كتابم را باز كردم و روي دفتر مشقم خم شدم.سارا با خوشحالي برگشت و گفت:
-مجيد،مجيد،بيا خورشيد رو ببين ،وسط آسمونه!
بدون اينكه سرم را بلند كنم گفتم:
-برو تو حياط بازي كن بذار منم مشقامو بنويسم.
سارا گفت:
-يالا من خورشيد رو مي خوام،و پاهايش را به زمين كوبيد.
گفتم:
-چرا امروز شلوغ مي كني؟آروم يك جا بشين تا من مشقامو بنويسم.
-مگه ديروز قول ندادي ،اگه خورشيد از پشت ابرها بيرون اومد اونو برام پايين بياري؟حالا زير قولت مي زني!
ته مداد را توي دهانم گذاشتم و فكري كردم:
-آهان حالا فهميدم منظورت چيه؟ناراحت نباش.همين جا باش،الان بر مي گردم،فقط چشماتو ببند و تا ده بشمار.
سارا چشم هايش را بست:
-يك، دو، سه،پنج، شش.
-حالا چشم هاتو باز كن.
سارا چشم هايش را باز كرد. دستش را گرفتم و او را به طرف حياط بردم.
آينه اي را رو به خورشيد در حياط گذاشته بودم،خورشيد درون آينه برق مي زد. دست سارا را رها كردم:
-اينم خورشيد،ديگه چي مي خواي؟
سارا كنار آينه نشست:
-ممنون داداشي.
و خودش را درون آينه نگاه كرد،خورشيد كنارش بود،دندان هاي خرگوشي اش در آينه نمايان شد.دستش را روي خورشيد درون آينه كشيد.كنارش نشستم.گنجشك هاي كوچك از روي سيم پريدند و كنار آينه نشستند و جيك جيك كنان به خورشيد سلام كردند.سارا سرش را روي دامن خورشيد گذاشت،گفت:
داداشي گرمم شد.چشمانش را بست و ديدم با خودش حرف مي زند:
واي مجيد ببين حياط خونه مون پر از گل هاي آفتاب گردان شده، كه دور تا دور يك حوض پر آب به خورشيد سلام مي كنند.يك حوض پر از ماهي هاي قرمز .ماهي هايي كه دلشان مي خواد خورشيد رو از نزديك ببينند.خيلي بازيگوش هستن،ببين چقدر شيطونند،هي بالا و پايين مي پرند و عكسشون رو توي آينه مي بينند.
دستم را روي سرش گذاشتم،داغ بود،خواستم بلندش كنم كه مامان آمد.سارا كه چشماش بسته بود گفت:
مجيد نگاه كن بابا اومد .مرسي خورشيد خانم كه بابامو آوردي.بابا جونم چقدر دلم برات تنگ شده بود.از كجا مي دونستي شلوارم پاره شده؟
-دختر عزيزم،بلند شو.
سارا آهسته چشمانش را باز كرد ،مادر او را در آغوش گرفته بود.
-مامان جون بابا كو؟ الان اينجا بود خودم ديدمش.
مادر لپ هاي سرخ سارا را بوسيد :
بريم تو اينجا سرده.
با كمك مادر سارا را به درون اتاق برديم.
سارا را روي زمين گذاشتيم.
مادر به طرف آشپزخانه رفت و با يك ليوان آب و قرص و شربت برگشت :
-اين قرص و شربت رو بخور تا حالت خوب بشه.
سارا داروها را خورد .
-ديگه خوب ميشم.
-مادر گفت:
آره عزيزم خوب خوب ميشي .مرخصي گرفتم ،گفتم بيام پيش تون.ببينيد براتون چي آوردم.
از درون كيسه اي دو تا شلوار در آورد،يكي را به طرف من گرفت:
-مدرسه كه ميري از زير شلوارت بپوش گرمت مي كنه .
شلوار را گرفتم و صورت مادر را بوسيدم.مادر شلوار سارا را به طرفش گرفت:
-اينم مال دختر گلم.
سارا شلوار را خيره خيره نگاه كرد.
-مادر گفت :
چي شده؟خوشت نيومد؟
-نه مامان
اين همون شلواريه كه الان بابا بهم داد.
مادر گوشه ي چشمانش را كه به اشك نشسته بود پاك كرد و چشم به قاب عكس بابا دوخت.بابا به ما لبخند مي زد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم عارفه رویین سلام

داستان «مسافری از خورشید»، به لحاظ سوژه، پرداخت و نثر، داستان کودک است. قطعا می‌دانید نوشتن داستان خوب کودک کار ساده‌ای نیست. فاصله گرفتن از کلیشه‌های رایج و آثار سطح پایین در عرصه‌ی داستان نویسی کودک ساده نیست و خلق اثری قابل توجه در این زمینه، خلاقیتی هوشمندانه و هنرمندانه می طلبد. بعضی صحنه ها در همین اثر نشان می دهد شما می توانیداز پس پرداخت تعدادی از عناصر برآیید اما این ها کافی نیستند. مهمترین مساله در این اثر تکرار کلیشه هاست. اگر به داستان های کودک تنها در یک بازه‌ی زمانی ویژه نگاه کنید و مثلا از روی تعدادی از آن‌ها در دهه‌های شصت، هفتاد و یا هشتاد فهرست محتوایی بردارید، خواهید دید فقر، فقدان یکی از والدین (فقدان آن‌ها به هر دلیل مثلا مرگ بر اثر تصادف یا شهادت یا نبودنشان به دلیل جدایی یا زندان و یا هر دلیل دیگری)، کفش‌های پاره، لباس‌های نامناسب، کار نامناسب یا دشوار مادر بیرون از خانه و در نتیجه تنهایی بچه‌ها و ... در داستان‌های کودک و نوجوان فراوان است. طبیعی است حالا اگر به آن‌ها نگاه کنیم ممکن است ضعیف، متوسط، خوب و خیلی خوب یا درخشان هم داشته باشند(اگر بتوان چنین تقسیم بندی برای آثار به کار برد) مثلا ممکن است اثری با همان سوژه‌ها پرداختی نوتر داشته باشد و یا به دلیل قوت و قدرت در همه‌ی عناصر جزو آثار برجسته و ماندگار به حساب بیاید اما تکرار دوباره‌ی همان سوژه ها بعد از چند دهه اگر جلوه و جنبه‌ی تازه‌ای در آن نباشد جز تکرار و شعارزدگی و تلاش غیر حرفه ای برای تحریک احساسات مخاطب و باز هم تکرار راه به جایی نخواهد برد؛ بنابراین اگر می خواهید داستان نویس کودک یا نوجوان موفقی باشید برای انتخاب فکرهای اولیه بسیار بسیار تلاش کنید و در پرداخت بی اندازه سختگیر، هوشمند و خلاق باشید. پیشنهاد می‌کنم بهترین آثار کودک و نوجوان را بخوانید لااقل آثاری که هم نظر مخاطبان را جلب کرده اند و هم از نظر منتقدان با هر سلیقه ای قابل اعتنا بوده اند و ماندگار شده اند. ببینید چه ظرافت هایی در آن آثار هست و چه تفاوتی با سایر داستان‌ها دارند و مهمتر اینکه برای مخاطب کودک و نوجوان با آن همه حساسیت سنی چه حرفی دارند و شیوه‌ی پرداخت آنچه قصد طرح و بیانش را داشته‌اند چگونه بوده است. به خاطر داشته باشید تاثیر نوشته‌های داستانی بر کودک و نوجوان به مراتب بیش از تاثیری است که بر مخاطب بزرگسال می‌گذارد. آن وقت از خودتان بپرسید این آثار کدام پنجره را رو به چه چیزی یا چه لایه‌ای از زندگی برای مخاطب (به ویژه مخاطب کودک و نوجوان) می گشایند. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم. پایگاه نقد داستان همیشه منتظر نوشته‌های خوب شماست.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
عارفه روئین » جمعه 11 اسفند 1396
سلام خانم آروان عزیز، بسیار سپاسگزارم از وقتی که گذاشتید و داستان را خواندید. در حدود ده پانزده سالی می شود که برای کودکان و نوجوانان داستان می نویسم و خودم را بیشتر نویسنده کودک و نوجوان می دانم تا بزرگسال. باز هم ممنون.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.